موعود منتظر فرا خواهد رسيد

چه بخواهي

چه نخواهي

مهم آنست كه دل را به دريا بزني

من امشب بايد بگذرم

نه از آنچه دارم كه گذشتن از آن سخت آسان است

از آنچه هستم بايد بگذرم بايد گذ شته را زير پا بگذارم تا به آينده برسم

نمي خواهم با قلمفرسايي هاي بيموردم صفحات سفيد را سياه كنم يا از صفحات سياهم بكاهم

چنانكه هميشه انجام ميدهم

فقط مينويسم تا عقده واپس خورده مجال بروز نيابد

ميگويند اگر ميخواهي به جايي برسي

نه از آن نوع كه همه مي انديشند

وخانه و كارخانه و دوغ و خيار

بايد نخست از خود بگذري

من نيز بر اين فتوا اقتدا ميكنم و از خودم شروع ميكنم

اميد كه اين سنگ گران نشان نزدن نباشد.



مي خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب

بهتر ز طاعتي كه به روي و ريا كنند



بنام خدا

خداي خودم نه اين خداي مرسوم بين شما



از تو ميخواهم اي يگانه ترين يار

از تو كه تمام عزتها در مقابلت زبونند

و تمام قدرتها در برابرت مغلوب

و تمام علوم وامدار علم ازليت

اي آنكه عالم به نور وجود تو روشن است

اي حقيقت بي آغاز و بي پايان

ببخشاي بر من هر آنچه را

كه دورم از تو ميدارد در هر زمان

پس مرا بسوي خود بخوان

بياموز مرا كه شكرت گويم

و بفهمان كه فهمم اندك است

فقط از تو ميخواهم

هر چند از تو غافلم

لكن لطف تو بس فراتر از نياز من است

محبوب بي همانندم

فرمانت در ذره ذره كائنات هويداست

مگر كسي را ياراي گريز از قلمرو تو هست

پس چه ميكنند آنان كه بي تواند

نه باور نميكنم كسي بي تو تواند زنده باشد و نفس بكشد

حتي اگر ظاهرش چنين نگويد وننمايد

پس چه پستند آنان كه به ظاهر قضاوت كنند و خود را حق بينند

جز توكيست نجات دهنده من از گناه و زشتي

كه سر تاپايم را پوشانده است

كيست كه طاعت ناورده ام آورده گيرد

و روي سياهم سپيد گرداند

من هر چه كرده ام ستم بر خويشتن است

و تو هر چه كرده اي دفع ستم وپوشاندن گناه و لطف بي حد وهر آنچه ديگر كه لايقش نبوده ام

عزيزم

غمي بس گران در سينه نهان دارم

فريب عجوز دلرباي دنيا را خورده ام

و به پايفشاري نفس خود جانم را به زندان بلا كشيده ام

جز تو كه را دارم كه از او بخواهم غم و رنجم را برطرف سازد

نگار بي همتاي من

نميدانم چندمين بار است كه اينچنين ميكنم

هر كه جز تو بود حتي رخصت حضور نمي داد

اما تو هزار بار هم كه عهد بشكستم

بار بعد سخاوتمندانه مرا به سوي خود خواندي

چه كنم من پست تر از آن بودم كه بدانم و بفهمم كه چه كرده ام و چه شده است

مرا در آتش كه حقم است وسزاوار آنم مسوزان

به حق سابقه لطفي كه پيش از اين با من بودت

خوب به ياد دارم آن روز را

مگر معجزه نبود

آخر چگونه باور كنم اجابت نميكني دعايم را

و نمي بيني مرا با آنكه صدايت ميزنم از عمق وجودم

يخ درونم را به آتش بدل كن

ساده تر بگويم

نمي توانم باور كنم دوستم نداري

در حاليكه دوستت دارم و مي پرستمت

هرگز نميپذيرم آنكه را خود پناه داده اي

رها كني

ياريم كن تا فقط تو را از تو بخواهم

زيباي من

فرض كنيم بتوانم آتش دوزخ را تحمل كنم

چگونه عذاب دوري تو را تحمل توانم كرد

چگونه در آتش بسوزم حال آنكه به لطف تو اميد داشتم

قسم به تو

اگر با زبان گويا در آتش بيفتم

چنان فرياد زنم و تو را خواهم

فرياد رس محبوبم

كه آتش خود شرمگين شود

آنگونه كه به هستي خود يقين دارم

ميدانم

اگر فرمان هميشگي عذاب دوزخ را به معاندين نداده بودي

هيچكس را جاي در دوزخ تمي دادي

و چه بسا چنين شود

عزيزم دلم را از عشقت بيتاب كن

مبلغان تو درسرزمين من خود را فرياد ميكنند وبا عشق تو بيگانه اند

و مرا همواره از كساني دار كه به درگاهت دعا ميكنند

كه اجابت دعا را خود ضمانت كرده اي

تمام سرمايه من اميد به توست

------------------------




راحت شدم...واي ... من چه سبزم امروز...



ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد كه شب را سحر كند



-----------------------




اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد

من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره