آيدا شاملو ---------- حرفهايی از سر ناگزيری مسئله به سالها پيش برميگردد كه تصميم گرفتم آثار شاعر و هر چه را که بويی از آن نازنين در خود داشت، حفظ کنم و خانهام به همان صورت که با شاملو در آن ميزيستيم به يادگار بماند برای مردم و دوستارانش. به جاي سهم فرزندان شاملو از ماترک نيز، مبلغ تعيين شده را به آنها بپردازم. اين امر بارها در جلساتی با حضور فرزندان، دوستان، وکلا و ناشران مطرح شد. آقاي سياوش شاملو اين پيشنهاد را پذيرفتند. بنابراين من طی سال ۷۹ تا ۸۴ در چند نوبت مبالغی به ايشان پرداختم و خرداد ۸۰ نيز ليستی کامل و تفکيک شده تهيه کردم که در آن تمام وسايل شخصی شاملو، آثار او، هدايا و آثار هنرمندان که در خانهی ما امانت بود (با ذکر نام هديه دهندگان) به روشنی مشخص شده بود. کپی اين ليست را به جناب سياوش و سيروس شاملو و چند تن از وکلا دادم. متأسفانه جناب سياوش به رغم دريافت مبلغی حتا بيش از سهم خود، در شهريور ۸۳، برای تقسيم ماترک شکايتی عليه من به دادگاه تسليم کردند و عنوانهای هديه و امانت را از آن ليست حذف کرده، ليستی بدون تفکيک و مشخصه را به عنوان فهرست اموال پدر به دادگاه ارائه دادند. در اين پنج سال بارها برای من احظاريه و اخطاريه آمد اما من که به فرزندان شاملو گفته بودم هرآنچه ميخواهند به يادگار بردارند، در جلسات دادگاه شرکت نکردم و سکوت کردم. تا اين که سال پيش کار به مزايدهی اموال شاعر انجاميد. پيش از مزايده (۲۷ آبان ۸۶) در خانهی سياوش، تفاهمنامهيی امضا کرديم تا خانهـ موزهی بامداد را رسميت بخشيم. همچنين توافق کردم براي پيگيری امور تأسيس خانهـ موزه به سياوش وکالت دهم. متأسفانه ايشان حرمت ندانستند و پيش از سالروز ميلاد بامداد (در ۱۸آذر) ، در گفتگويی با هفتهنامهی شهروند امروز (شمارهی ۵۹؛ سال دوم) دربارهی من مطالبی اهانتآميز و شبهه برانگيز عنوان کردند . گفتهها و نوشتههای ايشان و برادرشان، جناب سيروس، در اين هشت سال در جهت خوارداشت شاملو و من و برای تخريب اذهان عمومي بوده است. باعث شرمساری است که ايشان براي ناشران، هنرمندان و محققينی که در زمينهی ادبيات و شعر شاملو آثار تحليلی نگاشتهاند، ايجاد آزار و مزاحمت کردهاند و به شاملو، من و حتی بسياری افراد معتبر و صاحبنام توهين مستقيم کرده و تهمتها زدهاند. اهانتهايی که به هيچروی قابل گذشت نيست. آن اهانتها و توهينها بس نبود، يادگارهای شاعر را نيز به مزايده گذاشتند و امروز در اذهان و اخبار چنان وانمود میکنند که انگار من قصد فروش آن يادگارها را داشتهام و ايشان به نجات اموال پدرشان برخاستهاند و اموال پدر را خريداری کردهاند تا از پراکندگی آن جلوگيری شود و پس از آن همه آزار داعيهدار راهاندازی موزهی پدر شدهاند !
با شرمندگی از بيان ناگزير مطالبی که در شأن ما و او نبوده و نيست. .
1) تا کی نشستن و انتظار کشيدن که کسی بيايد و ببرد ترا تا آسمان ِ آرزوها، تا طلوع دلبستگیها و تا نهايت ِ خواستن. خسته نمیشوی؟ تازه بعد ِ سالی، کسی بيايد که بوی يار بدهد ولی يار نباشد. يا آنقدر بزرگ باش که زمان در تو جاری باشد يا خويشتن را در گردابش رها کن، بالاخره به جايی میرود اين جويبار ِ کجمدار ِ بیخيال. 2) غم و شادی بر ِ عارف چه تفاوت دارد / ساقيا باده بده، شادی ِ آن کاين غم ازوست 3) آيا میتوان خون دل خورد و شاد بود؟ چرا که نه؟ حافظ در جايی اوج ِ طرب را اينگونه به کلام میکشد: "صراحی خوندل و بربط خروشان". مهم آنست که نيتت آنقدر وسيع باشد که هرگونه سختی و عذاب را در خود فروبرد و لذت و شيرينی برجای گذارد. تصور کن بادهی خونرنگ در ميانه است و ساز ِ آسمانيان برقرار. چه فرقی میکند که تو به رقص آيی يا نه. ذره ذرهی کائنات ديوانهوار خواهند رقصيد. ديگر تن ِ تو به تو تعلق ندارد. رها باش. 4) سلام عزيز ِ دلم، سلام نور چشمم. خوب گوش کن. اين صدا چکاچاک ِ شمشير ِ رزمندگان نيست. نبردی در ميدان برقرار است اما سلاحی در ميان نيست. پارهی وجودم، نگاه کن، جنگجويان همگی شبيه منند. همگی چون مجسمه در برابر تو صف کشيدهاند. دلبرکم، پس اين صدا چيست؟ چرا بهترين لحظات به دشمنخويی متوهمند؟ چرخی بزن، به رقص آ. تو بايد به تکتک ِ جنگجويان نرد ِ عشق ببازی تا پيروز شوی. دلدادگی ِ آنان در همهمهی مبهم ِ سلاحهای نامريی رخ نمینمايد. صحنه را ورق بزن. 5) در آغوش ِ تو دنيا بازيچهايست. گرمجای زيستن بی محنت ِ پيامآوران ِ عصرجديد. من در آغوش ِ تو خدای را کافرم که وجودم به تمامی فريادیست آنجا. آخر ِ دنيا، هرصبح تکرار میشود.
حافظ ----- ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آن چه ميپنداشتيم تا درخت دوستي برگي دهد حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم گفت و گو آيين درويشي نبود ور نه با تو ماجراها داشتيم شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتيم نکتهها رفت و شکايت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتيم گفت خود دادي به ما دل حافظا ما محصل بر کسي نگماشتيم
فرشتهی مرگ (مرگ 2) هر ثانيه تا رسيدن به تو دنيايیست يک ثانيهی ديگر از زيستن در مرزهای ناممکن و يک دنيا تناقض در اندرون من رسيدن به تو خارج از مرزهای انگارهی من. وسوسهايست تو را داشتن، وسوسهايست. تو وصل محتومی، من به تو محکوم. تو دريای بيکران ِ منی، بينوا! لعنت به تو که گريز از تو معنای نتوانستن است. من هميشه در نبرد با خويشتن اول میشوم کجايي که ببينی تا پای تو به مرزهای من باز میشود خودخواهتر از خودم میشوم. تو که بيايی، به اولين حريف میبازم، آه – چه تجربهی تلخی! گوش کن، زندگی ملغمهی گنديدهای از تکرارهاست اما شگفتا که به شکل حيرتآوری يکتاست. چرا بايد پاسخ داد که تو را میخواهم يا نه؟ خواستن، مساله اين نيست، تا تو به محکمه روی و حکم ِ بیلياقتی صادر کنی؛ خواستن، چه درد تاريکی! اما پرسش اينجاست که ما اکنون کجا ايستادهايم؟ يا اينکه اگر نه، پس چرا آری؟ من عاشق بیقراری و بلاتکليفیام، با من اگر باشی هيچگاه بر زمين قدم نخواهی نهاد، تا هبوط، تا مرگ. های، چرا نگاه نمیکنی؟ جنازهات را رها کن و تا آنجا که مرزها رخصت میدهند در من غوطهور شو. ما ناگزير ِ از به هم پيوستنيم و دنيا سرشار از غيرمنتظرههاست بگذار هر لحظه، هر ثانيه، ارزش ِ خويش را به تو بنماياند، چه باک که ثانيههای فردا ساز ديگری بنوازند. بگذار هر ثانيه دنيايی باشد تا مرگ، تا رفتن.....
مرثيهای بر يک رويا اکنون تنهاتر از هميشه در آستانهی زندگی ايستادهام. کاش هيچگاه از پيلهی تنهايی ِ خود بيرون نمیآمدم. ديگر تمام شد، اکنون همهچيز به پايان رسيدهاست و من، تنها و شکستخورده، روياهای خود را بهگور خواهمبرد. آری، خيال ِ خامیست که کلام، اولين و آخرين حجت باشد و چه بيهوده میپنداشتم میتوان کسی را يافت که با من از دنيا بگذرد و به يگانگی ِ کلامم ايمان داشتهباشد. من مسخ شدهام، هر روز صبح که از خواب بيدار میشوم بيشتر به جانوری شبيه میشوم که آفتاب و زمين را میبلعد تا روزگار بگذراند. که چه شود؟ منطقها و استدلالها و مشاورهها و مقابلهها به او بفهمانند که بايد مانند بقيه باشی وگرنه بیسرانجامی، آغاز و پايان راهت خواهدبود. هميشه از اينکه مانند بقيه باشم میترسيدم، هميشه از يکجا ماندن میگريختم. ازخويشتن تعجب میکنم که چرا اجازه دادم حريمها و حرمتهايم آلودهی روزمرگی و ورود ديگری گردد. میدانم، دو کس مراهرگز نخواهند بخشيد، چرا که بخشی از تاوان ِ گناه ِ بیبخششام بر گردهی آنان است. نيمهی انسانيتم که به ياوه میپنداشتم يافتهام او را و ديگری، کسی که انسانيتش را در پيشگاه ِ انسانی ديگر به بازی گرفتم. نبايد اجازه میدادم دنيايی که برای خويشتن ساختهام مورد ِ تجاوز قرار بگيرد. بارها گفتهبودم تنهايی موهبتیست که مرا در مقابل ِهر گزندی ايمن میدارد، اما خطا کردم و از اصول ِ خود گذشتم. در دنيای انسانهای منطقی، من خودخواهترين آدم روی زمينام. اکنون که همهچيز برای هميشه به پايان رسيدهاست، به اشتباهم پی میبرم. چارهای جز رفتن نيست. دير نخواهد بود تا در مقابله با عجز ِ منطقها و رسوم رايج بخشيدهشوم. تمام شد. مرا ببخش، اما ديگر هيچگاه به سوی تو باز نخواهم گشت.
رهايي در قفس(1) -------------- دخترک زير لب زمزمه ميکند: "تلخي ِ اين اعتراف چه سوزاننده است که مردي گشن و خشم آگين، در پس ديوارهاي سنگي ِ حماسههاي پرطبلش، دردناک و تبآلود از پاي درآمدهاست" پيرمرد هنهنکنان از پلههاي مينيبوس بالا آمد. سلامي کرد و نگاهی به اطراف انداخت. کمي مکث کرد اما جوابي نشنيد. دوباره نگاهي به داخل ميني بوس انداخت و جلوتر آمد، دختر فکر کرد کنار او مينشيند اما پيکر نحيف پيرمرد صندلي خالي ديگري را پر کرد. موها و لباسش کاملاً خيس شده بودند. گويا پيرمرد باران را به چتر عصايي شيکي که در دست راستش خودنمايي ميکرد ترجيح داده بود. احساسي ترد، در اندرون دختر آشوب به پا کرده بود. وقتي باران مي آيد، صداي کسي همراهش هست که دوستش داري. اگر سرما اذيت نکند مي تواني ساعت ها گوش کني و آماده شوي براي سالهاي دوري. از پشت شيشههاي بخار گرفته و مات، نورهاي مبهمي از خيابان و ماشين هايش ديده مي شود. وقتي که زل بزني و لايه اي اشک هم در چشمانت نشسته باشد فقط ملغمه اي از رنگ و نور ميبيني که رشتهی افکارت را بهم ميريزد. براي هزارمين بار از خودش پرسيد "اشکال کار کجاست؟" نه، نمي توانست بيتجربگي باشد، او بارها آزموده و دريافتهبود که اين رنج فريبي بيش نيست. درست است که هر چه دانههاي ساعت شني عمر بيشتر فرو بريزد، پشت ساعت واضحتر ديده ميشود. اما مگر پشت ساعت چه نهفتهاند که به بهاي عمر به دست آيد. بسيار دشوار است دنبال تابوتي بگردي براي افکارت...
1) از هر جهت که بنگري و به هر سو که رو کني ديوارهاي سنگي، ديوارهاي سنگينِ فاصله حجاب نوراني شدن ِ تو اند. اما چرا نميگويي که خاموش شدهام، آفتاب را بهانه مکن. من سايهي توام، يا من يا خورشيد، انتخاب با توست . اينجا ديگر عصيان به کار نميآيد. انسان است که رنج زادهشدن را به جانپذيرفته و يوغ محنتآور زيستن را بر گردن انداخته و چشم انتظار رفتن است. خوب نگاه کن، هيچکس به مرگ نميانديشد، اما همه مي ميرند. ني ني غلطم که خود فراقِ تو مرا / کي زنده رها کند که بازم بيني باز هم در اشتباهم. تنها روزنه هاي اميد براي اين بشر مسلول ِکپک زده، عصيان است. شش جهت است اين وطن، قبله در او يکي ندان. ما عصيانگرانه خورشيد را هم تکثير مي کنيم. تصور کن، اگر شش خورشيد بر اين ويرانه بتابد، ديگر هيچ سايه اي باقي نميماند تا مجبور شوي بين من و خورشيد انتخاب کني.
2) آن هنگام که تو - ترانهی هرگز نشنيده ام- در آغوشِ من خفته اي، پنجه در پنجه کنارِ من، ميان بازوان ِ من، فکر مي کنم از هميشه به من دورتري. زيباي پر غرور، من هر چه بيشتر به سمت تو گام بردارم، چون سراب، چون کيميا، چون افسانه عدن بيشتر از تو فاصله ميگيرم. آن هنگام که تو را تنگ در آغوش ميفشارم، تنم به سمتِ تو مي کشد و فکرم از تنِ تو به سوي روح بزرگت ميگريزد. پيکرها، لاشهی انديشهاند. کاش هرگز نميگذاشتيم معيارهاي فاصله اين گونه سنجيدهشوند.
3) تو قابل پرستشي. عريان، عريان، خدايي در کالبدت مي شناسم و دريا دريا زيبايي فراتر از پيکرت. رب النوعِ زودرنجِ من، شکوهِ خداي ديرپاي خود را در گروي بندهاي نهاده که هيچش کفايت در آستين نيست. تو زيباترين قلهي سنجشي در ميان خرپشتههاي دروغين ايزدوارگي و من مومنام به خدايي که هرگز لعنت را بر رحمت بر نميگزيند. تو در مقابل مريمِ من به آفروديت ميماني- براي رسيدن به هر آنچه عشق است تو بايد در ميان باشي- .
به ميهمانی ِ من بيا همراه با بهار و نسيم من به همخوابگی ِ لذتهای زودگذر قانع نيستم من به تاراج ِ عمر ِ خويش در آغوش ِ تو دلخوشترم تا دريا دريا واژه به پای کسان ريختن. دلتنگم، دلتنگ ِ ترانههای بی سرانجام ِ خويش غارتگر اين صدا را هرگز نخواهم بخشيد صدای سخن عشق، يادگار ِ گنبد ِ دوار يادگاری که اکنون از نامش تنها نشانی باقی ماندهاست.
مرگ (1) چشم بسته در انتظار دژخيم ِ مرگ که تازيانهی خوش خط و خالش در رگ و پیمان ريشه دوانيده؛ و آنقدر بر پيکر ِ من و تو ضربهزده که ديگر کرخت و بیعصب باقیماندهی زندگی را مصرف میکنيم تا به وصلش خشنود شويم. مرگ، اين نزديکتر از هر عشقی که نمیجوييماش و میيابيم مرگ، آواز ِ مهيب ِ پايان در برهوت ِ خوشخيالیها؛ و ای افسوس انسان که بی هيچ حسرتی آوردگاه ِ بینظير و بیتکرار ِ زندگی را بیاعتنا به تازيانههای پياپی ِ جاری در پيکر ِ خود به ياوه نشخوار میکند.
چراغ میخواهم من از تو نمیترسم اما چراغ میخواهم تا تو را به خودم و ديگران نشان دهم. ظلمات از درون ِ تو میجوشد و راهی به من میيابد. قسمت تاريک ِ پيکرم دنبال ِ حرفی، کلامی، چراغی نمیرود تا من همچنان مجبور باشم از کسی که يافتهام، بگريزم. نيمهی روشن پيکرم هيچگاه، هيچ چيز را فراموش نمیکند، اما گاه وادار به فراموشی ِ آگاهانه میشود. آگاهترين انسان ِ روی زمين مرزهای روشن و تاريکش را گمکردهاست. شايد مجبور شوم جريان ِ جاری ِ نگاه ِ مانعت را در کالبد ِ فرمی که نمیشناسماش، به اسارت ببرم. وادارم نکن تا بهخاطر ِ نزديکتر آمدن ِ لحظهی عزيمت دوباره به تاريکیها پناه ببرم. کاش چراغی در ميانه بود تا میتوانستم به تو نشان بدهم آنچه ناديدنیست، کاش ناگفتنیها کمتر بود. به من اعتماد کن.
1) گرت هواست که معشوق نگسلد پيوند / نگاهدار سر ِ رشته تا نگهدارد 2) چه بيهوده است سخن گفتن از حلقهی زلف معشوق وقتی حجاب ِ بیاعتمادی، شمايل ِ دلدادگی را پوشاندهاست. کيميای دلسپردگی ديگر اينجا به کار نمیآيد. چندیست گرفتار خويشم و کسانی گرفتار ِ من. نمیخواهم کسی را از خودم برانم يا برای تو دليل ببافم که باورم کنی. من به هيچکدام ِ اينها نيازی ندارم. رها، رها، رهايم کنيد زنجيرهای سنگين ِ سنت. من دوباره تفسيرتان خواهم کرد همانطور که دلم بخواهد. 3) آيين ِ تقوا ما نيز دانيم / ليکن چه چاره با بخت ِ گمراه 4) همه چيز را همانگونه خواستهام که بودهاند و خود را در ميان ِ خواستههايم گرفتار ساختهام هر کس را که طلبيدم به ندای قلبم پاسخی در خور ِ حال ِ خود گفت من فکر کردهام گل ِ سرخی بيابم و به تو هديه دهم اما سيارهی من بی گل سرخ میميرد يا بايد اينجا بمانم يا از همهچيز بگذرم و به تو برسم هنوز تو در ميانهای و به پايان نمیرسی با من ببار تا رها شوی.
درد ِ دلهای کهنه ی من ------------------ حيرتزده در خويشتن مینگرم تمام ِ آنچه در آغوش کشيدهام، فريب است آغوش ِ بیاندازهی من روزگاری تنها تکيهگاه خيال ِ تو بود میترسم، من از زخمهای بیمرهم ِ خويش درهراسم چون مردگان ِ هزاران هزار ساله پيکرم از درون تباه شدهاست میترسم چون چيني ِ نازک ِ پوسيدهای به يک تلنگر فرو بريزد ديوارهای پرنقش و نگار ِ کالبدم.
تو میتوانی تنها تويي که میتوانی دلم میخواهد تا ابد ساکن ِ آغوش ِ تو باشم بیدغدغه ساعتها اشک بريزم و فراموش کنم جراحتهای ابليس ِ خويشتنام را که چندیست تا در من پاتاوه گشوده
با خود ببر مرا آنجا کنار ابرهای بیوزن جاودانگی ميان ِ نبرد ِ کودکانهی طلب و حيرت و فقر و فنا دم ِ مسيحايی ِ تو را دوباره میخواهم تا دوباره آن شوم که تو میخواهی
نگاه کن من ديگر تنها نيستم بال بگشا و بيا ما همراه ِ هم، همه را از نو خواهيمسرود آب و گل و آشيانه و آينه را نگاه ِ خستهی من منتظر ِ حضور ِ دوبارهی توست.
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز ورنه در حلقه رندان خبري نيست که نيست
1) "پيرمرد خونبهاي خوشبختي ِ توست. تو که سرشار از عصياني و با هيچ چيز آرام نميگيري. آرامشبخش ِ روح ِ عريان ِ تو مردي است که مرز افسانه و واقعيت است." جوان از خواب پريد. او هم اکنون در مرز افسانه و واقعيت که نه، در مرز مرگ و زندگي است. همسفران همه بيدارند و دل نگران ِ صبح، به آسمان چشمدوختهاند. شايد در روشنايي روز، گريزي از اين بيابان جهنمي بيابند. لبهاي ترکخوردهاش را از هم جدا ميکند تا حرفي بزند، اما پشيمان ميشود. آيا اين برهوت نقطهي پايان ِ ماجراجوييهاي اوست در جستجوي انسان کاملي که در کودکي شنيدهبود؟ آيا چنين موجودي هرگز وجود داشتهاست؟ صبحي که در راه است به تمام پرسشها پاسخ ميدهد چرا که هيچکدام از آنان، بدون گريز از اين بيابان غروب ِ دوبارهي آفتاب را نخواهند ديد. نخستين بارقههاي صبح که سر ميزند تک درخت ِ کهنسال کنار ِکلبهي خشتي بيشتر به چشم ميآيد. زمين چنان خشک است که گويي هرگز باراني در اين بيابان نباريدهاست. ميان همراهان همهمهاي ميپيچد، يکي از آنان مردهاست. در دل جوان چيزي تکان ميخورد، گويي هنوز اميدي به روشن ماندن هست. صدايي که از کلبه ميآيد، نجواي همسفران را در دل کوير فرو ميبرد. پيرمرد با چراغي در يک دست و سطلي آب در ديگر دست به سمت آنان ميآيد، نگاهي ميکند و برميگردد.
2) مرزها همگي در هم شکستهاند. هيچ چز آنطور نيست که بايد باشد. تا دريافتيم که از تشنگي نخواهيم مرد، باران ِ سيلآسا بهانهي مردنمان را به بازي گرفت. ديگر به دنبال هيچچيز و هيچکس نخواهم رفت. من همانم که خودم ميخواهم و هيچ کس جز من نخواهدتوانست مرا به من نشان دهد.
گله نكن، ترانهي پرواز ما دوباره سروده خواهدشد. ما، كنار هم،چون افسانهها رويينهايم. خسته ميشوم از تلنگر ِ بيحواس ِ برزخگونهي آدميان. خستهام از روزهاي بيحوصلگي، از كسي كه به نقض ِ ملاي روم ميرود بدم ميآيد. مگر نگفته بودي جُستن دوگانه است. پس كجاست مهر ِ من بدو كه ميپندارد. پس چرا آنكه ميجويمش درگريزاست و درون گودالي گرفتارشده كه - ميگويند- من حفر كردهام. چرا تا به كسي نگاه ميكني ميپندارد ميخواهي زورق ِ كوچكش را سوراخ كني. فرياد از پتيارگي ِ اين عجوزهي هزار داماد. ميترسم از آنكه سايهها روزي برخيزند و به نيروي من اقتدا كنند. گله نكن، عزيزكم. هر روز تا جستن تو راهيست كه من بايد در آن گام بگذارم، كه در آن گام نهادهام و هرگزم از آن سر ِ بازگشت نيست. تو هنوز نفهميدهاي كه چگونه ميتواني مرا به جلو پرتاب كني. انگيزهها قاتل صخرهها هستند و تو از بدكارگي ميهراسي. گله نكن، من هيچ نميخواهم، هيچ. تنهاي تنها، من و تو، پرواز ِ دوباره.
کودک توی آينه نگاهم میکند. سايههای دوروبر مراقباند تا مبادا کلام نابجايی ميانمان بگذرد. مثل کسی شدهام که خطايی از او سرزده و هرنگاه و هر اتفاق و هر صدايی او را میترساند که مبادا بخواهند تاوان ِ خطايش را از او بستانند. هيچکس به هيچکس کمک نمیکند. میدانی، برخی آرزوها در مسير برآوردهشدن به جايی میرسند که آرزوی هرلحظهات برآوردهنشدن ِ آنهاست. کودک ِ توی آينه دروغ نمیگويد. يعنی من اينقدر بد شدهام که ديگر تفاوت ِ ميان ِ حقيقت و وانمود را نمیفهمم. ناامنی ِ پيرامون ِ من تداوم ِ ناپايداری است از خواستههای خودم و اطرافيانم. بگو، چهکسی است که هيچوقت وجدان ِ خود را زيرپا نگذاشتهباشد؟ کجايند پاکيزگان ِ افسانهای؟ من نمیتوانم به افسانهها دلخوش باشم. بارها گفتهام: بفهم که من شبيه ِ هيچکس نيستم. نمیتوانی از روی خطوط ِ رفتارم شکل ِ معناداری رسم کنی. شايد بعضی وقتها بد باشم، اما هيچوقت بدی نيستم. تاجايی که بتوانم میايستم، اما اگر به نقطهی بیبازگشت برسم - با تمام ِ احترامی که برای تو و فرديتات قايلم - ديگر هرگز مرا پيدا نخواهیکرد. اگر يک بار حصارهای حقيری که در آن زندانی شدهای را بشکنی، جاذبهی نور لايتناهی تو را نسبت به هر حصار محدودکننده رويينه میکند. تو بايد نگاهت را بشويی تا بزرگ شوی نهآنکه چشمهايت را ببندی و منتظر اتفاقی باشی که نمیگذاری رخ دهد. باقی ناگفتنی است و تو خود بايد آن را دريابی.
ديگرحتا فرقی نمیکند باران باشد يا برهوت، کوير باشد يا جنگل. آنچه مردهاست حس شکوفايیست و در اين وانفسا اگرتو خود بهار هم باشی باز يخزدهای. دلم میخواهد دوباره فرياد بزنم، میخواهم ديوانه باشم تا هرچه دوستدارم انجامدهم. میخواهم خودم را به نفهمی بزنم تا آزار ِ دانايیها رهايم کنند. چرا هميشه بايد وقايع ِ آزاردهنده از جلو ديدگان ِ من بگذرند. بگذار حتا ديگر خنياگر غمگينم نيز آواز "دوستت دارم" سرندهد. از برندهشدن میگريزم، يادت ميآيد دروغ میگفتم تا برنده نشوم. وقتی صدای تو آرامشی است که سکون مرگ را بههم میزند تمام قاعدهها سرنگون میشوند. عاجزانه میخواهم که با من از منطق سخن نگو، چراکه شايد چون منطقوارگی ازتو نيز بيزارشوم. وقتی هيچکس را دشمن نمیانگاری يعنی همه را دوست میداری و اين خود، آغاز ِ درد است. وقتی به خاطر ِ سادهترين رابطهها حاضری سنگينترين علايقت را زيرپا بگذاری، بايد به نيروی تشخيص تو شک کرد يا بر دل ِ زباننفهمت نفرين. بگذار به رسم خود زندگی کنم. شايد کسی هالو بپنداردم و ديگری افلاطون. مهم آنست که من همه چيز را ببينم و بفهمم و لام تا کام حرفی نزنم. میخواهم طوری زندگی کنم که در لحظههای آخر تنها حسرت ِ هيچ بر دلم ماندهباشد. من میتوانم.
چه آفت بزرگیاست نگاه کردن و ديدن ِ آنچه نبايد ديد. چه سخت است از غرور ِ خود خرج کنی تا مصرف شوی. میخواهم فرياد بزنم که:" نمیخواهم آنچه باشم که تو میخواهی" من در قالبهای تکراری ِ حقير جا نمیشوم، بلکه در آنها میميرم. هر روز میميرم و هرشب در زلال ِ تنهايی ِ خود زاده میشوم. نمیدانم پس کی بايد زندگی کنم. ترا که میبينم دست و پايم میلرزد تا رها شوم ازين برهوت ِ بیهمنفسی. اما وقتی میروی، نديدهها و نگفتههای من، تو را از من میرانند. از دست رفتهای عزيز، تقلا نکن. فرياد تو تنها اندکی آرامش ِ جنازههای کراواتپوش را مکدر میکند. به من نگاه کن، غياب ِ تو ديگر حضور ِ قاطع ِ اعجاز نيست. غياب ِ تو تنها يکی از رنگهای رنگينکمان مرا محو میکند تا گامی لرزان به سوی بیرنگی بردارم. رنگ، رنگ، رنگ، هر کدامتان را که نگاه میکنم رنگی داريد که بر لوح ِ جان ِ من نمینشيند. من انتخاب نکردهام، انتخاب شدهام و از تمام ِ رنگها متنفرم. قول میدهم عاشق ِ اولين کسی شوم که از من بپرسد:"آقا، اين غزل عاشقانه را زير ِ اين باران نوشتهام. حاضريد آن را برایتان بخوانم؟" حاضرم بدون ِ لحظهای درنگ هرآنچه دارم به کسی بدهم که اندکی سخاوت از من گدايی کند. آنقدر دلم میخواهد کسی را پيدا کنم که بتوانم به او حسادت کنم. زود باش، باران که بند بيايد دوباره رنگين کمان خواهد تابيد و من دوباره عاقل خواهمشد.
هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد ميمانم... بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم من روح خودم را معتاد به زنده بودن کردهام و از اين متاسفم! و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم -------- ديگر عاشق نيستم! نيستم و نمیدانم شادم؟ نيستم و نمیدانم غمگينم؟ نيستم و نمیدانم چگونه با اين نبودن بسازم. نيستم و نمیدانم کسی را میخواهم که بيايد تا عاشقش شوم؟ نيستم و نمیدانم اصلا نمیخواهم کسی بيايد و عاشقش شوم.نيستم و از عاشق بودن و نبودن خودم گريه ام میگيرد. نيستم و دلم غنج میرود برای کسی که از دوريش پرپر شوم.
تو سيب ِ سرخ ِ کدامين بهشت ِ گمشدهای که باز می شکند با تو توبه آدم - وقتی خسته میشوم از هياهوی پوچ زندگی به تو پناه میآورم. خسته شدم آنقدر که حواسم به همه بوده تا کسی از من نرنجد، تا به عهدم با تو وفادار بمانم. ديگر نمیخواهم، بگو چه بايد کرد؟ چه اهميت دارد اگر يکی از انبوه کسانی که دور و برمناند از رفتارم دلگير شوند؟ اما نه، هنوز نمیتوانم. مدتی است سعی میکنم از شيطنتهای ساده به توانايی نه گفتن برسم. آنچه سالهاست از انجام آن عاجزم. اما آن هم محدود شده به دو سه نفر. کسانی که من برايشان يکی هستم از هزاران عابر ِ گذر ِ روزمرگی. از وعده دادن و عمل نکردن و لاف ِ گزاف که "دنيا را به اينجا میکشانم" هم خستهام. بايد يکی از همين شبها بروم. - عادت کردهام از بچگی به اين که به هيچ چيز عادت نکنم و بدانم که نمیتوانم به هيچکس و هيچ چيز و هيچجا دل ببندم. از بچگی تا با کسی صميمی میشدم منتظر بودم که زمان ِ رفتن فرابرسد و بروم. شايد زمان آن رسيدهاست که عادتم را ترک کنم. شايد!
چه سخت است کنار آمدن با احساسی که در توست و نمیخواهی از پيکرت بيرون بزند. مثل مارگزيدهای که از ريسمان سياه و سفيد بترسد از دلباختن میترسيدم. تو باعث شدی آرام آرام از خودم بيرون بزنم همانطور که آرامآرام در من رخنه کردی. نمیخواهم با کلمات بازی کنم، میخواهم حرفی را بنويسم که شايد توانايی به زبان آوردن آن را نداشته باشم. تو تنها کسی بودهای دراين سالها که توانستهاست برخی خصايل ِ مرا تغيير دهد يا در من تأثير بگذارد. بالاخره تصميم گرفتم. فقط مهلت ميخواهم.
حتا اگر ديگر آفتاب برنيايد، خورشيد ِ مهر ِ تو ديدگان مرا روشن خواهدکرد. حتا اگر ديگر هيچگاه شب نشود، به ظلمت ِ گيسوان ِ تو پناه خواهم برد. هر رنگی را که از پرده حذف کنند، از نقش ِ بیمثال ِ اندامت جايگزيني زيباتر میآفرينم. هر ستارهای را که از آسمان به زيرکشند، ستارهای درخشانتر، از نینی ِ چشمان ِ تو بر آسمان خواهم آويخت. با مرگ هر ترانه، هر حماسه، هر کلام؛ تنها نام ِ تو کافيست تا سرود ِ تولدی ديگر سردهم. با زايش ِ هر شيطان و هر اهريمن بدکردار تکيه بر نگاه ِ تو سايهی امن ِ آرامش است. شايد ندانی، اما خدای من به هنگام ِ رويش ِ عشق ِ تو خلق شد، تا ناميرايي ِ ما حاصل ِ اعجاز ِ خدایمان باشد. يقين ِ من خدای را به ميدان میطلبد، اما خودم هنوز مغلوب ِ همان نگاهم، بمان با من ای مقدسترين باکرهی همنام
... اما گرگ، خندان و شادان پوزهی خود را ليسيد، لرزيدن و حقهبازی را به يکسو نهاد، نگاهش جان گرفت، اندامش محکم و سخت شد و توحش خود را بازيافت. گرگ بيابان(هرمان هسه)
گرگ بيابان برای هسه نوعی حديث نفس است، و برای ميليونها خوانندهی ديگر نيز. سرگذشت انسانی که از زندگی خود و روزگار راضی نيست با تمام فراز و نشيبهايش در اين کتاب روايت شدهاست. گرگ بيابان به کنايه به اين انسان اشاره میکند و سرشار از کنايههای ديگر نيز هست. هاری هالر نماد انسانهای مأيوس و بيگانه نسبت به همه است که اگر چه قصد کمک دارد ولی ناگزير به رنجاندن ديگران است. بيماریای که نه تنها به افراد ناتوان تعلق ندارد بلکه بيشتر مختص افراد تواناست، کسانی که نمیتوانند ببينند و بفهمند و بیتفاوت باشند. کسانی که زوال رسوم کهنه را پذيرفتهاند ولی هيچ جايگزينی برای آن ندارند. گرگ بيابانی که میخواهد گرگ بودنش را کنار بگذارد و با شيوهای ديگر روزگار بگذراند. بگذريم، چند جمله از رسالهی گرگ بيابان: - اما کار ديگری از من ساخته نبود. نمیتوانستم ديگر اين زندگی معتدل، رياکارانه و مؤدبانه را تحمل کنم و چون همانطور که به نظرم میآمد بار تنهايی و عزلت را نمیتوانستم به دوش بکشم و چون در عين حال، بسر بردن با شخص خودم برايم به حد اعلا منفور و تهوعآور شدهبود و چون در اين فضای جهنمی ِ تهی از هوايی که برای خودم ساختهبودم در حال ِ خفقان تلاش مذبوحانهای میکردم، ديگر چه مفر و راه نجاتی برايم میتوانست وجود داشته باشد؟ هيچ راهی. - از وحشت ِ مرگ بر خودم میلرزيدم، هر چند راه نجاتی نمیديدم، هرچند نفرت، رنج و يأس گرداگرد من انباشته شدهبود، هرچند هيچ چيز ديگر مايهی خوشحال و اميد من نبود و مرا بهخود جلب نمیکرد باز زبانم از شدت ترس از مرگ و خودکشی بند میآمد. - هيچ عادت ندارم همينطور پهلوی مردم بنشينم و وراجی کنم. اين عادت از يادم رفته است. - سرگردانی در خلأ و شک و ترديد، محکوم به زوال بودن و هرگز به کمال نرسيدن، همواره تجربه کردن و به سطح پایبند بودن و در يک کلام - نااميدی ِ مطلق نسبت به آينده - چه وحشتناک و بيمانگيز است. - يک ساعت تفکر، لحظهای با خود خلوت کردن و از خود پرسيدن که آدم شخصا چقدر در زشتی و نابسامانی ِ اين دنيا سهيم است چيزی است که احدی به آن علاقه ندارد. - هاری هالر در ظاهر بسيار خوب جامهی يک ايدئاليست از دنيا رویگردانده، يک زاهد رياضتکش و يک پيغمبر تندخو را بر تن کردهبود، اما در باطن همان بورژوای هميشگی بود. - صحبت نکن هاری! هر بار ممکن است آخرين بار باشد.
برای خودم میخواهم تنهايیام را بالا بياورم. میخواستم هر چه نامهربانیست را از صحنهی روزگار پاک کنم. سادهانگارانه میخواستم دنيا آنطور بشود که من دلم میخواهد يا دستکم آنطورنباشد که دلم نمیخواهد. اما اين چرخ کجدار مريض کی به ساز دل کسی رقصيده که من دومی باشم. دوست داشتم هنگام تکرار اتفاقی به نام زندگی فقط به انسانيت نامحدود راضی شوم، به هيچ حصار و قاعدهای پابند نشوم و به هيچ بنیبشر ديگری دل نبندم. تلخیها را در تاروپودم حل کنم و شهد ِ ناب منتشر سازم. دوست داشتم هميشه غيرمنتظره باشم. اشکهايم را برای خودم نگاهدارم و به ديگران شادی ببخشم- هر که باشد، باشد- . دلم میخواست حرمت تمام انسانها برايم يکی باشد و از هيچکدام نرنجم. اما زهی خيال باطل. بعد از تو تمام مانيفستم را ناخودآگاه به همراه ِ خود دارم بیآنکه ديگر من باشم. يادش بخير، تمام ِ روز را به عشق آنکه نيمهشب کاغذی سياه کنم رقصکنان میگذراندم. کاغذی که تمام هويتم بود و هماکنون حتا، آنچه مرا به ياد من میاندازد همان کاغذپارههاست. حالا در روزهای گنگی که هيچ انگيزهای شوق نوشتن را در من برنمیانگيزد ديگر حوصله ندارم بازی کسالتبار دو دنيا را تکرار کنم. بگذاريد دنيای من متعلق به خودم باشد و دنيای شما از آن ِ شما.
نوشته: دكتر محمدحسين اديب برگرفته از روزنامه دنياي اقتصاد 1 - آيا در حوزه اقتصاد داريم روي يک نقطه ميدويم بدون اينکه به جلو برويم؟ 2 - به مطايبه ميگويند دولت براي توسعه مدل کره را انتخاب کرده است، فقط نميداند کدام کره. 3 - اقتصاد فراصنعتي يعني: هر روز صبح بايد ثابت کني که سزاوار آن چيزي هستي که در دست داري وگرنه بايد از نو شروع کني. 4 - ما اينجا هستيم چون چشمانمان جاي ديگري را نميبيند. 5 - سازمان تجارت جهاني به عنوان نمود جامعه فراصنعتي هدف ندارد، بلکه جريان دارد. 6 - حقيقت آن است که ما براي اخذ عادتهايي که ژاپن درصدد ترک آن است به ستوه آمدهايم. 7 - ايران همزمان هر سه موج توسعه را طي ميکند. توسعه سنتي، توسعه صنعتي و توسعه فراصنعتي. 8 - مشکلات کشور را ديگر نميتوان در چارچوب تمدن صنعتي حل کرد. 9 - متوسط تعرفه در ايران 3/10درصد است. با تعرفه 3/10درصدي توليدکننده ايراني فقط ميتواند3/10درصد گرانتر از ارزانترين توليدکننده در دنيا توليد کند. 10 - با تعرفه 3/10درصدي کشور به آستانه فردا پرتاب شده است. 11 - هرگاه جامعهاي با دو يا سه موج غولآساي تحول بهطور همزمان مواجه شود که به هيچ کدام هم کاملا مسلط نشده باشد، تصوير آينده شکننده و در هم ميريزد و طبيعي است که در اين حالت فهم و درک تحولات و اتفاقات بسيار مشکل است. 12 - ايران اکنون معجوني گيج، مبهوت و خويش بافته از هر دو است. يک گره گم. 13 - امروز برخورد ميان تمدن صنعتي و تمدن فراصنعتي با نظام اقتصادي و نهادهاي منسوخ، کشور ما را عميقا دچار آشفتگي کرده است. درک اين نکته راز بسياري از تعارضات کشور را تشکيل ميدهد. 14 - ميليونها ايراني فقير و متوسط در مقابل گذار به جامعه فراصنعتي مقاومت ميکنند. ترس موجه و بجاي آنان اين است که در اين فرآيند جا بمانند شغلشان را از دست بدهند و به سطوح پايينتر بلغزند. 15 - در ايران نسلي دارد رشد ميکند که از آينده متنفر است. 16 - ايران در آستانه فروپاشي صنعتگرايي قرار دارد. 17 - اکثريت ايرانيان نه کارگرند و نه کشاورز و اين ساختار فراصنعتي اشتغال در ايران را گواهي ميکند. 18 - با تغيير فناوري، شاهد منسوخ شدن يک شبه مهارتها هستيم و با اين فرآيند افراد بسيار ماهر و تعليم ديده ناگهان بيکار ميشوند. 19 - ايران در آستانه فروپاشي برنامهريزي بر اساس تکنوکراسي قرار دارد. 20 - عصر اداره کردن حساب شده تغييرات به پايان رسيده است. 21 - جايگاه سلسله مراتب در جامعه فراصنعتي چگونه خواهد بود؟ برنامه تکنوکراتيک که بازتاب سازمان بوروکراتيک دوران صنعت گرايي است بر اساس سلسله مراتب استوار بود. جهان به رييس و مرئوس، به برنامهريزان و برنامهريزي شدگان تقسيم ميشد. در اين جهان کساني براي ديگران تصميم ميگرفتند اين سيستم که مناسب زماني است که تغييرات با آهنگ و نواخت دوران صنعتي گسترده ميشود، همين که آهنگ به سرعت دوران فراصنعتي ميرسد از هم متلاشي ميشود. محيط پيرامون ما که روز به روز ناپايدارتر ميشود، ايجاب ميکند که در آن تا ردههاي پايين جامعه، از تصميمات غيربرنامهاي پيروي شود نياز براي بازخورد فوري و تمايز بين کارکنان و ستاد مديريت را مخدوش کند و سلسله مراتب متزلزل ميشود. 22 - پس از هر جهش تازه به سمت جامعه فراصنعتي ابتدا گونهاي اغتشاش بروز ميکند که اجتناب ناپذير است. 23 - مرتب کردن مجدد صحنه در عرصه عمومي الزامآور است. 24 - ديوانسالاري متمرکز نمونه کامل تشکيلات در جوامع صنعتي است. 25 - اگر تکنوکراسي حذف شود هرجومرج ميشود، ما داريم وارد عصر فراتکنوکراسي ميشويم كه با هرج و مرج متفاوت است. 26 - فراتکنوکراسي چه کساني را در مقابل خود مييابد؟ مديران پيرو مارکس و کينز در مقابل بينش فراتکنوکراسي هستند. 27 - تئوريهاي موج دوميدر مورد کارآيي ديگر پاسخگو نيستند. 28 - ضربههاي انقلاب فراصنعتي جامعه را عملا ريز ريز ميکند و از يکنواختي مياندازد. 29 - واقعيت اين است که کل حرکت و روند آينده از استاندارد شدن، از کالاهاي يکنواخت، از هنر متجانس، از آموزش و پرورش يکسان براي همگان، دورتر و دورتر ميشود، تکنولوژي فراصنعتي آزادي و انتخاب ما را با تصاعد هندسي افزايش ميدهد. 30 - جامعه فراصنعتي، ساختارهاي اجتماعي را غير استاندارد ميکند. 31 - شرکتهاي فراصنعتي چه ويژگي شاخصي دارند؟ ويژگي شاخص آنها جوان ماندن است. جوان ماندن از نظر سن شرکت و از نظر نيروي کار، رقابت بيامان، آنان را ناگزير از نوآوري مداوم ميکند، اين امر به معناي چرخههاي کوتاه توليد است که به نوبه خود مستلزم چرخش و جابهجايي سريع افراد و ابزارها و عمليات اداري است. 32 - تکنولوژي جديد به جاي آنکه استاندارد شدن را موجب شود، ما را به سوي تنوع و کثرت فراصنعتي ميکشاند. 33 - گروههاي فشار با ماهيت گلوبال در ساخت سياسي در حال بروز بيروني است. 34 - نظام فراصنعتي توليد ثروت، روابط ديرينه قدرت را در شرکتها، اتحاديهها و حکومت دگرگون ميکند. 35 - با تجربههاي گذشته نميتوان ره به جايي برد. 36 - در عرصه اقتصاد کلان، بايد امکان سازش بين منافع متعارض را فراهم کرد. 37 - نظام مالياتي ايران بر اين فرض استوار است که ماشينآلات و محصولات ساخته شده سالها عمر ميکنند، اما در صنايع سريعالتحول تکنولوژي پيشرفته و بهخصوص در صنعت کامپيوتر، عمر ماشينآلات و محصولات ساخته شده را به ماه و هفته ميسنجند. در نيمه کفه ترازو، ماليات به زيان تکنولوژي پيشرفته سنگيني ميکند. 38 - چه بايد کرد؟اولين گام رهايي است. رهايي از تمام قوانين، مقررات، مالياتها و عوارضي که به منظور تامين منافع صنايع دودکشي موج دومي و ديوانسالاران موج دومي وضع شده است. 39 - چه کار بيشتري ميتوان انجام داد؟ بايد ضمن آنکه به سوي آينده حرکت ميکنيم سعي داشته باشيم کسي را جا نگذاريم. 40 - ايراني کاملا متفاوت در حال سر برآوردن است. 41 - ما درد زايمان تمدني جديد را از سر ميگذرانيم که نهادهايش هنوز مستقر نشده است. 42 - تيم اقتصادي احمدينژاد نبايد خودرا در چارچوب درکي کارگري از سرمايه محصور کند. 43 - بايد همه کارتها را روي ميز گذاشت. 44 - به پروسه جهاني شدن بايد تبصرههاي ملي زد، همان چيزي که ناصر خسرو از آن به ثمين سبز ياد ميکند يا گره گم.
برای ديگری ------------ وقتی هر صدا، آغاز ِ فاصلهای ست و هر صبح، افسوس ِ اندوهی تکراری ديگر چه فرقی میکند زنده باشی يا زندگی کنی؟
ديروز صبح وقتی هيچ نيافتم تا بدان قسم بخورم تازه فهميدم که کجا ايستادهام!
تا بیدريغ شدن راه دوریست که از تو برنمیآيد، پس محترمانه خفهشو.
زجرآورترين لحظههای زندهبودن در محکوميت آن است که نتوانی آنچه داری به عزيزی هديه کنی آن است که نگذارند همدرد ِ همقافلهای شوی که بار ِ تو را به دوش میکشد شايد!! دوباره بايد جرعهای آتش سرکشم شايد کمی ابر ِ زيبا آسمان ِ مصنوعی ِ اخلاق و حکمت را بيارايد.
نه، اشتباه نمیکنی هنوز به تو فکر میکنم تويی که لذت همآغوشی با جنون را فدای مصلحت دوران کردی.
به من نگاه کن و دروغ بگو.
حکايت ما، قصهی آب و آفتاب است نه آب و آيينه. باز هم دروغ بگو، منتظرم.
*** برای بلور ِ رويا
وقتی دبيرستان میرفتم يه بار راهحل ِ يه مسأله رياضی رو اشتباه ياد گرفته بودم. هر چی هم که درستشو میخوندم اون راهحل غلط از ذهنم پاک نمیشد. آخرين راهحلی که به ذهنم رسيد ايدهی بورخس بود يعنی صفحهی حل غلطی که اولين بار خونده بودم از دفترم جدا کردم، گوششو آتيش زدم و گذاشتم تا آخر جلوی چشام سوخت. بهاين ترتيب حتا اگه میخواستم هم اون راهحل غلط يادم نمیاومد. تو رنجور ِ خيانتی و بدعهدی. خاطرات بد و هرآنچه آن را به ياد تو میآورد بسوزان. عشق همانطور که میميرد، دوباره متولد میشود. به بهار نگاه کن و به زيبايیها فکر کن. حتا يک مصلوب هم میتواند از زندگیاش لذت ببرد. بهترين درمان برای تو، خود ِ تويی. میدانی، تمام آنچه من میتوانم به تو هديه کنم همين کلمات است تا شايد با سِحر کلام همبغض ِ تو باشم..........
من خويشاوند بادم، سالهاست با آسمان قهرم و ديريست تا با زمين وصلت كردهام
من روياي ِ هراس ِ مزرعهام از داس دهقان روياي اعدام توام در خيال ِ يارِ نازكبدنات من بيشكلي ِ يك رويايم در ميان ِ جنگل ِ هجوم ِ زوايا و اين منم سرانجام، اهل ِ هيچكجا.
از سكوت ِ من نترس، هر هجا از اين كلام خاكستر ياريست كه با باد رفت و در هر رفتن، كسي ميميرد كسي كه دل ميبُرد از يار ِ سفركردهاش تا باد – خويشاوند ِ تن ِ من- او را با خود ببرد. ديگر نميخواهم از دردي سخن بگويم كه آوار ِ طنيناش از صراحي ِ گوشهاي سنگي دوباره بر سرم خراب ميشود.
- بعضیها تحمل میکنن، بعضیها تظاهر میکنن به چيزی که نيستن. بعضیها اصلا نمیفهمن که چی به سرشون اومده و بعضیها در کمال وقاحت همه چيزو انکار میکنن. من بايد چيکار کنم؟ - "دلهرهی هستی"؛ شايد در ميان آثار کامو اثر قابل توجهی بهحساب نيايد، اما موضوع بسيار زيبايیست وقتی تو فکرت دنبال يه چيزی میگردی که از سکون و سکوت و تکرار زندگی فرار کنی. وقتی میخواهی کمی فکر کنی. - بايد سکوتو شکست. ديگه نمیتونم تحمل کنم، من که نبايد بگم تو چيکار کنی. حالا میفهمم که چرا میگفتی:"بيا و ببين!" حالا ديگه مجبورم که بيام، چون دوست ندارم فکر کنی آدم ناسپاسی هستم. لطف بیاندازهی تو دلهرهها را شکست میدهد. - توهم ِ عذاب آدمهايی هستند که ناآگاهانه يا ناخواسته رنج عذابی موهوم را به دوش میکشند. بدين معنا که همواره فکر میکنند اين رنج سرنوشت محتوم آنان است و از آن گريزی نيست. عذابی خودخواسته که اگر از خيال خارج شود به راحتی کنار گذاشته میشود. نمیدانم، شايد نوعی بيماریست اما هر چه که هست شبيه نوعی خودآزاری حاد، عذابآور است. اضطراب، دلشوره، دلهره و نارضايتی از همهچيز از علايم توهمیست که از خود عذاب سختتر شدهاست. اينها را نوشتم تا يادم باشد بعدها که اين نوشته را میخوانم کمی فکر کنم عذاب آن روزم، واقعی است يا موهوم.
کمی عاشقانه # ديگران - که در ميان ِ شکوه ِ حضور من و تو بیمقدارند- اکنون میپندارند که تو رفتهای و معمای پيچيدهی تنهايی ِ من با رفتن ِ تو کورتر شدهاست. اگرچه حضورت را حس نمیکنم، اما میدانم که هيچگاه نمیروی. قرار بود اين نوشته قطعهای باشد از جنس ِ "کلام آخر". تهديد و دشنام و منگويی. عزيزترين شاعرانم هم چنين قطعاتی دارند. اما من نتوانستم، تنها به اين دليل ساده که نمیخواستم سخنم با تو به انتها برسد، حتا اگر تو ديگر نباشی. به خاطر خودم هم که شده باز هم برايت مینويسم. من عاشق ِ عاشقانههای مبهمام. # نرودا در قطعه شعری گفته است:"هوا را از من بگير، خندهات را نه". وقتی برای بار اول خواندم به نظرم شعاری بود شاعرانه. وقتی که خندهی تو را تجربه کردم فکر کردم شعری است شعارگونه. و وقتی برای بار اول شعر نوشتم، فهميدم چون عشق در تکرار به معنا میرسد برای عاشق شعار بیمعناست. # گفت: عشق(از نوع انسان به انسان) يعنی وقتی طرف رو برای بار اول ببينی انگار هزار ساله که میشناسيش و وقتی برای هزارمين بار ديدیاش همون حس روز اول رو نسبت بهش داشته باشی. من بلافاصله دراومدم که چنين چيزی محاله، و اونقدر سرکوفت خوردم که چشمبسته بهش ايمان آوردم.
تا فاجعه میرقصيم میخواستی خودت را به من ثابت کنی يا میخواستی قدرتنمايی کنی. نفهميدم همه چيزم را در گروی کدام نفرينت از دست دادم. يادش بهخير روزگاری که از هم دل میبرديم و هيچگاه بیياد هم حتا به خواب نمیرفتيم. من هنوز همانم که بودم، اين تويی که عوض شدهای يا اصلا جای خود را به ديگری دادهای. وقتی اسير مشکلات کوچک میشدم و غصهی آنها دل ِ کوچک ِ بیطاقتم را پر میکرد نمیدانستم در چنين روزهايی، زير فشار کوهی از اندوه، غصههای کوچکم چهقدر مضحک مینمايند. نمیفهمم چه میکنی، میخواهی ببينی بدون تو چگونه خواهمبود؟ هيچ، همين که هستم. زيبای جاودانه! همه چيزم را هم که بگيری سرخم نخواهم کرد. از همان روز اول میدانستی که من با بقيه فرق دارم، پس سعی کن تا تلاش من را بیحاصل نگذاری. عصيانگرانه تهديد میکنم که من از فاجعه نمیهراسم و هرچه بيشتر از من دور شوی به اميد آنکه فاجعه رخدهد، پايکوب و دستافشان در برابرت میمانم. بااين همه، آيا خدای من به من خيانت نخواهدکرد؟ ------ - آههههه...، چهقدر سبک شدهام. تمام اندوهها و غصههايم، دردها و عقدههايم با همين چند جمله تسکين میيابند. نوشتن چهقدر آرامم میکند. - و آخر اينکه، نمیدانی با وجود تمام جملات ستيهندهام، هنوز چهقدر دوستت دارم، هنوز تو را رعايت میکنم، هنوز من توام.....
از در و ديوار زندگیام حادثه میبارد، بر خلاف ظاهر ِ آرامی که دارد. شما اگه جای من بوديد و يکی بود که خيلی چيزايی که هيچکی نداره بهتون داده بود، درعوض خيلی چيزا که همه دارن رو ازتون گرفته بود باهاش چيکار میکردين؟ هر چی به ذهنم فشار میآرم، شعرهای اينجوری ازش میگذره: -------------------------- بنگر چگونه دست تکان میدهم گويی مرا برای وداع آفريدهاند...(نصرت) -------------------------- به چه اميد بستهايد؟ به اين که کران به سخنان شما گوش بسپارند؟ آزمندان به شما چيزی ببخشند؟ گرگها به جای دريدنتان، به شما غذايی بدهند؟ و ببرهای درنده، به مهربانی از شما دعوت کنند، که دندانهایشان را بکشيد؟ به اين اميد بستهايد؟ (برشت) ------------------------- سنگ مقدس در اين جهان بسيار است صيقل خورده به بوسههای لبان ِ خشکيده از عطش (ارنبورگ) ------------------------ مهاجری هستم چنگ افکنده به اميدی که دل در آن بستهام اما چيزی جز همان تمهيد ِ لعنتی ِ ديرين به نصيب نبردهام که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند آری، هر ناسزايی را که به دل داريد نثار من کنيد پولاد ِ آزادی زنگار ندارد (لنگستون هيوز) ---------------------- بر من ببخشای ای عشق من، ديگر دلی به سينه ندارم ديگر به سينه من جز مشتواری خونآلود که میتپد به کينه ندارم (اسماعيل خويی)
يک پست آنلاين برای دو نفر --------------------------------- (برای خواهرم ) شايد عذاب ِ غريبهای را که در پيکرم زندانی است، تمنای رهايی تسکين دهد وای، کاش قطره اشکی که کودکیام را کُشت هرگز نمیروييد من هيچ آدم بزرگی را نديدهام که زيبا باشد *** کودک که بودم، منت عبور روزها بر گردنم نبود چرا که هرشب، اعجاز ِ يکرنگیها روياهايم را رنگين میکرد با دنيا لج میکردم تا لحظهای بعد دنيا زيباتر به رويم بخندد و در دلم هيچ نبود جز قطره اشکی که برای روز ِ مبادا کنار گذاشته بودم روزها گذشت و من روز به روز پيچيدهتر شدم *** فکر نمیکردم روزی برسد که خودم هم خودم را نشناسم. ---------------------------------- (برای ....) وقتی سادهترين روابط انسانی در زندان ِ ضوابط ِ جامعهی چرکمردهی ما محصور میشوند، همهی حق با توست. وقتی چشمانم را میبندم و سه چهار سال ِ گذشتهام را مرور میکنم، تعجب میکنم از استثنايی که با تو در رابطهام با ديگران قائل شدم. هنوز چيزی در اين ميانه برايم گنگ است. زخم کهنهام سر باز میکند وقتی بيشتر فکر میکنم، اما مگر میتوانم دريچههای ذهنم را ببندم. نمیدانم فهميدی يا نه تفاوت وحشتناکی را که من با ديگران دارم. که در ذهن مخاطبی که جذبش میشوم رسوخ میکنم و خط به خط ِ خيالش را میبينم. شايد بيشتر شيفتهی ذهن تو شدم تا خودت. ذهن ِ بلندپروازی که هنوز کودکانه در و ديوار ِ اتاق را اندازه میگيرد. ذهن ِ بیخيال ِ روراستی که دروغهای کوچکش را خودش هم باور کردهاست. با نوع ِ خاص ِ غروری که من عاشق ِ آنم... افسوس، کاش راجع به اين صفحه چيزی به تو نگفته بودم و ای کاش هنگامی که به کنايه گفتی: "جوانترها از پله میروند" خودم را به نفهمی نزدهبودم. خوب میدانم، حق با توست. جسارت میکنم و قبل از پاککردن تو از آنچه متعلق به من است خطی از شاملو میآورم بیهيچ دليلی- "تو را دوست دارم ، در فراسوی مرزهای تنت". ----------------------------------
- من پر از شعر و ترانهام، پر از عشق و غرور. اما فقط برای هيچکس. - اينجا داره از اون حالتیکه من دوست داشتم و توش مینوشتم درمياد. آخه کسانی هستند که من توی دنيای واقعی میشناسمشون و اينجا رو بلدن و اين ممکنه منو مجبور به خودسانسوری کنه. شايد مجبور بشم يه کار ديگه بکنم... - يکی از دوستام توی مهرآباد تکنسين پروازه. تعمير و نگهداری هواپيما هم از کاراييه که ميکنن. میگفت چند وقت پيش وزيرصنايع و وزير دفاع اومدهبودن بازديد، بعد يکيشون دراومد گفت ما بايد يک هواپيمای ملی بسازيم که صددرصد ايرانی باشه و ازين چيزا. بعد کلی همه بهشون خنديدن و هنوز اين قضيه سوژهی خندهاس. کشوری که اساس نيروی هواييش هواپيمای F4 با تکنولوژی 65 سال قبله و حتا از باز توليد مثلا آلياژ بدنهی همونم عاجزه رو چه به اين حرفا. اصلا کدوم متخصصی با شرايط مملکت ما پا ميشه بياد کارکنه ... - يادش بخير بچه که بوديم و از هيچی سر در نمیآورديم محرم چقدر خوب بود. ولگردی، بوی غذا، شلوغی و سروصدا. اما الان تنها کاری که ميتونم بکنم اينه که - اگه مجبور نباشم برم بيرون – ازش فرار کنم، بشينم تو خونه، برای اينکه از سروصدای بيرون فرار کنم به يک موسيقی ملايم گوش کنم و به غربت ِ ناچار ِ مردم بيانديشم ...
چند شعر از يغما گلرويی ------ تقصير تو نبود! خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها، خاموش شود! خودم شعرهاي شبانه اشك را، فراموش نكردم! خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم! حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند، نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي! خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد، بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند و عسلهايم صبحانه كساني باشند، كه هرگز نديدمشان! تنها آرزوي ساده ام اين بود، كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد! كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني و بعد از قرائت بارانها، زير لب بگويي: «-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!» همين جمله، براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان، كافي بود! هنوز هم جاي قدمهاي تو، بر چشم تمام ترانه هاست! هنوز هم همنشين نام و امضاي مني! ديگر تنها دلخوشي ام، همين هواي سرودن است! همين شكفتن شعله! همين تبلور بغض! به خدا هنوز هم از ديدن تو در پس پرده باران بي امان، شاد مي شوم! بانو! ------- اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد، مي خواهم بگويم : سلام! اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد، مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم! از كوچه هاي بي چراغ! از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار! از اين ترانه ي تار... مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت! كم كم اين حكايت ِ ديده و دل، كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است، باورم شده بود! باورم شده بود، كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد! راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟ كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد، به گوشت نمي رسيد؟ تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم! آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است، كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟ مي دانم! تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند! اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند، از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست! يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد، در دوردست ِ دريا اميدي نيست! مي ترسيدم - خداي نكرده ! - آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني، تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم! اما آمدي! بانوي هميشه ي نجات و نجابت! حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده! اين دل ِ بي درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِهميشه مي گنجانم، انگشتانم، براي شمردنشان كم مي آيد! -------- آخرِ قصه ليليُ مجنون به هم رسيدن! نه تو برگاي اون كتاب ِ كـَت ُ كـُلـُفت، نه رو شِناي اون بيابوني كه مجنون دوره ش كرد، نه تو كجاوه يي كه خيس ِ گريه هاي ليلي بود...
ليلي ُ مجنون به هم رسيدن، رو يه تخت ِ فـَنـَري كه صداي فـَنـَراش گوش ِ الهه ي عشق ُ كـَر مي كرد!
- اگر پيامبری خود کفر بگويد چه خواهدشد؟ يک پيامبر کافر نشانهی رسالت باطل است. و من تنها به پيامبران کافر ايمان آوردهام. - مثل سربازی میمانی که اعتقاد به نيروهای ماورايیاش را از دستداده و هنگام اعزام به ميدان نبرد از او بپرسند: "جنازهی شما را بايد به چه کسی تحويل داد؟" و او هر روز از خود بپرسد: "آيا اين بار، بار ِ آخر است؟" - مثلا بوف کور اگر خواندهباشی معشوقه و لکاته برایات يکسان خواهند بود. پايان ِ تمام داستانهای عاشقانه -چه کلمه مسخرهای- به خيانت ختم میشود و عشق ِ تو مانند عشق به ترز ِ فرانسوی اگرچه دلخواه است اما به شدت آزاردهنده نيز هست. به ويژه اگر ايرانی باشی و تعصبهای احمقانهی ايرانيان را هم با خود به همراه داشتهباشی. - چقدر دلم میخواست که دوباره ببينمش؛ اما حالا که دوباره او را ديدهام، آرزو میکنم که ایکاش هرگز نديدهبودمش. آيا تمام آرزوهای ديگرم هم اين چنيناند. - ممنوعهای بايد باشد تا هيجان ِ حرکتی جديد را در من بهوجودآورد وگرنه هرگز از جايم بلند نخواهم شد. اگر ب