سرآغاز تو، کلمه‌ای بود که از حنجره‌ای لرزان متولد شد. هميشه در آغاز يک کلمه است و پس از آن يک نگاه و ناگهان يک احساس. و قصه‌ی تکراری آغاز می‌شود: يکی بود، يکی نبود...
***
يکی بود، هنوزم هست
نکند ياد ِ تو در قصه‌ی من دير شود
بشکند نام ِ تو اين بار زمين‌گير شود
تا اين قلم بتواند کلمه‌ای بنگارد، تو ناموس ِ کلام ِ منی. و من تا می‌نويسم تنها نيستم، حتا اگر هيچ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سالها زودتر از آنکه فکر کنی، می‌گذرند.
پير می‌شويم
و دوستی‌ها پيرتر
اما چرا سراغ از دوستی‌ها نمی‌گيریم
قبل از پايان سالهای عمر ِ دوستی که روزی همداستان بوده‌ايم
سالها و روزها هم مثل من ديوانه‌اند
دوستان ِ هم‌غزل را چنان فرسوده می‌کنند که تو پنداری هرگز نبوده‌اند
اگر دلت هوای دوستی را داشت که نبود، تقلا نکن
بگذار روزها و سالها او را بکشند
و بهار رويشی دوباره باشد بر زمستان افسرده
---
هميشه در يک قدمی وقت تمام می شود[...]

لينك ثابت و نظرات  ]


 

من مردی را می‌شناسم که وقتی شعر عاشقانه می‌گفت، که عاشق نبود. وقتی فکر کرد عاشق شده، شعرهايش را پنهان کرد و وقتی واقعا عاشق شد تمام ِ شعرهايش را آتش زد و ديگر هيچگاه شعر نگفت. در اينجا مخاطب می‌پندارد اتفاق عجيبی افتاده است. می‌دانی، هيچ چيز عجيب نيست. مخاطب شايد ديوانه است. مثلا من، مثلا تو ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

پشت ِ آخرين ديوار شهر به خواب رفته‌است، مردی که گاهی خواب می‌بيند تو را. اگر در خوابش نيايی، دوباره در خواب به خواب مي‌رود و آنقدر اينگونه تو را می‌جويد که وقتی از خواب می‌پرد، نمی‌داند از کدامين ِ خواب در جستجوی تو پريده و تا بيداری چقدر راه است. به راستی فرقی هم مگر می‌کند؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شبم به تو محتاج نميشد و روزهای لعنتی تو را گم نمی کردند اگر آن وقت که بايد، میگفتم: نه. فرصتها مانند زندگی آدمند، وقتی به مرگ رسيدند ديگر هرگز بازنخواهندآمد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چه باشکوه می‌بينم‌ات ای زندگی در تکه‌تکه‌هايی که هرکدام پاره‌ای از پيکر توست و هيچکدام را با ديگری ارتباط، نه. تورا می‌بينم چون تکه‌تکه‌های يک فيلم، عقب، جلو، عقب، جلو و يک رشته که همه‌ی تکه‌ها را به هم وصل می‌کند: من.
تکه‌ای از تو را می‌بينم که در آن خشم در پيراهن کسی پيچيده و ذهن او از هجوم رخوت تاول زده‌است. من مغرور ِ از پيروزی خنده سر می‌دهم و نمی‌دانم که قراراست روزی بدهم، پاسخ آن همه را.
تکه‌ای ديگر از تو آنسوترک افتاده‌است. کسی درآن شگفت‌زده است از اين همه تکرار، از درد ِ آنکه کسی که بايد، نمی‌خواندش و شگفت‌زده‌تر اما از ولخرجی ِ غرورش. می‌دانی من اينجا چکاره‌ام: خونبهای غرور آنکه اينجای قصه را اشتباه انديشيده است.
در تکه‌ای قطره اشکی به جامانده از درد انسان بودن و در تکه‌ای ديگر، قطره‌ای از شوق انسان زيستن.
آه ای زندگی، شکوه و عظمت‌ات را به کناری نه و بيا بنشين، همينجا کنار ِ من. درست مانند همان تکه‌ای که در آن ساعتها کنار ِ آسمان بارانی می‌نشينی و هيچ اتفاقی نمی‌افتد جز آنکه تمام هستی بدون توجه به تو- همانطور که تو بدون توجه به آن- ساعتهايي را سپری می‌کنند که در تمام آنها مستی جاری‌ست. مست از لذت چون فاحشه‌ای که پس از سالها عشق هفده سالگی‌اش را يافته‌است.
تکه‌ی زلالی می‌بينم که در آن نياز به پرستش داری درست مانند لحظه‌ای که آدمی از نژاد ِ من به تو نياز دارد. آدمی که هرگاه به ته چاهی سقوط می‌کند، مومنانه‌تر از مسيح و محمد خدای را می‌خواند و چون به دهانه‌ی چاه می‌رسد، شک و خواب‌آلودگی ايمانش را به زيرمی‌کشند.
تکه‌هايی هستند که در آنها من ِ من به رسوم ِ آدميان ِ ديگر تن داده و چه سياه‌اند و سخت اين تکه‌ها. مثل سرطان رشد کرده‌اند و گريزی از آنها، نه.
تکه‌هايی هستند که سرخ‌اند و سرخی ِ خود را به تکه‌های ديگر که در ظاهر ربطی به آنها ندارند، انتقال می‌دهند. چيزی در مرکز ِ اين انتقال، نبض زندگی را در دست دارد و آن از اسراری است که سخن گفتن از آن، نه.
در تکه ‌هايی از زندگی، پاکی، پاک ِپاک و در بعضی پليد. بعضی از تکه‌ها درست مانند استامينوفن هستند. هر دردی را فرو می‌نشانند اما فقط برای ساعتی که از تکه‌ای به تکه ديگر گذر کنی. و شگفت‌انگيزترين آن است که هيچ تکه‌ای به تکه‌ی ديگر شباهتی ندارد.
خسته شدم، به من چه که قضای آسمانست اين و ديگرگون نخواهدشد. آسمان هم دربرابر برخی تکه‌های تو سرخم می‌کند. دلی تنگ در سينه‌ به حبس اندر است و يارای پرگشودنش، نه. تو را می‌خواهم به ترانه‌ای، به کلامی و يا حتا سکوتی که تو درآن باشی تا غرورت را به تو پس دهم. می‌دانی، سنگين است و مرا تاب تحمل آن، نه!!!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) زنده خواهم ماند تا تمام ِ دينم را به تو ادا کنم. تويی که هرروز در لباسی نو به ديدنم ميايی، و من فقط گهگاه می‌بينمت. روزی که انکارت کردم حتا باز به ديدنم آمدی و روزی که تلخ ِ تلخ بودم، شيرين‌ترين خواب را به من هديه دادی. زنده خواهم ماند حتا اگر مرگ را شتايش‌انگيزترين ِ اطرافيانم بدانم. زنده می‌مانم و تلاش می‌کنم تا زندگی ِ من همانقدر که بايد به مدار ِ بی‌نهايت‌ها نزديک شود. ديرباورترين ِ آفريدگان را می‌خواهم تا در فرساينده‌ترين ِ گفتارها، از اعجاز ِ تو زيباترين‌ها را بگويم.
2) سالهاست که چای شيرين نخورده‌ام. يادم نيست از کی، اما خوب به ياد می‌آورم دبستان که می‌رفتم هر صبح، مادر وقتی بيدارم می‌کرد که شکر ِ ليوان ِ چای‌ام را خوب هم‌زده بود. نمی‌دانم چه بر سر ِ آن رويای شيرين آمد که سالهاست نتوانسته‌ام چای شيرين بخورم. نه، اين اصلا مساله ساده‌ای نيست که من نمي‌دانم از چه زمانی تلخی را بيشتر پسنديده‌ام. و مهم‌تر از آن، دلم برای مادر تنگ شده، تلخی و شيرينی شايد بهانه است...
3) احساس ِ درونی ِ يک آدم هيچگاه اشتباه نمی‌کند. اگر قبولش نکنی، دير يا زود خواهی شکست. آنچه تمام شاعران و سخنوران از آن گفته‌اند و نوشته‌اند، از همان احساس ِ متغير سرچشمه می‌گيرد. برخی قبولش کرده‌اندو ماندگار شده‌اند، برخی ردش کرده‌اند و به بسياری چيزهای ديگر رسيده‌اند. احساسی که حتا پس از يک خواب کوتاه آنقدر عوض می‌شود، که گاهی به قدرت آن شک می‌کنی. اما تمام ِ مبنای آدميزادی همان است.
پ.ن: چه قدر بد است که يک آدم ِ تلخ، با آگاهی ِ کامل از احساسش، به آن پشت کند. آنچه اکنون هستم، همان است که بايد، و من زنده خواهم ماند تا دينم را به تو ادا کنم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ببين، آدم بايد بعضی وقتا خودشو بزنه به خنگی، يعنی بهترين راه اينه که وانمود کنی اصلا نفهميدی وگرنه شايد مجبور بشی کاری بکنی که دوست نداری. بعضی وقتا هم بايد بذاری بقيه يه جور ديگه راجع بهت فکر کنن، بعضی اشتباهات نياز به اصلاح ندارن، ميدونی که...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چه قدر حرفهای تکراری در پيرهن جملات تازه! فکر کنم ديگر بايد بس باشد، پرنده به دانه‌ای دلخوش است و آدم تا زنده است بايد زندگی کند. اگر گاهی آسمان بارانی بود، بايد خيس شد و اگر سرمای موذی در جانت خانه کرد، چای داغ و آتش و پنجره، به جای زانوی غم بغل کردن و حسرت آفتاب کشيدن!
بايد هميشه کودک بمانم وگرنه هلاک می‌شوم از انتظارات و ملزومات انسانهايی که خودشان هم نمی‌دانند از تو چه می‌خواهند. هيچوقت دوست نداشتم تصميم بگيرم که بلی يا خير، اما چرخ بازيگر، بازیهای بسيار در آستين دارد.
***
اگر گاهی داستان بنويسم، با اين که خودم همه جای آن حضور دارم اما هيچگاه هيچ ‌جايش شناخته نمی‌شوم. دو هفته‌ی گذشته مشغول تايپ کردن يک داستان بودم، اما وقتی می‌خواندمش چيزی ياکسی شبيه آن در دنيای واقعی آزارم می‌داد. با وجود آنکه از تمام نوشته‌هايم بيشتر دوستش داشتم، فايلش را پاک کردم و دست نوشته را پاره.
***
يک نفر بود که اول يک نفر را دوست داشت، خيلی ژياد. بعد تصميم گرفت او را دوست نداشته باشد. بعد خيلی اذيت شد. تصميم گرفت تا از او متنفر شود، تا فراموشش کند. نامش را از هر چه که می‌توانست به او ربط پيدا کند، پاک کرد. حتا از حافظه‌اش هم، و آن قدر در تصميم‌اش جدی بود که حتا بعضی وقتها که هوس مي‌کرد يواشکی سراغی از آن موجود منفور بگيرد، از google کمک می‌گرفت. البته همچنان ازومتنفر بود، اشتباه نکنيد. نتيجه اخلاقی: گوگل خيلی موجود بدی است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

در آغوش ِ خويشتن‌ام قلعه‌ای است که تو امير ِ آنی. در باورم دريايی‌ست طوفانی، به من اندرآ و بنگر! دلم تو را می‌خواهد و می‌دانم که هيچگاه ديگر نمی‌آيی. تمام وعده‌های آمدنت – چون سراب ِ دين‌فروشان از منجی – بازار ِ کاسبی است. تو هيچگاه نخواهی آمد و اين باروی مرموز ِ هفت‌در، در اسارت ِ اميرزادگان ِ بی‌ريشه، هميشه رازناگشوده و سربه‌مُهر باقی‌خواهدماند.
***
پلنگ ِ زيبای قصه‌های من، زخم‌خورده و بی‌پناه، با نگاهی که هيچگاه کلمه‌ای در وصف ِ آن نيافتم، آمد. دنبال ِ پناهی بود و هم‌ترانه‌ای. خانه‌ای که يافت و بدان دلخوش کرد، در پيچيدگی‌ها ويران شد. پس از آن ديگر تقلای شاعر درمانده به مذاقش خوش نيامد و نور و دود و ترانه و باران، کاری‌تر از زخم ِ ديروز، نويد ِ مرگ دادند. ای وای، اين چه زندگی ِ پوچی‌ست! اين همه دنبال ِ زندگی می‌دويم و از عشق و معرفت و علم و عرفان و شطح و طامات داد ِ سخن درمی‌دهيم که چه شود؟ که مرگ ناگاه بيايد و همه را فتح کند؟ مرگ، پلنگ ِ مغرور ِ مرا فتح کرده و پلنگ ِ ديوانه مرا. کسی می‌خواهم که بشنودم. کسی که به ترانه دلخوش باشد و در پي ِ فتح، سراغ ِ هزارتوهای ناگشودنی نرود. اگر پلنگ ِ ديوانه رهايم کند، از بستر ِ مرگ سربرمی‌آورم و در نقش ِ پروردگار به خلق ِ تو می‌پردازم. هرطور که دلم بخواهد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اما حتا از گفتن‌اش سخت‌تر است
فراموش كردن ِ اين‌كه
دوست داريم
يكديگر را
و دل‌هايی را كه مثل ِ انار ِ تركيده‌اند.

ميثم روايی ديلمی

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) کنار حادثه‌ها نشستيم و نوشتيم: باران؛ باران گرفت. خواب ِ باد ديديم، طوفان شد. شعله‌ای از ذهنمان گذشت، آتش دريا را خاکستر کرد. و اين گونه بود که باورمان شد؛.... توهم ِ خدايی يکی‌مان را مجنون کرد، ديگری را فرعون.
2) پای رفتنت را که جايی جا گذاشته باشی، مجبوری بمانی و گردن کج کنی و يا پرواز. گفتم پرواز، يادم آمد که به صلاح آدمی‌زادگان نيست که پرواز کنند. پس مانده‌ام اينجا تا پر شوم از هرچه می‌بينم و می‌شنوم، تا روزی همه‌ی آنها را جايی، کنار دست نگاری، به دست ِ قلم بسپارم. دست‌کم می‌توانم دلخوش باشم بدان...
3) صدايی مبهم زيرلب زمزمه می‌کرد: خيانت. سربرگرداندم، کسی نبود. قدمی برداشتم راست به جلو. نجوايی شنيدم دوباره هم‌آواز ِ همان آوا. کسی نبود. جلوتر دخترکانی چند، سرگرم بازيهای کودکانه بودند، پر از حرکت و شادی و شگفت آنکه سکوت ِ مطلق بر فضا حاکم بود. قبل از آنکه به سلامت قوای شنواييم شک کنم، دختربچه‌ای دورتر سيبی گاز زد و صدا چنان درفضا پيچيد که گويي در آن بيابان فقط او زنده است.
من، شادی را نمی‌شنيدم! باز کسی زمزمه کرد: خيانت. خدايا، چرا فرياد اين دختران اين قدر بی‌صداست. فکری از ذهنم گذشت. دختر ِ سيب به دست را به ميان جمع آوردم. کمی سکوت در سکوت، کمی نگاه ِ کودکانه و دوباره حرکت و فرياد. ديگر صدای او را هم نشنيدم. فقط کسی می‌گفت: خيانت، خيانت و من نمی‌فهميدم اين خواب ِ پريشان را.
4) من خدای توام. حادثه‌های دلخوش‌کننده يا مرده‌اند و يا در انتظار کودکان بی سر، زهدان‌های فاسد را پر کرده‌اند. باکره‌ی ترانه‌هايم، همان مريم ِ مادر پروردگار، از لج ِ خدا در بنادر نيل، به کوزه‌گران ِ زبردست ِ چشم سياه دل می‌بازد. چه انتظاری مگر می‌توان داشت ازين خدای بی‌عرضه و بی‌رمق. يا چه انتظاری از باکره‌ی رجعت‌کرده به پيکرتراش. نه، نمی‌خواهم اينجای قصه، پيامبر ديگری بيايد. من اينجا، در سرسرای جلجتا، بدون تاج ِ خار و هيچ حواری ِ وفادار و يا خيانتکاری منتظر توام. منتظر دعوت ِ تو برای شام آخر، برای نوشيدن ِ خون ِ خدا...منتظرم. زود باش.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) تندبادها فروخفته‌اند و طوفان‌ها به دياری ديگر مهاجرت کرده‌اند. آنچه باقی مانده‌است، آرامش ِ مرگ است. اما آنچه ويرانت می‌کند نه دلتنگی ِ طوفان است و نه سکون ِ مرگ. فکر کن، اندوه ِ تلخ پوچی، ناپيداهای وجودت را درخود فروبرده‌است. به اين فرصت بی‌اندازه کوتاه و يگانه نگاه کن. وقتی نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی، انتظار داری زندگی چه چيزی نثار ِ تو کند. هرچه که باشد مطلوب نخواهد بود. بايد در اين ميانه کسی، چيزی، جايي باشد که با آن از خويش بگريزی و به آن که می‌گويد:"من هميشه می‌دانستم" پوزخند بزنی. آنگاه است که آرامش و طوفان و کوير و جنگل رسالتی يکسان دارند و اين تويی که زندگی را فريب می‌دهی.
2) من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‌کنم / صدبار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم
نمی‌توانم. اين ردپا چنان حک شده که ستردنی نيست. می‌گذارمش جايي گوشه‌ی وجودم تا هر از گاهی آهنگ صدايش را بر زخمی بنشانم به اميد بهبود. فقط آهنگ کلامش و ديگر نه آنچه می‌گويد. می‌دانی، ديگر دل، دليل نمی‌شود. تو کجراهه نيستی که کسی بخواهد گاهی به گاهی به سمت تو منحرف شود. تو شاهراهی بودی که زنديقی در آن پا گذاشت، به تو ايمان آورد و خوشنود از ترک کفر به بيراهه‌ها رفت تا ايمان ِ يافته، سوگندی ناگسستنی بماند. شايد بازهم دلخوش به همان آهنگ ِ صدا بماند، اگر تو را رعايت کرده باشد. آيا چنين است؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هذيانهای نيمه‌شب
1) کجا کسی می‌توانست دليلی بيابد براين همه تناقض؟ چگونه است که می‌تواند کسی باشد که ديوانه‌وار دوستش بداری و برانی‌اش از خودت؟ نه که مجبور باشی، جريانی نامحسوس تورا به جلو می‌رانَد، کلام در دهانت می‌گذارد و جای پايی نشانت می‌دهد که گام در آن بگذاری. کجا کسی می‌توانست در آغوش ِ آن همه صداقت، دروغ تحويلت دهد؟ بهتر که نگاه کنی، می‌فهمی هميشه چيزهايی هست که هيچ وقت تا آخر عمر، نخواهی فهميد. نفهميدم چرا يا چگونه، اما من پاسخ خودم را از تو گرفتم. هميشه زيبا باش و سخت و بی‌کران. کجا کسی می‌تواند باور کند که اين جريان نامحسوس، نه توجيه است و نه ضعف، فقط و فقط همان است که بود و تو هرگز نخواهی فهميد. همانطور که من نمی‌فهمم، ولی باور می‌کنم. اينجا، اين آخرين رد پای توست، ديگر نخواهی توانست مرا پيشگويی کنی.
2) برای پری کوچکم: پاک ِ پاک ِ پاک در جويبار ِ جاری ِ جريان‌های روزگار، جست و خيز می‌کنی. زيبا و باشکوه، با روزگار ِ گذران ِ زندگی می‌ستيزی و در هيچ تور و طناب و دامی گرفتار نمی‌شوی. مثل ِ يک خواب ِ دم ِ صبح، به من رسيدی، دست در دستم گذاشتی، ترانه‌هايم را شنيدی و برای هميشه خوابيدی-آنگاه که همگان تازه بيدار شده بودند-. پری کوچکی که غمگين نبود و بوسه‌ها، طلسم ِ مرگ و زندگی‌اش نبودند. سحرگاهان و شامگاهان از نشان ِ ديگرانی جان می‌گرفت که بی‌ترانه بودند و مرگ و زندگی‌اش تعريفی ديگر داشت. پاک بود و نسيم‌ها در دستانش پنهان بودند. طراوت ِ نسيم و زيبايی‌های کوهستان را تا ابد در آغوش تو آرزو می‌برم.
3) عاشق شنيدنی است، معشوق خواندنی است. عشق است در ميانه و هوش و حواس نه، معشوق ديدنی است. گفتی ببين که کلام ِ تورا تا آخرين هجای وجودت نوشته‌ام. ديدن، خواندن، نوشتن.... من کيستم؟ ديوانه‌ای در اين ظلمات، به افق چشم دوخته و از تداوم محو زمان در انتهای ديدرس، بر اين همه کلام باطل می‌خندد. اکنون تنها تويی که در ميانه‌ای. يک نام، يک نشان... يا نه، بی‌نام و گمنام، بدنام و بی‌نشان که منم همه و چشمه‌ای در جان ِ کلام که تويي. می‌جوشی و تمام ِ اين ناپاکی‌ها را در خود فرو می‌بری. کجا می‌توانم از تو بگريزم؟ اصلا چگونه می‌توانم بی تو بود؟ به ترانه‌ای نو، عاشق و معشوق را به کناری نه و خود در ميانه بنشين. تو در کلام نمی‌گنجی، به آغوشم بيا ... بدرود قلم ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مرا تماشا کن. هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری. خوب نگاه کن، نمی‌شناسی؟ من امروز متهم رديف اول و روزی ديگر ...، نه من هميشه متهم بوده‌ام. از همان ابتدا، متهمی که همواره دروغ گفته‌است.
مرا تماشا کن. به موهای هميشه آشفته و چشمهايم. در امتداد نگاهت، در آنسوی تاريکی، مثل هميشه تنها نشسته‌بودم، تنها. و نمی‌توانستم وسوسه با تو بودن را رهاکنم. حتا لحظه‌ای در آنسوی پنجره بودن برای من کافی بود.
اکنون محاکمه به پايان می‌رسد. قاضی و دادستان و شاکی آن بالا نشسته‌اند و بدون توجه به متهم که حتا در محضر دادگاه به اتهام خود ادامه می‌دهد، نقشی ديگر بازی می‌کنند. چندی می‌گذرد، روزی يا ماهی يا سالی...
باد ميان موهای آشفته بازی می‌کند و بوی گل و علف در هوا موج می‌زند. تمام قامت درخت به تماشای من نشسته‌است. قاضی، بازيگوشانه زيرچشمی نگاهی می‌کند و لبخندی می‌زند. ديگر هيچکس نيست به جز طنابی که بر گردن من است. هيچ حکمی از آن قاضی -که شاکی هم خود او بود- صادر نشد. او می‌گفت و می‌رفت. با نگاهی تمسخرآميز. فردا اما شايد اين طنابها، دوباره آن همه غرور را بشکند. فردا شايد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بر پيکر خيس دلهره‌ها نقش سراب کشيدن. مدام فکرمی‌کنی که چرا اين وهم ِ لعنتی هميشه پشت‌سر توست و هرازگاهی هوس می‌کند که گريبانت را بگيرد. بگيرد و بفشارد حنجره‌ی فريادت را، بگيرد و تا امتداد خفگی ببرد تورا. خدايا، چرا نمی‌توانم جايی کنار اين همه روزمرگی تورا جا بگذارم. به خودت که نمی‌توانی دروغ بگويی، نتوانستن يا نخواستن... وای، ازين کلمه‌ها هم بيزارم. ازين پيکر ناتوان که در چنگ جان ديوانه‌ای طلسم شده و از هرچه بايد و نبايد بيزارم. اگرباز به خودم دروغ نگويم از صدای کسی که افکارش در من مرده‌است نمی‌ترسم.
روزی با تو و روزی ديگر با خاطره‌ی تو روی يک صندلی نشسته بودم. کمی آنسوتر کسی بود که به خاطره می‌مانست، همين چند قدم آن طرف‌تر. هرچه خواستم، نتوانستم حتا يک بار نگاهش کنم. نه از تو می‌ترسيدم و نه از خاطره‌ات، اما چيست اين وهم ِ مجنون که در نگاه تو جاری‌ست و دست از سرت برنمی‌دارد. در مرداب خاطرات ِ تبدار دست و پا می‌زنی و تا مي‌پنداری که به ساحل ِ عافيت رسيده‌ای، نيمه‌شبی ناگاه، که مغروری از رفتن و نرسيدن، می‌آيد. با احمقانه‌ترين شکل موجود می‌آيد و سرازير می‌شوی باز در گرداب ِ ديوانه.
هر چه بخواهم می‌نويسم. شايد دلم بخواهد همين‌جا زبان درازی کنم يا برای کسی شکلک درآورم. کيست که بخواهد مانعم شود؟ ببين، فکر باطل می‌کنی، نقش بر آب می‌کشی!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اول تيرماه

سالها بايد گذشته‌باشد از خلق ِ پيکری شبيه ِ من
تا در نخستين ِ بامداد ِ يک فصل ِ گرم
کالبدی متولد شود در قالبی که انسانش ناميده‌اند
و نيز از آن دست که هر ميلاد، سلامی ست به مرگی وعده داده شده
پيکری به نام من ، سفر ِ خويش را به سوی مرگ ِ محتوم آغازکند.

اما چه سفری، که در شاهرگهايش، اندوه و شادی، ميان ذره‌های زندگی، خط به خط، لحظه به لحظه نشسته‌اند.
و تو چه می‌دانی که چه لذتی دارد اندوه، که شادی‌ات را معنا می‌دهد
و چه سعادتی ست شاد زيستن، که بی‌اندوه معنايی ندارد.
و چقدر بلند مرتبه است سفری که در آن در روز ِ اندوه، آفريدگار ِ مرگ و زندگيت را عاشقانه پرستش کنی
و در روز ِ شادی هم او را شکر.
وگرنه چه فرقی می‌کند؟
تمام ِ آدمی‌زادگان صبح از خواب بيدار می‌شوند و همگی سرانجام روز ِ خود را شام می‌کنند.

در اولين ساعت
از اولين روز ِ فصل ِ گرم
من نيز، چون عضوی از پيکره‌ی پرشکوه ِ برترين مخلوق، پای در اين سفر نهاده‌ام
سفری حقيقی، و نه در رويا و نه در خواب.

و در هر زادروز که پشت سر می‌نهم
و تهنيتی بدرقه‌اش می‌کنند
به سالی می‌انديشم که از دست رفته
و به مقصد که با هرقدم به آن نزديکتر می‌شوم
مقصدی که تنها حقيقت ِ مطلق ِ جهان است
و چه زيباست که هيچکس - حتا کسی که آفتاب را انکار می‌کند -
نمی‌تواند شکوه ِ اين حقيقت را لکه‌دار کند.

و زيباتر آنکه هيچکس نمی‌داند که اين مقصد کی مسير ِ سفر را عوض می‌کند.

------------------------------------

بازگشت

چرا بايد بغض ِ من در صدای تو بشکند؟ من به خواب ِ تو بيايم و بغض ِ تو از پشت ِ سيم‌ها هم حس شود؟ آنکه دروغ می‌گفت، تو نبودی. حقيقت ِ تلخ آن است که من دروغ گفتم: اما نه به تو و نه به هيچکس ِ ديگر، آن‌قدر به خودم دروغ گفته بودم که خودم هم باورکرده‌بودم.
اما اکنون، فارغ از دروغ‌ها و ترديدها، می‌خواهم که بخشيده‌شوم. من تاوان ِ اشتباهاتم را پس می‌دهم و اگر قرار بود کاری بکنم، کرده‌ام. اکنون، در اين لحظه می‌خواهم که بخشوده شوم، همين!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

وقتی دلم می‌گيرد از روزگار و آدم‌هايش، يا از خودم و کرده‌ها و نکرده‌هايم دلخورم؛ صبر می‌کنم تا شب بشود، به پشت‌بام می‌روم و مدتی طولانی به نورهای دور خيره می‌شوم. می‌گذارم نسيم صورتم را نوازش کند. حس می‌کنم از آدم‌ها دورم. کاش خانه‌ی ما هزار طبقه بود. کاش آسمان شب هميشه پرستاره باشد. لطافت ِ شب در دل ِ اين شهر سيمانی، تمام ِ گره‌های خشن ِ وجودم را چنان می‌گشايد که از مرور ِ کرده‌ها و نوشته‌ها پشيمان و حيرانم می‌کند. آيا آنها همين منم؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سوگ
بی‌رحمانه ترکت می‌گويم تا معياری داشته باشم برای کج‌عهدی روزگار با خودم. چنان خطی بر قلبت می‌کشم که باقی خطوط ديده نشوند. می‌دانم، حوصله‌ی ترانه نداری. برايت بازی‌های کودکانه می‌آورم: امروز قهر، فردا آشتی. از کنارت که می‌گذرم در همه‌ی ذراتم حست می‌کنم، اما همديگر را نمی‌بينيم. چه دنيای احمقی داريم، چه زندگی ِ احمقانه‌ای.
----------
لذت
در يک غروب ِ ماتمزده، زير ِ آسمان ِ ابری، در شهری که هيچکس همزبانت نيست، به تنهايی قدم می‌زدم. همسفر ِ خسته در اتاق ِ ميهمانخانه‌ای خوابيده‌بود و من لباسی سرخ بر تن داشتم به رنگ ِ شهر ِ غريب. از قضای روزگار خيابانی بود پر از مغازه‌های باده‌فروشی و عشرتکده‌های تنهايی‌گريزی. هردسته از مردم به زبانی می‌گفتند و می‌خنديدند و می‌گريستند، و من نگاه می‌کردم و می‌گذشتم. ناگهان حس کردم کسی صدايم کرد. نمی‌دانم چه گفت که من چنين فکری کردم، اما هرچه بود، درست بود: مرا صدا می‌کرد به زبانی که هيچ از آن نمی‌فهميدم. راجع به لباس ِ من و تابلوی تبليغ ِ آن سوی خيابان چيزی گفت. باز نفهميدم، اما ناگهان به يک زبان سکوت کرديم و به يک زبان خنديديم و به يک زبان چشم در چشم ِ هم دوختيم. نمی‌دانی چه لذتی بود، نمی‌دانی...
----------
حسرت ِ فلسفی
همين‌جا، پشت ِ نبض ِ پلکم، سيلابی از اشک منتظر است تا رهاشود. کاش اين غرور ِ لعنتی قبل از آن رهايم کند. سايه‌هايی می‌بينم از بانويی غزلپوش -دامن‌افشان و زلف‌پريشان-. پشت ِ ضربان ِ نگاهش، سيلابی از اشک منتظر است تا رها شود. رقصان می‌گذرد از همين‌جا و می‌رود تا جايی در ناکجا. دور می‌شود، دورتر، دورتر ... و غرور ِ لعنتی، سدی می‌شود در برابر ِ سيلاب.
نه، تو را در ميان ِ روياهايم نمی‌بينم. تو همين‌جايی، همين‌جا. روبروی من، کمی بالا، کمی پايين، در ميان ِ آغوشم. ببين بانو، من لذت ِ يک حسرتم، نفس‌کشيدن ِ يک آغوش ِ بی‌همتای امن. من يادی گمگشته در ميان ِ خطوط ِ مبهم ِ دستان ِ کسی نيستم، که کولی ِ دوره‌گردی بخواهد احيايم کند. من نفس می‌کشم و نيازی به پيداشدن ندارم. و نمی‌ترسم، نه از نقش ِ آغوش ِ کسی در بستر ِ خاطراتم، نه از تهديد ِ امتداد ِ نگاهم در افق ِ ناکجای تو، همانجا که آسمان و صحرا -تو و سايه‌ی رقصانت- به‌هم‌می‌پيوندند.
صفحات را ورق می‌زنم. جايی همين نزديکی‌ها، کسی بود که پرسيد: "چه می‌کنی آيا، مرا نمی‌خواهی؟" ... من پا در جاده‌ای داشتم که مرا می‌خواند، که در آن پا گذاشته‌بودم. در سرزمينی که مرز ِ راه و بيراهه فقط و فقط احساس ِ رهايی است از چنگال ِ غرور ِ لعنتی. چشمانم را بستم و قدم به سمتی نهادم که در آن کسی دستم را نگرفت، نه تو و نه ديگری. و در راهی که همگان می‌رفتند. راه‌شکن نشدم و تا انتها تکرار خواهم‌شد. "من از دست رفتم".
اما تو،
تو دروغ گفتی، همين... لعنت ِ جاودان به تو.
يا نبايد قدم در اين راه می‌گذاشتی، يا وقتی آمدی مرد باش و بمان. تو هم کسی بودی چون هزاران هزار رهگذر ِ غريبه. اما وقتی با بغض ِ من بغض کردی، بايد قدرت ِ ادامه‌ی هم‌نفسی ِ مرا هم می‌داشتی. اگر نتوانستی يگانه شوی و خودت مسير را انتخاب کنی، حق نداری به بيراهه بزنی. اکنون ديگر حق نداری خالی از صدای من باشی. مگر چه می‌شود؟! بمان و ببين که افق، مغلوب ِ تيررس ِ نگاه ِ توست. هرگز تو را نمی‌بخشم و هيچ‌گاه از نفرين ِ تو کوتاه نخواهم آمد مگر آنکه مرده باشی. تو نماد ِ حسرت ِ يک خواهشی. بمير!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شهود
قافيه را به چوب‌لباسی آويزان می‌کنم
تا غزلی را که دلم می‌خواهد بنويسم،
که سالهاست دلم می‌خواهد بنويسم،
فارغ از خيال ِ قافيه و مغلطه، برای تو،
که سالهاست، اينجا، حوالی ِ هر تپش ِ قلب ِ من نشسته‌ای، بنويسم.

اينجا پشت ِ اين چارچوب ِ فرسوده‌ی بی‌رنگ و رو
نقاب‌ها از چهره‌ها افتاده‌اند
و فانوس‌ها، کنار تنهايی ِ بيدار ِ صاحبان‌شان، به خواب رفته‌اند.
نور از خيال ِ چشم‌ها گريخته‌است
و رودخانه و ستاره در ائتلافی ساختگی، طبيعت را به حراج ِ سياست‌پيشگان گذارده‌اند.

اما من دلم می‌خواهد به تو تکيه کنم
تا مطمئن باشم تو بدون ِ تکيه‌گاه نمی‌مانی.
دل ِ ساده‌ی من در اين ظلمات
با سرانگشتان ِ روشن خود، در ميان ِ نقاب‌های به زمين افتاده تو را جستجو می‌کند.
و وقتی خسته می‌شود از نيافتن،
تقلب می‌کند و به عنوان ِ راوی ِ اول
- همانطور که قبلا قافيه را به چوب‌لباسی آويخته بود –
قسمتی از غزل را پاک می‌کند
تا بدانجا برسد که تو را می‌يابند.
خوب، از اينجا به بعد بايد باران باشد و شور و غزل
اما تويی که يافته‌ام، با تويي که می‌شناختم...
شايد ميان ديدن ِ دل
و ديدن ِ چشم
و ديدن ِ سرانگشتان تفاوتی هست
و يا شايد ظلمات آنقدر طولانی‌ شده‌بود، که اين نورهای مصنوعی، حافظه‌ای از نورهای دلگشای آن روزها باقی نگذاشته‌اند.
و يا شايد...
مثل ِ هميشه بيشتر از انتظار ِ من می‌فهمی
بله، دارم غزل را با کلمات هل می‌دهم به سمتی ديگر غير از تو
ببين، شاعر منم و دلم می‌خواهد کلمات را هل بدهم
- همانطور که قبلا قافيه را به چوب لباسی آويزان کرده‌بودم –
***

غزل ِ ناب ِ مرا، عشق ِ بارانی ِ ياری با خود برد
و من اينجا، تنها، پشت ِ هر خاطره‌ی فرسوده
به نقابی می‌انديشم که به خاک افتاده
و گلی روييده، سرخ ِ سرخ از لب ِ او
ريشه‌اش اما، در خاک است
نقش ِ گل، نقش ِ تو بود
نقش ِ سيماب ِ تنت
می‌دوم سوی نقاب
تا برش می‌دارم، گل ِ من می‌ميرد
و تن ِ هر گلبرگ، گوشه‌ای می‌افتد
روی خاکش اما، همچنان نقش ِ نقاب است بجا
و دهانش خالی است
ريشه‌ی گل که به همراه ِ نقاب، از دل ِ خاک برون آمده بود
لب ِ معشوق ِ مرا، از لب ِ حافظه‌ام بر تن ِ خاک، پاک کرده
***

چه لذت بخش‌اند اين کلمات،
به هر سمت که تو بخواهی، می‌آيند
و در هر قالبی که تو بخواهی، جای می‌گيرند.
می‌توانی با کلمه‌ی سکوت، فرياد بکشی
و با غزل که تن‌پوش ِ عاشقانگی‌ست، کسی را مصلوب کنی
و يا قافيه را قبل از ميلاد ِ غزل به چوب‌لباسی بياويزی
همان کاری که من اين روزها می‌کنم
که روزهايم به بطالت نروند
خوب کار است ديگر
و من نمی‌توانم بيکار بنشينم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

باران ِ بی‌قرار ترانه از آسمان‌های کبود ِ وجود ِ من، بی‌امان می‌بارد.
می‌بارد و در دل تاريک ِ خاک گم می‌شود.
بی که ردی از خود به جا گذارد.
پشت کرده‌ام به باران، که حتا خودم هم نبينم نشانی از آن طراوت پر ترانه
اينجا، زير سقفی که تنها خاصيتش، سايبانی بر باران ترانه‌هاست
من و دلم، نشسته‌ايم، هر دو خردسال و بازيگوش
کمی آنسوتر عروسکی به ديوار تکيه داده
با نگاهی گنگ باران را می‌نگرد
و بی‌قراری ِ اين همه ترانه تابی داده به طره‌ای، که اين ابرويش را به آن چشم، دوخته
کاش می‌شد در چشمان ِ عروسک ِ مرده آسمان را ديد.

ترانه به شاه‌بيت ِ خود رسيده است
رعدی دل آسمان را شکافته گويی که صدا، تنها صدا، آوار آن همه ترانه است.

عروسک، دلخور از تنهايي ِ کشف اين همه آواز،
رو می‌گيرد
هم از آسمانی که نم نم ِ آخر ترانه‌هايش را چون دانه‌های اشک فراق ِ يار ِ عزيزترين، گم می‌کند
هم از مردی که به خود و ترانه‌هايش پشت کرد تا دلش - دل خردسال ِ غريبش – عهدناشکسته پير شود.

حال هر کجا رعدی می‌زند و بارانی در می‌گيرد
دلی که آفتابش لب ِ گور است
دنبال ِ عروسکی گنگ می‌گردد تا تنگ در آغوشش گيرد
و آخرين ترانه‌ی جامانده از آن همه خاطره را در گوشش زمزمه کند:

"سخت و زيبا چون حصاری از الماس،
پرشکوه و بی‌قرار چون عقابی که پي ِ خوراک جوجه‌هايش به گله‌ می‌زند
سربلند و گشاده چونان دل و دست آخرين بازمانده‌ی نسل ِ من
تو، ميراث ِ هر چه باران، هر چه ترانه، هر چه شور
بلند شو.
و به ترانه‌ها نگاه کن
باقی همه هيچ، فقط بلند شو و نگاه کن
تو فرشته‌ی منی "

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) حال ِ‌من خوب است. حال ِ تو خوب است. حال ِ همه‌ي ما خوب است،‌ چه دنياي مسخره‌اي! يك روز بالاخره بايد بفهميم كه خوب يعني چه؟‌ زندگي يعني چه؟ و چرا بعضي وقت‌ها خوب بودن مقبول ِ طبع نيست. نمي‌دوني چه حالي داره داد بزني، گريه كني،‌ فحش بدي، كتك بزني يا كتك بخوري. دنيا رو هم به هيچي حساب نكني. راستي، فكر مي‌كني اين دنياي مسخره ارزش ِ همون هيچي رو هم داره؟
2)‌ خاطرات ِ يك آدم،‌ تمام ‌مهره‌هاي يواشكي ِ زندگي ِ اون آدمن. آدم‌هاي دور و بر،‌ رابطه‌ها،‌ دارايي‌ها و اين قسم و قبيل، مهره‌هاي روشده‌ان. شايد روزي اونا هم يواشكي خاطره شن،‌ اما بدون ِ اين خاطره‌ها زندگي بدون شك بي‌معناست. فكرشو بكن يك آدم ِ خالي ِ بدون ِ يواشكي وقتي از داشته‌هاش خسته مي‌شه،‌ وقتي دلش مي‌گيره، وقتي از همه چيز خسته مي‌شه و وقتي نااميدي بهش حمله مي‌كنه،‌ كدوم شاه ِ تو پستوهاي ذهنشو بيرون بكشه تا به تك ِ روزگار،‌ پاتك بزنه. كدوم آس يا وزيرو رو كنه تا تو نبرد با خودش رودست نخوره و دست خالي نمونه. فراموش نكن به‌دست آوردن ِ يك شاه ِ يواشكي شايد قيمتش از دست‌دادن خيلي چيزا باشه،‌ اما من زجر ِ‌ داشتن ِ اونو عاشقانه دوست دارم و مي‌ستايم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

...
1)دست از سر دل بردار، ای عاشق ِ هرجايی
گم‌شو دل ِ ديوانه، هشدار ز رســـــــــوايی
2)زن ِ تنهای ترانه‌ی من، فصل ِ سرد را تاب نياورد. زنده باد فروغ...
3)ديوانه، آخر دليل نمی‌شود که چون باران تو را ياد چيزی می‌اندازد که نمی‌خواهی‌، از باران فرار کنی يا اين‌که چون هر شعر و کلامی ياد کسی را در ذهنت زنده می‌کند، سخن را زندانی کنی. رها باش، وسيع باش و سرسخت، چنان که بايد باشی. پی ِ مرهم ِ زخم‌هايت باش، نمک نپاش. تو از خودت رودست خورده‌ای نه آنکه می‌انديشی. رها کن اين فکر ِ "من چنان بودم که چنينم مباد". انسان، اسير ِ احساسات ِ احمقانه‌ای‌ است که هيچ نمی‌فهمند. بی دريغ دوست بدار و مهم‌تر از همه، ببخش تا راحت‌تر روزگار بگذرانی. به فکر ِ نابود کردن ِ يادها نباش، به جوانه‌های نورسته بيانديش و به فردا. فراموش نکن تو بزرگی و وقاحت ِ اين ديوانه ذره‌ای از بزرگی ِ تو نمی‌کاهد. سخت نگير.
4)زخمی نو بر زخم‌های کهنه‌ی پلنگ ِ من؛ به يقين می‌پندارم که پنجه‌ی تمام پلنگان ِ به سوی ماه پريده، خالی‌ست. اما من به پلنگی عاشقم که دورتر و بالاتر پريده‌است. مهم پريدن است، نه رسيدن. من نمی‌گذارم هيچ حسرتی بر دلم بماند.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

گفتگو
-: مدت‌هاست که ديگر خواب نديده‌ام، نه کابوس و نه رويا و گمان می‌کنم هيچ چيز سخت‌تر از اين نيست که خالی باشی...
-: اميد هميشه هست. گاهی به بستر مرگ می‌افتد اما هرگز نمرده‌است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

"انسان شاهکار هستی‌ست، تنها در مقابل مرگ زبون است." سوفوکل

مرگ 3
انسان شاهکار خالق هستی‌ست
اما به غايت زبون است
نه تنها در برابر مرگ که در برابر تکه سنگی،
در برابر خرده آفتابی،
در برابر شعله‌ی عشقی.

مرگ پايان ِ شاهکار ِ خالق هستی‌ست
اما چه کسی می‌داند که اگر ابديت در مقابل آن باشد
خالق هستی خود به کجا می‌رود؟
چرا فرصت محدود حيات را به اين چرنديات بيالاييم.

انسان به اعجاز زنده است
مخلوقی که او را يارای آفرينش نباشد
به مرتبت انسانی نرسيده‌است
آفرينش ِ خوی انسانی، مهرآيينی، زيبايي ِ بی انتها، سخن ِ معجزه‌گر
آفرينش ِ هستی، در مقابل مرگ ِ خواردارنده
اما اين رتبه نيز پس ِ پشت نهادنی‌ست.

ديگر به چه بايد دل خوش داشت؟
انسان ِ خسته از آفريده‌شدن و آفريدن به کجا تواند پناه بُرد؟
انسان ِ به زانو درآمده، آه، رها از مرگ و حيات.

فرشته‌های مقوايي در آتش ِ وعده داده‌شده سوختند،
بدکارگان زمينی شرمسار از زبانه‌های آتش، ترانه شدند
و بر لب من و تو - انسان‌های بی‌سرانجام -
و در سينه‌های‌مان
چون خنکای نسيم کوهساران جاری شدند.

به کدامين چراغ دل خوش‌دارم؟
هيچکس يار ِ هيچکس نيست
هيچگاه به هيچکس، به هيچ چيز دل نبند،
انسان باش و به مرگ بيانديش،
مرگ تنها وعده‌ی حقيقی ِ خالق.

همين امروز بود به گمانم
يا ديروز در ساعتی شبيه امروز
يا ساعت ِ تکراری ِ ديگری
فرشته‌ی مرگ ِ من مُرد.
درست همين‌جا، جلوی چشمان ِ من جان داد
و من کاری نکردم.
بگذار ببينم، او نمرد.
پس اين جنازه‌ی کيست؟
آه، کم کم به ياد می‌آورم
فرشته‌ی مرگ ِ من کشته‌شد.
خودم، با همين دست‌هايم کشتمش.

دوستت دارم ای آفريدگار،
اين بساط ِ تمسخر را بر ديگری نه،
دوستت دارم و تو بايد به وعده‌هايت عمل کنی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

جای خالی
دو ساعتی می شد که بدون آنکه بداند به کجا می رود در حاشيه ی پياده روها قدم می زد. گاهی اوقات بی اختيار وارد کوچه ای می شد و پس از مدتی دوباره به يک خيابان اصلی می رسيد. آدمها را نگاه می کرد، مغازه ها و ماشين ها را بی آنکه سر نخ افکارش از دست برود يا حافظه ای از هر کدام در ته ذهنش بماند. پير زن گدايی فرزندان يتيمش را به رخ عابران می کشيد و دختری دوره گرد برای فروش آدامس هايش التماس می کرد. کمی جلوتر نطفه ی دعوايی در حال شکل گيری بود و مردم به چشم برهم زدنی جمع شده بودند تا حسرت از دست دادن تماشای آن را نخورند. عابری که با عجله می گذشت تنه ی محکمی به او زد، غرولندی کرد و گذشت. و او بلافاصله مسيرش را به کوچه ی خلوتی تغيير داد. افکار ياغی از شب قبل رهايش نمی کردند. شب بسيار بد خوابيده بود و صبح زود بيدار شده بود. مثل هر روز صبحانه ی پسرک را آماده کرده بود، رسانده بودش و باز مثل هر روز منتظر آمدن راننده شده بود، اما اين بار از سوی ديگر خيابان. پس از اينکه راننده نااميد رفت، همانطور که از دور به اتومبيل فرو رونده در دل خيابان نگاه می کرد سيگاری گيراند و با بی حوصلگی کشيد. پس از آن بلند شد و پياده به راه افتاد. به سمت مقصدی که اصلا معلوم نبود کجاست. خواست برگردد و اتومبيلش را بردارد و به سمت همان مقصد نامعلوم برود اما پس از چند ثانيه به کلی فراموش کرد که چرا به اين سمت آمده است و همچنان می رفت. قرار بود آن روز او را به عنوان رييس هيات مديره معرفی کنند و او ازين می ترسيد. اين بزرگ ترين خواسته اش بود و او می ترسيد که پس از آن به چه اميدی زندگی کند. هدفی بزرگتر برای خودش بسازد. نه، او خسته تر از اين حرفها بود. ديگر نمی توانست.
هرگز نتوانسته بود جای چيزی را که با تمام وجود انکارش کرده بود پر کند. ديگران و عقايدشان اصلا برايش مهم نبودند. اما او که در بحث و کلام و برهان همه را جا می گذاشت اين روزها کارش به جايی رسيده بود که از خودش هم گذشته بود. خودش را هم جا گذاشته بود. حتی سايه ای هم نمانده بود که دست کم به سايه اش بفهماند که چه می خواهد. با خودش راه های گوناگون را مرور می کرد. وضعش به ديواری می مانست که چند سالی قابی بر آن بوده و اکنون ديگر نيست. قاب نابود شده بود و جای خالی آن بر پيکر ديوار خودش را به رخ می کشيد. می توانست قاب ديگری به جای آن بگذارد. اما اين با وضعيت او باندازه ی تفاوت راست و دروغ يا حقيقت و خيال فرق داشت. هزاران قاب را امتحان کرده بود. قابهای کوچکتر که نه تنها مشکل را حل نمی کنند بلکه جای خالی را بزرگتر نشان می دهند. قابهای بزرگتر هم هيچکدام راضيش نمی کردند. اصلا بحث بزرگ و کوچک نبود، او باهوش تر از آن بود که تفاوت حق بودن و حق نمايی را نفهمد. قاب حقيقی گم شده بود يا بهتر بگويم حقيقتی در قالب قاب از دست رفته بود. می شد ديوار را دوباره رنگ کرد. مثل روز اول و به کلی قاب را فراموش کرد. اما او نمی توانست به روز اول برگردد. اين بار فقدان همان جای خالی بود که مشکل را دو چندان می کرد و او نمی خواست. اصلا نمی خواست به جای يافتن پاسخ مساله صورت آن را پاک کند. پس به تنها راه باقی مانده قناعت کرده بود. بگذار جای خالی همچنان خالی بماند. گويی از همان ابتدا قابی بر آن نبوده و نقاش ديوار را اين چنين رنگ آميزی کرده است. اما آنچه آزارش می داد اين بود که می دانست اين چنين نيست. هر بار که به ديوار فکر می کرد تصوير قاب نيز در ذهنش نقش می بست و او نمی توانست آن راپاک کند. چون در عقيده اش راسخ بود بلافاصله نتيجه گرفت که اين مثال ربطی به وضعيت او ندارد.
گاهی اوقات دچار شکی کشنده می شد. نکند اشتباه کنم و واقعا حقيقت داشته باشد. يعنی ممکن است چيزی به اسم معجزه وجود داشته باشد. نه، ممکن نيست. اين همه متفکر بزرگ با من هم عقيده اند. من به ياری آموزه های آنان و همت خودم روزی تمام کسانی که جای خاليشان را با وسعت آسمان و هر چيزی که در او پنهان شده پر می کنند رسوا خواهم کرد. کاش شانس می آورد و کمی راحت می شد. اما شانس او چه می توانست باشد وقتی نمی دانست ديگر چه می خواهد. فکر اينجايش را نکرده بود که روزی از تمام دنيا و هر چه دروست اشباع شود و چيزی فرای جامد و ماده بجويد، آنچه عمری انکارش کرده بود. به کشتی ای می مانست که نمی دانست به سمت کدام بندر می رود و برای چنين کشتی ای هيچ بادی موافق نخواهد بود. همه ی بادهای عالم باد مخالفند، و تمام صداها ساز مخالف.
قطراتی که ناگهان بر صورتش فرود می آمد رشته ی افکارش را پاره کرد. خيابان اصلا آشنا نبود. اما چه اهميتی داشت. جای خالی مقصد را در او کشته بود. بلندپروازی را در او کشته بود. به هر چه می خواست در زندگی اش رسيده بود يا باز بهتر بگويم مقاصدش يکسره دست يافتنی بودند. اصلا بی آرزو شده بود. لعنت به جای خالی و هر چيزی که روزی بخواهد آن را پر کند. يکباره حس کرد حالت چهره اش عوض شده است. اين را از نگاه های مردم می شد فهميد. سر برگرداند رو به خيابان تا ازنگاه های مردم فرار کند. کودکی را ديد که به اين سو می دود. از ته قلبش فريادی رو به بالا می غريد. اما صدای قيژ ترمز اتومبيلی به فريادش اجازه ی خودنمايی نداد. لحظه ای کوتاه بی حرکت ايستاد. باران که اکنون شدت يافته بود لخته های خون را از پاره های مغز کودک می شست و به اعماق سنگفرش خيابان می برد. دوست داشت فرياد بزند اما نتوانست. کمی به مغزش فشار آورد که بفهمد کجاست.
به خانه برگشت. هنوز چند قدمی مانده بود که ديگر آشکارا گريه می کرد. می خواست تکليفش را با آن حقيقت موهوم روشن کند. بلند بلند فکر می کرد:
«کثافت، پس اون روزی که من مث سگ جون می کندم و از همه توسری می خوردم تو کدوم گوری بودی. بی شرف دروغگو، من همه چيزمو خودم به دست آوردم، همه چيزو خودم ساختم، تو هم هيچ غلطی نکردی. تو رو اين ديوث ها درست کردن که از کنارش نون بخورن. من همه تونو می کشم. همه تونو به لجن می کشم، آشغالا »
مستاصل شده بود. در حالی که شانه هايش به شدت می لرزيد ادامه داد:
«پدرسگ بی غيرت، اگه هستی خودتو نشون بده ببينم. عذابتو نازل کن ببينم چقدر بهت برمی خوره اين فحشا. دِ زود باش بی پدر»
بعد با همان سر و لباس خيس و بدون آنکه کفش هايش را در آورد در تختخواب دراز کشيد و چشم هايش را بست. نمی دانست چه مدت به همين وضع گذشت. نوميدی مفرط باعث شده بود تکلیفش حداقل برای خودش روشن شود. اگر روح و متعلقات و صاحبش هستند، خوب بگذار باشند. من با سيستم خودم زندگی می کنم، آنها هم در عالم خودشان روزگار بگذرانند. کاری هم به کار هم نداريم. همانطور که تابه حال نداشتيم. من نه فريب می خورم نه قصد فريب کسی را دارم. بگذار روزگار بگذرد.
انعکاس صدای زنگ در رشته ی افکارش را از هم گسيخت. به ياد پسرش افتاد و با عجله به سمت در رفت.

- : پس کجا بودی. خانوم مدير برام آژانس گرفت.
- : کار داشتم. خيلی گرفتار بودم. فردا می آم از خانوم مدير تشکر می کنم.
- : گشنمه. ناهار چی داريم؟

چند لحظه بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده دونفری مشغول گفتن و خنديدن و ناهار خوردن بودند. بيرون از خانه باران بند آمده بود. مردم همچنان مشغول رفت و آمد و خريد و فروش و دعوا و هر کاری که هر روز می کنند بودند. جای خالی اما همچنان خالی بود.

سه شنبه، بيست و نهم ارديبهشت ماه 1383
ارسلان

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) نمی‌توان شکر نگفت آفريدگاری را که از دل تيرگی‌ها و دشواری‌های روح‌فرسايی که می‌چشاندت ناگهان بی‌کرانه‌ای از نور -نور لايتناهی- بر تو آشکار می‌سازد. نه، نمی‌توان خاضعانه‌ترين ستايش‌ها را نثار پروردگاری نکرد که شبيه ِ هيچکدام از خدايگان ِ مرسوم ِ اين آدميان نيست. بی‌انتها و دست نيافتنی، سرشار از حکمت و ورای ادراک من. هر روز غافلگيرش که می‌شوم دوباره از نو می‌شناسمش. خدای غيرممکن‌ها. خدای من، خدای نور و پاکی‌ها. ستايش مر تو راست.
2) بی تو ای حس ِ غريب، زندگی چيزی گنگ است. آواز پرندگان و عطر جوانه‌های صبحدمان تو را حکايت می‌کنند. آب، پاکی‌اش و پاک‌کنندگی‌اش را از تو به ميراث برده‌است. وای، حزن صدای تو از قهر ِ آسمان بر زمين هراسناک‌تر است اگرچه تنها مرهم ِ آرامش‌بخش ِ موجود در کاينات برای جراحت‌های قلبم همان بارش ِ محزون است. کاش دست‌يافتنی بودی. کاش می‌شد تورا در پيکر ِ من می‌آفريدند، از نو. هان، مگر تو کی رفته‌ای که از نو بخواهمت. هميشه و همه‌‌جا هستی. بگذار دروغ بگويم به خودم، به تو، به جان‌های بی‌مقدار. از قهر ِ تو -ای حس ِ غريب ِ بی‌وطن- تا بوسه‌های لبانت، يک پلک‌زدن تفاوت است. من بد بوده‌ام، بد کرده‌ام و نفرت می‌کنم از خودم و دنيايی که نگذاشت حضورت را تا ابد ماندگار کنم. دنيايی که نمی‌گذارد تو در کنارم باشی، که نمی‌خواهد خواستن ِ من را معنايی ديگرگونه بخشد. حتا اگر روزی فکر کنی که رفته‌ای، به توهمی سخت غريب دچار شده‌ای. يک حس در مقابل يک حس. يک دنيا در مقابل يک دنيا. منصفانه نيست؟ آغوشت را باز کن، ای همبغض، ای نويد نوين زندگی در سايه‌ی تحريم اجبارها، ای فرشته‌ی مرگ ...
3) بسوز. چه تفاوت که آتش را مقدس بخوانند يا شيطانی. دنيا ديگر سراسر دروغ است. آتش که درگرفت، خواهی نخواهی خواهی سوخت پس سعی کن تا زيباترين شعله‌ها را برافروزی که خلوارگی رسم زغال است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چشمانم را می‌بندم، صدای عبور می‌آيد. آب می‌گذرد، آدم‌ها، حوادث، همه در گذرند. هيچکدام ديگر اهميتی ندارند. چشمانم را که می‌بندم شهابی می‌گذرد از درونم و تکه‌پاره‌های تنم را با خود می‌برد. ديوانه‌ام می‌کند اين درد که هيچش علاج نمی‌يابم. درد غريبه‌ای که شبيه هيچ چيز نيست. چشم بگشاييد و مرا تماشا کنيد، پاره‌های تنم را از شما می‌خواهم.
ای خداوند، اگر شبی چند ساله به عبادتت برخيزم، به سوگواريم خاتمه می‌دهی؟ ببين، آنگونه می‌خوانمت که گزيری جز اجابت نيابی. در گرداب هلاکت تن و فساد روح گرفتار شده‌است دلک بی قرارم. برخيز، از ايوان ِ خاطره‌ها بيرون بيا و در اندرون ِ من، منی پربهار بساز. من تشنه‌ی زايش ِ مجددم.
دوباره چشمانم را می‌بندم. خوابم می‌آيد. پشت ِ در، خدای خانه به انتظار نشسته است. مگر من کيستم که موعود ِ همه، خود انتظار مرا می‌کشد. هميشه همينطور است. تا می‌خواهی نيست، تا می‌يابی بی‌ارزش می‌شود. من شعله‌ور شده‌ام، اما حيرتا که سوزشی در کار نيست. اصلا اينجا کجاست...نه... خواب

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اگه مچ کسی رو گرفتی حواست باشه که يه وقت مشتشو باز نکنی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

برای آنکه چيزی را داشته باشی که تا ديروز نداشتی، بايد کسی شوی که تا ديروز نبودی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

آيدا شاملو
----------
حرف‌هايی از سر ناگزيری
مسئله به سال‌ها پيش برمي‌گردد كه تصميم گرفتم آثار شاعر و هر چه را که بويی از آن نازنين در خود داشت، حفظ کنم و خانه‌ام به همان صورت که با شاملو در آن مي‌زيستيم به يادگار بماند برای مردم و دوستارانش. به جاي سهم فرزندان شاملو از ماترک نيز، مبلغ تعيين شده را به آن‌ها بپردازم. اين امر بارها در جلساتی با حضور فرزندان، دوستان، وکلا و ناشران مطرح شد. آقاي سياوش شاملو اين پيشنهاد را پذيرفتند. بنابراين من طی سال ۷۹ تا ۸۴ در چند نوبت مبالغی به ايشان پرداختم و خرداد ۸۰ نيز ليستی کامل و تفکيک شده‌ تهيه کردم که در آن تمام وسايل شخصی شاملو، آثار او، هدايا و آثار هنرمندان که در خانه‌ی ما امانت بود (با ذکر نام هديه دهندگان) به روشنی مشخص شده بود. کپی اين ليست را به جناب سياوش و سيروس شاملو و چند تن از وکلا دادم. متأسفانه جناب سياوش به رغم دريافت مبلغی حتا بيش از سهم ‌خود، در شهريور ۸۳، برای تقسيم ماترک شکايتی عليه من به دادگاه تسليم کردند و عنوان‌های هديه و امانت را از آن ليست حذف کرده، ليستی بدون تفکيک و مشخصه‌ را به عنوان فهرست اموال پدر به دادگاه ارائه دادند.
در اين پنج سال بارها برای من احظاريه و اخطاريه آمد اما من که به فرزندان شاملو گفته بودم هرآنچه مي‌خواهند به يادگار بردارند، در جلسات دادگاه شرکت نکردم و سکوت کردم. تا اين که سال پيش کار به مزايده‌ی اموال شاعر انجاميد. پيش از مزايده‌ (۲۷ آبان ۸۶) در خانه‌ی سياوش، تفاهم‌نامه‌يی امضا کرديم تا خانه‌ـ موزه‌ی بامداد را رسميت بخشيم. همچنين توافق کردم براي پي‌گيری امور تأسيس خانه‌ـ‌ موزه به سياوش وکالت دهم. متأسفانه ايشان حرمت ندانستند و پيش از سال‌روز ميلاد بامداد (در ۱۸آذر) ، در گفتگويی با هفته‌نامه‌ی شهروند امروز (شماره‌ی ۵۹؛ سال دوم) درباره‌ی من مطالبی اهانت‌آميز و شبهه برانگيز عنوان کردند .
گفته‌ها و نوشته‌های ايشان و برادرشان، جناب سيروس، در اين هشت سال در جهت خوارداشت شاملو و من و برای تخريب اذهان عمومي بوده است. باعث شرمساری است که ايشان براي ناشران، هنرمندان و محققينی که در زمينه‌ی ادبيات و شعر شاملو آثار تحليلی نگاشته‌اند، ايجاد آزار و مزاحمت کرده‌اند و به شاملو، من و حتی بسياری افراد معتبر و صاحب‌نام توهين‌ مستقيم کرده و تهمت‌ها زده‌اند. اهانت‌هايی که به هيچ‌روی قابل گذشت نيست.
آن اهانت‌ها و توهين‌ها بس نبود، يادگارهای شاعر را نيز به مزايده گذاشتند و امروز در اذهان و اخبار چنان وانمود می‌کنند که انگار من قصد فروش آن يادگارها را داشته‌ام و ايشان به نجات اموال پدرشان برخاسته‌اند و اموال پدر را خريداری کرده‌اند تا از پراکندگی آن جلوگيری شود و پس از آن همه آزار داعيه‌‌دار راه‌اندازی موزه‌ی پدر شده‌اند !


با شرمندگی از بيان ناگزير مطالبی که در شأن ما و او نبوده و نيست. .

آيدا شاملو

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) تا کی نشستن و انتظار کشيدن که کسی بيايد و ببرد ترا تا آسمان ِ آرزوها، تا طلوع دلبستگی‌ها و تا نهايت ِ خواستن. خسته نمی‌شوی؟ تازه بعد ِ سالی، کسی بيايد که بوی يار بدهد ولی يار نباشد. يا آن‌قدر بزرگ باش که زمان در تو جاری باشد يا خويشتن را در گردابش رها کن، بالاخره به جايی می‌رود اين جويبار ِ کج‌مدار ِ بی‌خيال.
2) غم و شادی بر ِ عارف چه تفاوت دارد / ساقيا باده بده، شادی ِ آن کاين غم ازوست
3) آيا می‌توان خون دل خورد و شاد بود؟ چرا که نه؟ حافظ در جايی اوج ِ طرب را اين‌گونه به کلام می‌کشد: "صراحی خون‌دل و بربط خروشان". مهم آنست که نيتت آن‌قدر وسيع باشد که هرگونه سختی و عذاب را در خود فروبرد و لذت و شيرينی برجای گذارد. تصور کن باده‌ی خون‌رنگ در ميانه است و ساز ِ آسمانيان برقرار. چه فرقی می‌کند که تو به رقص آيی يا نه. ذره ذره‌ی کائنات ديوانه‌وار خواهند رقصيد. ديگر تن ِ تو به تو تعلق ندارد. رها باش.
4) سلام عزيز ِ دلم، سلام نور چشمم. خوب گوش کن. اين صدا چکاچاک ِ شمشير ِ رزمندگان نيست. نبردی در ميدان برقرار است اما سلاحی در ميان نيست. پاره‌ی وجودم، نگاه کن، جنگجويان همگی شبيه منند. همگی چون مجسمه در برابر تو صف کشيده‌اند. دلبرکم، پس اين صدا چيست؟ چرا بهترين لحظات به دشمن‌خويی متوهمند؟ چرخی بزن، به رقص آ. تو بايد به تک‌تک ِ جنگجويان نرد ِ عشق ببازی تا پيروز شوی. دلدادگی ِ آنان در همهمه‌ی مبهم ِ سلاحهای نامريی رخ نمی‌نمايد. صحنه را ورق بزن.
5) در آغوش ِ تو دنيا بازيچه‌ايست. گرم‌جای زيستن بی محنت ِ پيام‌آوران ِ عصرجديد. من در آغوش ِ تو خدای را کافرم که وجودم به تمامی فريادی‌ست آنجا. آخر ِ دنيا، هرصبح تکرار می‌شود.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

فرشته‌ی مرگ (مرگ 2)
هر ثانيه تا رسيدن به تو دنيايی‌ست
يک ثانيه‌ی ديگر از زيستن در مرزهای ناممکن
و يک دنيا تناقض در اندرون من
رسيدن به تو خارج از مرزهای انگاره‌ی من.
وسوسه‌ايست تو را داشتن، وسوسه‌ايست.
تو وصل محتومی، من به تو محکوم.
تو دريای بيکران ِ منی، بينوا!
لعنت به تو که گريز از تو معنای نتوانستن است.
من هميشه در نبرد با خويشتن اول می‌شوم
کجايي که ببينی تا پای تو به مرزهای من باز می‌شود
خودخواه‌تر از خودم می‌شوم.
تو که بيايی، به اولين حريف می‌بازم، آه – چه تجربه‌ی تلخی!
گوش کن،
زندگی ملغمه‌ی گنديده‌ای از تکرارهاست
اما شگفتا که به شکل حيرت‌آوری يکتاست.
چرا بايد پاسخ داد که تو را می‌خواهم يا نه؟
خواستن، مساله اين نيست،
تا تو به محکمه روی و حکم ِ بی‌لياقتی صادر کنی؛
خواستن، چه درد تاريکی!
اما پرسش اينجاست که ما اکنون کجا ايستاده‌ايم؟
يا اين‌که اگر نه، پس چرا آری؟
من عاشق بی‌قراری و بلاتکليفی‌ام،
با من اگر باشی هيچ‌گاه بر زمين قدم نخواهی نهاد، تا هبوط، تا مرگ.
های، چرا نگاه نمی‌کنی؟
جنازه‌ات را رها کن و تا آنجا که مرزها رخصت می‌دهند در من غوطه‌ور شو.
ما ناگزير ِ از به هم پيوستنيم
و دنيا سرشار از غيرمنتظره‌هاست
بگذار هر لحظه، هر ثانيه، ارزش ِ خويش را به تو بنماياند،
چه باک که ثانيه‌های فردا ساز ديگری بنوازند.
بگذار هر ثانيه دنيايی باشد تا مرگ، تا رفتن.....

لينك ثابت و نظرات  ]


 

غصه نخور، راه ِ ديگری نداريم. سرنوشت ِ همه‌ی زمستان‌ها بهار است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نيمی از واقعيت، زشت‌تر از تمامی ِ يک دروغ است.
(قابل توجه خودم)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مرثيه‌ای بر يک رويا
اکنون تنهاتر از هميشه در آستانه‌ی زندگی ايستاده‌ام. کاش هيچگاه از پيله‌ی تنهايی ِ خود بيرون نمی‌آمدم. ديگر تمام شد، اکنون همه‌چيز به پايان رسيده‌است و من، تنها و شکست‌خورده، روياهای خود را به‌گور خواهم‌برد. آری، خيال ِ خامی‌ست که کلام، اولين و آخرين حجت باشد و چه بيهوده می‌پنداشتم می‌توان کسی را يافت که با من از دنيا بگذرد و به يگانگی ِ کلامم ايمان داشته‌باشد. من مسخ شده‌ام، هر روز صبح که از خواب بيدار می‌شوم بيشتر به جانوری شبيه می‌شوم که آفتاب و زمين را می‌بلعد تا روزگار بگذراند. که چه شود؟ منطق‌ها و استدلال‌ها و مشاوره‌ها و مقابله‌ها به او بفهمانند که بايد مانند بقيه باشی وگرنه بی‌سرانجامی، آغاز و پايان راهت خواهدبود. هميشه از اينکه مانند بقيه باشم می‌ترسيدم، هميشه از يکجا ماندن می‌گريختم. ازخويشتن تعجب می‌کنم که چرا اجازه دادم حريم‌ها و حرمت‌هايم آلوده‌ی روزمرگی و ورود ديگری گردد. می‌دانم، دو کس مراهرگز نخواهند بخشيد، چرا که بخشی از تاوان ِ گناه ِ بی‌بخشش‌ام بر گرده‌ی آنان است. نيمه‌ی انسانيتم که به ياوه می‌پنداشتم يافته‌ام او را و ديگری، کسی که انسانيتش را در پيشگاه ِ انسانی ديگر به بازی گرفتم. نبايد اجازه می‌دادم دنيايی که برای خويشتن ساخته‌ام مورد ِ تجاوز قرار بگيرد. بارها گفته‌بودم تنهايی موهبتی‌ست که مرا در مقابل ِهر گزندی ايمن می‌دارد، اما خطا کردم و از اصول ِ خود گذشتم. در دنيای انسان‌های منطقی، من خودخواه‌ترين آدم روی زمين‌ام. اکنون که همه‌چيز برای هميشه به پايان رسيده‌است، به اشتباهم پی می‌برم. چاره‌ای جز رفتن نيست. دير نخواهد بود تا در مقابله با عجز ِ منطق‌ها و رسوم رايج بخشيده‌شوم. تمام شد. مرا ببخش، اما ديگر هيچگاه به سوی تو باز نخواهم گشت.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

کسی بايد باشد که بگويد آخر ِ هر صدا ترانه نيست؛
درد هم هست، درد ِ مطلق، مطلق ِ درد ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

رهايي در قفس(1)
--------------
دخترک زير لب زمزمه مي‌کند:
"تلخي ِ اين اعتراف چه سوزاننده است که مردي گشن و خشم آگين، در پس ديوارهاي سنگي ِ حماسه‌هاي پرطبلش، دردناک و تب‌آلود از پاي درآمده‌است"
پيرمرد هن‌هن‌کنان از پله‌هاي ميني‌بوس بالا آمد. سلامي کرد و نگاهی به اطراف انداخت. کمي مکث کرد اما جوابي نشنيد. دوباره نگاهي به داخل ميني بوس انداخت و جلوتر آمد، دختر فکر کرد کنار او مي‌نشيند اما پيکر نحيف پيرمرد صندلي خالي ديگري را پر کرد. موها و لباسش کاملاً خيس شده بودند. گويا پيرمرد باران را به چتر عصايي شيکي که در دست راستش خودنمايي مي‌کرد ترجيح داده بود.
احساسي ترد، در اندرون دختر آشوب به پا کرده بود. وقتي باران مي آيد، صداي کسي همراهش هست که دوستش داري. اگر سرما اذيت نکند مي تواني ساعت ها گوش کني و آماده شوي براي سالهاي دوري. از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته و مات، نورهاي مبهمي از خيابان و ماشين هايش ديده مي شود. وقتي که زل بزني و لايه اي اشک هم در چشمانت نشسته باشد فقط ملغمه اي از رنگ و نور مي‌بيني که رشته‌ی افکارت را بهم مي‌ريزد. براي هزارمين بار از خودش پرسيد "اشکال کار کجاست؟" نه، نمي توانست بي‌تجربگي باشد، او بارها آزموده و دريافته‌بود که اين رنج فريبي بيش نيست. درست است که هر چه دانه‌هاي ساعت شني عمر بيشتر فرو بريزد، پشت ساعت واضح‌تر ديده مي‌شود. اما مگر پشت ساعت چه نهفته‌اند که به بهاي عمر به دست آيد. بسيار دشوار است دنبال تابوتي بگردي براي افکارت...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سياه‌مشق
--------
1)
غمت در نهانخانه‌ی دل نشيند
غمت در نهان‌خانه‌ی دل نشيند
نهانخانه‌ی دل
خانه‌ی نهان ِ دل
خانه‌ی ناپيدای دل
چيزي درون ِ من
غمت در نهانخانه‌ی دل نشيند
غم ِ تو
خانه‌ی پنهان ِ دل ِ من
2)
شاه نشين ِ چشم ِ من تکيه‌گه ِ خيال ِ توست
من
چشم ِ من
شاه نشين ِ چشم ِ من
بهترين ِ آنچه ديده‌ام؛
بی‌نظيرترين ِ آنچه داشته‌ام؛
تو
تو
نه، خيال ِ تو
فقط خيال ِ تو
جايگاه ِ خيال ِ توست
3)
با خون ِ دل نوشتم نزديک ِ دوست نامه
دل
نهانخانه‌ی دل
خون ِ دل
خون ِ دل
خون ِ دل
خون ِ دل
4)
اين خرقه که من دارم، در رهن ِ شراب اولی
گريز
گزير
عصيان
رهايي

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) از هر جهت که بنگري و به هر سو که رو کني ديوارهاي سنگي، ديوارهاي سنگينِ فاصله حجاب نوراني شدن ِ تو اند. اما چرا نمي‌گويي که خاموش شده‌ام، آفتاب را بهانه مکن. من سايه‌ي توام، يا من يا خورشيد، انتخاب با توست . اينجا ديگر عصيان به کار نمي‌آيد. انسان است که رنج زاده‌شدن را به جان‌پذيرفته و يوغ محنت‌آور زيستن را بر گردن انداخته و چشم انتظار رفتن است. خوب نگاه کن، هيچکس به مرگ نمي‌انديشد، اما همه مي ميرند.
ني ني غلطم که خود فراقِ تو مرا / کي زنده رها کند که بازم بيني
باز هم در اشتباهم. تنها روزنه هاي اميد براي اين بشر مسلول ِکپک زده، عصيان است. شش جهت است اين وطن، قبله در او يکي ندان. ما عصيانگرانه خورشيد را هم تکثير مي کنيم. تصور کن، اگر شش خورشيد بر اين ويرانه بتابد، ديگر هيچ سايه اي باقي نمي‌ماند تا مجبور شوي بين من و خورشيد انتخاب کني.

2) آن هنگام که تو - ترانه‌ی هرگز نشنيده ام- در آغوشِ من خفته اي، پنجه در پنجه کنارِ من، ميان بازوان ِ من، فکر مي کنم از هميشه به من دورتري. زيباي پر غرور، من هر چه بيشتر به سمت تو گام بردارم، چون سراب، چون کيميا، چون افسانه عدن بيشتر از تو فاصله مي‌گيرم. آن هنگام که تو را تنگ در آغوش مي‌فشارم، تنم به سمتِ تو مي کشد و فکرم از تنِ تو به سوي روح بزرگت مي‌گريزد. پيکرها، لاشه‌ی انديشه‌اند. کاش هرگز نمي‌گذاشتيم معيارهاي فاصله اين گونه سنجيده‌شوند.

3) تو قابل پرستشي. عريان، عريان، خدايي در کالبدت مي شناسم و دريا دريا زيبايي فراتر از پيکرت. رب النوعِ زودرنجِ من، شکوهِ خداي ديرپاي خود را در گروي بنده‌اي نهاده که هيچش کفايت در آستين نيست. تو زيباترين قله‌ي سنجشي در ميان خرپشته‌هاي دروغين ايزدوارگي و من مومن‌ام به خدايي که هرگز لعنت را بر رحمت بر نمي‌گزيند. تو در مقابل مريمِ من به آفروديت مي‌ماني- براي رسيدن به هر آنچه عشق است تو بايد در ميان باشي- .

لينك ثابت و نظرات  ]


 

به ميهمانی ِ من بيا
همراه با بهار و نسيم
من به همخوابگی ِ لذت‌های زودگذر قانع نيستم
من به تاراج ِ عمر ِ خويش در آغوش ِ تو دلخوش‌ترم تا دريا دريا واژه به پای کسان ريختن.
دلتنگم،
دلتنگ ِ ترانه‌های بی سرانجام ِ خويش
غارتگر اين صدا را هرگز نخواهم بخشيد
صدای سخن عشق، يادگار ِ گنبد ِ دوار
يادگاری که اکنون از نامش تنها نشانی باقی مانده‌است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شعر شخصی

مرگ (1)
چشم بسته در انتظار دژخيم ِ مرگ
که تازيانه‌ی خوش خط و خالش در رگ و پی‌مان ريشه دوانيده؛
و آن‌قدر بر پيکر ِ من و تو ضربه‌زده
که ديگر کرخت و بی‌عصب باقی‌مانده‌ی زندگی را مصرف می‌کنيم
تا به وصلش خشنود شويم.
مرگ، اين نزديک‌تر از هر عشقی
که نمی‌جوييم‌اش و می‌يابيم
مرگ، آواز ِ مهيب ِ پايان در برهوت ِ خوش‌خيالی‌ها؛
و
ای افسوس انسان
که بی هيچ حسرتی آوردگاه ِ بی‌نظير و بی‌تکرار ِ زندگی را
بی‌اعتنا به تازيانه‌های پياپی ِ جاری در پيکر ِ خود
به ياوه نشخوار می‌کند.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چراغ می‌خواهم
من از تو نمی‌ترسم اما چراغ می‌خواهم تا تو را به خودم و ديگران نشان دهم. ظلمات از درون ِ تو می‌جوشد و راهی به من می‌يابد. قسمت تاريک ِ پيکرم دنبال ِ حرفی، کلامی، چراغی نمی‌رود تا من همچنان مجبور باشم از کسی که يافته‌ام، بگريزم. نيمه‌ی روشن پيکرم هيچ‌گاه، هيچ چيز را فراموش نمی‌کند، اما گاه وادار به فراموشی ِ آگاهانه می‌شود.
آگاه‌ترين انسان ِ روی زمين مرزهای روشن و تاريکش را گم‌کرده‌است.
شايد مجبور شوم جريان ِ جاری ِ نگاه ِ مانعت را در کالبد ِ فرمی که نمی‌شناسم‌اش، به اسارت ببرم. وادارم نکن تا به‌خاطر ِ نزديک‌تر آمدن ِ لحظه‌ی عزيمت دوباره به تاريکی‌ها پناه ببرم. کاش چراغی در ميانه بود تا می‌توانستم به تو نشان بدهم آنچه ناديدنی‌ست، کاش ناگفتنی‌ها کمتر بود.
به من اعتماد کن.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اعتراف

1) گرت هواست که معشوق نگسلد پيوند / نگاه‌دار سر ِ رشته تا نگه‌دارد
2) چه بيهوده است سخن گفتن از حلقه‌ی زلف معشوق وقتی حجاب ِ بی‌اعتمادی، شمايل ِ دلدادگی را پوشانده‌است. کيميای دلسپردگی ديگر اينجا به کار نمی‌آيد. چندی‌ست گرفتار خويشم و کسانی گرفتار ِ من. نمی‌خواهم کسی را از خودم برانم يا برای تو دليل ببافم که باورم کنی. من به هيچکدام ِ اين‌ها نيازی ندارم.
رها، رها، رهايم کنيد زنجيرهای سنگين ِ سنت. من دوباره تفسيرتان خواهم کرد همانطور که دلم بخواهد.
3) آيين ِ تقوا ما نيز دانيم / ليکن چه چاره با بخت ِ گمراه
4) همه چيز را همانگونه خواسته‌ام که بوده‌اند
و خود را در ميان ِ خواسته‌هايم گرفتار ساخته‌ام
هر کس را که طلبيدم
به ندای قلبم پاسخی در خور ِ حال ِ خود گفت
من فکر کرده‌ام گل ِ سرخی بيابم
و به تو هديه دهم
اما سياره‌ی من بی گل سرخ می‌ميرد
يا بايد اينجا بمانم
يا از همه‌چيز بگذرم
و به تو برسم
هنوز تو در ميانه‌ای
و به پايان نمی‌رسی
با من ببار تا رها شوی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

درد ِ دلهای کهنه ی من
------------------
حيرت‌زده در خويشتن می‌نگرم
تمام ِ آنچه در آغوش کشيده‌ام، فريب است
آغوش ِ بی‌اندازه‌ی من روزگاری تنها تکيه‌گاه خيال ِ تو بود
می‌ترسم، من از زخم‌های بی‌مرهم ِ خويش درهراسم
چون مردگان ِ هزاران هزار ساله پيکرم از درون تباه شده‌است
می‌ترسم چون چيني ِ نازک ِ پوسيده‌ای به يک تلنگر فرو بريزد
ديوارهای پرنقش و نگار ِ کالبدم.

تو می‌توانی
تنها تويي که می‌توانی
دلم می‌خواهد تا ابد ساکن ِ آغوش ِ تو باشم
بی‌دغدغه ساعت‌ها اشک بريزم
و فراموش کنم جراحت‌های ابليس ِ خويشتن‌ام را
که چندی‌ست تا در من پاتاوه گشوده

با خود ببر مرا
آنجا کنار ابرهای بی‌وزن جاودانگی
ميان ِ نبرد ِ کودکانه‌ی طلب و حيرت و فقر و فنا
دم ِ مسيحايی ِ تو را دوباره می‌خواهم
تا دوباره آن شوم که تو می‌خواهی

نگاه کن
من ديگر تنها نيستم
بال بگشا و بيا
ما همراه ِ هم، همه را از نو خواهيم‌سرود
آب و گل و آشيانه و آينه را
نگاه ِ خسته‌ی من منتظر ِ حضور ِ دوباره‌ی توست.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در حلقه رندان خبري نيست که نيست

1)
"پيرمرد خون‌بهاي خوشبختي ِ توست. تو که سرشار از عصياني و با هيچ چيز آرام نمي‌گيري. آرامش‌بخش ِ روح ِ عريان ِ تو مردي است که مرز افسانه و واقعيت است."
جوان از خواب پريد. او هم اکنون در مرز افسانه و واقعيت که نه، در مرز مرگ و زندگي است. همسفران همه بيدارند و دل نگران ِ صبح، به آسمان چشم‌دوخته‌اند. شايد در روشنايي روز، گريزي از اين بيابان جهنمي بيابند. لبهاي ترک‌خورده‌اش را از هم جدا مي‌کند تا حرفي بزند، اما پشيمان مي‌شود. آيا اين برهوت نقطه‌ي پايان ِ ماجراجويي‌هاي اوست در جستجوي انسان کاملي که در کودکي شنيده‌بود؟ آيا چنين موجودي هرگز وجود داشته‌است؟ صبحي که در راه است به تمام پرسش‌ها پاسخ مي‌دهد چرا که هيچکدام از آنان، بدون گريز از اين بيابان غروب ِ دوباره‌ي آفتاب را نخواهند ديد. نخستين بارقه‌هاي صبح که سر مي‌زند تک درخت ِ کهنسال کنار ِکلبه‌ي خشتي بيشتر به چشم مي‌آيد. زمين چنان خشک است که گويي هرگز باراني در اين بيابان نباريده‌است. ميان همراهان همهمه‌اي مي‌پيچد، يکي از آنان مرده‌است. در دل جوان چيزي تکان مي‌خورد، گويي هنوز اميدي به روشن ماندن هست. صدايي که از کلبه مي‌آيد، نجواي همسفران را در دل کوير فرو مي‌برد. پيرمرد با چراغي در يک دست و سطلي آب در ديگر دست به سمت آنان مي‌آيد، نگاهي مي‌کند و برمي‌گردد.

2)
مرزها همگي در هم شکسته‌اند. هيچ چز آنطور نيست که بايد باشد. تا دريافتيم که از تشنگي نخواهيم مرد، باران ِ سيل‌آسا بهانه‌ي مردن‌مان را به بازي گرفت. ديگر به دنبال هيچ‌چيز و هيچ‌کس نخواهم رفت. من همانم که خودم مي‌خواهم و هيچ کس جز من نخواهدتوانست مرا به من نشان دهد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

گله نكن، ترانه‌ي پرواز ما دوباره سروده خواهدشد.
ما،‌ كنار هم،‌چون افسانه‌ها رويينه‌ايم. خسته مي‌شوم از تلنگر ِ بي‌حواس ِ برزخ‌گونه‌ي آدميان. خسته‌ام از روزهاي بي‌حوصلگي، از كسي كه به نقض ِ ملاي روم مي‌رود بدم مي‌آيد. مگر نگفته بودي جُستن دوگانه است. پس كجاست مهر ِ من بدو كه مي‌پندارد. پس چرا آنكه مي‌جويمش درگريزاست و درون گودالي گرفتارشده كه - مي‌گويند- من حفر كرده‌ام. چرا تا به كسي نگاه مي‌كني مي‌پندارد مي‌خواهي زورق ِ كوچكش را سوراخ كني. فرياد از پتيارگي ِ اين عجوزه‌ي هزار داماد. مي‌ترسم از آنكه سايه‌ها روزي برخيزند و به نيروي من اقتدا كنند.
گله نكن،‌ عزيزكم. هر روز تا جستن تو راهيست كه من بايد در آن گام بگذارم، كه در آن گام نهاده‌ام و هرگزم از آن سر ِ بازگشت نيست. تو هنوز نفهميده‌اي كه چگونه مي‌تواني مرا به جلو پرتاب كني. انگيزه‌ها قاتل صخره‌ها هستند و تو از بدكارگي مي‌هراسي. گله نكن، من هيچ نمي‌خواهم،‌ هيچ. تنهاي تنها، من و تو، پرواز ِ دوباره.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

کودک توی آينه نگاهم می‌کند. سايه‌های دوروبر مراقب‌اند تا مبادا کلام نابجايی ميان‌مان بگذرد. مثل کسی شده‌ام که خطايی از او سرزده و هرنگاه و هر اتفاق و هر صدايی او را می‌ترساند که مبادا بخواهند تاوان ِ خطايش را از او بستانند. هيچکس به هيچکس کمک نمی‌کند.
می‌دانی، برخی آرزوها در مسير برآورده‌شدن به جايی می‌رسند که آرزوی هرلحظه‌ات برآورده‌نشدن ِ آنهاست.
کودک ِ توی آينه دروغ نمی‌گويد. يعنی من اينقدر بد شده‌ام که ديگر تفاوت ِ ميان ِ حقيقت و وانمود را نمی‌فهمم. ناامنی ِ پيرامون ِ من تداوم ِ ناپايداری است از خواسته‌های خودم و اطرافيانم. بگو، چه‌کسی است که هيچ‌وقت وجدان ِ خود را زيرپا نگذاشته‌باشد؟ کجايند پاکيزگان ِ افسانه‌ای؟ من نمی‌توانم به افسانه‌ها دلخوش باشم. بارها گفته‌ام: بفهم که من شبيه ِ هيچکس نيستم. نمی‌توانی از روی خطوط ِ رفتارم شکل ِ معناداری رسم کنی. شايد بعضی وقت‌ها بد باشم، اما هيچوقت بدی نيستم. تاجايی که بتوانم می‌ايستم، اما اگر به نقطه‌ی بی‌بازگشت برسم - با تمام ِ احترامی که برای تو و فرديت‌ات قايلم - ديگر هرگز مرا پيدا نخواهی‌کرد.
اگر يک بار حصارهای حقيری که در آن زندانی شده‌ای را بشکنی، جاذبه‌ی نور لايتناهی تو را نسبت به هر حصار محدودکننده رويينه می‌کند. تو بايد نگاهت را بشويی تا بزرگ شوی نه‌آنکه چشم‌هايت را ببندی و منتظر اتفاقی باشی که نمی‌گذاری رخ دهد. باقی ناگفتنی است و تو خود بايد آن را دريابی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ديگرحتا فرقی نمی‌کند باران باشد يا برهوت، کوير باشد يا جنگل. آنچه مرده‌است حس شکوفايی‌ست و در اين وانفسا اگرتو خود بهار هم باشی باز يخ‌زده‌ای. دلم می‌خواهد دوباره فرياد بزنم، می‌خواهم ديوانه باشم تا هرچه دوست‌دارم انجام‌دهم. می‌خواهم خودم را به نفهمی بزنم تا آزار ِ دانايی‌ها رهايم کنند. چرا هميشه بايد وقايع ِ آزاردهنده از جلو ديدگان ِ من بگذرند. بگذار حتا ديگر خنياگر غمگينم نيز آواز "دوستت دارم" سرندهد. از برنده‌شدن می‌گريزم، يادت مي‌آيد دروغ می‌گفتم تا برنده نشوم.
وقتی صدای تو آرامشی است که سکون مرگ را به‌هم‌ می‌زند تمام قاعده‌ها سرنگون می‌شوند. عاجزانه می‌خواهم که با من از منطق سخن نگو، چراکه شايد چون منطق‌وارگی ازتو نيز بيزارشوم.
وقتی هيچ‌کس را دشمن نمی‌انگاری يعنی همه را دوست می‌داری و اين خود، آغاز ِ درد است. وقتی به خاطر ِ ساده‌ترين رابطه‌ها حاضری سنگين‌ترين علايقت را زيرپا بگذاری، بايد به نيروی تشخيص تو شک کرد يا بر دل ِ زبان‌نفهمت نفرين.
بگذار به رسم خود زندگی کنم. شايد کسی هالو بپنداردم و ديگری افلاطون. مهم آنست که من همه چيز را ببينم و بفهمم و لام تا کام حرفی نزنم. می‌خواهم طوری زندگی کنم که در لحظه‌های آخر تنها حسرت ِ هيچ بر دلم مانده‌باشد. من می‌توانم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چه آفت بزرگی‌است نگاه کردن و ديدن ِ آنچه نبايد ديد. چه سخت است از غرور ِ خود خرج کنی تا مصرف شوی. می‌خواهم فرياد بزنم که:" نمی‌خواهم آنچه باشم که تو می‌خواهی"
من در قالب‌های تکراری ِ حقير جا نمی‌شوم، بلکه در آنها می‌ميرم. هر روز می‌ميرم و هرشب در زلال ِ تنهايی ِ خود زاده می‌شوم. نمی‌دانم پس کی بايد زندگی کنم. ترا که می‌بينم دست و پايم می‌لرزد تا رها شوم ازين برهوت ِ بی‌هم‌نفسی. اما وقتی می‌روی، نديده‌ها و نگفته‌های من، تو را از من می‌رانند.
از دست رفته‌ای عزيز، تقلا نکن. فرياد تو تنها اندکی آرامش ِ جنازه‌های کراوات‌پوش را مکدر می‌کند. به من نگاه کن، غياب ِ تو ديگر حضور ِ قاطع ِ اعجاز نيست. غياب ِ تو تنها يکی از رنگ‌های رنگين‌کمان مرا محو می‌کند تا گامی لرزان به سوی بی‌رنگی بردارم. رنگ، رنگ، رنگ، هر کدام‌تان را که نگاه می‌کنم رنگی داريد که بر لوح ِ جان ِ من نمی‌نشيند. من انتخاب نکرده‌ام، انتخاب شده‌ام و از تمام ِ رنگ‌ها متنفرم.
قول می‌دهم عاشق ِ اولين کسی شوم که از من بپرسد:"آقا، اين غزل عاشقانه را زير ِ اين باران نوشته‌ام. حاضريد آن را برای‌تان بخوانم؟" حاضرم بدون ِ لحظه‌ای درنگ هرآنچه دارم به کسی بدهم که اندکی سخاوت از من گدايی کند. آنقدر دلم می‌خواهد کسی را پيدا کنم که بتوانم به او حسادت کنم.
زود باش، باران که بند بيايد دوباره رنگين کمان خواهد تابيد و من دوباره عاقل خواهم‌شد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي‌مانم... بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده‌ام و از اين متاسفم! و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم
--------
ديگر عاشق نيستم!
نيستم و نمی‌دانم شادم؟ نيستم
و نمی‌دانم غمگينم؟ نيستم
و نمی‌دانم چگونه با اين نبودن بسازم.
نيستم و نمی‌دانم کسی را می‌خواهم که بيايد تا عاشقش شوم؟ نيستم و نمی‌دانم اصلا نمی‌خواهم کسی بيايد و عاشقش شوم.نيستم و از عاشق بودن و نبودن خودم گريه ام می‌گيرد. نيستم و دلم غنج می‌رود برای کسی که از دوريش پرپر شوم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تو سيب ِ سرخ ِ کدامين بهشت ِ گم‌شده‌ای
که باز می شکند با تو توبه آدم
- وقتی خسته می‌شوم از هياهوی پوچ زندگی به تو پناه می‌آورم. خسته شدم آن‌قدر که حواسم به همه بوده تا کسی از من نرنجد، تا به عهدم با تو وفادار بمانم. ديگر نمی‌خواهم، بگو چه بايد کرد؟ چه اهميت دارد اگر يکی از انبوه کسانی که دور و برمن‌اند از رفتارم دلگير شوند؟ اما نه، هنوز نمی‌توانم. مدتی است سعی می‌کنم از شيطنت‌های ساده به توانايی نه گفتن برسم. آنچه سالهاست از انجام آن عاجزم. اما آن هم محدود شده به دو سه نفر. کسانی که من برايشان يکی هستم از هزاران عابر ِ گذر ِ روزمرگی. از وعده دادن و عمل نکردن و لاف ِ گزاف که "دنيا را به اينجا می‌کشانم" هم خسته‌ام. بايد يکی از همين شب‌ها بروم.
- عادت کرده‌ام از بچگی به اين که به هيچ چيز عادت نکنم و بدانم که نمی‌توانم به هيچ‌کس و هيچ چيز و هيچ‌جا دل ببندم. از بچگی تا با کسی صميمی می‌شدم منتظر بودم که زمان ِ رفتن فرابرسد و بروم. شايد زمان آن رسيده‌است که عادتم را ترک کنم. شايد!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چه سخت است کنار آمدن با احساسی که در توست و نمی‌خواهی از پيکرت بيرون بزند. مثل مارگزيده‌ای که از ريسمان سياه و سفيد بترسد از دل‌باختن می‌ترسيدم. تو باعث شدی آرام آرام از خودم بيرون بزنم همان‌طور که آرام‌آرام در من رخنه کردی. نمی‌خواهم با کلمات بازی کنم، می‌خواهم حرفی را بنويسم که شايد توانايی به زبان آوردن آن را نداشته باشم. تو تنها کسی بوده‌ای دراين سالها که توانسته‌است برخی خصايل ِ مرا تغيير دهد يا در من تأثير بگذارد. بالاخره تصميم گرفتم. فقط مهلت مي‌خواهم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

خيلي چيزا هست که آدم می‌دونه دير يا زود بايد از دستشون بده، اما بهشون دل می‌بنده.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

حتا اگر ديگر آفتاب برنيايد، خورشيد ِ مهر ِ تو ديدگان مرا روشن خواهدکرد.
حتا اگر ديگر هيچگاه شب نشود، به ظلمت ِ گيسوان ِ تو پناه خواهم برد.
هر رنگی را که از پرده حذف کنند، از نقش ِ بی‌مثال ِ اندامت جايگزيني زيباتر می‌آفرينم.
هر ستاره‌ای را که از آسمان به زيرکشند، ستاره‌ای درخشان‌تر، از نی‌نی ِ چشمان ِ تو بر آسمان خواهم آويخت.
با مرگ هر ترانه، هر حماسه، هر کلام؛ تنها نام ِ تو کافيست تا سرود ِ تولدی ديگر سردهم.
با زايش ِ هر شيطان و هر اهريمن بدکردار تکيه بر نگاه ِ تو سايه‌ی امن ِ آرامش است.
شايد ندانی، اما خدای من به هنگام ِ رويش ِ عشق ِ تو خلق شد،
تا ناميرايي ِ ما حاصل ِ اعجاز ِ خدای‌مان باشد.
يقين ِ من خدای را به ميدان می‌طلبد، اما خودم هنوز مغلوب ِ همان نگاهم،
بمان با من ای مقدس‌ترين باکره‌ی همنام

لينك ثابت و نظرات  ]


 

... اما گرگ، خندان و شادان پوزه‌ی خود را ليسيد، لرزيدن و حقه‌بازی را به يکسو نهاد، نگاهش جان گرفت، اندامش محکم و سخت شد و توحش خود را بازيافت.
گرگ بيابان(هرمان هسه)

گرگ بيابان برای هسه نوعی حديث نفس است، و برای ميليونها خواننده‌ی ديگر نيز. سرگذشت انسانی که از زندگی خود و روزگار راضی نيست با تمام فراز و نشيب‌هايش در اين کتاب روايت شده‌است. گرگ بيابان به کنايه به اين انسان اشاره می‌کند و سرشار از کنايه‌های ديگر نيز هست. هاری هالر نماد انسان‌های مأيوس و بيگانه نسبت به همه است که اگر چه قصد کمک دارد ولی ناگزير به رنجاندن ديگران است. بيماری‌ای که نه تنها به افراد ناتوان تعلق ندارد بلکه بيشتر مختص افراد تواناست، کسانی که نمی‌توانند ببينند و بفهمند و بی‌تفاوت باشند. کسانی که زوال رسوم کهنه را پذيرفته‌اند ولی هيچ جايگزينی برای آن ندارند. گرگ بيابانی که می‌خواهد گرگ بودنش را کنار بگذارد و با شيوه‌ای ديگر روزگار بگذراند. بگذريم، چند جمله از رساله‌ی گرگ بيابان:
- اما کار ديگری از من ساخته نبود. نمی‌توانستم ديگر اين زندگی معتدل، رياکارانه و مؤدبانه را تحمل کنم و چون همانطور که به نظرم می‌آمد بار تنهايی و عزلت را نمی‌توانستم به دوش بکشم و چون در عين حال، بسر بردن با شخص خودم برايم به حد اعلا منفور و تهوع‌آور شده‌بود و چون در اين فضای جهنمی ِ تهی از هوايی که برای خودم ساخته‌بودم در حال ِ خفقان تلاش مذبوحانه‌ای می‌کردم، ديگر چه مفر و راه نجاتی برايم می‌توانست وجود داشته باشد؟ هيچ راهی.
- از وحشت ِ مرگ بر خودم می‌لرزيدم، هر چند راه نجاتی نمی‌ديدم، هرچند نفرت، رنج و يأس گرداگرد من انباشته شده‌بود، هرچند هيچ چيز ديگر مايه‌ی خوشحال و اميد من نبود و مرا به‌خود جلب نمی‌کرد باز زبانم از شدت ترس از مرگ و خودکشی بند می‌آمد.
- هيچ عادت ندارم همين‌طور پهلوی مردم بنشينم و وراجی کنم. اين عادت از يادم رفته است.
- سرگردانی در خلأ و شک و ترديد، محکوم به زوال بودن و هرگز به کمال نرسيدن، همواره تجربه کردن و به سطح پای‌بند بودن و در يک کلام - نااميدی ِ مطلق نسبت به آينده - چه وحشت‌ناک و بيم‌انگيز است.
- يک ساعت تفکر، لحظه‌‌ای با خود خلوت کردن و از خود پرسيدن که آدم شخصا چقدر در زشتی و نابسامانی ِ اين دنيا سهيم است چيزی است که احدی به آن علاقه ندارد.
- هاری هالر در ظاهر بسيار خوب جامه‌ی يک ايدئاليست از دنيا روی‌گردانده، يک زاهد رياضت‌کش و يک پيغمبر تندخو را بر تن کرده‌بود، اما در باطن همان بورژوای هميشگی بود.
- صحبت نکن هاری! هر بار ممکن است آخرين بار باشد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

برای خودم
می‌خواهم تنهايی‌ام را بالا بياورم.
می‌خواستم هر چه نامهربانی‌ست را از صحنه‌ی روزگار پاک کنم. ساده‌انگارانه می‌خواستم دنيا آنطور بشود که من دلم می‌خواهد يا دست‌کم آنطورنباشد که دلم نمی‌خواهد. اما اين چرخ کجدار مريض کی به ساز دل کسی رقصيده که من دومی باشم. دوست داشتم هنگام تکرار اتفاقی به‌ نام زندگی فقط به انسانيت نامحدود راضی شوم، به هيچ حصار و قاعده‌ای پابند نشوم و به هيچ بنی‌بشر ديگری دل نبندم. تلخی‌ها را در تاروپودم حل کنم و شهد ِ ناب منتشر سازم. دوست داشتم هميشه غيرمنتظره باشم. اشک‌هايم را برای خودم نگاه‌دارم و به ديگران شادی ببخشم- هر که باشد، باشد- . دلم می‌خواست حرمت تمام انسان‌ها برايم يکی باشد و از هيچ‌کدام نرنجم. اما زهی خيال باطل.
بعد از تو تمام مانيفستم را ناخودآگاه به همراه ِ خود دارم بی‌آنکه ديگر من باشم. يادش بخير، تمام ِ روز را به عشق آنکه نيمه‌شب کاغذی سياه کنم رقص‌کنان می‌گذراندم. کاغذی که تمام هويتم بود و هم‌اکنون حتا، آنچه مرا به ياد من می‌اندازد همان کاغذپاره‌هاست. حالا در روزهای گنگی که هيچ انگيزه‌ای شوق نوشتن را در من برنمی‌انگيزد ديگر حوصله ندارم بازی کسالت‌بار دو دنيا را تکرار کنم. بگذاريد دنيای من متعلق به خودم باشد و دنيای شما از آن ِ شما.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نوشته: دكتر محمدحسين اديب
برگرفته از روزنامه دنياي اقتصاد
1 - آيا در حوزه اقتصاد داريم روي يک نقطه مي‌دويم بدون اينکه به جلو برويم؟
2 - به مطايبه مي‌گويند دولت براي توسعه مدل کره را انتخاب کرده است، فقط نمي‌داند کدام کره.
3 - اقتصاد فراصنعتي يعني: هر روز صبح بايد ثابت کني که سزاوار آن چيزي هستي که در دست داري وگرنه بايد از نو شروع کني.
4 - ما اينجا هستيم چون چشمانمان جاي ديگري را نمي‌بيند.
5 - سازمان تجارت جهاني به عنوان نمود جامعه فراصنعتي هدف ندارد، بلکه جريان دارد.
6 - حقيقت آن است که ما براي اخذ عادت‌هايي که ژاپن درصدد ترک آن است به ستوه آمده‌ايم.
7 - ايران همزمان هر سه موج توسعه را طي مي‌کند. توسعه سنتي، توسعه صنعتي و توسعه فراصنعتي.
8 - مشکلات کشور را ديگر نمي‌توان در چارچوب تمدن صنعتي حل کرد.
9 - متوسط تعرفه در ايران 3/10درصد است. با تعرفه 3/10درصدي توليدکننده ايراني فقط مي‌تواند3/10درصد گران‌تر از ارزان‌ترين توليدکننده در دنيا توليد کند.
10 - با تعرفه 3/10درصدي کشور به آستانه فردا پرتاب شده است.
11 - هرگاه جامعه‌اي با دو يا سه موج غول‌آساي تحول به‌طور همزمان مواجه شود که به هيچ کدام هم کاملا مسلط نشده باشد، تصوير آينده شکننده و در هم مي‌ريزد و طبيعي است که در اين حالت فهم و درک تحولات و اتفاقات بسيار مشکل است.
12 - ايران اکنون معجوني گيج، مبهوت و خويش بافته از هر دو است. يک گره گم.
13 - امروز برخورد ميان تمدن صنعتي و تمدن فراصنعتي با نظام اقتصادي و نهادهاي منسوخ، کشور ما را عميقا دچار آشفتگي کرده است. درک اين نکته راز بسياري از تعارضات کشور را تشکيل مي‌دهد.
14 - ميليون‌ها ايراني فقير و متوسط در مقابل گذار به جامعه فراصنعتي مقاومت مي‌کنند. ترس موجه و بجاي آنان اين است که در اين فرآيند جا بمانند شغلشان را از دست بدهند و به سطوح پايين‌تر بلغزند.
15 - در ايران نسلي دارد رشد مي‌کند که از آينده متنفر است.
16 - ايران در آستانه فروپاشي صنعت‌گرايي قرار دارد.
17 - اکثريت ايرانيان نه کارگرند و نه کشاورز و اين ساختار فراصنعتي اشتغال در ايران را گواهي مي‌کند.
18 - با تغيير فناوري، شاهد منسوخ شدن يک شبه مهارت‌ها هستيم و با اين فرآيند افراد بسيار ماهر و تعليم ديده ناگهان بيکار مي‌شوند.
19 - ايران در آستانه فروپاشي برنامه‌ريزي بر اساس تکنوکراسي قرار دارد.
20 - عصر اداره کردن حساب شده تغييرات به پايان رسيده است.
21 - جايگاه سلسله مراتب در جامعه فراصنعتي چگونه خواهد بود؟
برنامه تکنوکراتيک که بازتاب سازمان بوروکراتيک دوران صنعت گرايي است بر اساس سلسله مراتب استوار بود. جهان به رييس و مرئوس، به برنامه‌ريزان و برنامه‌ريزي شدگان تقسيم مي‌شد. در اين جهان کساني براي ديگران تصميم مي‌گرفتند اين سيستم که مناسب زماني است که تغييرات با آهنگ و نواخت دوران صنعتي گسترده مي‌شود، همين که آهنگ به سرعت دوران فراصنعتي مي‌رسد از هم متلاشي مي‌شود. محيط پيرامون ما که روز به روز ناپايدارتر مي‌شود، ايجاب مي‌کند که در آن تا رده‌هاي پايين جامعه، از تصميمات غيربرنامه‌اي پيروي شود نياز براي بازخورد فوري و تمايز بين کارکنان و ستاد مديريت را مخدوش کند و سلسله مراتب متزلزل مي‌شود.
22 - پس از هر جهش تازه به سمت جامعه فراصنعتي ابتدا گونه‌اي اغتشاش بروز مي‌کند که اجتناب ناپذير است.
23 - مرتب کردن مجدد صحنه در عرصه عمومي‌ الزام‌آور است.
24 - ديوان‌سالاري متمرکز نمونه کامل تشکيلات در جوامع صنعتي است.
25 - اگر تکنوکراسي حذف شود هرج‌ومرج مي‌شود، ما داريم وارد عصر فراتکنوکراسي مي‌شويم كه با هرج و مرج متفاوت است.
26 - فراتکنوکراسي چه کساني را در مقابل خود مي‌يابد؟ مديران پيرو مارکس و کينز در مقابل بينش فراتکنوکراسي هستند.
27 - تئوري‌هاي موج دومي‌در مورد کارآيي ديگر پاسخگو نيستند.
28 - ضربه‌هاي انقلاب فراصنعتي جامعه را عملا ريز ريز مي‌کند و از يکنواختي مي‌اندازد.
29 - واقعيت اين است که کل حرکت و روند آينده از استاندارد شدن، از کالاهاي يکنواخت، از هنر متجانس، از آموزش و پرورش يکسان براي همگان، دورتر و دورتر مي‌شود، تکنولوژي فراصنعتي آزادي و انتخاب ما را با تصاعد هندسي افزايش مي‌دهد.
30 - جامعه فراصنعتي، ساختارهاي اجتماعي را غير استاندارد مي‌کند.
31 - شرکت‌هاي فراصنعتي چه ويژگي شاخصي دارند؟
ويژگي شاخص آنها جوان ماندن است. جوان ماندن از نظر سن شرکت و از نظر نيروي کار، رقابت بي‌امان، آنان را ناگزير از نوآوري مداوم مي‌کند، اين امر به معناي چرخه‌هاي کوتاه توليد است که به نوبه خود مستلزم چرخش و جابه‌جايي سريع افراد و ابزارها و عمليات اداري است.
32 - تکنولوژي جديد به جاي آنکه استاندارد شدن را موجب شود، ما را به سوي تنوع و کثرت فراصنعتي مي‌کشاند.
33 - گروه‌هاي فشار با ماهيت گلوبال در ساخت سياسي در حال بروز بيروني است.
34 - نظام فراصنعتي توليد ثروت، روابط ديرينه قدرت را در شرکت‌ها، اتحاديه‌ها و حکومت دگرگون مي‌کند.
35 - با تجربه‌هاي گذشته نمي‌توان ره به جايي برد.
36 - در عرصه اقتصاد کلان، بايد امکان سازش بين منافع متعارض را فراهم کرد.
37 - نظام مالياتي ايران بر اين فرض استوار است که ماشين‌آلات و محصولات ساخته شده سال‌ها عمر مي‌کنند، اما در صنايع سريع‌التحول تکنولوژي پيشرفته و به‌خصوص در صنعت کامپيوتر، عمر ماشين‌آلات و محصولات ساخته شده را به ماه و هفته مي‌سنجند. در نيمه کفه ترازو، ماليات به زيان تکنولوژي پيشرفته سنگيني مي‌کند.
38 - چه بايد کرد؟اولين گام رهايي است. رهايي از تمام قوانين، مقررات، ماليات‌ها و عوارضي که به منظور تامين منافع صنايع دودکشي موج دومي‌ و ديوانسالاران موج دومي‌ وضع شده است.
39 - چه کار بيشتري مي‌توان انجام داد؟
بايد ضمن آنکه به سوي آينده حرکت مي‌کنيم سعي داشته باشيم کسي را جا نگذاريم.
40 - ايراني کاملا متفاوت در حال سر برآوردن است.
41 - ما درد زايمان تمدني جديد را از سر مي‌گذرانيم که نهادهايش هنوز مستقر نشده است.
42 - تيم اقتصادي احمدي‌نژاد نبايد خودرا در چارچوب درکي کارگري از سرمايه محصور کند.
43 - بايد همه کارت‌ها را روي ميز گذاشت.
44 - به پروسه جهاني شدن بايد تبصره‌هاي ملي زد، همان چيزي که ناصر خسرو از آن به ثمين سبز ياد مي‌کند يا گره گم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

برای ديگری
------------
وقتی هر صدا، آغاز ِ فاصله‌ای ست
و هر صبح، افسوس ِ اندوهی تکراری
ديگر چه فرقی می‌کند زنده باشی يا زندگی کنی؟

ديروز صبح وقتی هيچ نيافتم تا بدان قسم بخورم
تازه فهميدم که کجا ايستاده‌ام!

تا بی‌دريغ شدن راه دوری‌ست که از تو برنمی‌آيد،
پس محترمانه خفه‌شو.

زجرآورترين لحظه‌های زنده‌بودن در محکوميت
آن است که نتوانی آنچه داری به عزيزی هديه کنی
آن است که نگذارند هم‌درد ِ هم‌قافله‌ای شوی
که بار ِ تو را به دوش می‌کشد شايد!!
دوباره بايد جرعه‌ای آتش سرکشم
شايد کمی ابر ِ زيبا
آسمان ِ مصنوعی ِ اخلاق و حکمت را بيارايد.

نه، اشتباه نمی‌کنی
هنوز به تو فکر می‌کنم
تويی که لذت همآغوشی با جنون را
فدای مصلحت دوران کردی.

به من نگاه کن
و
دروغ بگو.

حکايت ما، قصه‌ی آب و آفتاب است
نه آب و آيينه.
باز هم دروغ بگو، منتظرم.

***
برای بلور ِ رويا

وقتی دبيرستان می‌رفتم يه بار راه‌حل ِ يه مسأله رياضی رو اشتباه ياد گرفته بودم. هر چی هم که درستشو می‌خوندم اون راه‌حل غلط از ذهنم پاک نمی‌شد. آخرين راه‌حلی که به ذهنم رسيد ايده‌ی بورخس بود يعنی صفحه‌ی حل غلطی که اولين بار خونده بودم از دفترم جدا کردم، گوششو آتيش زدم و گذاشتم تا آخر جلوی چشام سوخت. به‌اين ترتيب حتا اگه می‌خواستم هم اون راه‌حل غلط يادم نمی‌اومد.
تو رنجور ِ خيانتی و بدعهدی. خاطرات بد و هرآنچه آن را به ياد تو می‌آورد بسوزان. عشق همان‌طور که می‌ميرد، دوباره متولد می‌شود. به بهار نگاه کن و به زيبايی‌ها فکر کن. حتا يک مصلوب هم می‌تواند از زندگی‌اش لذت ببرد. بهترين درمان برای تو، خود ِ تويی. می‌دانی، تمام آنچه من می‌توانم به تو هديه کنم همين کلمات است تا شايد با سِحر کلام هم‌بغض ِ تو باشم..........

لينك ثابت و نظرات  ]


 

"اتوبيوگرافي ِ من"

من خويشاوند بادم،
سالهاست با آسمان قهرم
و ديريست تا با زمين وصلت كرده‌ام

من روياي ِ هراس ِ مزرعه‌ام از داس دهقان
روياي اعدام توام در خيال ِ يارِ نازك‌بدن‌ات
من بي‌شكلي ِ يك رويايم در ميان ِ جنگل ِ هجوم ِ زوايا
و اين منم سرانجام، اهل ِ هيچ‌كجا.

از سكوت ِ من نترس،
هر هجا از اين كلام
خاكستر ياريست كه با باد رفت
و در هر رفتن، كسي مي‌ميرد
كسي كه دل مي‌بُرد از يار ِ سفركرده‌اش تا باد – خويشاوند ِ تن‌ ِ من- او را با خود ببرد.
ديگر نمي‌خواهم از دردي سخن بگويم
كه آوار ِ طنين‌اش از صراحي ِ گوش‌هاي سنگي
دوباره بر سرم خراب مي‌شود.

بگذار ساده باشم
بگذار سادگي كنم
بگذار باد همچنان بوزد
كاش مي‌توانستم حسادت كنم
كاش يكي از انبوه ِ لشگريان ِ تماشا
هم‌نفس ِ كلام ِ من مي‌شد.

جاده‌هاي كسالت هميشه بي‌انتهايند.
مراقب باش تا پاي در آن نگذاري.

اما، هر چه بگريزم
ترانه‌ي مرا روي ديوارهاي تمام ِ عالم مي‌خواني
حتا بي هيچ هم‌نفسي....

لينك ثابت و نظرات  ]


 

- بعضی‌ها تحمل می‌کنن، بعضی‌ها تظاهر می‌کنن به چيزی که نيستن. بعضی‌ها اصلا نمی‌فهمن که چی به سرشون اومده و بعضی‌ها در کمال وقاحت همه چيزو انکار می‌کنن. من بايد چيکار کنم؟
- "دلهره‌ی هستی"؛ شايد در ميان آثار کامو اثر قابل توجهی به‌حساب نيايد، اما موضوع بسيار زيبايی‌ست وقتی تو فکرت دنبال يه چيزی می‌گردی که از سکون و سکوت و تکرار زندگی فرار کنی. وقتی می‌خواهی کمی فکر کنی.
- بايد سکوتو شکست. ديگه نمی‌تونم تحمل کنم، من که نبايد بگم تو چيکار کنی. حالا می‌فهمم که چرا می‌گفتی:"بيا و ببين!" حالا ديگه مجبورم که بيام، چون دوست ندارم فکر کنی آدم ناسپاسی هستم. لطف بی‌اندازه‌ی تو دلهره‌ها را شکست می‌دهد.
- توهم ِ عذاب
آدم‌هايی هستند که ناآگاهانه يا ناخواسته رنج عذابی موهوم را به دوش می‌کشند. بدين معنا که همواره فکر می‌کنند اين رنج سرنوشت محتوم آنان است و از آن گريزی نيست. عذابی خودخواسته که اگر از خيال خارج شود به راحتی کنار گذاشته می‌شود. نمی‌دانم، شايد نوعی بيماری‌ست اما هر چه که هست شبيه نوعی خودآزاری حاد، عذاب‌آور است. اضطراب، دلشوره، دلهره و نارضايتی از همه‌چيز از علايم توهمی‌ست که از خود عذاب سخت‌تر شده‌است. اين‌ها را نوشتم تا يادم باشد بعدها که اين نوشته را می‌خوانم کمی فکر کنم عذاب آن روزم، واقعی است يا موهوم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

- تو عجيب‌ترين آدمی هستی که تا حالا ديدم.
- هه، اينو که خودم می‌دونستم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

کمی عاشقانه
# ديگران - که در ميان ِ شکوه ِ حضور من و تو بی‌مقدارند- اکنون می‌پندارند که تو رفته‌ای و معمای پيچيده‌ی تنهايی ِ من با رفتن ِ تو کورتر شده‌است. اگرچه حضورت را حس نمی‌کنم، اما می‌دانم که هيچگاه نمی‌روی. قرار بود اين نوشته قطعه‌ای باشد از جنس ِ "کلام آخر". تهديد و دشنام و من‌گويی. عزيزترين شاعرانم هم چنين قطعاتی دارند. اما من نتوانستم، تنها به اين دليل ساده که نمی‌خواستم سخنم با تو به انتها برسد، حتا اگر تو ديگر نباشی. به خاطر خودم هم که شده باز هم برايت می‌نويسم. من عاشق ِ عاشقانه‌های مبهم‌ام.
# نرودا در قطعه شعری گفته است:"هوا را از من بگير، خنده‌ات را نه". وقتی برای بار اول خواندم به نظرم شعاری بود شاعرانه. وقتی که خنده‌ی تو را تجربه کردم فکر کردم شعری است شعارگونه. و وقتی برای بار اول شعر نوشتم، فهميدم چون عشق در تکرار به معنا می‌رسد برای عاشق شعار بی‌معناست.
# گفت: عشق(از نوع انسان به انسان) يعنی وقتی طرف رو برای بار اول ببينی انگار هزار ساله که می‌شناسيش و وقتی برای هزارمين بار ديدی‌اش همون حس روز اول رو نسبت بهش داشته باشی. من بلافاصله دراومدم که چنين چيزی محاله، و اون‌قدر سرکوفت خوردم که چشم‌بسته بهش ايمان آوردم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تا فاجعه می‌رقصيم
می‌خواستی خودت را به من ثابت کنی يا می‌خواستی قدرت‌نمايی کنی. نفهميدم همه چيزم را در گروی کدام نفرينت از دست دادم. يادش به‌خير روزگاری که از هم دل می‌برديم و هيچگاه بی‌ياد هم حتا به خواب نمی‌رفتيم. من هنوز همانم که بودم، اين تويی که عوض شده‌ای يا اصلا جای خود را به ديگری داده‌ای. وقتی اسير مشکلات کوچک می‌شدم و غصه‌ی آن‌ها دل ِ کوچک ِ بی‌طاقتم را پر می‌کرد نمی‌دانستم در چنين روزهايی، زير فشار کوهی از اندوه، غصه‌های کوچکم چه‌قدر مضحک می‌نمايند. نمی‌فهمم چه می‌کنی، می‌خواهی ببينی بدون تو چگونه خواهم‌بود؟ هيچ، همين که هستم. زيبای جاودانه! همه چيزم را هم که بگيری سرخم نخواهم کرد. از همان روز اول می‌دانستی که من با بقيه فرق دارم، پس سعی کن تا تلاش من را بی‌حاصل نگذاری. عصيانگرانه تهديد می‌کنم که من از فاجعه نمی‌هراسم و هرچه بيشتر از من دور شوی به اميد آنکه فاجعه رخ‌دهد، پايکوب و دست‌افشان در برابرت می‌مانم. بااين همه، آيا خدای من به من خيانت نخواهدکرد؟
------
- آه‌ه‌ه‌ه‌ه...، چه‌قدر سبک شده‌ام. تمام اندوه‌ها و غصه‌هايم، دردها و عقده‌هايم با همين چند جمله تسکين می‌يابند. نوشتن چه‌قدر آرامم می‌کند.
- و آخر اين‌که، نمی‌دانی با وجود تمام جملات ستيهنده‌ام، هنوز چه‌قدر دوستت دارم، هنوز تو را رعايت می‌کنم، هنوز من توام.....

لينك ثابت و نظرات  ]


 

از در و ديوار زندگی‌ام حادثه می‌بارد، بر خلاف ظاهر ِ آرامی که دارد. شما اگه جای من بوديد و يکی بود که خيلی چيزايی که هيچکی نداره بهتون داده بود، درعوض خيلی چيزا که همه دارن رو ازتون گرفته بود باهاش چيکار می‌کردين؟
هر چی به ذهنم فشار می‌آرم، شعرهای اينجوری ازش می‌گذره:
--------------------------
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم
گويی مرا برای وداع آفريده‌اند...(نصرت)
--------------------------
به چه اميد بسته‌ايد؟
به اين که کران به سخنان شما گوش بسپارند؟
آزمندان به شما چيزی ببخشند؟
گرگ‌ها به جای دريدنتان، به شما غذايی بدهند؟
و ببرهای درنده، به مهربانی از شما دعوت کنند، که دندان‌های‌شان را بکشيد؟
به اين اميد بسته‌ايد؟
(برشت)
-------------------------
سنگ مقدس در اين جهان بسيار است
صيقل خورده به بوسه‌های لبان ِ خشکيده از عطش
(ارنبورگ)
------------------------
مهاجری هستم چنگ افکنده به اميدی که دل در آن بسته‌ام
اما چيزی جز همان تمهيد ِ لعنتی ِ ديرين به نصيب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد
و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند
آری، هر ناسزايی را که به دل داريد نثار من کنيد
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد
(لنگستون هيوز)
----------------------
بر من ببخشای ای عشق
من، ديگر دلی به سينه ندارم
ديگر به سينه
من
جز مشت‌واری خون‌آلود
که می‌تپد به کينه ندارم
(اسماعيل خويی)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يک پست آنلاين برای دو نفر
---------------------------------
(برای خواهرم )
شايد عذاب ِ غريبه‌ای را که در پيکرم زندانی است، تمنای رهايی تسکين دهد
وای، کاش قطره اشکی که کودکی‌ام را کُشت هرگز نمی‌روييد
من هيچ آدم بزرگی را نديده‌ام که زيبا باشد
***
کودک که بودم، منت عبور روزها بر گردنم نبود
چرا که هرشب، اعجاز ِ يکرنگی‌ها روياهايم را رنگين می‌کرد
با دنيا لج می‌کردم تا لحظه‌ای بعد دنيا زيباتر به رويم بخندد
و در دلم هيچ نبود جز قطره اشکی که برای روز ِ مبادا کنار گذاشته بودم
روزها گذشت و من روز به روز پيچيده‌تر شدم
***
فکر نمی‌کردم روزی برسد که خودم هم خودم را نشناسم.
----------------------------------
(برای ....)
وقتی ساده‌ترين روابط انسانی در زندان ِ ضوابط ِ جامعه‌ی چرکمرده‌ی ما محصور می‌شوند، همه‌ی حق با توست. وقتی چشمانم را می‌بندم و سه چهار سال ِ گذشته‌ام را مرور می‌کنم، تعجب می‌کنم از استثنايی که با تو در رابطه‌ام با ديگران قائل شدم. هنوز چيزی در اين ميانه برايم گنگ است. زخم کهنه‌ام سر باز می‌کند وقتی بيشتر فکر می‌کنم، اما مگر می‌توانم دريچه‌های ذهنم را ببندم.
نمی‌دانم فهميدی يا نه تفاوت وحشتناکی را که من با ديگران دارم. که در ذهن مخاطبی که جذبش می‌شوم رسوخ می‌کنم و خط به خط ِ خيالش را می‌بينم. شايد بيشتر شيفته‌ی ذهن تو شدم تا خودت. ذهن ِ بلندپروازی که هنوز کودکانه در و ديوار ِ اتاق را اندازه می‌گيرد. ذهن ِ بی‌خيال ِ روراستی که دروغ‌های کوچکش را خودش هم باور کرده‌است. با نوع ِ خاص ِ غروری که من عاشق ِ آنم...
افسوس، کاش راجع به اين صفحه چيزی به تو نگفته بودم و ای کاش هنگامی که به کنايه گفتی: "جوان‌ترها از پله می‌روند" خودم را به نفهمی نزده‌بودم. خوب می‌دانم، حق با توست. جسارت می‌کنم و قبل از پاک‌کردن تو از آنچه متعلق به من است خطی از شاملو می‌آورم بی‌هيچ دليلی- "تو را دوست دارم ، در فراسوی مرزهای تنت".
----------------------------------

لينك ثابت و نظرات  ]


 

عطش ِ من، گواه ِ آتش ِ توست...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

- من پر از شعر و ترانه‌ام، پر از عشق و غرور. اما فقط برای هيچکس.
- اينجا داره از اون حالتی‌که من دوست داشتم و توش می‌نوشتم درمياد. آخه کسانی هستند که من توی دنيای واقعی می‌شناسمشون و اينجا رو بلدن و اين ممکنه منو مجبور به خودسانسوری کنه. شايد مجبور بشم يه کار ديگه بکنم...
- يکی از دوستام توی مهرآباد تکنسين پروازه. تعمير و نگهداری هواپيما هم از کاراييه که مي‌کنن. می‌گفت چند وقت پيش وزيرصنايع و وزير دفاع اومده‌بودن بازديد، بعد يکيشون دراومد گفت ما بايد يک هواپيمای ملی بسازيم که صددرصد ايرانی باشه و ازين چيزا. بعد کلی همه بهشون خنديدن و هنوز اين قضيه سوژه‌ی خنده‌اس. کشوری که اساس نيروی هواييش هواپيمای F4 با تکنولوژی 65 سال قبله و حتا از باز توليد مثلا آلياژ بدنه‌ی همونم عاجزه رو چه به اين حرفا. اصلا کدوم متخصصی با شرايط مملکت ما پا ميشه بياد کارکنه ...
- يادش بخير بچه که بوديم و از هيچی سر در نمی‌آورديم محرم چقدر خوب بود. ولگردی، بوی غذا، شلوغی و سروصدا. اما الان تنها کاری که مي‌تونم بکنم اينه که - اگه مجبور نباشم برم بيرون – ازش فرار کنم، بشينم تو خونه، برای اين‌که از سروصدای بيرون فرار کنم به يک موسيقی ملايم گوش کنم و به غربت ِ ناچار ِ مردم بيانديشم ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

- اگر پيامبری خود کفر بگويد چه خواهدشد؟ يک پيامبر کافر نشانه‌ی رسالت باطل است. و من تنها به پيامبران کافر ايمان آورده‌ام.
- مثل سربازی می‌مانی که اعتقاد به نيروهای ماورايی‌اش را از دست‌داده و هنگام اعزام به ميدان نبرد از او بپرسند: "جنازه‌ی شما را بايد به چه کسی تحويل داد؟" و او هر روز از خود بپرسد: "آيا اين بار، بار ِ آخر است؟"
- مثلا بوف کور اگر خوانده‌باشی معشوقه و لکاته برای‌ات يکسان خواهند بود. پايان ِ تمام داستان‌های عاشقانه -چه کلمه مسخره‌ای- به خيانت ختم می‌شود و عشق ِ تو مانند عشق به ترز ِ فرانسوی اگرچه دلخواه است اما به شدت آزاردهنده نيز هست. به ويژه اگر ايرانی باشی و تعصب‌های احمقانه‌ی ايرانيان را هم با خود به همراه داشته‌باشی.
- چقدر دلم می‌خواست که دوباره ببينمش؛ اما حالا که دوباره او را ديده‌ام، آرزو می‌کنم که ای‌کاش هرگز نديده‌بودمش. آيا تمام آرزوهای ديگرم هم اين چنين‌اند.
- ممنوعه‌ای بايد باشد تا هيجان ِ حرکتی جديد را در من به‌وجودآورد وگرنه هرگز از جايم بلند نخواهم شد. اگر باور نمی‌کنی، امتحان کن.
- چقدر از حماقت اطرافيانم عذاب می‌کشم و نمی‌دانم چرا هميشه فکر می‌کنم که آنان مرا احمق می‌پندارند. محکم‌ترين ِ قوانين هم هميشه همديگر را نقض می‌کنند.
- ببين، دوست ندارم تظاهر کنم. اين کتاب و اين کلمات عجيب را فقط برای آن خوانده‌ام که در مقابل تو از آنان استفاده کنم وگرنه من نه به ساختار علاقمندم و نه از هرمنوتيک چيزی سردرمی‌آورم، با وجود تمام اظهارات ِ فاضلانه‌ام.
- من گاهی وقت‌ها خيلی حساس می‌شوم و گاهی خيلی احساساتی. يا قبولم کن يا رد. شعری خواهم سرود در وصف انگشتان تو اگر نرنجانی‌ام. می‌دانم توقع بی‌جايی است از تو..
- من بهشت ِ خود را يافته‌ام، جهنم‌ام را نيز. حالا حق ندارم مبلغين معاد را دست بندازم...
- گفت:"رستگاری را از من گرفته‌اند؛" دختر ِ غمگين ِ سينه عريان! رستگاری نه سوژه‌ای است که عکس آن را بگيری و برای خود نگه‌داری، نه پسرانی که علنا سنگشان را به سينه می‌زنی. قسم می‌خورم بدون رستگاری راضی‌تری اگرچه من با ذات رستگاری هم مشکل دارم.
- چقدر خوب است که من هرچه دلم بخواهد اينجا بنويسم و هيچکس نداند مخاطب هر کدام کيست.
- بهترين دوستانت يکی‌يک می‌رن اون‌ور دنيا. دلت می‌گيرد و دلداری می‌دهی خودت را. کاری که به آن عشق می‌ورزی دراين ديار نه ارج وقربی دارد و نه ثباتی. باز هم تمام تلاشت را می‌کنی. گاهی از کسی يا چيزی می‌گريزی و گاهی به کسی يا چيزی پناه می‌بری. باران که می‌آيد شاعر می‌شوی و هنگامی که پشت ترافيک گير می‌کنی، سگ. چند ساعت در مذمت چيزی داد سخن درمی‌دهی، اما لحظه‌ای بعد برای خاطر ِ دل دوستی حاضری مقاله‌ای بی‌نام در مدح آن بنويسی. در شهر تضادها و رنگ‌ها، زيبايی‌ها و پليدی‌ها، در دود و دم و ريای نهادينه شده‌ی تهران، زندگی تجربه‌ی عجيب و منحصربه‌فردی است که نمی‌دانی بد است يا خوب، هرگز هم نخواهی‌فهميد. ما عجيب‌ترين آدم‌های دنيا هستيم.
- نه، تا ابد هم که بحث کنيم هيچ‌کدام نمی‌توانيم همديگر را قانع کنيم؛ اما زندگی يعنی همين بحث ِ من و تو...
- فراموشی ِ آگاهانه و انسان ِ معاصر. کدام غلبه می‌کند؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ديگه گريه دلو وا نمی کنه... بارون ام مث بارونای قديم نيست
آخه ميدونی، هيچکی از زندگی ِ هيچکی خبر نداره که

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1- کسی که منتظره تا فرصت مناسب براش پيش بياد، اونو از دست داده.
2- محکمترين قانون ها تا وقتی درستند که نقض نشده باشند. من عاشق نقض قوانينم.
3- برف که مياد دلم هوای يکی رو ميکنه...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اصلا فکر نمی‌کردم دل کندن اين‌قدر سخت باشه. فکرش را هم نمی‌کردم. آخه من و تو چه ربطی می‌تونيم به هم داشته باشيم؟ تو رو نمی‌دونم، اما صادقانه بگم: دلم برات تنگ می‌شه. برای پرحرفی‌هات، برای استدلال‌های بچه‌گانه‌ات. برای تو!
نمی‌دانی وقتی که رفتی چقدر دلم گرفت. تو هيچوقت در کنار من نبودی اما همين که فهميدم ديگر نمی‌بينمت، احساس تنهايی کردم. من که هيچ‌وقت به هيچ‌کس اجازه‌ی ورود به حريم خودم را نمی‌دادم، رفتنت را در حريم خلوت خود حس کردم. حالا می‌فهمم که بخشی از روابط انسانی نه در قالب کلمات و جملات می‌گنجد و نه در حصار تعاريف و مرسومات.
می‌دانم که تو هم دلت گرفته. برگرد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1- من امروز خوشحالم. ديروز همين موقع آن‌قدر دلم گرفته‌بود که آسمان را هم يارای همراهی‌ام نبود. روز قبل‌تر عصبانی بودم از کسی و از چهره‌ام دشنام می‌باريد. و فردا.... نمی‌دانم چه خواهد شد. يعنی چه؟ مگه من مسخره‌ی اين حس‌های احمق‌ام؟ نه، ديگه فرقی نمی‌کنه. بذار بخوابم.
2- ديروز رفتم توی سايت رسمی Oracle رجيستر کنم تا بتونم يه چيزايی دانلود کنم. اولين شرطش اين بود که "من شهروند يا تبعه يکی از کشورهای ايران، کوبا و ... نيستم" من تونستم مطلبمو پيدا کنم، اما همش ته دلم فکر می‌کردم که دارم دزدی می‌کنم يا يه کار غيرقانونی. چرا؟ فقط به خاطر اين‌که تو اين خراب‌شده زندگی می‌کنم.
3- اين صفحه‌ی گرد و خاک گرفته يه جورايی شده تابلوی خاطرات من. يادمه چند سال قبل (Yesterday when I was young) با شور و ذوقی که الان فکرش هم متعجب‌ام می‌کنه هفته‌ای چند روز توش می‌نوشتم. از همه‌جا، شعر خاطره، درددل. از جامعه و سياست و دانشگاه و بازی و قصه. يادش بخير. نوشته‌های اخيرم رو که می‌بينم همش حديث نفس خودم‌اند. به اين می‌گن نوستالژی آنلاين.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

جملات بريده بريده، که هر کدام مستقل‌اند و زنجيرواربه دنبال هم کشانده‌ام‌شان:
کلام اول شکست بود.
شب شکستنی بود و من نيز هم
عبور کن، که ماندنت سلاح تيره‌ی شب است در برابرم
ويران می‌خواهی‌ام
چه فرقی می‌کند وقتی که حتا همديگر را نمی‌بينيم
ظلمات است که بين من و تو حکم می‌راند
من سرشاراز شک‌ام وقتی که دندان‌های تو را در بازوی‌ام حس می‌کنم
نه، اين جنون غريزی نيست؛ زاده‌ی تنفر است
بوسه‌ای شايد باشد، بوسه‌ای جنون‌آميز
اگر حتا يک دقيقه وقت داشتيم، شايد کمی دل‌مان برای همديگر تنگ می‌شد
ديشب، کنار ِ کابوس‌های هميشگی‌ام، تو بودی و خرده سنگی در کفشت
آن‌قدر دلم برايت سوخت که تا ظهر خوابيدم
شايد به دشتی می‌رسيديم که برهنگی برازنده‌ترين تن‌پوش بود و کفش‌های‌مان را دور می‌انداختيم
خسته شدم
چقدر عوض می‌شويد معشوق‌های هرجايی ِ من
و به راستی کدام‌تان با يکديگر فرق می‌کنيد اگر بهانه‌ای نباشيد برای جنون ِ گريزِ از خود
های بی‌سروپا، اگر گريز ِ از من‌ات چنين آسان بود تمام ِ مبتلايانم را به دشنامی برنده به خدای‌شان می‌سپردم
من راز ِ جاودانگی ِ کلمه‌ام
من شاهزاده‌ی سرزمين ِ انکارشده‌ای هستم که روزی در مدار ِ حيرت و جنون برخواهد خواست
من شهريار ِ ديار ِ تنهايی‌ام
و تو، نفرين بانو
تو خود ِ شکستی
تو کلام آخری

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ديگه دلم نمی‌خواد هيچی بدونم.
دوست دارم همين‌جوری راه بيفتم تو خيابونا، شعرايی که دوست دارم زيرلب زمزمه کنم. بعدش با تمام آدمايی که يه جوری نيگام می‌کنن، دعوا کنم.
دوست دارم وقتی سرما نوک ِ دماغ و گوشامو سرخ کرده، وايستم جلوی توری‌‌های قنادی ِ خيابون پشتی که دستگاه‌های تهويه‌اش باد ِ داغ ِ خوشبو رو توی صورتت می‌زنه.
دوست دارم عياشی کنم. تمام دخترايی رو که فکر می‌کنن رب‌النوع عشق و غرورن دست بندازم. دلم می‌خواد چشامو ببندم، يه نفس تا بقالی ِ سر کوچه‌های بچگي‌ام بدوم، يه هله‌هوله‌ی مزخرف بخرم و بی‌خيال ِ همه‌ی دنيا با لذت بخورم. دلم می‌خواد چشامو باز کنم، دور و برمو ببينم و عاشق بشم.
عاشق.......، تا اسم ِ اين کلمه‌ی کذايی می‌آد رشته‌ی خيالات ِ شيرين‌ام پاره ميشه. معمولا آدم از هرچی بدش می‌آد تو بهترين لحظات سرش می‌آد. اين روزا گيج ِ گيج‌ام. يه ذره که به مخم فشار می‌آرم يادم می‌آد که بايد يه چيزايی برای يه نفر بنويسم:
1- من نمي‌تونم ذهن تو رو عوض کنم. غمت بزرگه، اما تا وقتی که تو بهش اين‌جوری نگاه می‌کنی. ببين عزيز، دنيای ما دنيای نسبيت‌هاست. به هيچ چيز مطلق نيانديش. همان‌طور که مالکيت نه ابدی‌ست و نه انحصاری. فکر می‌کنم من و تو هردو برداشت مفهومی ِ مشترکی از کلمه‌ی عشق داشته باشيم. به خاطر همين تعجب می‌کنم از سخت‌گيری ِ تو. هميشه مغروز باش و ياغی. می‌تونستی طوری برخورد کنی که هر دو نفر بفهمن که برای تو.........، چی دارم می‌گم. مگه من چقدر می‌دونم يا می‌شناسمت که دارم برات فتوا می‌دم. آدما رو که می‌شناسی. گاهی تو يه شرايطی قرار می‌گيرن و يه کارايی می‌کنن که هنوز به آخرش نرسيده پشيمون مي‌شن، حتا قبلش هم می‌دونن که آخرش چی می‌شه. اما آدميزاده ديگه...
2- تو از سختی‌ها فرار می‌کنی يا دوست داری آرمان‌گرايانه فکر کنی. هيچکدام دردی را دوا نمی‌کند. مغرور باش و رها. ببخش! به فردايی فکر کن که کابوس ِ ديروز در آن تکرار نمی‌شود و اين عين پيروزی‌ست. فردای خيالی‌ای که رفتن و دل‌کندن در آن باشد را نمی‌گويم. فردا، يک دقيقه‌ی ديگر است که تو در آن ذهنت را شسته‌ای. اگر همه مثل تو فکر می‌کردند، تمام ِ روابط ِ انسانی به اندک لغزشی مشمول بی‌اعتمادی ِ ابدی می‌شد. قانونی ننوشته می‌گويد: يا اعتماد نکن، يا وقتی اعتماد کردی چشمانت را ببند.
3- گفتی اونقدر پابرهنه راه رفتی که پاهات زخم شد. اين يعنی کلنجار با خود. دعوايی که هيچ‌وقت به نتيجه نمی‌رسه. ايستادگی ِ تو واقعا قابل تحسينه اما به قول شاملو: "دست ِ خالی را تنها می‌توان بر سر کوفت". هميشه مغرور باش و مدعی.
4- با تمام اين حرف‌ها ميدانم که نمی‌توانم تو را مجبور کنم که مثل من فکر کنی. تنهايی موهبتی است که مرا در مقابل هر نوع سختی رويينه کرده است. مغرور باش و در بين جمع تنها زندگی کن.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

روزمرگی ِ شيرين
-------------
در ايوان کهنه نشسته‌ام
بوی آشفتگی از در و ديوار خانه به مشام می‌رسد
و شب ِ پاييزی باده‌ای ناب است در رگ ِ بی‌خوابی‌ام
به آسمان که زل می‌زنم ستاره‌ها را زير پلک‌هايم احساس می‌کنم
و غربت ِ زمين ِ خسته را که ديريست از هياهوی شهر نياسوده
نسيم ِ نابکار، وسوسه‌ی ستيزه‌جويی را از من باز می‌ستاند و طنين ِ قافيه را از شعرم؛

آن‌که با من به درشتی سخن می‌گويد الاهه‌ی خواب ِ من است
در شبی پاکيزه که تمام ِ زيبايی‌های دنيا همآغوش من‌اند و تمام ِ لذت‌ها پای در رکابم.

زئوس، آمون، اهورا، الله، ستاره، دريا و يا قلب ِ تو
هر کدام‌تان اين لحظه را - که گويی کائنات در برابر ِ آن به سجده درآمده‌اند - به من ارزانی داشته ... می‌پرستم.

نسيم ِ ديگر، وسوسه‌ی ديگری‌ست و شب پايدار.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شعر شخصی
--------------

سوء تفاهم

کم‌تر از زمان کوتاه ِ نابينايی ِ ميان ِ پلک زدن‌هايت
برايم کافی بود
تا ناخواسته و ندانسته به سوی او بروم
تا او مرا بخواند و من از او بگريزم
تا من به سويش بروم و پشيمان بازگردم
همين...
زود رنجيدی عزيز
دخترک سراب بود
خيال بود
تنها برای من، چرا که تو روزگاری در اين سراب غوطه خورده‌ای
نمی‌دانم نفهميدی يا فاصله‌ی ميان پلک‌هايت زيادتر شده
عزيز- حوصله ندارم -
من هرگز نخواهم گفت
اما بفهم که من شبيه ِ هيچکس نيستم
حتا کسی که قرار است روزی بيايد

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دروغ می‌گفتند. و من در کنار بی‌خيالی ِ توتمام‌شان را باور کردم، تمام آدمک‌ها را. اما آنچه اسيرم کرده نه آدمک‌هايند و نه دروغ‌های‌شان. من اسير غرور خويش شده‌ام و هرچند عذاب کشنده‌ای وجودم را می‌فرسايد اما سخت متحيرم از رضايت ِ بی‌اندازه‌ای که تک‌تک ذرات پيکرم را سرشار کرده‌است.
نگاه کن. تو که خوب می‌دانی چه آسان بغض و کينه و نفرت و عشق و هوس جای خود را در دل من با يکديگر عوض می‌کنند. من رهاتر از آنم که به دلخوشی‌های حقير ِ تو قانع شوم. هنوز نتوانسته‌ام قفسی را که با بلندپروازی‌هايم، گرداگرد خود کشيده‌ام ، بشکنم. چه ساده انسان‌ها را در کف دست خود می‌گيرم و چه ساده‌تر آدمک‌ها را به حيرت وامی‌دارم. چند وقتی است که جادوی کلمات را گم کرده‌ام. نه افسون می‌شوم و نه افسون‌کاری‌هايم را به ياد دارم. اما ايمان دارم ديری نخواهد پاييد تا دوباره به نعره‌ای ياران خفته‌ام را بيدار کنم و ميانه‌ی ميدان را به رقصی شگفت فتح کنم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شعر ِمن
------------------------
آسمان تنها بود
و زمين تنهاتر
آسمان، داغ به دل منتظر ويراني‏‏
و زمين لرزه به تن خوابگه عرياني
چه تماشايي داشت
درك ِ تنهايي ِ دو خفته در آغوش ِ چنان سخت
كه دو صد سال گذشته‌ست و بر ايشان لحظه‌ست.

واژه‌اي هست در انديشه‌ي خام ِ دوران
واژه‌اي بي‌معنا،
واژه‌اي با همه‌ي وسعت ِ يك راز ِ جنون‌ساي تمام ِ اعصار
واژه‌اي پرمعنا،
واژه‌اي كوچك چون قلب پرنده بر خاك
واژه نه، نشخوار نفس‌گير ِ سخن‌سازان است:
عشق...

×××
آسمان عاشق شد
و زمين عاشق‌تر
ولي افسوس كه تنهايي‌شان پابرجاست.
خواهد آمد آيا روزي كه
اين دو تنهايي‌شان را
با هم قسمت بكنند.
آري، آري، آن روز آسمان از هم خواهد پاشيد
و زمين خاكستر خواهد شد
تا درآميختن خاك و باد
ساده‌تر از تپش قلب ِ دو عاشق باشد.

عشق نابودي‌ست‏، ولي با همه‌ي بيدادش:
”عاشق شو ارنه روزي كار جهان سرآيد
ناخوانده نقش ِ مقصود از كارگاه هستي“

پيشتر زانكه زمين عاشقي آغاز كند
چشم بگشاي بر اين موهومات
كه در آن روز بهانه‌ست جنون......

خواهي مرد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يک داستان نيمه تمام مشترک(قسمت ايتاليک رو ميثم روايی نوشته)
-----
از هر کدام از بهانه‌هايم، شعر و شور می‌ريخت. دوست داشتم هميشه کاغذ و قلمی داشتم تا آنچه ناگاه از ذهنم می‌گذشت بنويسم، اما هيچ‌وقت همراهم نبودند. تو هم همراهم نبودی. بسياری از شعرهايم را تنها در حافظه‌ی توست که می‌توانم دوباره مرور کنم. قبل از آنکه ببينمت حتا شعری برايت نوشته بودم که هيچوقت نتوانستم برايت بخوانم. با خيالی زندگی می‌کردم که می‌دانستم تويی، می‌دانستم روزی می‌آيی و خيال ِ رفتن که کنی غزلی می‌خوانم از کتابچه‌ی کهنه‌ام تا خيال ِ رفتنت خيالی خام باشد. ناسازگارتر شده بودم و بهانه‌گير. می‌خواستم، نمی‌يافتم. می‌ديدم، نمی‌فهميدم و از کجراهه‌های شلوغ، در ازدحام ِ نفوس گريزی برای تنهاييم می‌جستم.
آمده بودی و من حيران ِ آمدنت شده‌بودم. و بعد رفته بودی و غزلی‌نشنيده، سراغ ِ تنهايي ِ خودت را گرفته بودی. و من تاراج شده‌‌ی هجوم اندوهان ِ ديرپای جسم تو بودم- مثل خواب‌زده‌ای که ديگر چشمانش به خواب نخواهند رفت- .
فکر کردن به اين که چه طور آمدی سرشارم می‌کند. در خيالاتم حيران و بهت‌زده نگران پيکر ِ زمينی ِ توام که از دور، در غباری از مه سرد حلول می‌کند، پيکر ِ زمينی مرا غرق شعر و شور وامی‌نهد و بعد، ديگر غزلی نوشته بر سينه‌ی کاغذ می‌ماند و خيال ِ خام ِ ماندنت.

گاهی فکر می‌کنم تو هم يکی از همين خيالات ِ دور و نزديک بوده‌ای که آمده‌ای، قدری مرا به خود مشغول کرده‌ای و گريخته‌ای. گاهی به آمدنت شک می‌کنم و می‌پندارم هنوز در شعرهايم زندگی می‌کنی. گاهی رفتنت را باور نمی‌کنم و برای امشب ِ تو غزلی می‌نويسم. غزلی پريشان، غوطه‌ور در نفرتی سيال که از چشمان تو به يادگار دارم.
هجوم ِ نگاه ِ آواره‌ات تنها در تلاقی ِ نگاه من آرام می‌گرفت و تمام ِ زندگی من در نگاه ِ تو به شکوفه می‌نشست. با اولين نگاه عاشق هم شديم و مانند افسانه‌های کهنه به هم دل‌باختيم. نه، اشتباه نمی‌کرديم، هيچ چيز نمی‌توانست ما را از هم جدا کند. هيچ فکر و خيال و گناه و تهمت و دروغ و خيانتی نبود که روح ِ يگانه‌ی ما را تسليم کند. در مقابل تمام آدمک‌ها ايستاديم. تمام طوفان‌ها را پشت‌سر گذاشتيم و تنها در ساحل بود که شکستيم.
خانه‌های ذهنم را که مرور می‌کنم، پشت هر پنجره‌اش تو چشمک می‌زنی. ما برای رسيدن به هم مبارزه کرديم، زيرپا گذاشتيم و زيرپايمان گذاشتند، مصرف کرديم و مصرف شديم و وقتی پيروز شديم تازه معنای شکست را دريافتيم. روز اول را خوب به ياد می‌آورم، روزی که در طلبش می‌سوختيم. روبروی هم نشسته بوديم و هيچ نداشتيم که بگوييم و هيچ کاری نمانده بود که نکرده‌باشيم. هنوز عاشق هم بوديم، به هم عشق می‌ورزيديم و به جای حوصله‌ی هم سر می‌رفتيم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) شبی که با تمام وسوسه‌هايش آغاز می‌شود را ديگر تنها در خواب می‌گذرانم. شب‌هايم مرده‌اند و گويی کالبد بی‌جانی شده‌ام تهی از افکار ِ هرجايی. ديگر فکرم سرزده به هر کجا و ناکجا سر نمی‌زند چه برسد به آنکه حوصله داشته باشم چيزی بنويسم. از ميان کسانی که با هم به زبانی ديگر سخن می‌گفتيم و بين‌مان قفل افسانه‌ای بيش نبود به ميان ِ مشتی پيکر توخالی تبعيد شده‌ام تا بفهمم که چقدر تنهايم. عروسک‌هايی که به اراجيف هم می‌خندند، به خاطر پوچ‌ترين ِ چيزها به جان ِ هم می‌افتند و به اتفاق من صبح را تنها به شب می‌رسانند و ديگر هيچ و با اين همه دوستشان دارم. دارم کم‌کم استحاله می‌شوم. احساس غربت می‌کنم و دلم سخت گرفته. مهمانی ِ گنجشک‌ها هم ديگر دردم را دوا نمی‌کند. می‌ترسم روزی شبيه يکی از همين آدمک‌ها شوم. شايد همه‌ی آن‌ها از من بهتر باشند اما من هرگز نمی‌خواهم خاکستر جسدم نيز با آنان درآميزد. بايد گريه کنم.
2) ديگر می‌ترسم فکر کنم. قدرت وحشتناکی را در خودم کشف کرده‌ام. حتا می‌ترسم راجع به آن بنويسم، شايد بلايی سر کسی بيايد. فقط اميدوارم تصادف وحشتناک اخير زاييده‌ی افکار من نباشد(اگر چه برگشتش به زندگی را بی‌شک مديون من است). به خودم اميدواری می‌دهم - کسی که نمی‌داند - خودم را فريب می‌دهم. اما می‌دانم که ديگر نه بايد از کسی برنجم، نه به چيزی از جنس آن فکر کنم. به راستی که اين روزها از خودم می‌ترسم.
3) برای مردی که مرد نبود
خوش به حالت، انسان‌ها برايت به اندازه‌ی يک لنگه کفش هم ارزش ندارند. چه راحت همه چيز را زيرپا می‌گذاری. از انتقام می‌ترسی و چقدر خودت را باخته‌ای از تصور موهوم آن. ... به خاطر تمام لطفی که به من داشته‌ای سپاسگزارم. حرمت کهنسالی‌ات هم به جای خود، اما تو ارزش انتقام هم نداری. فکر می‌کنم هرگز نبوده‌ای و افسوس می‌خورم به روزهايی که در کنار تو بودم و به جای فرزندانی که تو پدرشانی به حال خودم گريه می‌کنم. کاش بدانی فرق تو با و آجرپاره‌های برج‌های‌ات، جانی نيست که در کالبد توست که تو بی‌جانی. فرق شما تنها در آن است که آجر اگر بر سر کسی بخورد بی‌کينه می‌شکند. هرگز گمان مبر[چون نمی‌خواهم توهين کنم اين جمله را ادامه نمی‌دهم]. پس از هفتاد سال زنده بودن هنوز متولد نشده‌ای، افسوس.
4) دردهايم دارند کم‌کم سرباز می‌کنند، قلمم بعد از مدت‌ها دارد راه می‌افتد. نمی‌دانم در اين مدت چه تسکينی را جايگزين آن کرده بودم که به زندگی ادامه می‌دادم. در اين مدت چقدر حرف داشتم برای گفتن که ننوشتم. از روزهای داغ ِ پرکار، از خرافه‌پرستانی که در ميان‌شان گرفتار شده‌ام، از انتخابات رييس جمهوری و نتيجه‌ی غيرمنتظره‌اش، از خودم، از تو، از آينه‌ها و از اين همه سنگ. بايد دوباره بنويسم.
نيمه‌های شب است. به حياط قديمی خانه‌مان می‌روم. ليوانی از شير آب وسط حياط پر می‌کنم و چند جرعه پياپي. سيگاری روشن می‌کنم و به آتش افروخته‌اش زل می‌زنم. سيگار را در ليوان خاموش می‌کنم و حسرت فريادی را می‌خورم که نمی‌کشم. آه، چقدر زيباست. دارم دوباره خودم می‌شوم. همان من ِ عصيانی سابق. نمی‌گذارم حسرتی بر دلم بماند. فرياد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سلام
حال همه‌ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن ِ گاه به گاه ِخيالي دور
كه مردم به آن شادماني ِ بي سبب مي‌گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنار زندگي مي‌گذرم
که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و
نه اين دل نا ماندگار بي درمان .
(سيد علي صالحي)
***
اين شعر را مي‌خوانم و تنها قدري مي‌خندم. شادماني بي‌سبب! اين روزها از هر طرف كه به زندگي‌ام نگاه مي‌كنم چيزي از جاي خود گم شده‌است. بگذرِيم ، سه تا وبلاگ كه تازگيا زياد مي‌خونمشون. هر سه تا كاملاً زنانه‌ان.
وارش - ساحل افتاده - امشاسپندان

***
اين ‌چند خط را براي بزرگترين اتفاق زندگي‌ام نوشته‌ام، آن‌هم آنلاين.(فكر مي‌كنم اين روزا يه ذره قاط زدم)

روزي كه از هم گريختن را مي‌آزموديم
حرف‌هاي‌مان اين‌قدر پيچيده نبود.

روزي كه كاغذپاره‌هاي‌مان از خودمان پيشي گرفتند
پاره پاره‌هاي مرا از خيال تو كشان كشان به يغما بردند.

بانوي نفرين شده‌ي من؛
تو را از آن رو نمي‌ستايند كه فرشته نيستي
مادر نيستي
قهرمان نيستي
تنها يك زني
و هياهوگران زن را بدون ِ القابش نمي‌شناسند.
روزي كه ما همديگر را تنها به نام ِ هم مي‌شناختيم
ديري‌ست تا از ياد رفته‌است
خلاف آمد ِ عادت بودن‌مان نيز از ما گريخته
و ما هر دو
تن داده به مرگ روزها
در ازدحام شعارهاي پوچ
پدر و مادر شديم
قهرمان شديم
فرشته شديم
مُرديم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دست از سرم بردار. اين روزا هم تموم ميشن. اما من كه تا حالا به هيچكس اجازه ندادم هم بغض من باشه چي؟ تو رو خدا دست از سرم بردار. من نمي‌تونم اوني باشم كه تو مي‌خواهي!
ديگه حوصله‌ي هيچ كاري رو ندارم، چه برسه بخوام از مزخرفاتي مثل عشق صحبت كنم. تو كه خوب ميدوني، پس چرا ولم نمي‌كني. من سالها پيش تمام شده‌ام. از من نخواه كه دوباره به چند سال قبل برگردم. مي‌دوني، اگه دوستت نداشتم هيچ وقت اين چيزا رو بهت نمي‌گفتم! پس با من بحث نكن. فقط برو. من ديگه تحمل اين درد رو ندارم.
تو كه مي‌داني مرا سر ِ باز گفتن كدامين سخن است از كدامين درد.
سعي كن از درون من به من نگاه كني. من نمي‌تونم تو رو از خودم برونم، اما اگر نروي خوب مي‌دانم كه نابود مي‌شوم.
For the sake of god, please...

لينك ثابت و نظرات  ]

مسابقه

روسپيان
باد را
در زنجير موهاي خويش
محبوس مي‌كنند.
تو چه مي‌كني؟
بانوي رنج‌هاي ناتمام ِ من!

روسپيان
شرم را
در آوازي هوسناك
به صلابه مي‌كشند.
تو چه مي‌كني؟
بانوي شرمگين ِ غرور ِ من!

روسپيان
مرگ را
در قصيده‌ي ران‌هايشان
سروده‌اند.
تو چه مي‌كني؟
بانوي آوازهاي زندگي ِ من!

ميثم روايي ديلمي

-----
اين شعر ِ ميثمو خيلي دوست دارم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هنوزم يه چيزی ته فکرم می‌گه نبايد رأی بدی، اما تقريباً قانع شدم که رأی بدم. اما چرا؟
نمی‌دونم کی گفته که اگه بين لايه‌های استبداد گسست به وجود بياد می‌تونه خودشو انباشته کنه اما دموکراسی يک فرآيند کاملاً پيوسته‌است. يعنی اگه يک جريان آزادی‌خواهانه - هرچند زياد ايده‌آل نباشد - رخ داد برای آنکه آن را به مقصد مورد نظر هدايت کنيم نبايد بگذاريم گسستی در آن رخ دهد. به عبارت ديگر هر چند ممکن است با نظام مخالف باشید يا از رييس‌جمهور فعلی ناراضی و يا حتا از تمام کانديداها متنفر، اما با انتخاب کسی که ممکن است به فرآيند گذار فعلی کمک کند می‌توانيد مانع از ايجاد گسست در روند به وجود آمده باشيد. من که خيلی يادم نيست اما می‌تونيد از خفقان زمان هاشمی از بقيه بپرسيد و قدر خاتمی رو بدونيد. اگه اين جريان قطع بشه هر هدفی که تو ذهن شما هم هست بايد از صفر آغاز بشه و اين اگه محال نباشه، انرژی و هزينه زيادی نياز داره.
-----
ياران وقتی صدای حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يک جنگجو
که نجنگيد، اما شکست خورد
-----
اونقدر اين روزا سرم شلوغه و کارای مختلف قبول کردم که تقريباً هر روز دارم يکی رو می‌پيچونم به خاطر اينکه کارشو انجام ندادم. تازه بعضی وقتا ميزنه به سرم همه چی رو بی‌خيال شم بشينم يه قصه بنويسم يا شعر يا هر چيزی غير از اين کارای روزمره. خدايا، اين روزا کی تموم ميشه...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

داخل جلد نوار "ابراهيم در آتش" که مجموعه‌ی شنيداری اشعار شاملوست، آيدا متنی نوشته که سرشار از ‏کليدهای کلامی ِ شاملوست و زيبا:‏
‏----- ‏
غول زيبای رنج! چگونه آن همه را تاب آوردی، آن آتشفشانی را که چنان فشرده در عمق جانت نفس می‌کشيد و ‏گويی هر آن، با قدرتی مهيب در کار متلاشی کردن ِ تو بود و تو چه سخت در مهارش می‌کوشيدی و با شتابی ‏ديوانه‌وار خود را مصرف می‌کردی – گر کشيدن در مجمر بی‌تابی – خستگی‌ناپذير، بردبار.‏
پايداری‌ات از پای درمی‌آوردمان.‏
و آن نيروی حيات، اراده‌ی زيستن - شکست‌ناپذيرترين انگيزه – با همه‌ی شدت در درونت می‌جوشيد تا زمانی ‏که دريافتی ديگر جسم را يارای جوابگويی ِ آن روح ِ يگانه و پرتوان نيست و به سوسن‌های سفيد وانهاديش.‏
در وحشت‌انگيزترين شب‌ها خورشيد را طلب می‌کردی، از روشنی می‌گفتی و از انسان که خويشاوند درد است، ‏می‌خواستی قلعه‌ای عظيم را که طلسم دروازه‌اش کلام کوچک دوستی است بر او بگشايی، در ابديتی پرستاره ‏راز آذرخش را بر ما آشکار کنی و ما حيرت‌زده تاب ِ اين همه را نداشتيم. تاريکی را می‌شکافتی و با شوق، ‏فواره‌های رنگين‌کمان نشاء می‌کردیتا اين همه وهن را به شارستانی که از هر شفقت عاری‌ست تاب آوريم. هر ‏از چندی ققنوس‌وار از ميان ِ خاکستر سر برمی‌آوردی، شکوهی در جانت تنوره می‌کشيد و چون روحی منتشر ‏در بی‌کرانه‌گی ِ يگانه شدن با انسانی که نمی‌تواند زيبا نباشد، شوقی ديگر در جان‌مان می‌دميد و آغوش‌مان را پر ‏از مهر می‌کرد.‏
شادی ِ جان ِ من بودی.‏
از بختياری ِِ ماست که شعرت زوايايی از راز نهانی ِ روح ِ شگرف ِ تو را بر ما آشکار می‌کند و امروز هر ‏آنچه می‌خواهيم در مورد تو به زبان آوريم، خود شايسته‌تر گفته‌ای. تو گويی فراتر از خويش می‌رفتی، ‏برمی‌گشتی و اکنون‌ات را به نظاره می‌نشستی!‏
امواج ِ زنده‌گی‌بخش ِ تو پيرامون ِ ما چنان جان‌پناهی از عشق برافراشته که هر چه می‌گذرد تنگ‌تر در ‏آغوش‌مان می‌گيرد و بر گردمان گسترده‌تر و گسترده‌تر می‌گردد. و تو همچنان در سطر سطر کتاب‌هايت،درون ‏تمام واژه‌هايت نفس می‌کشی. هر بامداد، در هزار برگ تکثير می‌شوی و هر غروب، طنين ِ قدم‌هايت به‌گوش ‏می‌رسد که با آبشاری در کف از سيراب کردن ِ جوانه‌ای نورسته بازمی‌گردی.‏
غياب‌ات، حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.‏
آيدا – زمستان 81 ‏

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره