حماقت
ديشب يه جورايي از دست چند نفر عصباني بودم. زورم هم كه فقط به كاغذ و قلم ميرسه. حالا كه ميخونمش مي بينم خيلي پرت وپلاست. ولي گستاخي موجود لاي جملاتش و القاي مجدد اون حس رو خيلي دوست دارم.

-------------------------------
آتش زهد ريا خرمن دين خواهد سوخت حافظ اين خرقه پشمينه بيانداز و برو
معمار تاريخ ظلم و جور و تعدي است. حماقت من وپدرانم پايان ندارد تا روزي كه رستاخيز شود يا قيام موعود، آن زنده وعده داده شده فرا رسد. هميشه قلمفرسا ييهاي نيمه شبم را براي هر كس مهيا ميكنم غير از خودم. ميخواهم سخن بگويم؛ قلم، اي بزرگترين پناهگاه من در ناتوانيها ، از انديشه هايم پرده بردار. نه بخاطر آدميان بخاطر رها سدن و پرواز كردن و رسيدن به يك دريچه. دريچه اي كه بتوان به ملكوت كائنات و راز خلقت و ازدحام ملائك نگريست. اگر نبود حماقت من وپدرانم در پاي بستن به اين عبادات خشك وتصنعي كه فكر ميكنم ساخته دشمنان آگاه زنده دلي انسان بوده است. اگر قالب هاي تهي را ميشكستيم هر كس پروردگار خويش بود و آن يگانه بي همتاي لم يزلي را با ذره ذره وجود مي پرستيد. چه فايده نماز و روزه بي خداوندگاري. اين گوسفندان نمازخوان هر چه كنند بنده اند. اگر نباشد بنده زر و زور و مجيز گويي، بنده خودند. چگونه بايد به آنان فهماند. هر ذات انساني روحي از خالق دارد كه مي تواند آفريدگار زمين و آسمان باشد. مگر نه آنكه "نفخت فيه من روحي" . چرا من وما به بندگي رضايت داده ايم. حتي تقيد به ميهن ونياكان ومردانگي و امثالهم در غير جاي خود بندگي است و بنده هيچگاه لذت عبادت را نمي چشد. هر ذره براي خود عالمي دارد و هر پرتو دنيايي عظيم
دل هر ذره را كه بشكافي آفتابيش در ميان بيني
نميدانم. شايد اشتباه فكر ميكنم. ولي وقتي مي بينم تفكراتم ، عقايدم، علايقم با بقيه فرق دارد حس ميكنم يا من احمقم يا آنها و صد البته هميشه (بر معيار عقل) حق با اكثريت است. اگر عاقلانه سخن بگويم بايد سخن كوتاه كنم ولي چيزي فراتر از عقل است كه بر تمام وجودم فرمان ميراند. عشق را نميشناسم ، مطمئنم عشق نيست ، عشق به چه..... نه آنقدر منزهم كه عشق به ذات او باشد و نه عشق از نوع آب وگل. پس چيست. نمي توانم نامي جز حماقت بيابم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تازه دو روزه اينجا رو درست کردم... غير از يکی دو تا يادداشت بقيه مال وبلاگ قبلی اند. چند تا يادداشت يا داستان ديگه هم هست که دوست دارم اينجام باشن. دوباره قول ميدم از همين فردا ديگه حرف تکراری نزنم.
ياعلی

-------------------------------------------------
براي يه كار كوچولو همراه دوستم رفتيم يكي از اين اداره ها. قرار شد اول يه حاج آقايي كه اونجا بود يه كم راهنماييمون كنه بعد كارمون راه بيفته. رفتيم تو يه اتاق شيك با كلاس و حدود يه ساعت ونيم روضه گوش كرديم. فكر كنم آقاهه ميخواست حقوقشو حلال كنه آخه همه اونجا علاف بودن. تموم دين وايمون و زندگيمون هم برد زير سوال. كلي از قوه خلاقيتش استفاده كرد و خزعبلاتي به هم بافوند كه شاخامون دراومده بود فكركنم همش اختراع خودش بود. يه جا هم اين ممد رضا خيلي ضايع زد زير خنده. شكر خدا كارمون راه افتاد.ولي حالا ميخوام همينجوري الكي يه قسمت ازتذكره الاوليا كه درباره ابراهيم ادهمه بيارم:
و او پادشاه بلخ بود. ابتداي حال او آن بود در وقت پادشاهي كه عالمي زير فرمان داشت.
و چهل سپر زرين در پيش و چهل گرز زرين در پس او ميبردند.
يكشب بر تخت خفته بود. نيمه شب سقف خانه بجنبيد چنانكه كسي بر بام ميرود.
گفت: كيست؟
گفت: آشنايم . شتر گم كرده ام.
گفت: اي نادان شتر بر بام ميجويي. شتر بر بام اميرچگونه باشد؟
گفت: اي غافل تو خداي را در تخت زرين وجامه اطلس ميجويي. شتر بر بام جستن از آن عجب تر است.
--------------------------------
به هواي بوي تو از خانه بيرون ميزنم
هيچكس نشاني از تو ندارد اگر چه همه نام تو را بر خود نهاده اند.
خسته ام
مي نشيتم تا خودت بيايي.
امروز حتي باران نمي بارد تا دلم را به آن خوش كنم.
اين امامزاده هم كه ديگر معجزه اي ندارد.
باز من مانده ام و هم سلولي هايم و اين هواي سرد ناجوانمرد
مهم نيست؛
مگر ميتوان بدون گذر از ظلمت شب به سپيده رسيد.
اميدم هنوز در بسترش جان نداده است.
واي ....
نفهميدم باران بود يا اشك
اين قطره كه بر دستم چكيد.

وفا كنيم و ملامت كشيم وخوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
------------------------------------------

يك داستان كوتاه
زندگي يك روز يك آقا پسر جوان نسبتا خجالتي
كله صبح توي ميني بوس همينطور كه سرپا واستادم و تو مخم كارهاي امروزو رو راست و ريزميكنم هر از چندي نيم نگاهي به دختري كه روي صندلي پشتي نشسته ميندازم. با آرايش ملايم روي صورتش خيلي جذاب به نظر ميرسه. حتما شنيدين كه ميگن لبخند هر چهرهاي رو زيباتر ميكنه. دختره داشت قربون صدقه بچه كوچولوي صندلي جلويي ميرفت كه يدفعه بچه كوچولوهه زد زير خنده. دختره هم زد زير خنده. واي خدا نزديك بود پس بيفتم. اين يكي برعكس خلايق روزگار بودآخه وقتي خنديد قيافش دقيقا شبيه كدو قلقله زن شده بود.خوب مث هرروز بقيه راهو مجبورم با تاكسي برم. دوتا آقاي محترم دو طرفم نشستن وراجع به كل امور دنيا اظهار نظر ميكنن. داشته باشين:
- نيگاه كن چقدر پارچه به درو ديوار زدن. آخه مگه زوره ما يه غلطي كرديم انقلاب كرديم مث خرتوش مونديم.
- بابا همه حرف ميزنن. يه نفر نيس بياد كاسه كوزه اين (...) هاروبريزه بهم.
- شنيدي (...) ها چكار كردن
- ...
- ...
دراداره
در حاليكه مشغول مطالعه جزوه هاي امتحان پس فردايم هستم به همكار بغل دستيم ميگم :ساعت دوازده نشد بابا مرديم از علافي. جناب همكارم هم در حاليكه مشغول فعاليت بر روي پروژه حياتي فيفا 2003 بر روي كامپيتر جلوي چشمش است ميگويد: لامصب كارت قرمزو كه خاموش كرده بودم راستي براي وام اسم مينويسن.
چند ساعت بعد
بايد به يكي از همكلاسيهايم كه تصادفا خانم است زنگ بزنم و يه سوال كوچولو در مورد امتحان پس فردا بپرسم. پس از كلي تمركز اعصاب و تمرين ديالوگ با ترس ولرز شماره رو ميگيرم.بووووق.....بوووووق.... يدفعه يكي ميگه سلام . به نظرم صداي خودشه. شروع ميكنم : ببخشيد من ميخواستم امتحان بگم استاد امتحان درس آخر گفت... انگار يه پارچ آب يخ ميريزن رو سرم.اون طرف خط ميگه: شما با منزل ... تماس گرفته ايد. لطفا پس از شنيدن بوق آزاد ...
شب
تلويزين روشن است. هميشه روشن است. شروع ميكنم به كانال عوض كردن.يك دو سه چهار پنج...با پوزخندي مليح به اتاقم برميگردم. ميشنوم كه داداشم داره دوباره كانالا رو عوض ميكنه. درو ميبندم و به مهم ترين كاراي امروزم فكر ميكنم وبه فردا.
فردا البته روز ديگري است.
-------------------------------------
شقايق روي زمين بين گلا دنبال يك بوته گل سرخ ميگشت. ميخواست عشقشو با اون قسمت كنه و به عزيزترينش بده. ديگه تحمل نداشت. چيزي كه تووجودش فوران ميكرد كشنده بود. روز اول وقتي تو كوچه با يه توپ سنگين نارنجي سبد توري رو ديوارو نشونه ميرفت ، نگاه ها و تشويق ها و متلك هاي بقيه حالشو بهم ميزد. اما كم كم عادت كرد. آخه تصميم خودشو گرفته بود. ميخواست خودشو تو مدت يكماه باقيمانده آماده آماده كنه. بعد از چند روز حس كرد يه قيافه تكراري هر روز با نگاه سنگينش اونو مي پاد. بالاخره يه روز جلو اومد دستشو دراز كرد و گفت: اين سي دي آموزش استيل حركت و حمله اس ، مربي شم زنه ، بدردت ميخوره. مونده بود بايد چكار كنه. خيلي معمولي گرفت و گفت ممنون ورفت.عطشش نسبت به مسابقه بيشتر شده بود ولي نمي دونست دنيا اونجوري نيست كه بني بشر فكر ميكنن. همون شب بهش خبر دادن به علت كمبود امكانات هم دوره مسابقات و هم تيمشون بهم خورده. اونشب قبل از خواب به خيلي چيزا فكر كرد. اينكه با هوش سرشاري كه داشت درس درست وحسابي نمي خوند، دانشجوي يكي از بهترين دانشگاه ها بود ولي خودش ميدونست كه نه بابا خبري نيست. البته هي به خودش وعده ميداد كه از فردا همه چي عوض ميشه ، من عوضش ميكنم. به اولين بوسه اي انديشيد كه بر لبش نشسته بود. به خلسه آغوش كسي كه امروز متعلق به او نيست وبه ديگران كه به نوعي در احساس آن لحظه او سهم داشتند. همانطور كه به پهلو خوابيده بود نگاهش از دستگيره كمد به سمت بالا حركت كرد واز ميان پنجره راهي به قلب يك ستاره گشود. آسمان پر ستاره شرمنده اش كرد. شرمنده از خيالات موهوم چند لحظه قبل كه به خودكشي ستاره فكر كرده بود. بهترين دوستش و هوس رفتن پيش او. به آرامي چشاشو باز كرد. تو گرگ و ميش صبح فكر ميكرد روي يه ابر نشسته . سبكتر از هميشه بود. نفهميد چطور شد كه كتاب به دست سر از اون قبرستون كوچك محاصره شده در دل ساختمان هاي سر به فلك كشيده درآورد. آروم نشست كتابو باز كردو خوند. خوند وخوند تا سير شد پر شد. پيرمرد از داخل حجره زل زده بود بهش وزير لب چيزي ميگفت. وقتي داشت ميرفت جلوي در پيرمرد به آرامي زمزمه ميكرد:
- و در شهادت يك شمع راز منوريست كه آنرا آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب ميداند-
مطمئن بود داره پرواز ميكنه. سالها بود كه دنبال چنين حسي ميگشت. هر چيزي كه به فكرش رسيده بود امتحان كرده بود. اما هيچوقت چنين آرامشي نداشت.آرامش غريبي كه ميخواست از وجودش بيرون بزنه. فكر اينكه داشت كجا ميرفت لرزش خفيفي بر وجودش انداخته بود. رفت و رفت ورفت....
اونجا شقايق روي ابرا بين گلا دنبال يك بوته گل سرخ ميگشت.
--------------------------------------------------------------------
سه نفر بودن. اولي و دومي عاشق همديگه بودن ولي سومي براي اينكه تنها نباشه راه افتاده بود دنبالشون. از دور كورسوي نوري ديده ميشد. اولي گفت: داريم ميرسيم. دومي گفت: آره بالاخره موفق شديم.چه حس خوبي داره. سومي اما همچنان ساكت بود. درد مشتركي سه تايشان را به اونجا كشونده بود.
” اين فقط درمون يه نفره . مث نوشدارويي كه فقط براي يه نفر كفايت ميكنه“
اولي و دومي به همديگه نگاه كردن. سومي در حاليكه به پيرمرد نگاه ميكرد لبخند زد.
-------------------------------
نگاه خيره خورشيد اما نشو بريده بود. هيچ وقت تو زندگي اينقدر احساس ذلت نميكرد. يك لايه عرق جلوي چشاشو گرفته بود. ديگه طاقت نداشت. از سر درماندگي تفنگش رو درآورد و سه بار به سمت خورشيد شليك كرد. بعد به طرف كوهستان رفت و ديگه هيچكس اونو نديد.
------------------------------------
نسخه شفا بخش
شب جمعه بود. دو سه سال پيش. خراب وزار و نزار به طرف خونه ميرفتم.داشتم ميتركيدم. از بلندگو صداي دعايي مي اومد كه هيچي ازش نميفهميدم و صداي گريه مردم. نزديك بود همونجا وسط خيابون بزنم زير گريه. وقتي رفتم خونه نزديكاي صبح از سر دلتنگي واز روي ترجمه همون دعا رو يه ورق كاهي يه چيزايي نوشتم. حالا هر وقت كه حالم اونجوري ميشه. وقتي از خودم و اين دنيا سير ميشم اونو ميخونم يه كم گريه ميكنم وحالم بهتر ميشه. شايد جمله بنديهاش اشتباه باشه اما هر چي كه هست براي من خيلي باارزشه. ميذارمش اينجا. شايد يه روز كه حال تو هم اونجوري بود خونديش. يه كم گريه كردي و حالت بهتر شد.



لينك ثابت و نظرات  ]


 

نمي خواستم ديگه توي وبلاگ جديد دلتنگي و زنجه موره و از اين چيزا بنويسم اما مگه اين زمونه ناسازگار دست از سر آدم برمي داره. هر كاري ميكنم چيزي جز همين چيزايي كه مي بينيده و جور ديگه نوشتنم نمي آد. قول ميدم وقتي حالم بهتر شد چيزاي خوب خوب بنويسم.
-----------------
من هم يه روزايي مث تو فكر ميكردم. اما حالا ديگه اصلا فكر نميكنم. ميدوني ديگه سايه اي هم از آنچه بودم نيستم. تورو خدا من رو هم همراه خودت ببر. به هر كجا كه ميروي. از اين همه دلواپسي خسته شدم. نفميدم اسير كدام فتنه ام كه اينقدر خودم را گم كرده ام. مگه يه آ دم چقدر گنجايش داره. برام سخته كه بگم ديگه روي من حساب نكن؛ من اوني نبودم كه تو فكر ميكردي. وفتي بهم گفتي وقتي گذشته هامو به يادم آوردي مث احمقا بلند بلند خنديدم. تنها كاري بود كه ميتونستم بكنم. اما الان دارم آروم آروم براي خودم گريه ميكنم. بگذار دنياي من براي خودم بماند ولي تنهايم مگذار. دستان خسته من تشنه محبت توست.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سلامی چو بوی خوش آشنايی
از اينجا وبلاگ جديد من شروع ميشه. ساده ترين قالبی که ميتونستم به کار بردم. البته بيشترم بلد نبودم. اميدوارم دوستان عزيزم اينجا هم به من سر بزنن.
------------------------------------------------------------------------------
عقيده
فكر ميكنيد اين انواع مراسم و دسته هاي سينه زني و بازي با الفاظ و جلسات عزاداري كه كلاسش بستگي به اسم مداح يا فلان حاج آقاي برگزار كننده داره همان خلاف آمد عادتي است كه پيشوايان ديني ما بر آن عقيده داشته اند. من كه فكر نميكنم. ببنيد دكتر شريعتي چقدر قشنگ عقيده خودشو گفته:
معتقدم به برگزاري مراسم محرم وعاشورا و ذكر و دوره هاي مذهبي و حتي اشك! نه به عنوان سنت موروثي و معمولي سنواتي بلكه براي آموزش توده مردم و بيداري جامعه. و نه فقط عزاداري زيرا كسي نمرده است. شهيد زنده جاويد است. عزادار نميخواهد پيرو ميخواهد وپيروي يك عمل عيني است. نه پرستش كه خلاف توحيد است و نه عشق تنها و بي شناخت كه امري عاطفي است. عقيده دارم به توسل و شفاعت. نه به اين معنا كه عامل كسب “ نجات ناشايست ” باشد بلكه برعكس براي به دست آوردن “ شايستگي نجات” .

لينك ثابت و نظرات  ]

وقتي تو چشات نگاه ميكنم تنها چيزي كه نمي بينم عكس خودمه؛
اما حالا كه پيش من نيستي همه جا عكس چشاي تو رو مي بينم.

لينك ثابت و نظرات  ]

شكر خدا كه اهل جدل همزبان شدند
با هم به سوي كعبه عزت روان شدند
شكر خدا كه گردنه گيران محترم
بر گله هاي بي سر و صاحب شبان شدند
شكر خدا كه كم كمك از ياد ميرود
روزي كه پشت نعش برادر نهان شدند
شكر خدا كه مسجد ومحراب شهر نيز
يكباره ـ پوست كنده بگويم ـ دكان شدند
هر كس بگونه اي هدر داد آنچه داشت
يك عده هم كه سگ نشدند استخوان شدند
(محمد کاظم کاظمی)

لينك ثابت و نظرات  ]

- ملا قات با حافظ -
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم كجا روي گفت والله خود ندانم
گفتم بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم چگونه اي گفت در بند بي خيالي
گفتم كه تازه تازه شعر و غزل چه داري
گفتا كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم ز دولت عشق گفتا كه كودتا شد
گفتم رقيب گفتا كه كله پا شد
گفتم كجاست ليلي مشغول دلربايي
گفتا شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم بگو ز خالش آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ديروز يا پريروز
گفتم بگو ز مويش گفتا كه مش نموده
گفتم بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم چرا چگونه عاقل شده است مجنون
گفتا شديد گشته معتاد گرد وافيون
گفتم كجاست جمشيد جام جهان نمايش
گفتا خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم بگو ز ساقي حالا شده چكاره
گفتا شدست منشي در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم بگو زمحمل يا از كجاوه يادي
گفتا پژو دوو بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا كه جاي خود را داده به فكس برقي
گفتم بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا به جاي هدهد ديش است وماهواره
گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد
گفتا به پست داده آورد يا نياورد
گفتم بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت آنچه بود از دم گشته چلوكبابي
گفتم بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان
گفتا نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم شراب نابي تو دست و پا نداري
گفتا كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي
گفتا نديده بودم هالوبه اين خرفتي

لينك ثابت و نظرات  ]

اورا خوب ميشناسم. ديده ام اورا در هاله اي نوراني. همين ديشب كه باران مي آمد ديدمش. امشب هم باران مي آيد و من ديده به در دوخته ام. ميدانم كه مي آيد. او دوست عزيزم اسطوره جاودان كربلا و ماه قبيله است. او كه آب فرات در حسرت لبانش سوخت. دلاوري كه به ميهماني تيرها و تيغ ها رفت تا نه آب فرات كه آب حيات را بجويد. ابر مردي كه دستان جدا شده اش ابهت يزيديان را شكست و تاريخ را تكان داد. ميدانم كه امشب نيز به سراغم مي آيي و دست بر سرم ميكشي. تو خود خوب ميداني كه چه ميگويم. اين بار نيز مرا ببر كه ضمانت تو لازم الاجراست. قسم ميخورم كه فارغ از توجيه هدف ووسيله به سوي تو بيايم. تنهايم مگذار.


لينك ثابت و نظرات  ]


 

خدايا هيچوقت منو در موقعيتي قرار نده كه نتونم از كاري كه كردم دفاع كنم. يه كاري كردم يا بهتر بگمكاري روكه بايد ميكردم نكردم حالا موندم وسط زمين و آسمون و چيزي نمونده با مخ بخورم تو آسفالت.تقصير خودمه نبايد اينقدر سطح توقع طرفو ميبردم بالا يا حداقل اون كاري كه ميتونستم ميكردم.
آخه من شخصا آدم منتقدي هستم يا به قول عادل در نقش آدماي منتقد وهميشه و مخالف. نميدونم چه مرضيه (با مرضيه وراضيه و.. اشتباه نشود- منظورم مرض ميباشد) بايد با هر چيز وهر كس كه برخورد ميكنم مخالفت كنم. به همين خاطر تو يه مخمصه اي افتادم كه فاجعه اس. يه ادعاي الكي كردم كه اگه بشنويد كلي ميخندين. خداجون خودت به خير بگذرون.

لينك ثابت و نظرات  ]

نگاه دروغ نميگويد
ممكن است حرفهايت همان نباشد كه من ميخواهم اما نگاهت همان نگاه آشناي سابق است ميداني من نيستم كه عوض شده ام شرايط فرق كرده است. نتوانسته ام خودم را با شرايط جديدم تطبيق دهم. من همانم كه چند سال قبل بودم و اين بزرگترين مشكل من است كه به جاي حركت رو به جلو عقبگرد داشته ام. نگاه آشنايت را پاس ميدارم. نه از بازي با حروف وكلمات خوشم ميآيد و نه چيزي جز اين دارم كه از دست بدهم. تنها سرمايه من تويي.عزيزم خوب ميدانم دنيا وآخرت كه هيچ جهان ديگر مرا هم كفايت ميكني
اين جهان آن جهان مرا مطلب
كاين دو گم شد درآن جهان كه منم
از حرفهاي دهان پركن بيزارم اما فكرش را بكنيد اينجا كه هيچي مثلا در بهشت ازصبح تا شب فقط خوشي و تفريح و خوردن وخوابيدن ... سخت ترين شكنجه هاست.آنهم جاودانه. مگر آنكه طينت آدم عوض شود كه در آن باب دركي نيست پس جهان ديگري غير از اين وآن اجتناب ناپذير است. دنيايي كه هيچكس حرفش را نميزند و هر كس به تناسب همتش آن را خواهد ساخت و همزمان در آن خواهد زيست.
بگذريم من معمولا عادت دارم همه چيز بگم غير از اون چيزي كه ميخوام بگم. ببينيد آخرش به كجاكشيد. يه كتاب كوچولو پيدا كردم كه مجموعه شعراي محمد كاظم كاظميست. بعضياش واقعا شاهكاره. حتما بخونين حداقل وقتي آفلاين شدين. بازم ازش مينويسم.


فتنه را گفتيد خوابيده؟
فتنه بيدار است پنهاني است
هر كه را شغلي است در عالم
شغل بعضيها مسلماني است
داغ آن مردم به دلها بود
داغ اين مردم به پيشاني است
كشت اگر اين گونه خواهدبود
حيف آن ابري كه باراني است
يك نفر امشب عاشق شد
كوچه مان امشب چراغاني است
شعر روي دست شاعر مرد
درد از آن ساني كه ميداني است
صحبت از قطع درختان بود
ابلهان گفتند عرفاني است
لب فرو بستن در اين ايام
اولين شرط سخنداني است
يك نفر زير باران مرد
كوچه اما غرق مهماني است

لينك ثابت و نظرات  ]

دماغ که چه عرض کنم
آنقدر دروغ گفته ای
که دندانهايت هم
دراز شده اند.»

پسر کوچک گفت
و
از فيل باغ وحش قهر کرد.

لينك ثابت و نظرات  ]

گشت وگذار
سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد.(فروغ فرخزاد)

اندك اندك از آن روياي معراجي دوشين بيدار شدم. چشمهايم را گشودم. باز اين هرزه گرد بيمار وقيح : روز. برخاستم چه خبر شده است. چه ها مي بينم...خدايا ايكاش يك خواب ديگر باشد يك روياي شوم يك كابوس هولناك. هنوز نميخواهم باور كنم. دست به در و ديوار ميكشم. اشيا را لمس ميكنم. شقيقه هايم را ميخراشم. بر پيشانيم مشت ميكوبم... اما ... نه... نه ... نميخواهم بيدار شوم.نميخواهم زنده باشم. من با زيستن هيچ پيوندي ندارم... آه ... نه. بيدارم. قلبم از اندوه - از نوميدي درد ميكند.(دكتر علي شريعتي)

درين خيال بسر شد زمان عمر وهنوز
بلاي زلف سياهت بسر نمي آيد (حافظ)

با من بگوتاكيستي؟ مهري بگو؟ ماهي بگو؟
خوابي خيالي چيستي؟ اشكي بگو؟ آهي بگو؟
راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز ودم مزن
آخر بگو از جان من جانا چه ميخواهي بگو
من عاشق تنهاييم سرگشته شيداييم
ديوانه رسواييم توهرچه ميخواهي بگو (مهرداد اوستا)

لينك ثابت و نظرات  ]

ديگر هرگز به ديروز نمي انديشم
هرچه بود گذشت
از فردا نيز پروا ندارم
چرا كه قادربه مقابله با آن هستم
به تو مي انديشم
تنها به تو
مگر به من نگفته بودي كه هر وقت تو بخواهي
ميدانم كه دروغ نمي گويي
پس لابد من نخواسته ام...ها
سعي ميكنم وصبر

لينك ثابت و نظرات  ]

چهارشنبه، 23 بهمن، 1381


قصد نداشتم امسال فيلم ايراني در جشنواره ببينم چون بيشتر فيلمها از آن دست بودندكه تماشايشان در اكران عمومي و جشنواره فرقي نميكند. نمي دانم منظورم را مي فهميد يا نه اما جوسينما و تماشاگران در هنگام جشنواره بسيار متفاوت است . فيلم هايي مثل سگ كشي يا ترانه را فقط بايد در جشنواره ديد. اما به هر حال يه قضايايي پيش اومد كه ديوانه اي از قفس پريد رو ديدم. كمي طول ميكشد تا به جريان فيلم عادت كني . فيلم تقريبا يك ديوان كامل از اشعار قديمي وجديد وسپيد وضرب المثل و لغات عاميانه پنجاه سال قبل است در حاليكه الان رخ داده و مرتب ديوار گوشتي رزمندگان جلوي اجنبي را به رخ ميكشد. يك جانباز جنگي كمي تا قسمتي ديوانه كه زنش را دوست دارد ونمي خواهد طلاق بدهد. يك تاجر هفت خط كه از قضاي روزگار عموي زن جانباز قصه ماست و تمام اموال برادرش را بالا كشيده. يك آدم مشكوك و همه كاره كه پست مهمي دارد(وزيريا مديركل حداقلشه) واستاد ومرشد آقاي جانباز ماست وبا يك نظر عاشق سينه چاك زن روزبه ايراني (همون جانبازه ديگه) ميشود ونقاب دورويي را از چهره بر مي دارد ودر انتها(البته ما از اول فهميديم) مشخص ميشود همه چي زير سر اونه واز اين حرفا.
از نكات قوت فيلم علاوه بر بازيهاي روان , كادر بندي وموسيقي قابل قبول آن است.
ببينيد فيلم خوب فيلميه كه تماشاگر را مسحور خود كند. جادوي سينما بايد بتواند خود را تحميل كند. تقابل همين بازيگران را در شير سنگي به ياد بياوريد. ديوانه اي... رويهمرفته فيلم خوبي بود اما جادوي سينما را نداشت. در ضمن من از پايان غير متعارف آن چيزي نفهميدم . يلدا روزبه رو كشت كه چي بشه. ماشاالله چيزي كه تو مملكت ما زياده ماست مالي و حق كشيه . حتماآقاهه اينم درست ميكنه ديگه نه



لينك ثابت و نظرات  ]

ترا دوست دارم
مثل يك اتفاق ساده
از آن دست كه هر روز در خيابان و كوچه رخ ميدهد
نمي خواهم تكرار كسي باشم كه گر چه دوستش دارم از من نيست

ديشب قبل از سقوط
آرزو كردم دلم از مهرت تهي گردد

ساعتم زنگ زد
و آهسته زير لب گفتم : خدايا بي اثر باشد

من هنوز همانم كه خورشيد را بي حجاب دوست تر دارم



لينك ثابت و نظرات  ]

به كي بايد بگم
من بتو تعلق دارم خود توام عاشق توام
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياي او
اما اثري از تو ندارم. سخت بر اين انديشه معتقدم كه جهاني عظيم تراز هستي
در وجودم نهاده اي و قدرم افزون از ملايك است ودر من متعلق به خود از
روح خود دميده اي .
اما اثري از تو ندارم پس چرا من خداوندگار نيستم. مگر نبايد خداوندگاري كنم
كجاست نفحه روحبخش لم يزلي
چرا قطعيتم از بين رفته است
من مانده ام بين خودم وابديت كه در مقابلم نيست تا معاي حيات را حل كنم.
من هنوز منم
عزيزم به خداوندگاريم برسان
من محتاج خلقم
خلق به معني آفرينش
ميخواهم بيافرينم
تورا در خودم

لينك ثابت و نظرات  ]

يه روزايي بود كه زندگي بيشتر از اين برام معنا داشت. پررنگ تر بود حداقل. زندگي ومن با هم رقابت مي كرديم ... اي بعضي وقتام ازش جلو ميزديم. اما حالا آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت. منم ويه دست خالي ويه سينه پر. بهرحال امروزاتفاقي افتاد كه هرروز مي افته ولي برام تازگي داشت چون جورديگه اي باهاش روبرو شده بودم.هيچكدوم از حرفا و عقايدش رو قبول نداشتم هر چند هيچكدوم مال خودش نبود.هيچ تاثيري روي زندگيم نداشت ولي رفتنش داره ديوونم ميكنه يا بهتر بگم ديوونگي هميشگيم داره باز از اعماق وجودم بيرون ميزنه كه هيچ ربطي به اون نداره. به اين فكر ميكنم كه منم ميتونستم اگه ميخواستم فكر نكنيد مثل اون اصلا من هزار تا چيز ديگه دارم كه اون نداره هيچ وقتم نخواهد داشت. اميد وارم همه حداقل خودشون ازكاراي خودشون راضي باشن يا بهتر بگم مثل من الكي آرزو نكنن كاش زمان يه سال بره عقب اونوقت ببين چكار ميكنم.

لينك ثابت و نظرات  ]

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است...

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره