بلاگ اسكاي و نسل سوم وبلاگ نويس ايراني
پس از 18 تير و فيلتر شدن سايت هاي پرشين بلاگ و بلاگسپات براي من اين سوال مطرح بود كه پس چرا بلاگسكاي مشمول اين فيلترينگ دولتي نميشود. براي بررسي اين مساله بايد به كمي عقب تر بازگشت. اواسط سال 2001 كه عده اي به ايجاد وبلاگهاي فارسي به عنوان يك پديده نو و راحت اطلاع رساني و يا جايي براي گفتن حرفهاي خصوصيتر پرداختند. جواناني كه در آن مقطع نوشته هاي خواندني فراواني داشتند و همچنين مطالب بسياري كه در روزنامه ها و مجلات چاپي امكان نوشته شدن نداشتند. كم كم در اوايل سال 1381 و با گسترش اين پديده و راه اندازي پرشين بلاگ و راحت تر شدن كار عده وبلاگ نويسان روز به روز افزايش يافت و صد البته كيفيت كار كاهش. و اين بهترين راه حكومت براي مهار اين پديده بود، يعني به انحراف و ابتذال كشانيدن آن. و به اين ترتيب بلاگسكاي هم پا به ميدان گذاشت. نسل سوم بلاگ نويس ايراني ديگر بدنبال بيان ايده هاي ناب شخصي و يا روشنگري و اين حرفها نيست. دنبال نوعي سرگرمي بي هدف است و دقيقا به همين دليل است كه بلاگسكاي هرگز جدي گرفته نشد. آنهايي هم كه اوايل فريب امكانات بلاگسكاي را خوردند اكنون در حال اسباب كشي هستند.
----------------
خوب ، اينا يه سري حرفاي كلي بود كه عليرغم همه اونا تو بلاگسكاي هم بلاگ باحال پيدا ميشه. وبلاگهايي مث رودلاگ ، شادي شاعرانه و ...
اين مطلب هم بي ارتباط با اين بحث نيست.(چيچو و فرانكو روي وب)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شوخی
فکر کنيد اگر شاعران بزرگ ايران در خانه خود تلفن داشتند روی دستگاه پيامگير چه پيامی می گذاشتند.

حافظ:
رفته ام بيرون من از کاشانه خود غم مخور
تا مگر بينم رخ جانانه خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پيام
آن زمان کو بازگردد خانه خود غم مخور

سعدی:
از آوای دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

خيام:
اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد
مفتون توام که کرده ای از ما ياد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد

فردوسی:
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بيارم به جای
به پيغامت ای دوست گويم جواب
چو فردا برآيد بلند آفتاب

مولانا:
بهر سماع از خانه ام رفتم برون رقصان شوم
شوری برانگيزم به پا، خندان شوم شادان شوم
برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم

باباطاهر:
تليفون کرده ای جانم فدايت
الهی مو به قربون صدايت
چو از صحرا بيايم، نازنينم
فرستم پاسخی از دل برايت

لينك ثابت و نظرات  ]


 

فروغ فرخزاد، سيلويا پلات
عجيب شباهتی ميبينم بين اين دو شاعر؛ نظر شخصيه، اما با خواندن اشعار هر کدام ياد ديگری می افتم. دو زن، هر دو از شاخص ترين چهرهای يک سبک خاص پيشرو، قالب شکن و خلاق وخالق مضامين تازه و بی پروا در گفتن حرفهايشان. دارای طرفدارانی افراطی با يک حس نوستالژی خاص نسبت به خود. و بالاخره مرگ زود هنگام که گريبان هر دو را گرفت پيش از آنکه حرف آخر را بزنند. شعری از هر کدام را بخوانيد:

مرد معلق(سيلويا پلات)
از اعماق وجودم
خدای واره ای مرا به خود می خواند؛
و من
چون پيامبری بيابانگرد
مبهوت آذرخش نگاهش
در خود می لرزم.

شب هايم
چون پلک خزنده ای در يک حفره بدون سايه
از درک يک دنيا روز روشن می گريزند.
و سوز خستگی مرا براين درخت می دوزد.

او نيز اگر به جای من بود، همين کار را می کرد.

ايمان بياوريم...(فروغ فرخزاد)
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بيابان را
به حفره های استخوانی ايمان و اعتماد بدل ميکنی
و درکنار جويبارهای تو، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را می بويند.
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم
و اين جهان به لانه ماران مانند است
و اين جهان پر از صدای حرکت پاهای مردميست
که همچنانکه تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تورا می بافند
سلام ای شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
----------------------
1- اگر علاقمند به خواندن شعرهای خارجی هستيد، گول اين کتابهای پرزرق و برق شکيرا وجنيفر لوپز و بک استريت بويز و... را نخوريد. من اول کتابهای عالی نشر مرواريد را توصيه می کنم، بعد نشر مينا و در آخر نشر مس.
2- در کاستی که چندی قبل موسسه آوای باربد از اشعار فروغ با صدای خودش منتشر کرد، قسمتهايی از بعضی اشعار سانسور شده است. از آن جمله اند اين چند خط از شعر عروسک کوکی( و چقدر زيباست اين عبارات)

می توان يک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضريحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را ديد
می توان با سکه ای ناچيز ايمان يافت
مي توان در حجره های مسجدی پوسيد
چون زيارت نامه خوانی پير

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ترا دوست دارم
مثل يك اتفاق ساده
از آن دست كه هر روز در خيابان و كوچه رخ ميدهد
نمي خواهم تكرار كسي باشم كه گر چه دوستش دارم از من نيست

ديشب قبل از سقوط
آرزو كردم دلم از مهرت تهي گردد

ساعتم زنگ زد
و آهسته زير لب گفتم : خدايا بي اثر باشد

من هنوز همانم كه خورشيد را بي حجاب دوست تر دارم

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ديوانه اي از قفس پريد
كمي طول ميكشد تا به جريان فيلم عادت كني . فيلم تقريبا يك ديوان كامل از اشعار قديمي وجديد وسپيد وضرب المثل و لغات عاميانه پنجاه سال قبل است در حاليكه الان رخ داده و مرتب ديوار گوشتي رزمندگان جلوي اجنبي را به رخ ميكشد. يك جانباز جنگي كمي تا قسمتي ديوانه كه زنش را دوست دارد ونمي خواهد طلاق بدهد. يك تاجر هفت خط كه از قضاي روزگار عموي زن جانباز قصه ماست و تمام اموال برادرش را بالا كشيده. يك آدم مشكوك و همه كاره كه پست مهمي دارد(وزيريا مديركل حداقلشه) واستاد ومرشد آقاي جانباز ماست وبا يك نظر عاشق سينه چاك زن روزبه ايراني (همون جانبازه ديگه) ميشود ونقاب دورويي را از چهره بر مي دارد ودر انتها(البته ما از اول فهميديم) مشخص ميشود همه چي زير سر اونه واز اين حرفا.
از نكات قوت فيلم علاوه بر بازيهاي روان , كادر بندي وموسيقي قابل قبول آن است.
ببينيد فيلم خوب فيلميه كه تماشاگر را مسحور خود كند. جادوي سينما بايد بتواند خود را تحميل كند. تقابل همين بازيگران را در شير سنگي به ياد بياوريد. ديوانه اي... رويهمرفته فيلم خوبي بود اما جادوي سينما را نداشت. در ضمن من از پايان غير متعارف آن چيزي نفهميدم . يلدا روزبه رو كشت كه چي بشه. ماشاالله چيزي كه تو مملكت ما زياده ماست مالي و حق كشيه . حتماآقاهه اينم درست ميكنه ديگه نه

لينك ثابت و نظرات  ]


 

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند....
زمان بيرحمانه مشعول در نورديدن من وتوست و ما در وراي ترديدها و غفلت ها به آن چشم دوخته ايم و هيچ نمي كنيم. گلايه كافيست. نه شكايتي از كسي دارم و نه تقصير را به گردن كسي مي اندازم. هر چه بوده گذشته و اكنون با چشمي اميدوار به فردا مينگرم. قصه هاي تازه و لبخند هاي جديد انتظارم را خواهند كشيد. يگانه دليل قاطعي كه براي اين سخن مي يابم همين گوهر درخشان اشك است. از تو ميگويم آشناي هميشگي من. و ميدانم تنها تويي كه ديگر بار مرا با خود خواهي برد. آه ، چه شكوهي دارد اوج گرفتن با تو؛ روياهاي عزيزم را كه تنها يادگار من از آن دوران سياه است، با خود آورده ام. آنها را درياب.
نمي خواهم اداي سخنوران و كلام سازان را درآورم. فقط ميخواهم بنويسم تا دِينم را به تو ادا كرده باشم. هر چه باشد هنوز هيچكس نمي تواند اميدم را از من بگيرد.

پيرمنم، جوان منم، تير منم، كمان منم
دولت جاودان منم: من نه منم، نه من منم!
سرو من اوست در چمن، روح من اوست در بدن
نطق من اوست در دهن: من نه منم، نه من منم!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

“ به صحرا شدم، عشق باريده بود و زمين تر شده، چنانكه پاي به برف فرو شود، به عشق فرو ميشد.”
اينو در تذكره الاوليا ، قسمت بايزيد خونده بودم. فكر ميكردم خوب يه جور استفاده خوشگل از كلماته، اما وقتي تجربه كردم نظرم عوض شد. فقط بايد دو تا شرط داشته باشه: يكي اينكه تنها باشي، يكي ديگه هم اينكه يه موقع صبح باشه كه معلوم نباشه شبه يا روز.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بدون شرح!!!

- باران بي وقفه مي بارد. سر يك پيچ تند موتور سواري را مي بينم كه زمين خورده و بي توجه به زخم پايش كه از پشت شلوار پاره شده خودنمايي مي كند در فكر جعبه ي پشت موتورش است. " پيتزا در ب در" . ميگفت: مال مردمه. بايد زودتر برسونمشون.
- نشنيده بگيريد ولي ميگن يكي از خطيبان نماز جمعه تهران سرمايه دار اصلي هفده كارخانه از جمله لاستيك دناي معروفه. (اكبر آقا رو نمي گم، اون آقا عصبانيه ... آها، خودشه)
- سوار تاكسي ميشوم. مرد بغل دستي آدرسي را نشانم مي دهد و پس از چند پرسش ديگر در مورد آن ، درد دل آغاز مي كند. پسرم سوخته و از بيجار به اينجا آمده ام. پول دارو كم آورده ام و به خانه يكي از هم شهريها ميروم تا پول قرض بگيرم. يكي از خانمهاي مسافر از صندلي جلو يك اسكناس هزار توماني به سمت مرد گرفت. صحنه عجيبي بود. با چشمهاي خودم درخشندگي اشك را در چشمان مرد ديدم.
- همراه دوستم تو يك خواربار فروشي ايستاده ايم. زن وارد ميشود. مرد نيم نگاهي به او مي اندازد و به ما. مي فهميم كه مزاحميم. زن اين پا و آن پا ميكند. پول را ميپردازيم. در حال خروج از مغازه ميشنوم: دو هزار تومن ديگه به خاطر دفعه قبل... بچه هام...
- - وسطاي خيابون پاسداران در انتظار پسر داييم قدم ميزنم. يه چيزي توجهمو جلب ميكنه. ماشيناي خدا كه تو هر كدومش علاوه بر راننده يك يا دو دختر خانوم چادريِ با حجابِ باشخصيتِ آخر مسلموني نشستن وارد يه پاركينگ ميشن. نمي تونم بر حس فضوليم غلبه كنم. جلو ميرم و از نگهبان ميپرسم: “ ببخشيد، اينجا كجاست؟” يه نگاه عاقل اندر سفيهي بهم ميندازه و ميگه : سونا و جكوزي مخصوص خواهران سپاهی
- اگه بخوام بازم نويسم خوب ميدونيد كه تموم نميشه. اينايي كه الان نوشتم همش واقعي واقعي برا خودم اتفاق افتاده بود. تازه اينا رو اضافه كنيد به خر مهره هايي كه به نام تشيع سياه و پشت سايه پدرهاي پر نفوذ روحانيشان كيسه بر كيسه مي دوزند و سكه بر سكه مي افزايند.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

فكر ميكنم ملك الشعراي بهار دقيقا همون چيزي رو گفته كه من ميخوام تو اين روزا بگم.

لاله خونين كفن از خاك سر آورده برون
خاك مستوره قلب بشر آورده برون
دل ماتم زده مادر زاريست كه مرگ
از زمين همره داغ پسر آورده برون
آتشين آه فرو مرده مدفون شده است
كه زمين از دل خود شعله ور آورده برون
راست گويي كه زبانهاي وطن خواهان است
كه جفاي فلك از پشت سر آورده برون
يا به تقليد شهيدان ره آزادي
طوطي سبز قبا، سرخ پرآورده برون
يا كه بر لوح وطن خامه خونبار بهار
نقشي از خون دل رنج برآورده برون

لينك ثابت و نظرات  ]


 

امروز بعد از مدتها دوباره کتاب نه داستان معروف سلينجر رو خوندم. همون ترجمه قديمی احمد گلشيری و اسم آشنای "دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم". از ميون داستانهای اين کتاب بيشتر از خود داستان" دلتنگی های..." و "تقديم به ازمه با عشق و نکبت" خوشم مياد. دلتنگی ها داستانيه که واقعا آدمو غرق ميکنه و بلافاصله پس از خوندنش هم از دنيای اون بيرون ميای، درست مث بقيه قسمتهای زندگی.داستان شيفتگی يک معلم جوان نقاشی به راهبه ای که نه می دونه چه شکليه و نه حتی چند سالشه؟ نويسنده چنان صحنه ها و وقايع را تصوير کرده که دقيقا خودتو تو دنيای ساخته ذهن اون می بينی. اين عبارت داستانو که البته ربط زيادی به ماجرا نداره ولی کليت داستانو ميگه عينا نقل ميکنم : " واقعيت هميشه خيلی دير خودشو نشون ميده.غريب ترين تفاوت بين خوشبختی و شادی اينه که خوشبختی جامده و شادی مايع." اما ازمه و نکبت، هر دفعه که که ميخونمش يه برداشت تازه ازش دارم. تا حالا برام پيش نيومده بود که يک داستان برام اين همه معنای متفاوت داشته باشه.( البته بعضی ازداستانهای هرمان هسه و يا بورخس اين جورين اما نه به اين شدت). و می رسيم به خود سلينجر، از نظر شخصيتی آدم خيلی عجيبيه. گوشه گير و غير اجتماعی و پرخاشگر و کمی عاشق پيشه. اين قسمتو پشت جلد کتاب راجع بعه اون نوشته: "سلينجر تنها نويسنده پس از جنگ در آمريکاست که اثارش مورد استقبال همگان قرار گرفته. اين استقبال نوعی عقب نشينی ادبی از آثار نويسندگان بزرگی چون هرمان ملويل، هنری جيمز و ويليام فاکنر است. زيرا که آدمهای سلينجر بيشتر درونگرايانی هستند که خواننده به آسانی می تواند تصوير خود و معاصران خود را در آيينه آنها ببيند."
***************
دستهايت را دوست می دارم
حتما ترانه های "عشق الهی" و" خيال نکن نباشی" عصار يا اين "خيالی نيست" شادمهر عقيلی روشنيديد. ميخوام درباره شعرش بگم که از شاهکار بينش پژوهه. تا همين يکی دو روز پيش فکر می کردم شاعر قابل ملا حظه ايه. اما از وقتی اين کتاب شعرشو به اسم" دستهايت را دوست می دارم" خوندم تقريبا نااميد شدم. کاش اين آقای شاهکار يه کم مثل خودش شعر ميگفت و دست از سر تمام شاعران ديگه برمی داشت. جمله نا مفهومی نوشتم انگار. ولی بريد اين کتابو بخونيد. ظرايف سخن و تشبيهات زيبای شاعر در ميان تقليد از اين و آن هدر رفته است. به نظر من جای هر کدام از اين اشعار بايد در ديوان کسان ديگری چون فروغ و سايه و شاملو و ... باشد. شعری که او به م.اميد تقديم کرده است به نوعی تمسخر زبان فاخر اخوان محسوب ميشود. از شعری هم که به فروغ تقديم کرده من شخصا هيچی نفهميدم. قسمتهايی از اشعار او در اين کتاب را که همگی در قالب شعر سپيد است بخوانيد:
مرد قصه نيستم من
بنده ای مجبور
ملعوب معاد خدايگان
اين دريوزگان تمنا
گدايگان سجود
======
دستهايت را دوست می دارم
که مظهر نجابت اند
و نگاهت
که تنها بهانه برای بودن.
======
بغض باکره اش را
پرده می درند
زار زار.
آلوده دستانی
از کمرگاه پری
حرير زرد می گشايند.
ابليس اقيانوس
می فريبد دختر دريا را
آرام آرام.
======
و در يوزه نوازشی چون خانگی ستور
نه از جنس سگ ماده ای حتی
گربه مسلکی که دست صاحب وغير
توفيرش نمی کند. (اين يکی رو به عليرضا عصار تقديم کرده!!!)
======
ای که نام تو فراموشم باد!
مژده نيستی است
خوشترين نغمه دنياست
که در گوشم باد!
ای که آرامش تو شبهه بر عدل خداست
بهر رسوايی تو
دست خلقی به دعاست
روز مرگت می ناب
به پريشانی و ناکامی تو نوشم باد.
=======
تو را نه
بتی را دوست می دارم
که خويش ساخته ام
ماندنت را اصرار داری اگر رهايم کن.
قول می دهم عاشقت بمانم.
چقدر صدايت خوب است آنگاه که خموشی
و چقدر دوستت دارم
به شرط انکه نباشی.
کاش بدانی
سيگار و رل روشنفکری
احمقانه ترين انتخاب دنياست
برای دستهای تو.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تو در نماز عشق چه خواندي؟
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز ميكنند...
(دكتر شفيعي كدكني)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اين آقاي دبير كل موتلفه اسلامي هست تو اسمش عسگر داره ، معمولا هم جملات قصاري نظير علمك شيطان و ازين دست ميگه ، چند شب قبل تلويزيون داشت نشونش ميداد. يادم نيست واسه چي بود اما يه دفعه از جاش بلند شد آقا يه شكمي داشت دو سه متر جلوتر از خودش. عكساي زمان انقلاب همين آقا رو نگاه كني به ني قليون ميگه زكي. من با اينكه اينا چقدر خوردن و بردن كاري ندارم، نوش جونشون. بالاخره يه جايي گندش در مياد اما اين كلمه اسلامي آخر موتلفه و بدتر از اون فداييان اسلام بد جوري اذيتم ميكنه. ياد اين جمله پيغمبر افتادم كه تو كتاب “ ابوذر، ‌مردي از ربذه” دكتر شريعتي خوندم . ابوذر از قول پيامبربه معاويه ميگفت:“ پروردگار من گفت: اگر بخواهي بيابانهاي بطحا را براي تو طلا سازم، گفتم نه پروردگارا؛ دوست دارم روزي گرسنه باشم و روزي سير. روز گرسنگي در پيشگاه تو ستايش كنم و روز سيري تو را سپاس گويم.”

لينك ثابت و نظرات  ]


 

جرقه
نمي دانم تابحال اين اتفاق براتون افتاده كه ناگهان در دل يك چيز كاملا بي ربط مثل يك كتاب درسي و يا فني، يك ترانه، يك رمان دو هزار صفحه اي، يك تبليغ بازرگاني مسخره ، يك فيلم يا هر چيز ديگه يك جمله يا عبارت چنان برايتان جالب باشد كه گويي آن عبارت را مخصوص شما گفته اند. چيزي شبيه اين:‌" تو هيچگاه پيش نرفتي، فرو رفتي. " ميدونيد مال كيه ديگه؟!
-------
پري خواني
بعد از انتشار كاست اشعار فروغ با صداي خسرو شكيايي و خود فروغ انگار همه خوششون اومده يك مجموعه از اشعار فروغ بخونن. بزودي دو تا كاست ديگه از دكلمه شعراي فروغ فرخزاد با صداي نيكي كريمي و مرجان شير محمدي به بازار خواهد آمد. ميمونه فقط هديه تهراني...
-------
اينو تو مقالات شمس خوندم، اما منظورشو نگرفتم. شما نظري نداريد؟
" مردان در همه عمر يكبار عذر خواهند؛ بر آن يكبار هم پشيمان. "

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره