نجوا(حرفهاي خودموني خودم با خودم)
خداي تو ارزاني خودت
تمام خدايان شما با تمام ابهتشان نتوانستند يك وجب خاك را از زمين بردارند.
همچون هزارها سال قبل آدمي زادگان در چنگال خداواره هاي مختلف به نبرد با يكديگر مشغولند و چه تلخ است تكرار.
تورا چه شده است. چه بلايي بر سر شما آمده است، وه كه چه مفتضحانه دامان سامريها را گرفته ايد و از روح القدس غافليد. اين همه شتاب براي چيست؟ كجايند آن همه مسيحا نفس؟ ديگر كافيست. بيهوده دست و پا ميزني‌ ، كافيست تنها يك لحظه در سكون و سكوت تصميم بگيري و از آن پس تنها آسمان در تيررس نگاهت خواهد بود.
خداي من ، همان كه به او تعلق دارم، همان كه همه به او تعلق دارند و او به همه؛ با جا و مكان و فلسفه و حضور و عدم حضور كاري ندارم. همان را ميگويم كه ميبينم. يك قدم به جلو بردار، آن ساقي هميشه مست رقص كنان تو را در بر خواهد گرفت.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بس که در لقمه من سنگ نهفته ست فلک
بی تامل نگذارم به جگر دندان را (صايب)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مانيتور های مختلف دور سرش می چرخيدن. روی کی بورد ها کليک می کرد. همش Page not found ميومد. "شما مجاز به بازديد از اين سايت نيستيد." "شما احمقين و صلاح کار خودتون رو نمی دونين." "اين سايت روح شما رو از شما می گيره." "اين سايت شمارو به جهنم می بره." مانيتور ها بزرگ و بزرگتر می شدن. دکمه های F5 کی بوردها از کار افتاده بود. Ctrl+Alt+Delete يه کی بوردی رو زد. يکی ازمانيتور ها منفجر شد. دنبال کی بورد بعدی بايد می دويد. Ctrl+Alt+Delete. يه انفجار ديگه. خيس عرق شده بود. چشماشو باز کرد. بازم از تخت افتاده بود پايين.
کا‍‍‍پوچينوو برش های کوتاه

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چون نميخوام اون حسو خراب کنم بهش دست نميزنم. اشتباهات نگارشی متن رو به بزرگی خودتون ببخشيد.

چرا نگفتم؟

آه، اين غرور لعنتی
چرا نگفتم؟
اولين نگاه تو برای ويرانی من کافی بود
تو که خوب ميدانستی
چرا منتظر ماندی که من بگويم
همانطورکه من منتظرماندم تا تو جوابم را بدهی
آه، چرا نگفتم؟

آخرين رگه های من درمن بود که بهشت را ازمن گرفت
چون پدرم
و من، به فتح من می روم
رهاتر از هميشه

در آغاز به تولد من درمن می انديشم
همان نگاه بود
سپس به آفرينش تو در من می انديشم
حس شيرين مست از درد بودن
و در پايان ديگر نمی انديشم
می آفرينم
همان را که تو آفريده ای
که من توام
بی هيچ واسطه ای از جن وانس
بی هيچ وحی و معجزه ای
آنگاه به تکامل ميرسم
چون گلبرگهای آن گل وحشی در دست باد
ديگر ميترسم سرم را بالاتر بگيرم
کورسوی حيرتم در اين ازدحام نور گم خواهد شد.

چرا نگفتم؟
اينجا که بهشت نيست
پس من هنوز منم؟
جلوتر بيا
بنشين
ميخواهم بگويم

لينك ثابت و نظرات  ]


 

خطوط را رها خواهم کرد

من سردم است
و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ يک شقايق وحشی
جز چند قطره خون
چيزی به جا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد.
و همچنين شمارش اعداد را
رها خواهم کرد. (فروغ)
ديشب همين طور که توی هارد يکی از دوستام دنبال يه چيز سرگرم کننده ميگشتم قاطی فيلمها و کليپهای آمريکايی و ايرانی و... به آژانس شيشه ای برخوردم. فکر نمی کردم همون حس عجيب بار اول رو داشته باشه اما داشت. به شدت ميخکوبم کرد طوری که حتی يکبار هم يه ثانيه فيلمو جلو نزدم. واقعا فيلمساز عجيبي ست اين حاتمی کيا.
آدم واقعا تو اين مملکت نمی تونه بگه کی به کيه. خوب و بد و حق و باطل چنان در هم گره خورده اند که هيچ کس نميتونه اينا رو از هم تشخيص بده. اما يک برنامه شعر خوانی سايه به همراهی محمدرضا لطفی و يکی ديگه که نميشناختمش هم رو اون هارد پيدا کردم که واقعا مسحور کننده بود. چقدر آدم افسوس ميخوره ازين که شرايط طوريه که اينجور آدما نميتونن توی خاک ايران, کنار همزبانان خودشون باشند. به هر حال اگر چه وقت تايپ کردن ندارم اما نمی تونم از اين شعر بگذرم.
ارغوان
شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگست امروز
آفتابيست هوا يا گرفته ست هنوز
من درين گوشه که از دنيا بيرون است
آسمانی به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه می بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آنچنان نزديک است که چون بر می کشم از سينه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يکقدمی می ماند
کورسويی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی نيست
نفسم می گيرد
که هوا هم اينجا زندانی ست
هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم بر فراموشی اين دخمه نينداخته است
اندرين اين گوشه خاموش فراموش شده
کز غم سردش هر شمعی خاموش شده
ياد رنگينی در خاطر من گريه می انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گريد
چون دل من که چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو می ريزد
ارغوان
اين چه رازيست که هربار بهار
با عزای دل ما می آيد
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزايد
ارغوان, پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کی برين دره غم می گذرند
ارغوان, خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر
غلغله می آوازند (می آغازند)
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير
به تماشا گه پرواز ببر
ارغوان, بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

لينك ثابت و نظرات  ]


 

خر مهره
نمي دانم صداي غريبش را به ياد داريد يا نه؟ نه در صدد نفي كسي هستم و نه اثبات كسي ديگر كه كار ما از نفي و اثبات گذشته است. اما معتقدم او هر كه بود از جنس مقدس نماياني كه امروز گريبانمان را گرفته اند و به زور هم رها نمي كنند نبود. اين مقدمه كه در حال پيشي گرفتن از متن اصلي است را به اين بهانه مينويسم كه چند روز پيش يادداشتي نوشته بهروز افخمي درباره سيد مرتضي آويني خواندم. نوشته جالبي بود كه فكر ميكنم اين قسمت آن ارزش دارد تا در اينجا بنويسم. ميدانيد كه اين آويني كسي بود كه تا زنده بود به شدت از او نفرت داشتند ولي پس از مرگش بينيد چه ها كردند. فقط دو توضيح را لازم ميدانم. يكي اينكه مسئوليت هر گونه برداشت سياسي و يا ربط آن به امروز بر عهده صاحب برداشت!! است. دوم اينكه منبع آن مجله سوره ، دوره پنجم ، ارديبهشت و خرداد 72 است. بخوانيد:
“ خر مهره هايي كه خودشان را به قيمت لعل فروخته اند و تكيه بر جاي بزرگان زده اند، به نحوي بيمار گونه و هذياني از او ميترسيدند.ورودش را منع مي كردند، صداي غربت زده اش راقدغن ميكردند و اگر خداوند شاخشان داده بود اصلا وجودش را ممنوع ميكردند. سيد مرتضي فرزند جنگ بود و شكارچي شير، نه اهل جدل با كلاغها و كركس ها و كفتارها ؛ اين بود كه به زوزه آنها بزرگوارانه مي خنديد و به راه خود ميرفت”

لينك ثابت و نظرات  ]


 

با آنکه تمام ناکامی هايم بخاطر رفتن بوده اما من همچنان پر از وسوسه های رفتنم!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

آرزوهای نيمه کاره
اون وقتا که کوچيک بودم آرزوهای زيادی داشتم. خيلی بلند پرواز بودم. از صبح تا شب تو اين فکر بودم که مثلا ده سال ديگه ميخوام چه کارايی بکنم. تو عالم بچگی چه فکرايی که نمی کردم. يادش بخير. عمر بزرگترين غمهای اون دوران چند ساعت بيشتر نبود. يه کم که بزرگنر شدم مث تموم هم سن و سالای ديگه ام نيمی از اون آرزوها رنگ باخت. زندگی کم کم چهره واقعی خودشو رو ميکرد. حالا ديگه اون روزا مث روياهای دست نيافتنی ای ميمونن که توی خونه های حافظه ام گم شدن. حالا پشت پرده فريبها و شکستها و پيروزيهای اين زندگی نمی تونم ساده و يکرنگ باشم. فکرشو بکنيد. واقعا فاجعه اس. واقعا نمی دونم چه کسی اما آنان که آرزوهای من و امثال منو کشتند. کسانی که سادگی ما رو به يغما بردن. خود حق بينان احمقی که خود را جانشين پيام آور خدا می دانند امروز چه توقعاتی که از ما ندارند. جالب نيست اگر از هر جوان اين مملکت بپرسی پاسخی جز آنچه من و تو می دانيم نخواهی شنيد. شايد خودمان مقصريم اما اصلا مهم نيست بگذار حجت بر ايشان کاملا تمام شود. آن روز دور نخواهد بود. اما از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتراست:
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ايدل خوش باش
که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
عشق می ورزم و اميد که اين فن شريف
چون هنر های دگر موجب حرمان نشود

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دلدار پر هياهو
آرام بی شکيب
وقتی نمانده است که بی شوق آن حضور
از امتداد خالی اين کوچه بگذريم
خم شد کمان صبر
بيدار مانده ام که بگويم
پروا مدار ظلمت شب را
طلوع کن
بتابان نگاه را
در ما هنوز خنده باران شناور است
بال هزار شعله در آواز عشق ماست

پروانه باش
خطر کن
که باز هم
در لحظه های ماندن دريا شنا کنيم
از غم رها شويم
بگذار پر کشيم
پرواز ديگری
با لاله ها کنيم....
(داريوش)
--------------------------------
خبر جديد: سينا مطلبي آزاد شد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تو رو خدا وضعيت ما رو ببينيد. مملكتمون شده عين قابلمه پشمك. هر گدا گشنه از خدا بي خبري ميرسه يه دسته سوا ميكنه براي خودش، آخرشم ميگه: تف گور باباي گور به گورت. مردم بيچاره هم اين وسط فقط دهنشون آب ميافته. حدود 525 ميليارد تومان همينطور الكي اشتباه شده !!! و معلوم نيست كجا رفته. بهتون قول ميدم هيچ وقتم معلوم نشه، اونوقت سينا مطلبي بخاطر چيزايي كه هنوز معلوم نيست حدود بيست روزه تو زندانه. حالا پيدا كنيد پرتقال فروشو...

مي صوفي افكن كجا ميفروشند
كه در تابم از دست زهد ريايي
دل خسته من گرش همتي هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايي
---------------------------------------------------

Empty

SomeThing has left my life
And I don't know where it went to
Somebody caused me strife
And it's not what I was seeking

Didn't you see me, didn't you hear me?
Didn't you see me standing there?
Why did you turn out the lights?
Did you know that I was sleeping?

Say a prayer for me
Help to feel the strength I did
My identity, has it been taken?
Is my heart breaking on me?

All my plans fell through my hands
They fell
Through my hands on me
It suddenly seems, it suddenly seems Empty.
(Cranberries, O'riordan)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اينو آنلاين نوشتم. هر چي دلتون ميخواد حساب كنيد يا هراسمي كه دوست دارين روش بذارين.
معجزه هاي محسوس، معجزه هاي نامحسوس
انسانهاي كوچك، انسانهاي نامحدود
خداي چيزهاي كوچك، خداي بزرگ يگانه
ومن سرگردان ومسخ شده در ميان تضاد ها حتي نمي دانم به دنبال چه هستم. درست نمي دانم قبلا هوشيار بودم و الان مستم يا بالعكس مستي بوده ام كه بهوش آمده ام. دوباره داستان را از سر بگو؛ شايد فهميدم.
**************************
نتونستم بگم اما ميدوني كه نمي خواستم
نتونستم برم اما ميدوني كه نمي مونم

حالا تو برام مث يه سايه مي موني
بودن و نبودنت فرقي نداره

ولي چشماي پر از بارون من بهم ميگن
داري باز دروغ ميگي هنوزم دلت ميلرزه

آدما چي ميدونن بين من وتو چي گذشته
هر چي بوده يا نبوده سهم من تموم شده

تو كه باشي من ديگه از آسمون چيزي نمي خوام
حتي يادت واسه من مثل بهاره

تو غرورم بودي و فاتح قلبم
نمي بيني كه داري ميشكني بازم خودتو؟

نتونستم بگم اما ميدوني كه مي بينم
نتونستم برم اما ميدوني كه نمي مونم


لينك ثابت و نظرات  ]


 



قطعه اي از آسمان
سلام
نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده است. عزيزم؛ اين روزها چقدر متفرعن شده اي. نمي دانم تقصير كه بود يا به تعبير دوست شاعر اميد نام نااميدم نفرين كدام سگ صرعي مست ژرفاي شب را چنين وسعت بخشيده. سعي ميكنم در اين روزگار پريشان بي سامان تو را گم نكنم. چگونه از تو چشم بپوشم در حاليكه به من چشم دوخته اي. نه آرزوي بهشت دارم و نه به جاودانگي مي انديشم. پژواك صداي آسماني تو براي من كافيست. من هنوز به قطعه اي از آسمان دلخوشم در برابر اين تجمع چرك و كثافت و مرض. عزيزترينم؛ تابش نگاهت را از من دريغ مكن.

امشب سبكتر ميزنند اين طبل بي هنگام را
يا وقت بيداري غلط بودست مرغ بام را
يك لحظه بود اين يا شبي كز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبي نا برگرفته كام را (سعدي)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نمايشگاه كتاب
امسال نمايشگاه از سالهاي قبل خلوت تر بود. شايدم چون من صبح زود رفتم و زودم برگشتم هنوز شلوغ نشده بود. اما بريم سر اصل مطلب اول نشر نگاه؛ مجموعه مرتبي از اشعار شاعران معاصري چون شاملو و نادرپور و سيمين بهبهاني ونيما و... به همراه داستانهاي نويسندگان كمي قديمي چون بزرگ علوي و گلشيري و نويسندگان جوان؛ حتما ببينيد.اگر دنبال فيلمنامه و يا كتابهاي سينمايي هستيد نشر ني و يا ساقي را پيشنهاد ميكنم. ترجمه هاي خيلي خوب و گلچين فيلمهاي ايراني؛ اوووم ديگه انتشارات نيلوفر هم كتابهاي خوبي داشت. از كتاب بي نظيري چون شازده كوچولو گرفته تا كتابهايي پرارزشي چون داستانهاي بورخس و زولا ومنيرو رواني پور و گلشيري وغيره. يه كتاب كاريكاتور خريدم كه اسمش بود بوق آزاد از يه جايي به اسم انتشارات نگار و نيما ، حتما توصيه ميكنم ببينيد. ديگه كتاباي مايا كوفسكي در نشر مينا و آثار سياوش كسرايي در نشر كتاب نادر رو هم ببينيد، شايد خوشتون اومد. بعد اينكه در بحبوحه چاپ كتابهاي دكتر شريعتي نشر نگاه امروز گلچيني از اشعار و نثرهاي شاعرانه دكتر چاپ كرده كه واقعا ارزش خريدن داره. آخرم اينكه نشر مس ترجمه هاي خوبي از ترانه هاي خارجي مث استينگ ومتاليكا داره؛ من همشونو داشتم غير از كرنبريز كه اونم تو نمايشگاه خريدم. جشنواره مطبوعات تو اون كله صبحي كه من رفته بودم چيزي نداشت جز اينكه يه خروار روزنامه مجاني دادم دستم كه نميدونستم چيكارشون كنم. كتاب اول هم چهل ساعت كارت اينترنت به همراه دو جلد كتاب اول ميداد هشت ونيم. به نظر بد نمي آد، ولي من كه نخريدم.اينم يه شعر از كتاب شعري به اسم فرياد نوشته نغمه رضايي كه تو يكي از غرفه ها همين جوري دادن دستم. بخونيد:
من كه تسبيح نبودم، تو مرا چرخاندي
مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي
مُهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت
بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي
ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي
از همين نغمه تاريك مرا ترساندي
بر لبت نام خدا بود- خدا شاهد ماست -
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
جمع كن: رشته ايمان دلم پاره شدست
من كه تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندي؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

احد
يه بار گفتم يه كتاب كوچك ادبيات معاصر پيدا كردم كه شعرهاي محمد كاظم كاظمي توش نوشته. چند تا از شعراش رو هم نوشتم. اما حالا يكبار براي هميشه ميخوام گلچيني از اون كتابو بنويسم و ببوسمش بزارم كنار. البته چون زياده توي يه صفحه جداگانه. فقط چند تا نكته رو توضيح بدم: اول اينكه خواهش ميكنم قضيه رو به سياست و اين حرفا ربط نديد هر چند فكر ميكنم غير ممكنه. اين فقط يه جور اظهار نظره. دوم اينكه شايد منظور شاعر اصلا اون چيزي نباشه كه من فكر ميكنم اما به هر حال بخونيد ونظرتونو بگيد. و نكته سوم اينكه دو سه تا شعر آخرش مال سيد رضا موسويه. بسيار خوب، پرحرفي بسه. اينجاست. حتما بخونين، باحاله.
در ضمن بگم كه سعي ميكنم تا ميتونم از اين به بعد از سياست و سياست زدگي و اين بازيهاي مزخرف دوري كنم. سياست مفت چنگ سياست پيشگان هزار چهره.

لينك ثابت و نظرات  ]


 


كنكور روياي نيمه كاره
نسبت ميزان عشق و علاقه ديگران نسبت به شما با ميزان علاقه شما به ديگران :
الف) رابطه عكس دارد.
ب ) رابطه مستقيم دارد.
ج ) رابطه اي ندارد.
د ) بستگي به شرايط دارد ( يا همون نظري ندارم).


لينك ثابت و نظرات  ]


 



1- معرفت
نمی دانم چقدر فرهاد را ميشناسيد و يا چند آواز او را شنيده ايد. آدميزاد مِخواند يا به تعبير بوبن می نويسد تا دوست داشته شود. فکر می کنم تنها مثال نقض اين برهان حکيمانه همين فرهاد باشد. او فقط و فقط برای دل خودش خواند. نجوا، هفته خاکستری، دنبال يک سقفم... و بسيار ترانه های ديگر. با تمام اين ها نمی خواهم در مورد آواز خوانی فرهاد بنويسم. فقط اشاره ای دارم به يادداشتی از او در روزنامه توس 18 مرداد 1377. و همچنين نمی خواهم دليل نوشتن آن را توسط فرهاد بگويم. بخوانيد:
معرفت(در معنای مورد نظر عوام الناس قديم) که آئينی است بس کهنه و فراموش شده و شايد چون مرو نامی است بی نشان...البته در آن دور دست شايد چهل سال پيش و بيشتر گاهی حرفش را ميزدند اما خيلی کمتر به آن ميرداختند. ارادت بسيار به اين مذهب منسوخ دارم و به طريق اولی به اصحاب نادر آن.
2- هيچکدام از رسانه های رسمی پس از انقلاب هيچ نامی از احمد شاملو نبردند و حتی برخی قبل و پس از مرگش او را معاند و مساله دارمعرفی می نمودند و حتی هنگامی که شاملو مرد نهايت خست را در مورد اطلاع رسانی آن به خرج دادند. چيزی که برام جالبه اينه که يک کتاب معرفی شهيدان جنگ ايران و عراق ديدم با نام منظومه عشق وبا ناشری به نام مرکز اسناد انقلاب اسلامی! که با شعری از شاملو آغاز می شد. يکی بايد به اينا هماهنگی با خودشونو ياد بده. واما شعر شاملو:
« چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمرگاه دريا
دست حلقه توانست کرد
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد»
3- انگار اينجا خيلی جدی و تلخ شده. ميخواين يه جوک بی مزه بگم يه خورده حال و هوا رو عوض کنم.
ترکه ميره نانوايی ميگه آقا دو تا سنگک. بهش ميگن ساده يا خاشخاشی آقا ميگه: فرقی نداره با موتور داداشم اومدوم.
4- هيچی. فقط برای زياد شدن شماره ها...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

واژه نامه روياي نيمه كاره

دنيا: جايي براي زنده بودن ، زباله خوشبو
جمهوري اسلامي: محل نشان دادن تفاوت حرف و عمل‌ ، ظاهر روحاني و باطن شيطاني ، سوء استفاده از نام اسلام و روش جمهوري
انسان: تابعي يك به يك با دامنه بي نهايت و برد محدود ، حد واصل فرشته وبوزينه ، چيزي چون من وشما
آزادي: آرزوي دست نيافتني ، حرف مفت ، دست و پاگير ، مزاحم ، زيادي
صدا و سيماي جمهوري اسلامي: نوعي سنگ پاي قديمي، مخل آسايش و تفكر، دشمن ملت ، كثافت ، وقاحت ودر عين حال فرا گير و پر سر و صدا
روزنامه وزين كيهان: من خودي ام، من خوبم. هر كي مثل من نباشه غارتگر بيت المال و اجنبي و دزد و مزدور آمريكاست. من خود خود خود حق ام. روزنامه ارزشي ، اصولگرا ومردمي!!!!!
شوراي نگهبان: دن كيشوت ، طلحه ، زبير ، پسر خاله آگاتا كريستي ، حاج رسول رستگاري ، بازرس ژابر، عبدالرحمن بن عوف ، باباي اليور تويست و بقيه بر و بچس
مجمع تشخيص مصلحت: نوعي جوك بي مزه ، آدامس جويده شده ، چشمان پف كرده ، پسته ، دوو
وبلاگ: فرياد زير آب ، براي بعضي ها اسباب بازي ، براي بعضي ديگر چيزي شبيه زندگي
خورشيد خانوم: همين جوري ، آنتي جواد ، خالهِ سياوش ، ميشه اين آهنگ (خارجكي) رو گوش كرد وبه هيچي فكر نكرد، خيابان نامه ، نه سيخ بسوزه نه كباب ، امپريال لدر و منبع تامين انرژي
پيكان: افتخار ملي ، فرغون چهار چرخ ، سند آزادگي ، مايه درآمد ميليوني بعضي ها ، ركوردار زمان توليد يك مدل خودرو در جهان با سي و شش سال سابقه(رتبه دوم حدود سه سال است)
سازمان ملل متحد: سازماني كه از ملل متحد تشكيل شده است ، جمال بي نقطه
قوه قضاييه: عدالت محض ، نه ببخشيد محض عدالت و مايه لعنت ، فحش ناموسي ، دشمن رشوه خواری!!!

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره