اين Enetation مارو كشوند از بس يه روز هست يه روز نيست. رفتم توي Haloscan هم عضو شدم كه اگه كار نكرد اون باشه. سرعتش هم خيلي بهتره. كسي يه سيستم كاملا فارسي نظرخواهي سراغ نداره؟
.............................
من فكر ميكردم فقط تو ايران علاقه افراطي به داستانهاي مزخرف وجود داره . نگو همه جاييه اين ويروس. اين كتاب مزخرف هري پاتر تمام ركوردا رو شكونده. من كه هر كاري كردم نتونستم بيشتر از پنج صفحه از كتاباي قبليشو بخونم يا بيشتر از پنج دقيقه فيلمشو تحمل كنم. البته احتمال داره مث هميشه اشكال از من باشه.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هر كس شعر ميگه خوب يه اسمي هم روش ميذاره. منم يه چيزي تو اين مايه ها نوشتم و اسمشونو گذاشتم دخمه. خوب مگه چيه!!!

دخمه (1)

هر شب ا ز دست ستاره
به دل دخمه خود مي گريزم خاموش
نكند چشمك ناهنگامش
نرگس مست خمار آلودت را
پيش چشمم بنشاند ناگه
غم دل تازه كند

هر سحرگه كه جهان تازه شود از يادت
مي گريزم از تو
مي ترسم
كه نباشد نگهم لايق تو

ميدانم
كوله بارم خالي است
و شب مبهم پر وسوسه ام
دگر آبستن روزي دگر از جنس تو نيست

هر چه باشد ، باشد
گله اي نيست مرا
من سرشار از من
به همان وسعت خالي از تو خشنودم

ياد نو ما را بس
نامت ارزاني شيخ و عابد


دخمه ( 2)

هر شامگاه
پس از آنكه روزي ديگر را به قربانگاه ميفرستم
و بر جنازه اش
فاتحانه
سرود بيهودگي خويش را تكرار مي كنم
به دخمه خود پناه مي برم
به اميد آنكه
طعم گس اين فريب زندگي نام را
در پناه تنهايي خود
شيرين تر بيابم

مي دانم
روزي بر ميگردم
و دقيقا تنها چيزي كه فكرش را هم نميكني
برايت هديه خواهم آورد
و رها خواهم شد
از هر توهم بي پايان
چرا كه خوب مي دانم
جاودانگي
خيال خامي بيش نيست

تو دليل بودن مني
چه باپايان
چه بي پايان
-----------------
اين انتيشن فعلا خرابه... برای نظر دادن از هالوسکان استفاده کنيد

لينك ثابت و نظرات  ]


 

من با زمزمه ای آغاز شدم
که هرگز تکرار نشد
سالها قبل
-----------------------------
نه مستم من، نه هشيارم، نه در خوابم، نه بيدارم
نه بايارم، نه بی يارم، نه غمگينم، نه شادانم

لينك ثابت و نظرات  ]


 

آنچه باقي مي ماند...(داستان كوتاه)
يك جفت نيم چكمه قرمز رنگ زنانه در بين كفش ها خود نمايي مي كرد. همانطور كه حدس هاي مختلف در ذهنش رژه مي رفتند به آرامي كليد را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. قبل از هر چيز جاي خالي قاب مقابل در توجهش را به خود جلب كرد و صداهاي نا محسوسي كه از اتاق او بگوش مي رسيد. دودل شد كه برود يا بماند. چند قدم به سمت اتاق رفت بلكه چيزي دستگيرش شود اما تا بوي آن عطر آشنا را حس كرد ميخكوب شد. نه مي خواست و نه مي توانست باور كند. تفاوت حقيقت و رويا تنها چند قدم بود. هنوز تصميم نگرفته بود كه ناگهان در باز شد و بر خلاف آنچه سالها تصور كرده بود حريف هجوم نگاه او نشد. او را هميشه به عنوان يك رويا باور كرده بود و هرگز حقيقت حضورش را تصور نمي كرد. حس فاتحي را داشت كه در هنگام فتحي بزرگ اندوهگين مرگ آرزوي فتح خود باشد. اما تا بخود آمد او را نديد. تنها عكسي قديمي در قابي كهنه بر ديوار و آن روياي بزرگ كه اكنون ديگر آن قداست و معناي هميشگي را نداشت. حس مي كرد تمام اين سالها مورد تمسخر واقع شده است. آن عطر آشنا اما همچنان به مشام مي رسيد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اگر بگذارند
آفتاب آينة ماست‌، اگر بگذارند
صبح پشت در فرداست‌، اگر بگذارند
خشكسالي به سر آمد، نفس تازه خوش است‌
وقت نوشيدن درياست‌، اگر بگذارند
هم‌زباني گره از مشكل ما نگشايد
همدلي حل معماست‌، اگر بگذارند
تا به كي داغ سكوت لب مردم باقي است‌؟
فصل جوشيدن غوغاست‌، اگر بگذارند
خسته‌ام خسته‌، از اوضاع ملال‌آور شهر
فرصت دامن صحراست اگر بگذارند
بي‌تكلف به شما شعر سرودم‌، مردم‌
حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند
مي‌كشم ديده به خاك قدم همتشان‌
اهل قدرت‌، قدم راست اگر بگذارند
گرچه تنگ است فضا، خون قلم در جوش است‌
ما نگفتيم‌، هويداست اگر بگذارند
عشق آزادة من‌! باز نما پنجره را
ديدن روي تو زيباست اگر بگذارند
بعد از آن غربت تلخي كه تحمل كرديم‌
جادة گمشده پيداست اگر بگذارند
چهره بگشاي تو اي شاهد آزادي و عشق‌!
ديده مشتاق تماشاست‌، اگر بگذارند
زادة شهر سيه‌موي و جلالي هستيم‌
عاشقي باب دل ماست اگر بگذارند
(محمدآصف رحماني)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

خطوط موازي
به يكي از اين بر و بچ انصار ميگن: خطوط موازي رو تعريف كن. ميگه: دو تا خطه كه هيچوقت به هم نميرسه مگر اينكه آقا بخواد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اين شريفی های خرخون
در حاليکه توي تموم دانشگاه های تهران و ايران اعتراض و اعتصاب حرف اولو ميزنه اينجا فقط و فقط درس می خونن. مهمترين اتفاق در اين زمينه در شريف عصر ديروز دوشنبه رخ داد که ازين قرار بود: يکی از بچه های انجمن نامه نبوی به خامنه ای رو تو بورد انجمن می چسبونه و بسيجيا اومدن گير دادن و يه خورده دانشجوهای اون دور و اطرافو ارشاد!!! کردن. تازه بعدش هم تكذيب شد. يعني يه چيزي تو مايه هاي هيچي. همه امتحانا هم سر وقتش برگزار شد. بچه هاي شريف گذاشتن بعد از امتحانات تظاهرات كنن.
البته خيلی از بچه ها اين چند شبه رفتن کوی ولی تو خوابگاههای شريف دريغ از يه دونه شعار يا حتی لباس شخصی ...

لينك ثابت و نظرات  ]

شلوغيهای اين روزای تهران که حالا ديگه همه دنيا ازش خبر دارن، بيشتر از اونکه به درد مردم و دانشجوها بخوره، شده خوراک رسانه های وطنی و غيروطنی. منکر اصل قضيه و خواسته های مردم ايران نيستم که هر چی باشه منم يکی از همونام، اما وضعيتی که پريشب تو کوی ديدم مطمئنا چيزی نيست که باعث عوض شدن وضعيت يا اصلاح اساسی توی مملکت بشه. يه عده دانشجو که مي پريدن جلو يه چيزايی می گفتن و با هر نهيب طرف مقابل غيب می شدن، يه عده جوونای آخر تيپ که فقط اومده بودن دنبال آرتيست بازی و چند تا لجن ريشوی بو گندو که فقط به قصد غربت!! و کتک زدن به هر موجود زنده ای که در مقابلشون بود تشريف آورده بودن. بد جوری هم می زدن. و مردم که يه چيزايی شنيده بودن و به جای پارک و سينما با ماشيناشون از اونطرفا رد می شدن و آخ که چه بوقی می زدن. نيروی انتظامی رو هم به عنوان ژوکر قضيه اضافه کنيد به اين معجون قاطی پاتی. خيلی ساده انگارانه است اينکه فکر کنيم کسانی که حاضرند همه چيزو - حتی مذهب و مردم- بخاطر حفظ قدرت لگد مال کنن با اين چيزا صندلياشونو ول می کنن و ميان می پرسن خوب حالا شما چی می خواين؟ پس اين آشوب های بدون برنامه و الکی تنها فايده ای که دارن افزايش استبداد بعد از فرو کش کردنشونه، هر چقدر هم که بگيم خوب بايد از يه جايی شروع کرد تظاهرات ديمی هيچ مشکلی رو حل نمی کنه. بی خيال اين حرفا اينواز مير شکاک بخونيد:
در اين قحبه بازار افسون
در اين قحط آيينه، ايمان من آفتاب است
در اين عصمت ناتوانی
فراخواندگاه شب و زجر وزنجير
دلم اژدهايی که همواره پا دررکاب است.
... و هر شب
به گوش من خسته در دست تقدير می خواند، آنسان
که زنجير در پای زندانی خسته با شيونی شوم و دلگير
بخوان با من ای جان جادويی من!
بخوان:
خانه معجزات دروغين خراب است
و من می نويسم...
-------------------------------
نمی دونم مهر يادتونه يا نه؟ اصلا اونو خونده بودين؟ و البته ابرار هفتگی که جفتشون الان وجود ندارن. اهالی مهر دوباره دارن با مجله اينترنتی کرگدن بر ميگردن.(البته خود مهر و سوره داره با يه گروه مزخرف ديگه از دوباره چاپ ميشه که به لعنت يزيد هم نمی ارزه). ميتونين آرشيو مهر قديمی رو اينجا پيدا کنيد و اميد وارم اين حرکت جديدشون به ثمر بشينه. تا بعد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

برکت
نزديک صبح بود که اتفاق افتاد. اهالی روستا هنوز از خلسه آن واقعه عجيب بيرون نيامده بودند که خورشيد طلوع کرد، از مغرب. به خواب پريشان دم صبح می مانست. اما مگر می شود يک خواب دسته جمعی ديد. چهار پايان در حال پرواز در آسمان بودند و مزارع پر از کلاغ وملخ. اما هيچکدام در برابر آن اتفاق عجيب نبود. او رفته بود و باغچه سبزش را گرازها اشغال کرده بودند. آخه اون مثل اين مردم اهل حرف نبود، فقط عمل می کرد.
------------------------------
سحر سخن
پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم/ که زبانی چو بيان تو ندارد سخنم
ره مگردان ونگه دار همين پرده راست/ تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
چه غريبانه تو با ياد وطن می نالی/ من چه گويم که غريبست دلم در وطنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت/ کی بود باز که شوری به چمن درفکنم
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند/ آه ازين باد بلاخيز که زد در چمنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوايی دارد/ من ز بی همنفسی ناله به دل می شکنم
بی تو آری غزل سايه ندارد لطفی/ باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
(سايه)
-----------------------------
امسال ما از همه دانشگاهها زودتر تعطيل می شيم. يه امتحان ديگه و والسلام.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

باری
دل
در اين برهوت
ديگر گونه چشم اندازی می طلبد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هست شب، يك شب دم كرده و ...
ديگه نمي تونست تحمل كنه. آرزو ميكرد تا ناگهان از خواب بپره و تمامش يك كابوس وحشتناك باشه. هيچ راه برگشتی نبود. بايد چشمهاشو می بست و می رفت، يک راه بی مقصد. اين بار هفتم يا هشتم بود که می خواست آدم بکشه. برعکس آنچه خودش و بقيه تصور ميکنن اوائل راحت تر بود. وقتی ميخواست برای اولين بار يک انسان مث خودشو بکشه اينطور بهش فهمونده بودن که داره اينکارو در راه يک هدف مشخص و آسمانی انجام ميده واين کارو آسون ميکرد، ولی کم کم اون آرمان رنگ باخت. وقتی همه جور کلک و بامبول و دزدی و فحشا رو در ميان همقسمانش به اون پيمان الهی ديد- هر چند نمی خواست باور کنه - فهميد در چه خواب جادويی سنگينی بوده است. اي کاش از اين کابوس رهايی می يافت. نه راه بازگشتی بود و نه چشم اميدی به نوعی کارگشايی. افسوس که مرگ در شيطان راه ندارد. روزی به ظاهر پادشاهی خودکامه، روزی ديگر در جامه دهقانی بلند پرواز، روزی در هيبت فرشته ای خوش سيما و شايد هم زمانی در وجود من يا تو. به هر حال وسوسه بزرگی است انتخاب بين رفتن و ماندن.


از رنجی که می بريم
هوا گرفته، زمين خشکيده و تنها اميدم آسمان نيز اين روزها بخيل شده است. نمی دانم چرا اين جنازه های متحرک انسان را زير پا می گذارند. نميدانم چه می خواهم بگويم. اصلا نمی دانم سخنان از اين دست چه فايده ای دارد، اما " تو ميدانی که مرا سر بازگفتن کدامين سخن است از کدامين درد؟" اين روزها به راز وحشتناکی پی برده ام. در همه چيز خودم را می بينم. به هر طرف که نگاه می کنم فقط و فقط خودم را می بينم. شايد خودخواهی باشد اما دست من نيست. از همه مهلک تر در خدای نيز خودم را می بينم. خدای بزرگ و هستی بخش را نمی گويم. خدايی که در سرزمين من به نام او سکه ميزنند و مدعيانش برای او يقه می درانند. آغاز و پايان پديده ها را درک نمی کنم. ارزش و ترتيب و تقدم اشيا و وقايع از قدرت فهمم خارج شده است. خيلی عجيبه ، ولی متاسفانه عين واقعيت است. نمی دانم چه کرده ام يا ادامه بی قراريهای کدام پيامبر پريشان و يا فرزند نا خلف کدام پدر به بهشت رضايت داده هستم. هر چه هست عصيانی ست پاک و عزيز. ديوانه اين تعبير بيدلم که می گويد:
در اين نه آشيان غير از پر عنقا نشد پيدا
همه پيدا شد اما آنکه شد پيدا نشد پيدا
بهشت و کوثر از حرص و هوس لبريز می باشد
به عقبی هم رسيدم جز همين دنيا نشد پيدا
------------------------------------------
بيخوابی که زياد به آدم فشار بياره همين ميشه ديگه اما اميدوارم فکر نکنيد اين قبيل نوشته ها را از سر بيکاری و فقط به عنوان يک نوشته محض يا ناليدن از وضع موجود می نويسم و ميذارم اينجا. مطمئن باشيد در زير آسمان هيچ چيز نِست که به ناليدن بيرزد. به قول دکتر شريعتی که در رساله آدمها و حرفها ميگويد: من از ناليدن بيزارم. سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه های آفرينش تنها می توانند مرا به سکوت وادارند. اما ناله هايی هست که چيز ديگريست. ناله های غربت و حرفهايی که خود آدم در آنجا مستمع بيگانه ای ست.


Endless Dialog
زن: من حقمو ميخوام... همين.
مرد: انگار زيادي جدي گرفتي، منظورت چيه؟
- : منظورم چيه ، تو فكر ميكني جسم و روح و عمر و جووني من هيچ ارزشي نداره؟ من بهترين سالهاي عمرمو...
- : ... چي ميخواي بگي، آخرشو اول بگو. چي ميخواي؟
- : خسته شدم. آخه منم آدمم. خودخواهي تو و امثال تو باعث شده امثال من به عنوان جنس دوم، به عنوان يك كالاي تاريخدار فرض بشيم. اينجا همه چي اول مال شماست. تا كي بايد...
- : گفتم برو سر اصل مطلب، اصل. باز كه داري سخنراني ميكني. بگو من الان بايد چيكار كنم؟
- : نمي دونم. فقط بگم اين دفعه ديگه تا وقتي من به حق خودم نرسم كوتاه نميآم.
- : اي بابا، تو اصلا حالت خوبه، من ميگم خوب بگو چي ميخواي؟
- : نمي دونم، اما...
---------------------------------
اوووم، شما آخرشو ميدونيد ... فكر نكنم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بلاي زلف سياهت به سر نمي آيد
بار ديگر اين اتفاق افتاد تا بدانم هر كس و هر چيز در كجا قرار دارد. بدانم معرفت من چقدر است و كرم او چه ميزان. وااااي، چقدر سخت است هزاران درد در سينه داشتن و غافل از درمان بودن. روزي جز به درمانگري راضي نبودم و امروز از يافتن يك درمان ساده براي خودم هم عاجزم. به قول فرهاد: تو هموني كه يه روز ميخواستي خورشيدو با دست بگيري ، اما حالا شهر شب خونت شده...
براي من اما در انبوه روزمرگي ها اين آسمان نشانه توست. جزيي از توست. هر وقت دلم براي تو تنگ ميشود به آسمان نگاه ميكنم. عزيزم؛ دردهايم از شماره خارج شده اند. تنها با تو راز مي گشايم. كمي پايين تر بيا و بشنو؛ اي خالق سخن ، اگر سخنم را ميفهمي معجزه ام را به من بسپار.معجزه من شايد يك تكه سنگ باشد، شايد طنين يك صداي آشنا، شايد يك كلام ساده از جنس آسمان و شايد هم كهكشاني بي پايان. نميدانم ؛ من به اعجاز تو ايمان دارم. ديگر بار آن را از من دريغ مكن. چرا كه تو و من خوب ميدانيم آنچه همگا ن درباره تو مي انديشند دروغي بيش نيست. كاش مي دانستند...
.............................................
الهي، تن بسوي كعبه داشتن چه سودي دهد آنكه را دل بسوي خداوند كعبه ندارد.
الهي، همه از مردن مي ترسند و من از زيستن، كه اين كاشتن است وآن درويدن.
الهي، داغ دل را نه زبان مي تواند باز گويد و نه قلم را ياراي تحرير آنست؛ الحمدلله كه دلدار به ناگفته و ناشنيده آگاه است.(حسن زاده آملي)
.............................................
عشق در روز موعود چون آتش است؛ نور آن آتش تو باشیء دود آن منم. (مولانا)
.............................................
پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
اي واي من كه قصه دل ناتمام ماند (مهدي سهيلي)
.............................................
توضيحات: هيچي ، فقط اينكه وسط امتحانا كه ميشه من يه خورده اوضاعم قاطي پاتي ميشه و نوشته هام همش اينجوري از آب درمي آن. اون نيايش آقاي حسن زاده آملي رو هم چون از حفظ نوشتم ممكنه دقيقا شبيه اصلش نباشه، ولي مفهومش توهمين مايه ها ست. اين ترم خيلي وضعم خرابه، خدا خودش به خير بگذرونه...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شبا همش به ميخونه ميرم من
چند وقت پيش ميخواستم يه سري ميزو صندلي رو ببرم خونه داييم. شب جمعه بود و هر چي واستادم وانت گيرم نيومد. مونده بودم چيكار كنم كه يكي از رفقا پيشنهاد داد با ماشين برقكار سر كوچه كه الان اوصافشو بهتون ميگم صندليا رو ببريم. چاره اي جز قبول كردن نداشتم. ماشينه يه ژيان وانتي عتيقه مال جنگ جهاني اول بود كه از بس رنگ و بتونه هاي مختلف داشت محال بود بفهمي رنگ اصليش چي بوده. به جاي دستگيره در هم از اين لولاهايي كه رو در توالت ميذارن ، همونايي كه نود درجه بايد بچرخونيش تا قفل بشه ، داشت. بجاي شيشه بغل هم يه طلق پاره پوره كه ميتونستي براي بالا دادن شيشه اونوبا سنجاق به بالا وصل كني . آخر ماشين باحال بود. خلاصه سوار شديم و ماشين راه افتاد و من تو اين فكر كه يه وقت دوستي آشنايي اين تو نبيندم آبروم بره كه آقا چشمتون روز بد نبينه آقاهه ضبط ماشينو روشن كرد. يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنويد، فكر ميكنم قيمتش سيزده چهارده برابر خود ماشين بود. دو تا باند خركي هم داشت كه به وخامت اوضاع مي افزود. تمام ملت ما رو با انگشت نشون ميدادن. پشت چراغ قرمزهم كه ديگه تقريبا فرو ميرفتم تو صندليهاي زوار دررفته كه خنده هاي مردمو نبينم. هيچ وقت اينقدر از هايده بدم نيامده بود. شبا همش به ميخونه ميرم من...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سنگ قبرهاي بي صاحب(داستان كوتاه)
يه جورايي هيچ چيزش به آدميزاد شبيه نبود. راه رفتنش كه شبيه شترمرغ بود. خورد و خوراك و خوابش هم مث پرنده هاي پشت پنجره. قيافش اما بد نبود، اگه به خودش ميرسيد خوش تيپ بود. علايق و تفكراتش با عوام الناس تومني نه قرون توفير داشت. مثلا يه صبح جمعه كه با كلي دوست و رفيق آقا وخانم داشتيم مي رفتيم دربند،دنبال ولگردي ، همون اول غيبش زد. بعدا فهميديم رفته ظهير الدوله و تا ظهر همونجا كنار قبرا بوده. هم قصه مي نوشت هم شعر ميگفت اما فقط و فقط خودش خواننده نوشته هاي خودش بود. اينو تازه فهميدم. عجيب تر از همه عاشق شدنش بود. يه روز دو نفري داشتيم تو يه خيابون شلوغ راه ميرفتيم. من تو نخ بعضيا بودم و اينكه چطوري يه سري خانوم چادري كه مث مور و ملخ ريخته بودن تو خيابون بهشون گير ميدادن و با يه متر آهني مانتوهاشونو متر ميكردن! و ازين قضايا. اونم يا آسمونو نگاه ميكرد يا تبليغات اونور خيابونو و يا مي ايستاد و صفحه اول روزنامه ها رو ميخوند. يه دفعه انگار برق گرفتش. من اون موقع چيزي نفهميدم. فكر ميكردم يكي ديگه از خل بازياشه. به بهونه هاي مختلف نيم ساعت همونجا معطلم كرد. از اون به بعد هر روز كارش شده بود رفتن تو اون خيابون و دنبال اون گشتن. الاغ ديوونه ، عاشق يكي از اون خانم چادريا شده بود. ميرفت تو اون خيابون يا خيابوناي شلوغ ديگه ميگشت تا پيداش ميكرد، بعد مي ايستاد كنار ديوار، يه پاشو ميزد به ديوار و زل ميزد به خانومه. طرف فكر ميكرد ميخواد اسگلش كنه. تازه يه بار برميگرده به اين رفيق ما ميگه: چيه چي ميخواي؟ اونم كم نمياره و يه دوجين شعر از فروغ و اخوان و حافظ و مولانا و احتمالا خودش رديف ميكنه و قاعدتا طرف مطمئن ميشه كه نه بابا اين يه چيزيش ميشه. ازين قضايا كه بگذريم چون همه سياست ها و راهكارهاي اجرايي كشورمون كاملا كارشناسي شده و با دوام و نتيجه دار هستند، بعد از يه هفته اين طرح خانوم چادريا جمع ميشه و اين بدبخت بينواي عاشق مسلك ما رو آواره ادارات و مساجد وخيابونا كه بابا اينا كي بودن؟ ما كه نفهميديم ، اگه شما فهميديد به من بگين تا بهش بگم كه داره تلف ميشه طفلكي...

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره