۱- گروه حاكم بر ايران و شايد كل گروههاي حاكم جهان استاد غوغاسالاري هستند. ببينيد بخاطر يك بمب اتمي ناقابل چيكارا كه نميكنن. بيشتر از پنجاه ساله كه كسي جرات نكرده از بمب اتمي استفاده كنه اونوقت براي اينكه يكي داره ، يا يكي ديگه ميخواد بسازه چيكار كه نميكنن. من مطمئم - يعني با چشماي خودم ديدم- كه ايران دو سه ساله كلاهك سبك اتمي داره. حالا چي شده كه الان رفته تو بوق تبليغاتي ، نميدونم. واقعا به نظر شما فرق ميكنه ايران بمب اتم داشته باشه يا نه؟ البته من همينو حدود دو ماه پيش تو پرشين نوت پرسيدم يه آقاي آمريكايي به اسم جو كاتزمن اومد كلي جواب داد كه ميتونيد اينجا بخونيد. ميمونه قسمت خنده دار قضيه به اسم پروتكل الحاقي. بيخيال.

۲- از ديروز يك روزنامه كاملا سينمايي به روزنامه هاي كشور اضافه شده به اسم باني فيلم. شماره اولش كه خيلي خوب بود . اخبار و مصاحبه هاي اختصاصي و غيره. اميدوارم مثل ضميمه سينمايي روزانه ملت نشه.

۳- پريروز كافي بلاگ رسما راه افتاد. يه جاي دنج و باحال براي قراراي وبلاگي. حتما ماهي يكي دو بار ميرم. اگه قراري چيزي اونجا گذاشتيد به منم خبر بديد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

۱- هر چي که آدم نخواد به تلويزيون گير بده انگار نميشه، مسخره نيست که صداي ساز آزاد باشه ولي قيافش حروم. اونم سازي که ايرانيا ميزنن وگر نه تو يکي از فيلمايي که دو ، سه شب پيش پخش شد(ارواح سرگردان و سنگ جادو) وايالن نواختن خانوم بازيگر بدون اينکه دوربين ۲۰۰ کيلومتر فاصله داشته باشه يا حتي خانوم محترم بازيگر پشت پرده قايم شده باشه پخش شد. تو تلويزيوني که روزي دو ميليون دفعه آلت قتاله و گلچين انواع صحنه هاي خشونت در دنيا رو نشون ميده ممنوع بودن قيافه ساز واقعا مسخره اس. ميشه برداشت کرد که فتوايي که مسئولان صداوسيما به اون عمل ميکنن يه چيزي تو اين مايه هاست: «شنيدن صداي انواع و اقسام سازها مانعي ندارد. تماشاي قيافه سازها يعني همان چند تکه سيم و چوب حرام و مستوجب آتش جهنم است بشرطيکه نوازتده ايراني باشد. گوش کردن به موسيقيهاي غربي نظير آهنگ فيلم Conquest of paradise مستحب موکد است و براي انواع کليپهاي قرآني و غيره توصيه ميشود.»
راستي بعد از تقليد احمقانه آهنگ زيباي فرهاد يه چيز جالب ديگه هم کشف کردم. تو آخرين قسمتي که از سريالي به اسم با من بمان پخش شد نويسنده يک صفحه کامل از کتاب «به کودکي که هرگز زاده نشد» نوشته فالاچي رو کپ زده بود تو فيلمنامش که اصلا هيچ ربطي به موضوع هم نداشت جز اينکه قهرمان فيلم و فالاچي هر دو روزنامه نگارند. جملاتي مثل مادر بودن نه يه حرفه اس نه يک وظيفه فقط حقيه مث هزاران حق ديگه يا اون نه مال منه نه مال تو. فقط مال خودشه و ادامه صفحه.
۲- کوچکتر که بودم يه شاعر بود که خيلی با شعراش حال می کردم، اگر چه همون موقع هم خيلی از عقايدشو قبول نداشتم ولی از گستاخی زبان و قيافه پشمالوی شاعر خيلی خوشم ميومد. اسمش محمدرضا آقاسی بود. البته چون آلوده سياست بازی و بسيجی بازی و اين حرفا شد مث همونا تاريخ مصرفدار شد و از اذهان محو. هميشه در جامعه ايرانی ظهور هر چيز تازه مقطعی است و گذرا. او تا بدانجا رسيده بود که ميگفت: "يا علی جان مقتدای من تويي/ فاش ميگويم خدا من تويي"(خطاب به خامنه ای!!!)
با همه اين حرفا هنوز از بعی شعراش خوشم مياد:

هر روز به روز پيش می پيچم
چون پيله به گرد خويش می پيچم
در دايره بی عبور ميگردم
افسوس که بی حضور ميگردم
تا مرگ چگونه گام بردارم
يا سر به کدام شانه بگذارم
هرگز نرسد به دامنت آهم
آهم يعنی که دست کوتاهم
ماييم بهانه می و مستی
اسرار درون هسته هستی
سرّيم و هزار پرده تو در تو
صد وادی طی نکرده رو يا رو
بر شاخه تاک آب ميگرديم
يک چله به خم شراب ميگردیم
در خمره شراب خانگی داريم
خضريم که جاودانگی داريم
ما چله به چله کمان بستيم
تيريم که خود بخود ز خود جستيم
صبحيم که در افق نمايانیم
آغاز هزار خط پايانيم
در سرخترين دقايق افتاديم
داغيم که بر شقايق افتاديم
بر دوش هزارزخم اين جاده
پيشانی ما براه افتاده
هر چند که نقش بسته خاکيم
لولاک لما خلقت الافلاکيم
هر چند چو قطره بی سر و پاييم
ما قطره متصل به درياييم
هر آينه در مقابل دريا
روديم روانه تا دل دريا

لينك ثابت و نظرات  ]


 

کافه بلاگ

لينك ثابت و نظرات  ]


 

غم دل با تو گويم غار
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟
صدا نالنده پاسخ داد:
.... آري ، نيست

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بدون شرح


لينك ثابت و نظرات  ]


 

هست رازی ازلی در دل شيراز، نهان
سفرنامه نوشتن، چندين وجه دارد. اولين و مبتذلترين صورت آن شرح وقايع نوشتن است و روزنگاری و بلکه ساعت و دقيقه شماری. نوع مفيدتر آن درج تاريخچه اماکن و ابنيه است که لااقل برای شناخت نگارنده از مفاخر ملی سرزمين خود مفيد خواهد بود. نوع ديگر سفرنامه آنست که راجع به هر چيز آنچه دلت ميخواهد بنويسی نه آنچه می بينی. در مورد عمارات و زيارتگاهها و غيره و ذلک. فرق آن با اولی اينجاست که اگر سالها بعد هم آن را بخوانی ارتباط حسی خود را برقرار می کند، وگرنه اينکه فلان اثر چه شکليه و کی ساخته شده که تو تموم کتابا هست. بگذريم.
اما شيراز، هر چه که نباشد نام حافظ کافيست تا شيراز را بزرگ بدانی و جاودانه. لسان غيب خود می گويد:
وقت صبح از عرش می آمد خروشی،عقل گفت قدسيان گويی که شعر حافظ از بر ميکنند
در آسمانی بودن کلام او شکی نيست. من چندان به حضور فيزيکی اعتقادی ندارم، اما بوی مصلی و حافظيه همان حسی را در تو بيدار می کند که خواندن غزلی سحرانگيز از کلامش در يک بامدادِ نه روز و نه شب. همين. در جامعه نخبه کش ايرانی بسيار عجيب است اينکه سعدی در کنار حافظ است، نه زير سايه او. در فصاحت و بلاغت و طريقت شيخ اجل گمان بد ندارم اما خداوندگار سخن پارسی تنها و يگانه است، بدون شک. برخلاف انتظارم آرامگاه سعدی هم به بوی او آغشته بود. اصلا براي من قبر شاعران پرحضورتر از مزار امامزادگان است. حتی فروغ در ظهير الدوله. نميدانم مشکل من است يا کثرت امامزاده ها يا اينکه من نقدی از زندگی آن عزيزان چون کيميای شعر شعرا در دست ندارم. اما شاهچراغ، چون شاه عبدالعظيم و امامزاده صالح و حضرت معصومه ديدار از اين دست که ما داريم، روزمرگی است، عادت است. زيارت که نه، فقط تماشاست. نميدانم چه کسی اين رسم را براه انداخته، زيارت شرايط ميخواهد، اين نيست که طبق برنامه اول بروی بازار، بعد زيارت، بعد موزه. انسان هر کاری را برای پاسخ به نيازی انجام ميدهد و عبادت و زيارت را نيز برای همان. حتی به گفته بوبن نوشتن نيز برای ارضای حس دوست داشته شدن است. پس تا آن نياز زيبا نباشد، زيارت بی معناست و حتی توهين به صاحب آن. البته برخی نياز ديگری دارند. به فلان حرم ميروند و عکسی به يادگار! می گيرند و بعدها از آن به عنوان سندی برای حضور استفاده میکنند. اين نياز، خوب نام ديگری دارد.
در کل، شيراز شهر بسيار زيبایی است، نه از جنس زيبايی اصفهان که اصفهان فقط ويترين صفويه است، يک نمايشگاه شيک و بدون نقص و البته نچسب. اما شيراز مردمانی دارد بسيار مهربان و دوست داشتنی و به نظرم دلنشين ترين لهجه ای که تا بحال شنيده ام، متعلق به همين مردم است. اگر به شيراز سفر کرديد سعی کنيد حتما علاوه بر ديدن زيباييهای تاريخی آن نظير ارگ کريم خان، مسجد و حمام و بازار وکيل، باغ ارم، مسجد نصير الملک، نارنجستان قوام، عفيف آباد و عمارت دلگشا و غیره به هر طريق ممکن با اين مردم همصحبت شويد.
----------------

تخت جمشيد Persepolis

اين ابر شهر، اين فراز فاخر، اين گُلميخ
اين فسيل فخر فرسوده
اين دژ ويرانه تاريخ
اين کهن تصوير تاريک، از شکوه و شوکت ايران پارينه*
برای من که پرسپوليس را وقتی زنده بود هم ديده ام - همان 2500 سال قبل - ديدن اين آواره ها می بايست درد آور باشد، اما نبود. من نيز چون ديگران تفريحانه ديدم و ابلهانه تحسين کردم. تنها چيزی که با تمام وجود در پرسپوليس حس کردم جنازه متعفن زمان بود. اين ثانيه های بی رمق ديگر نمی توانند مرا به دنبال خود بکشند. ستونها بر جای بودند و روح باشکوه آنها به خواب رفته بود. همان روح عاصی زيبای آريايی که منم. کاش ميشد دوباره شبی را در آن اتاقک بگذرانم. بی شک اگر ميخواستم ميشد ولی من نيز مرده ام، مرده ای متحرک بی روشنای حيات. آنچه از آن فخر ديرينه ام باقی مانده است وحشت آور است.
اين سرزمين مهد تمدن بشريت بوده است. مهد تمدن در ايران باستان. فرمانفرمای زمين خاکی بوده اند اين سلسله. اما افسوس که هر شوکتی را ذلتی است و هر فرازی را فرودی. چقدر سخت است که در حضيض به قله های اوج پشت سر خودت نگاه کنی. و چقدر سنگند اين مردم که اينها را می بينند و به روی خود نمی آورند.

* اين شعر را اخوان وقتی شوش را ديده است گفته.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

منـم کـه ديده به ديدار دوست کردم باز
چـه شـکر گويمت اي کارساز بنده نواز
نيازمـند بـلا گو رخ از غـبار مـشوي
کـه کيمياي مراد اسـت خاک کوي نياز
ز مشکـلات طريقت عنان مـتاب اي دل
کـه مرد راه نينديشد از نـشيب و فراز
طـهارت ار نه به خون جگر کند عاشـق
به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
در اين مـقام مجازي بجز پيالـه مـگير
در اين سراچه بازيچه غير عشـق مـباز
بـه نيم بوسه دعايي بخر ز اهـل دلي
کـه کيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکـند زمزمـه عشق در حجاز و عراق
نواي بانـگ غزل‌هاي حافـظ از شيراز

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يه مطلبی تو اين مايه ها ديروز توی شرق خوندم:
يه چيزی روکه يه ثانیه ولش مي کنيد ببينيد چقدر سقوط ميکنه، اونوقت فکر کنید ما که چندين ساله وليم و در حال سقوط، الان کجاييم؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

رسانه ملی؛ کاريکاتوری مضحک از رسانه.
1 - ساعت هشت و نيم جمعه شب برنامه ای از شبکه دوم صدا و سيما پخش شد که در آن ظاهرا با درست کردن عروسکهايی شبيه بوش و بلر و شارون سعی در رو کردن دست! آنان داشتند. با متنهايی ابلهانه که يشتر شعور مخاطب را به بازی ميگرفت تا برنامه های بوش. اما وقيحترين بخش ماجرا کپی ترانه جاودانه "کودکانه" فرهاد بود. همان ترانه معروف بوی عيدی، بوی توپ، بوی ماهی دودی. خواننده دقيقا سبک خاص فرهاد را در ادای کلمات تقليد ميکرد و تنها بعضی از کلمات مثلا به تناسب موضوع عوض شده بود. در آخر هم از آهنگساز و خواننده به نامهای بوش پدر و پسر نام برد. بيچاره اسفنديار منفردزاده و مرحوم فرهاد. تلويزيونی که هيچ خواننده ای را غير از دستپختهای مزخرف خودش قبول ندارد به بدترين وجه ممکن از فرهاد ياد کرد. بد به حال مردمی که مجبورند از صبح تا شب اين اظهارفضل های احمقانه را تحمل کنند. مطمئنا اين کار به تنفر مردم از اين سازمان می افزايد. فرهاد را هنوز هم خيلی ها با همان حس قوی نوستالژی دوست دارند.
2 - انگار تبليغات دستگاه رسانه ای جمهوری اسلامی در باره دو ايرانی دستگيرشده در عراق کمی فروکش کرده است. من با اينکه اينا چيکاره بودن کاری ندارم، اما مطمئنم آمريکاييها آنقدر احمق نيستند که با بجان خريدن تمام فشارها و سرزنشهای بين المللی فقط دو مستندساز رو دستگير کنن. مگر اينکه جاسوسی، يا يه چيزی تو اين مايه ها در ميون باشه. خوبه هنوز کفن زيبا کاظمی نپوسيده اينا انقدر ادعاشون ميشه.
3 - برای اينکه بيشتر با دستگاه پاک و مقدس صدا و سيما آشنا بشين، اينجا رو ببينيد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بزرگداشت وبلاگی
جلسه ادبی بلاگرها برای بزرگداشت مهدی اخوان ثالث پنج شنبه بعدازظهر برگزار شد. من که تو دنيای واقعی تنها دوستای وبلاگی ای رو ميشناسم که قبل از بلاگر شدن هم ميشناختمشون، تو اون جمع کاملا غريبه بودم. درنتيجه مث بچه يتيما سرمو انداختم پايين رفتم ساکت يه گوشه نشستم. در بدو ورود تصوير بزرگ اخوان بر روی يک پيانو جلب توجه می کرد. جلسه خيلی رسمی با سرود جمهوری اسلامی شروع شد. بعدش يکی قرآن بدست رفت پشت تريبون با يه ژستی که انگار الان ميخواد روی عبدالباسطو کم کنه، زارپ شروع کرد سريع ترجمه يه سوره رو بخونه. بعد سياوش شاملو نامه ای که پدرش احمد شاملو برای سالگرد مرگ اخوان نوشته بوده، خوند. با اين مضمون که اخوان مردنی نيست چون شعر او تا هميشه زنده خواهد بود. چون چراغی که تا نور زنده است، زنده است. شاملو شعر زمستان رو هم دکلمه کرد. در خلال برنامه های مختلف وبلاگ نويسان اشعار خودشونو میخوندن که اغلب غزل بود و برخی بسيار زيبا. موسيقی سنتی هم تو مراسم بود با نوازندگانی همه جوان و به سرپرستی اميد سياره. چهار قطعه نواخته شده به ترتيب پيش درآمد اصفهان نی داوود، مقدمه شيدايی شهنازی، صوفی نامه که موسيقی رديفیه و سه گدار بود. توی جمع نوازنده، يه دختر کوچولوی نوازنده تنبک بود که خيلی منو یاد ازمه سلينجر مينداخت منتها بدون عشق و نکبت و ساعت مچی. ديگه يه مستند نشون دادن ساخته بهمن کيارستمی به نام "شوش را ديدم" بر مبنای شعر اخوان که البته قسمتی از شعر سانسور شده بود ولی بازم قشنگ بود. از سخنرانان مجلس میتونم به مزدک پسر اخوان اشاره کنم که شرحی بر کتيبه گفت. خيلی هم وسط شرحش هيجانزده بود. ميگفت منظور از کتيبه حکومته. شما چرا دنبال برگردوندن کتيبه ايد درحاليکه هنوز زنجير به پا داريد. برای مردمی که اصول دموکراسی و احترام به حق همنوع رو نميشناسند نوع حکومت چه فرقی ميکنه! دکترطاهريان هم دو تا شعر قشنگ خوند. ديگه اکبر آزاد هم بود که ترانه سراست و خاطره ای از برخوردش اخوان گفت. سهيل محمودی شعر دريچه رو خوند و به اهميت و نقش اخوان در شکل گيری اين زبان و نوع خاص شعر به همراه نيما، شاملو، فروغ و سهراب اشاره کرد. يه آقايی که اسمشو نفهميدم از روی پوشه و کاغذ و پرونده شروع کرد روخونی و آمار و وصيت اجتماعی و اين حرفا که حتی يه نفر هم گوش نميکرد.
ديگه يه فرم دادن که کسانی که ميخوان برای ادامه فعاليتهای اين گروه باهاشون همکاری کنن اونو پر کنن، منم که خودگار نداشتم رفتم از يکی از برگزارکننده ها بگيرم. برگشت گفت اسم وبلاگت چيه، گفتم رويای نيمه کاره. يه نگاه عاقل اندر سفيهی کرد و گفت فکر کنم اسمشو شنيدم. درنتيجه منم فرممو گذاشتم تو کيفم و آوردم خونه. تنها فعاليت مفيدی که داشتم اين بود که کيک و شربتشونو خوردم و گوشه لينکدونشون آدرس وبلاگمو نوشتم. بهر حال خيلی زحمت کشيده بودن. اميدوارم بازم از اين جلسه ها باشه و البته بازم منم برم.

- من نفهميدم دوربين صدا و سيما اين وسط چيکار ميکرد. يارو فيلمبرداره هی دوربینشو برميداشت میرفت بالا هی مي اومد پايين. آخه هيچ جای مراسم به درد تلويزيون گل و بلبل ما نمی خورد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چقدر بده که حس های آدم بهش دروغ بگن. چقدر بده که واقعا ندونی خوشحالی يا ناراحت. چقدر بده که يه کاری رو با اطمينان کامل و کلی هيجان انجام بدی هنوز يه ساعت نشده کلا از انجام دادنش پشيمون بشی. چقدر بده آدم حتی به خودشم دروغ بگه. چقدر بده کسی رو که همپای خدا قبولش داری برادر يزيد از آب در بياد. چقدر بده توی خنده هاتم خاک مرده ريخته باشه. چقدر بده...
--------------
مراسم بزرگداشت م.اميد با حضور اساتيد محترم :‌خانم منيرو روانی پور و آقايان بهروز ياسمی ، اکبر آزاد ، عبدالملکيان ، سيروس شاملو ، حميد هنرجو ، نيما افشار نادری‌، سهيل محمودی ، هيوا مسيح ، بهمن کيارستمی ، تحريره هفته نامه چلچراغ و ... همچنين بلاگرها ( که بخش کثيری از مهمانان را تشکيل می دهند‌ ) برگزار می گردد.
زمان ديدار : پنجشنبه ۱۳ شهريور ساعت ۱۸:۳۰
مکان ديدار : خيابان ولی عصر ، بالاتر از پارک ساعی ، کوچه احتشام ، بوستان نظامی گنجوی ، سالن مرکز مشارکت های مردمی

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره