حسابی زير بارون غافلگير شدم. صبح هوا آفتابی آفتابی بود. امروز ظهر توی دانشگاه يه فيلم پخش کردند به اسم نغمه. با حضور کارگردان و بازيگران. تو تيتراژ پايانی فيلم نوشته بودند برداشت آزادی از ليلی و مجنون. خود فيلم اما ملغمه ای بود از صحنه های هرز و پلانهای بی مصرف و بيخودی و شعارهای تاريخ گذشته و تيکه های يخ. کل ماجرای فيلمو ميشد تو پانزده دقيقه به بهترين شکل جمع کرد. از ديالوگهای مسخره و بيربط بيشمار فيلم : «کتاب ما تيراژ نداره»،«مگه شما خودتون برادر و پدر نداريد؟»،«چايي ها سرد نشه» و ...
اما اين روزا توی دانشگاه انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی هم برگزار شد. بخاطر این انتخابات در و ديوار دانشگاه پره از پوستر و شعار و اکبر گنجی و شيرين عبادی و کسان ديگر. اما پوستر جالبی که جلب توجه ميکرد عکس گنده کله قاضی مرتضوی بود که با فونت درشت روش نوشته بودن: «هراس من ، همه از مردن در سرزمينی است که درآن مزد گورکن بيش از بهای جان آدمی است.»

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دلم گرفته است، نفسم نيز
از روزي که به اين رسالت دروغين مبعوث شده ام جز عذاب و دوري چيزي نديده ام. من پيامبر غرورم و از جانب خدايي آمده ام که مخلوق نگاه تو بود. همان نگاه آسماني که از دست رفت و پس از آن خداي من ماند و محنت روز افزون نيستي که سر‎ بودن من شد. اکنون در اين وسعت خالي از معبود، خالي از انسان، خالي از عشق با رويش اولين جوانه يقين، دوباره اميدم از بستر احتضار برمي خيزد. شايد اين بار پيام آور خداي راستيني شده ام. ببين معجزه ام را... من بوي تو را مي شناسم، اي تمام عشق، اي تمام مستي، اي صنم

لينك ثابت و نظرات  ]


 

انجمن وبلاگ نويسان ايرانی
بعد از ظهر پنجشنبه با علی رفتيم پارک ساعی، قرار وبلاگی. بيشتر شبيه مراسم سخنرانی بود تا يه قرار دوستانه. يه عده آدم اومدن، چند تا سخنرانی گوش کردن و برگشتن خونه. يعنی يه چيزی تو مايه های نمازجمعه. حتما اين روزا اسم انجمن وبلاگ نويسان ايران به گوشتون خورده. اونجا چند تا از موسسين اين انجمن می خواستند راجع به اهدافشون توضيحاتی بدن. يه چيزای کلی با چند تا مثال بی ربط زدن که من نفهميدم. ميگفتن ميخواهيم يک هويت حقوقی برای دفاع از وبلاگنويسان و ازين جور چيزا داشته باشيم. راجع به همه چيز هم از حسين درخشان شاهد مثال مياوردن. که آقای درخشان بيخود کرده به عنوان نماينده جامعه وبلاگنويس ايرانی تو اتريش صحبت کرده. به اسم ما نظر داده گذاشته زیر پستش راجع به انجمن، که کلک ژورناليستی بزنه. و اينکه اگه ما راه بيافتيم ديگه کسی جرات نمیکنه قرارای وبلاگی رو بهم بزنه و وبلاگنويسا رو کتک.(قابل توجه بر و بچ انصار که به تجمع های مجوزدار دو سه هزار نفری رحم نميکنن: ديگه کارتون تمومه). اما اهداف... اول: هويت بخشيدن به جامعه وبلاگنويس ايرانی؛ آقا بحث هويت دوباره راه افتاد. مگه وبلاگنويسا بی هويتند. درسته که وبلاگ يک محيط مجازيه، اما دارای هويت مستقل و بي نظيریه. اصلا بزرگترين مزيتش مجازی بودنه که يه هويت جديد برای نويسندش تعريف ميکنه. هويتی که اين انجمن حتی به اسم عضو مجازی اونو خراب ميکنه. وبلاگا حتی هويت رسانه ای خودشونو ثابت کردن که نمونش پخش فوری و انفجاری نوبل شيرين عبادی از طريق وبلاگها بود. راستش بقيه اهداف آنقدر گنگ و کلی هستند که اصلا جای بحث ندارند. بعضياش مثل بند پنج که اصلا ربطی به وبلاگ ندارن. بخونيد:« تلاش در جهت گسترش فرهنگ استفاده صحيح از اينترنت». بعضياش هم خيلی بلندپروازانه اند مثل معرفی نويسندگان گمنام و نيک انديش يا شناساندن اعتقادات اصيل ايرانی به جامعه جهانی(لابد با وبلاگای فارسی!).
به نظر من وبلاگ يه پديده منحصر بفرد برای صاحبشه که هر جوری دوست داره ازش استفاده کنه. ديديد هنرمندان کانسپچوال از ارائه هر نوع تعريفی برای هنر مفهومی بخاطر محدود نکردن خودشون خودداری ميکنن. وبلاگ هم دقيقا چنين چيزيست. جدای از ايرادات حقوقی بيشمار که اساسنامه گروه فوق دارد، چون طرح کار يک طرح ايده آل گرای صرف است - اگرجای ديگری نلنگد- به نظر من هرگز به سرانجامی نخواهد رسيد. وبلاگ نويسی نه شغله که انجمن صنفی بخواد، نه وظيفه اس که مثلا ناظم بخواد و نه حقی برای کسی ايجاد ميکنه که وکيل و وصی بخواد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نصفه شبی هوس شعر خوندن زده به سرم. هر کدوم از اينا رو چندين بار مسلسل وار زمزمه ميکنم. از رفتن و شکستن و گذشتن ميگن، اما برای منِ محکوم به موندن وتکرار حکمی جز لالايي ندارن.
1- حافظ:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غريب
من به بوی سر آن زلفِ پريشان، بروم
2- جبران خلیل جبران:
We often borrow from our tomorrows to pay our debts to our yesterdays.
3- م. اميد:
درشگفت از اين غبار بی سوار
خشمگين، ما ناشريفان مانده ايم.
آبها از آسياب افتاد؛ ليک
باز ما با موج و طوفان مانده ايم.

هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصيب
زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل جز فريب و جز فريب؟

باز ميگويند : فردای دگر
صبر کن تا ديگری پيدا شود
کاوه ای پيدا نخواهد شد؛ اميد
کاشکی اسکندری پيدا شود.
4- مجيد نظافت:
من،
پلنگِ خشمگين خفته در قفس
در دلم
هوای کوه و دشت
نعره میکشد
من،
امير صخره های تيز
شيبهای تند
ظهرهای داغ
عصرهای سرخ
در ميان شهر
در مدار بسته قفس...
5- سهراب سپهری:
بايد امشب بروم
بايد امشب چمدانی که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پيداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا ميخواند.
6- احمد شاملو:
«نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...»

نازلي سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

« نازلی! سخن بگو !
مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!»

نازلي سخن نگفت؛
چو خورشيد
از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تير خلاص خاتمي

سال 76: مردم در حاليكه نتيجه انتخابات را از قبل به نفع كانديداي رقيب خاتمي يعني ناطق فرض ميكردند، گروه گروه به پاي صندوقهاي راي رفتند و به خاتمي راي دادند. پس از اعلام نتايج تصور بر آن بود كه تغييرات اساسي در اداره مملكت مطابق خواست مردم انجام خواهد شد. يا نوعي پيروزي بزرگ بر استبداد مذهبي حاكم.
سال 80: هر چند برخي تغييرات جزيي در اداره مملكت رخ داده و آزاديها بيشتر شده است ولي خاتمي بخشي از هواداران خود را به علت عدم تحقق وعده هايش از دست داده. راي زيادتر او نسبت به دوره قبل بخاطر نبود رقيب جدي است. اما هنوز بين مردم محبوبيت نسبي خود را دارد. اصلا تا اين زمان بحث تحريم انتخابات در قشر غالب جامعه مطرح نشده. بهر حال خاتمي با تمام بيم ها و اميدها چهار سال ديگر رييس جمهور است.
سال 82: روز بروز از محبوبيت آقاي رييس جمهور كاسته ميشود. بي تفاوتي او نسبت به سرنوشت زندانيان سياسي و دانشجويان زنداني، كساني كه صرفا به خاطر ابراز عقيده شان به حبس كشيده شده اند بر اين امر دامن ميزند. بسياري از او مايوس شده اند. برخي ديگر ظهور خاتمي و پديده دوم خرداد را فريبي براي ادامه بقاي رژيم دانستند. انتخابات شوراها نشان داد مردم ديگر فريب نخواهند خورد. اگرچه هنوز خيلي ها به گونه اي مهر او را در دل داشتند، با هزار توجيه و دليل كه شرايط نميگذارد، مخالفانش او را محدود كرده اند و غيره. اما اظهار نظر اخير او درباره نوبل شيرين عبادي تير خلاصي بود بر تمام باورها و اميدها. من در هر دو دوره به آقاي خاتمي راي دادم ولي تازه توانسته ام به خودم بقبولانم كه ژستها و وعده هاي خاتمي تنها حيله اي بوده براي جلوگيري از اضمحلال رژيم. سيد خود را به خواب زده است.
حال سوال اصلي اين است كه حكومت با دو انتخابات پيش رو چه ميكند. چند گزينه متصور است: چون عامه مردم راي نميدهند كانديداهاي مورد تاييد و حلقه بگوش در هر دو انتخابات با اكثريت نسبي راي مي آورند، كه چه از لحاظ وجهه بين اللملي و چه از لحاظ پتانسيل بالاي خطر انفجار و شورش داخلي به صلاح نيست. گزينه بعدي اين است كه حداقل در انتخابات دوم يعني رياست جمهوري دوباره با هر ترفندي مردم را به پاي صندوقها بكشانند. اين ترفند قاعدتا فردي تازه با ژستها و وعده هاي جديدتر و خوش آب و رنگ تر از خاتمي و تبليغ راجع به مخالفت او با وضع موجود و ازين دست خواهد بود. با شرايط موجود كه رژيم ناشيانه مسير هرگونه اصلاحات را به بن بست كشانده اينكه دوباره مردم به فردي كه از طرف شوراي نگهبان تاييد شده راي بدهند بعيد به نظر ميرسد. اصولا در جامعه اي كه از لحاظ رابطه مسالمت آميز بين مردم و حكومت به بن بست رسيده سه راه باقي ميماند: انقلاب و اصلاحات و اختناق. اصلاحات كه بشكل احمقانه اي با تنگ نظري حكام انحصارطلب با سوء استفاده از نام دين به پايان رسيده است. انقلاب هم با وجود شرايط فعلي و تا دندان مسلح بودن شاخه نظامي وفادار به حكومت(سپاه) دور از ذهن است. پس ميماند اختناق و حكومت نظامي و فرافكني كه با وضع موجود بزودي فرا خواهد رسيد.
بررسي توجيهات غير منطقي و سطحي سركوبگران مردم به نام دين باعث شده جوانان به سمتي بروند كه دين كم كم از بين مردم رخت بربندد. بزرگترين دشمنان دين در جامعه ما همين كساني هستند كه دين را اينگونه تبليغ ميكنند. آنان ايران امروز را وارث خون هزاران شهيد ميدانند و هر تفسير جديد از دين كه مطابق شرايط روز جامعه باشد را بر نميتابند. مگر آن شهيدان در بين ما زندگي نكرده اند. ميتوانيد نظر پدر و مادر و برادرانشان را بپرسيد.
ممكن است براي بيننده دور از ايران اين سوال پيش بيايد كه پس چگونه است كه مثلا وقتي آيت الله خامنه اي به مسافرتي مثل مسافرت اخير زنجان ميرود با اين گستردگي مورد استقبال قرار مي گيرد. پاسخ ساده است. اولين گروه مستقبلين كساني هستند كه پس انقلاب و با پنهان شده پشت نعش برادران خود از هيچ به همه چيز رسيده اند. مديران ادارات سفارش شده با ريش و يقه بسته و سپاهي ها و غيره. شما جاي آنها باشيد به استقبال ولي نعمت خود نميرويد. اين گروه توانايي بسياري در همراه آوردن گروههاي كوچكتر دارند. كارمندان خرده پا هم به لطف آينده مدير نظر دارند. گروههاي ديگر مدارس و پادگانهاي تعطيل شده جهت حضور در مراسم هستند. و در آخر عامه مردم كنجكاو براي ارضاي حس كنجكاوي خود هم كه شده سري ميزنند، در حاليكه اصلا رهبري را به رسميت نميشناسند.

بن بست امروز حاصل به انحراف كشيده شدن انقلاب مردم ايران است. تعفن فرزندان همين روحانيون و حاج آقاهاي جانماز آبكش در هيبت خرمهرگاني كه رگ اقتصاد مملكت را به كف دارند و خون مردم را ميمكند ديگر قابل تحمل نيست. گذشت روزگاري كه ملت آنان را نماينده خدا بر زمين ميدانستند. با اين تفاسير آينده بسيار تاريك خواهد بود مگر آنكه...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

باز هم اوريانا فالاچي(۳)
قسمت اول و دوم
۱- بالاخره تونستم متن مصاحبه فالاچي با آيت الله خميني رو بخونم. حتما بخونين. خصوصا آخراشو که امام کم آورده و ميخواد فالاچي رو از سرش وا کنه. حتي فالاچي روسريش رو هم در مياره و امام عزيز چيزي نداره که بگه.
۲- ماجراي يک اسير عراقي در کويت به قلم فالاچي
۳- از کتاب «زندگي، جنگ و ديگر هيچ»:
من جنگی را شناختم که در خلال آن خيلی زود فهميدم که در بهار کسی دوباره متولد نمی شود. و من به اين فکر می کردم که در آن طرف ديگر دنيا بحث و غوغا بر سر اين است که آيا صحيح است قلب آدم بيماری را که فقط ده دقيقه از زندگيش باقی مانده در آورد و بجای قلب بيمار ديگری گذاشت تا او شفا يابد؟ در حالی که اينجا هيچکس از خودش نمی پرسد که آيا صحيح است جان يکعده انسان جوان و پاک و سالم را بگيرند و؟.... و نفرت و خشم مرا در بر می گيرد، به زير پوستم می خزد و مغزم را سوراخ می کند و با خود قرار گذاشتم اين از هم گسيختگی دنيا را برای ديگران هم تعريف کنم و برای تو. برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم اين چنين از ته دل می خندم و چرا وقتی گريه می کنم اين چنين زياد می گريم. و چرا وقتی بايد خوشحال شوم، خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا اين اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند باعث مرگ صدها، هزارها و ميليونها موجود زنده و سالم می شوند. می دانی؟ زندگی خيلی بيشتر از لحظه ايست بين وقتی که به دنيا می آييم و وقتی که می ميريم.
زندگی..... در اين کره خاکی سه ميليارد انسان زندگی می کنند و هر کدام از آنها برداشت خاصی از زندگی دارند. تو ميدانی که برای يک هندی هندوستان که به دنيا می آيد و می ميرد و بدون آنکه متوجه شود و يک امريکايی که دوا را می سازد يا برای يک ويت کنگ که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل های مختلفی دارد و فرق می کند... زندگی.... زندگی يعنی چه؟ نمی دانم . ولی گاهی از خودم می پرسم آيا زندگی يک صحنه نيست که به دستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی بايد طولش را طی کنی و برای اين طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل امريکايی، شکل ويت کنگ ... و وقتی يکبار آن را طی کنی، ديگر کافی است تو زندگی کرده ای، از صحنه خارج می شوی و می ميری.
زندگی يک نوع محکوميت به مرگ است و درست بخاطر همين محکوميت به مرگ است که بايد آن را طی کنيم و بايد بدون قدمی به اشتباه ، و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم که اشتباه می کنيم يا فکر کنيم که ممکن است آن را بشکنيم، آن را طی کنيم. ما که انسان هستيم و نه فرشته و حيوان، ما که بشر هستيم. زندگی، چيزيست که بايد خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهيم. حتی اگر وقتی که پرش می کنيم بشکند، و اگر بشکند؟ ديگر به هيچ درد نمی خورد، به هيچ دردی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نامه ای به بت بزرگ که اين روزها دين که هيچ، باور ما را به سخره گرفته است
تو، سرنوشت محتوم من نيستی. عشق را باور ندارم که فريبی است برای جنون و شهوت و تو را نيز. روزی از دستت خواهم گريخت. خيالم را نيز از وجودت خواهم زدود. نخواهی توانست در حجره های روشن وجودم سهمی بيابی. هرگز در مقابل تو زانو نخواهم زد. شعبده ات به سامری ميماند. من برادرخوانده موسی و مريد محمد و فرزند زرتشت ام. تازيانه ات را تاب خواهم آورد. پيش ازين بر دلهای پدران و برادرانم حکم ميرانديد و امروز از سلطنت بر کالبدهای من و هم نفسانم عاجز. ديگر تو را نه به خدايی، که ساکن خاموش بتخانه هم نمی دانم. ارزش شکستن هم نداری. با تو کاری ندارم. روزی به سراغ بتگر خواهم رفت. چقدر در آن جايگاه آسمانی حقير به نظر مي آيی. تو در خيال خدايی خود به خواب رفته ای. لحظه ای به خودت نگاه کن و خودت، خودت را بشکن.

*************
اکثر وبلاگ نويسانی که من فقط در دنيای مجازی ميشناسم در مراسم استقبال از خانم عبادی حضور داشته اند. کاش هماهنگی ای صورت ميگرفت تا لااقل همديگر را ببنند. هر چند در آن ازدحام دوست داشتنی همه آشنا بودند.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بانوي صلح
ديشب براي استقبال از شيرين عبادي به همراه تعدادي از دوستان به سمت فرودگاه مهرآباد حركت كرديم. اصلا فكر نميكردم اين همه جمعيت آنجا باشد. از ميدان آزادي ازدحام به قدري بود كه تقريبا ماشينها حركتي نداشتند و همه پياده به سمت فرودگاه ميرفتند. از سه راه جاده مخصوص به سمت فرودگاه رو هم كه نيروي انتظامي رسما بسته بود. همه جور آدم ديده ميشد، از پيرمرد كراوواتي هفتاد ساله تا زن چادري و اكثرا دختر و پسر هاي جوان. به جرات مي توانم بگويم از جالب ترين و خاطره انگيز ترين شبهاي زندگيم بود. يك جنبش واقعا خودجوش مردمي در يك فضاي شاد و دوستانه و صميمي. اصلا قابل مقايسه با استقبال مثلا مردم فلان شهر از مقاماتي مانند رهبري و رييس جمهوري نبود. چون تمام مردم با اشتياق فراوان از هر گوشه تهران و شايد كل ايران(مثلا دانشجويان دانشگاه بابل كه گروه نسبتا بزرگي بودند) در آن ساعت شب آمده بودند. مردم را بجاي ترمينال دو به ترمينال ورودي حجاج منتقل كردند. حدود بيست هزار نفر و شايد بيشتر در محوطه ازدحام كرده بودند. آنچه بگوش ميرسيد سرود هاي ”اي ايران“ و ”يار دبستاني“ و شعارهايي نظير:
بانوي صلح جهان ،خوش آمدي به ايران
پيام عبادي، صلح ، اميد، آزادي
درود بر عبادي ، سلام بر آزادي
آزادي انديشه با خاتمي نميشه
خاتمي ، خاتمي ، خجالت ، خجالت
اين است صداي ملت، بس كن تو اين خيانت
خاتمي خاتمي، راي ما رو پس بده
سيماي لاريجاني، كجايي، كجايي
نفرت هر ايراني، سيماي لاريجاني
پوينده، مختاري، راهت ادامه دارد
اتحاد، اتحاد، جنبش بيست خرداد
سكوت هر مرد و زن، خيانت است به ميهن
مرتضوي، مرتضوي. قاتل زهرا كاظمي
پرونده كاظمي ، افشا بايد گردد
اتحاد ، اتحاد، امروز فقط اتحاد
Ebadi
و بعضي گروهها هم با شعارهاي مخصوص خود كه بر سر دست گرفته بودند. مثل “صلح را بايد از كودكي آموخت”، “اسلام هرگز در تضاد با حقوق بشر نيست”، “استقلال شيرين است، آزادي شيرين است، صلح شيرين است، عبادي شيرين است” و بسياري شعارهاي ديگر. كافي بلاگيها هم با پلاكاردي كه مقدم منادي صلح را تبريك گفته بود آمده بودند. همچنين اهالي پندار و آينه هم پلاكاردي در دست داشتند كه بر آن نوشته شده بود: Peace will bloom تجمع بسيار شاد و پر روحيه اي بود. مدام صداي دست و سوت بگوش ميرسيد و حتي بعضي ها در گروههاي كوچك ميرقصيدند. يك گوشه چند جوان بظاهر بسيجي پارچه و پلاكارهايي در دست داشتند با اين مضمون:“اعطاي جايزه اي كه تا كنون به جيمي كارتر، انور سادات، اسحاق رابين و امثالهم داده شده چيزي جز ننگ نيست”و “اگر ديدي دشمن براي تو كف ميزند، بدان كه به دروازه خودي گل زده اي، توبه كن” كه با هوي حضار و شعار “توپ ، تانك ، بسيجي ديگر اثر ندارد” همراه شد. پس از مدتي انتظار بالاخره عبادي به همراه فريبرز رييس دانا بالاي سكوي كوچكي در پشت نرده ها رفت و با يك بلندگوي دستي (از اونايي كه مخصوص فروشندگان دوره گرد است!!) دو سه جمله صحبت كرد. شرايط طوري بود كه من كه دو متر بيشتر با عبادي فاصله نداشتم بزور ميشنيدم و تقريبا اكثريت جمعيت هيچي نشنيدن. عبادي پس از تشكر گفت: “اين جايزه متعلق به من نيست، متعلق به تمام ملت ايران است. اعطاي اين جايزه يعني اينكه دنيا پيام صلح و دموكراسي شما مردم را شنيده است. امشب به علت ازدحام غير منتظره جمعيت عذر مرا بپذيريد. از فردا مثل سابق در خدمت شما ملت بزرگ خواهم بود.” همين. در مسير برگشت هم مردم كه پياده به سمت ميدان آزادي ميرفتند در فضايي كاملا دوستانه و شاد به دست زدن و شعر خواني مشغول بودند. چند جا مسافران خارجي اي كه بين جمعيت گير افتاده بودند و با چشمان گرد شده تماشا ميكردند هم به چشم ميخورد. با يك زن و شوهر انگليسي كه صحبت كرديم ميگفتند:“هنوز وارد ايران نشده شوكه شديم، فكر ميكرديم اينجا هم مثل افغانستان زنها با روبنده و فقط هنگام روز بيرون ميايند، واقعا ديدن اين مراسم غير منتظره بود”. جلوي جمعيت دو دختر بودند كه نوبتي دف ميزند و مردم به همراه آنها دست. تا به جاده مخصوص نرسيده بوديم هيچ برخوردي از جانب نيروي انتظامي نديدم. به محض ورود به جاده مخصوص يك سرباز با باتوم دف دخترك را بگوشه اي پرتاب كرد و موجب اندكي اغتشاش شد. بلافاصله ارشدش او را به سمت ديگر اتوبان برد. اما من مدتي او را تعقيب كردم تا بفهمم راجع به شاهكارش چه نظري دارد. ميگفت: (با خنده) “يعني چه، مگه عروسي ننتونه؟” روي لباسش نوشته شده بود : - مهدي پزشكي- پليس حفاظت از شخصيتها. با نزديك شدن جمعيت به ميدان آزادي تازه برخورد اصلي نيروي انتظامي آغاز شد. حدود 2000 نفر كه از نيروهاي ويژه تيپ امام خميني بودند با انواع امكانات پليس ضد شورش منتظر جمعيت بودند. بهيچ وجه اجازه داده نشد كسي وارد ميدان و يا حتي خيابانهاي اصلي شود و بدين ترتيب مراسم تمام شد. نكته مهم اين اتفاق اين بود كه يك مراسم كاملا ايراني و بعد اسلامي بود. ببينيد ما اول ايراني هستيم. بعد مسلمان يا مسيحي يا زرتشتي و يا هر دين ديگر. اسلام ، عزيزترين دين خدا هست اما بايد آنقدر جامع و كامل باشد كه با ورود به هر جامعه اي با حفظ تمام اصولش با فرهنگ آن جامعه منطبق شود. اگر بخواهد به استحاله مردم و فرهنگشان بپردازد به عنوان يك پديده تجاوزگر از سوي مردم طرد خواهد شد. اميدوارم اين هشدار براي مسولان كافي باشد تا صداي ملت را بهتر بفهمند. تا اسلام را به معناي واقعي آن داشته باشيم.

صلح (هوشنگ ابتهاج)
جنبش گهواره،
نغمه لالايي،
ريزش چشمه شير
به لب غنچه تر،
پرپر پروانه،
جيك جيك گنجشك،
تابش چشم شناخت،
تپش خواهش گنگ،
نگه شوق و شكيب،
بوسه عشق و شتاب،
خنده دلكش گلهاي سفيد
به سر زلف عروس

جنبش گهواره
نغمه لالايي...
**********
برای لينک گويا: شعار پندار بود Peace will bloom . و علامت تعجب بين سخنان خانم عبادی زيادی است. ضمنا ارسلان نه اردلان.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شيرين عبادی و نوبل
اصلا تعجبی نداره که تلويزيون حکومتی ايران از اين جايزه استقبال نکنه. ما تو جامعه ای زندگی می کنيم که 90 درصد مردمش با حکومتشون مخالفند. علنا تو تاکسی و اتوبوس و محافل عمومی تر فحش ميدن. خوب معلومه که اگه يه چيزی از درون توده ملت و مطابق خواسته های اونا سر بيرون بياره از طرف حکومتی که به اسم خدا و دين پايه های سلطنتشو محکم ميکنه و به تنها چيزی که فکر نميکنه همون مردمه، طرد ميشه. اصلا اتفاق تازه ای نيست. مطمئن باشيد همونايی که ميگن اگه قرار بود به ايرانی جايزه بدن چرا به خاتمی ندادن و خاتمی مخترع گفتگوی تمدنها و ازين چيزا، اگه الان جايزه به خاتمی داده شده بود هم باز يه جور ديگه نيش خودشونو ميزدن. روزنامه های وابسته به اين جريان هم خبرشون جالب بود: کيهان نوشته چون پاپ با همجنسبازی و رابطه نامشروع مخالف بود جايزه رو دادن به خانم عبادی. جمهوری اسلامی هم که اصلا شيرين عبادی رو با مهرانگيز کار عوضی گرفته بود. باز جای شکرش باقيه که با پروين اعتصامی اشتباهی نگرفتن. من نميدونم چه جوری روشون ميشه اين چيزا رو بگن. جالب تر اينجاست که اگه بگن همين فردا بريزين تو خيابون مثلا در اعتراض به صلح و نوبل کودک و زن و حمايت از مظلوميت آقا و بر و بچ، سه سوت دوميليون نفر ميريزن تو خيابون. ما نفهميديم بالاخره اينجا کی يه کيه؟
--------------------
سه شنبه ساعت 9 شيرين عبادی ميرسه مهرآباد. يه استقبال باشکوه ميتونه باعث بشه خيليا از حسادت بترکن. البته اگه به جرم نپوشيدن روسری تو مراسم نوبل يا اصلا به جرم بردن نوبل به محض ورود به کشور بازداشت نشه!!
--------------------
يه قصه يادم اومد که بی ربط به ماجرا نيست. يه زمانی انگليسيا ميخواستند بفهمن چه جوری ميتونن بهتر تو کشورای خاورميانه جاشونو باز کنن. يه کار تحقيقی کردن به اين ترتيب که ده تا عرب و ده تا ترک و ده تا ايرانی رو انداختن تو زندون و آنقدر گرسنه نگهشون داشتن که داشتن ميمردن. بعد همه رو آوردن و بهشون غذا دادن. عربها همين که سير شدن رفتن يه گوشه خوابيدن. خوب نتيجه گرفتن عربها بايد هميشه سير باشن. ترکها وقتی سير شدن شروع کردن تو سرو کله همديگه زدن و دو سه تاشونم اومدن پاچه خوری انگليسيا. نتيجه بر اين شد که اينها هم سير باشن بهتره. اما ايرانيها همین که سير شدن شروع کردن به تهديد و اعتراض که پدرتونو در مياريم، ميکشيمتون، شما غلط کردين ما رو گرسنه نگه داشتيد. ديدن نخير، بايد اينا رو گرسنه نگهداشت تا بشه بهشون حکومت کرد. همون کاری که حکام به ظاهر مسلمان ما الان ميکنن.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نفس عميق
كاش اينقدر تعريف فيلم را از دوستان و آشنايان نمي شنيدم و بدون پيش داوري آن را مي ديدم. آنقدر سطح توقعم بالا رفته بود كه با ديدن آن برآورده نشد. از فیلم داستان مشخص قابل بيانی در نمی آيد، چيزی شببِه زندگی از نوع تلخ اغراق شده اش، همان تعبيری که شورای اکران را برای دادن مجوز پخش فيلم دچار ترديد کرده بود. فيلم با تيتراژ بدون موسيقی و پس از آن کشف يک جسد از درون آبهای سد کرج آغاز می شود. جسدی که لباس کاموايي آبی رنگ بر تن دارد و همین لباس در چند جای ديگر کليد حل گره های فيلم ميشود. و جسد ديگری که فقط گفته ميشود موهای بلندی دارد. و پس از آن کامران با موهای بلندش درون استخر ديده می شود درحاليکه هيچ لباسی به تن ندارد و داستان ازينجا آغاز ميشود. گويا هدف، بيان مشکلات يک جوان ايرانی است درون جامعه امروز ايران. افسردگی ، بی پناهی، محکوم بودن به پوچی، شرايطی که برای خارج کردن جوان از مسير اصلی زندگی بسيار مساعد است و ازين قبيل. کامران به شدت افسرده و نگران است و گويی بيماري ای دارد که تا آخر مشخص نمیشود چيست يا اصلا چه بر سر کامران مي آيد. کامران نه ميخوابد، نه چيزی ميخورد، به شدت سيگار ميکشد و عليرغم آرامش ظاهری چهره اش، اضطراب را به تماشاگر منتقل ميکند، خصوصا با آن تلفن زدنهايي که هيچگاه به صحبت کردن نمی انجامد. منصور اما اوضاع بهتری دارد بطوريکه با ورود تصاذفی يک دختر شلوغ و به ظاهر شاد به نام آيدا به زندگيش کمی به خود مي آيد و به سر و وضعش ميرسد. منصور و کامران ظاهرا هر دو دانشجو هستند که براحتی از آن دل ميکنند و برخلاف جريان دانشگاه پرست موجود در جامعه ما به خيابانها پناه مي برند. کامران از يک خانواده مرفه است و منصور در نقطه مقابل او در يک خانه قديمی شبيه مسافرخانه به همراه مادر مريضش زندگی ميکند. شايد کسی خرده بگيرد که چرا هدف کلی فيلم و کليت مساله مطرح شده را رها کرده ای و به چنين نکات بی اهميتی اشاره ميکنی. بايد بگويم که اگر جزييات يک ماجرا و روند منطقی سکانسها درست چيده نشده باشد روح کلی ماجرا هم مطمئنا خدشه دار خواهد شد. البته نميخواهم چنين نسبتی به نفس عميق بدهم. به نظر من ابهام از ويژگيهای يک فيلم خوب است. اما نه آنقدر که جريان کلی از ذهن بيننده که هيچ، از دست سازنده هم بگريزد. داستان ظاهرا با سقوط آيدا و منصور به داخل آبهای سد کرج و عبور يک دختر و پسر ديگر از محل حادثه که هرگز ديده نميشوند و پسر صدايي گرفته و بی رمق شبیه منصور دارد به پايان ميرسد. با تاکيد بر اين نکته که زندگی همچنان ادامه دارد، با تمام خوب و بدش. در اين صحنه پرويز شهبازی هم لحظه ای در صحنه حاضر ميشود و نگاهی به دو جوان می اندازد. شايد نگاهی که منجر به نفس عميق شده باشد. شايد هم نوعی امضا.

من شخصا از جريان کلی داستان و برخی اشاره های آن به شدت لذت بردم، اما بد نيست نکاتی که به ذهنم ميرسه رو بگم. اولا فکر ميکنيد چقدر از جوانهای ما - حالا دانشجو يا غير دانشجو - دچار اين نوع مشکل هستند. البته افسردگی و عدم اميد به آينده در جوانان رايج هست ولی به ندرت بدين شکل بروز ميکند. جوانان ما بيشتر دنبال خوشگذرانی و بی تفاوتی نسبت به ماوقع هستند. بهترين نشانه آن فروش بيشتر فيلمی چون توکيو بدون توقف از همين نفس عميق است. اما اگر بتوان هدفی چون توجه دادن مسئولان به مشکلات جوانان را برای آن متصور شد بايد بگويم که سطح تفکر مسئولان عزيز ما به اين چيزا قد نميده. مطمئن باشيد. يک نمونه عرض ميکنم خدمتتون: در جريان انتخابات سال 80 رياست جمهوری هفت هشت تا از کانديداها اومدن دانشگاه ما و سخنرانی و پرسش و پاسخ داشتن. يکيشون به اسم آقای غفوری فرد در جواب دانشجويي که پرسيده بود «شما اگر رييس جمهور شويد برای جلوگيری از فرار مغزها چه ميکنيد» پاسخ داد«خوب بهشون پول ميديم تا نرن». واقعا با اين طرز فکرها که همه چيزو تو پول ميبينه اگه صد تا ازين فيلما هم ساخته بشه دردی دوا نميشه.
نکته جالب ديگه نگاه کاملا مثبت فيلم به ماموران انتظامی و کلا حراستی مملکت بود. چه اونجايي که اون افسر گير داده بود اينجا انگليسه، چه نگهبان خوابگاه و چه اون ماموری که با توضيحات نگهبان که اين پسر خالشه و با اين توجيه که اينا همشون با همن گذاشت و رفت. خيلی خوبه که واقعا همه مامورا اينجوری باشند.
نمی دونم چرا اين شعر حافظ يادم اومد. همين جوری:
لعلی از کان مروت بر نيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد
گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد
(زياد دنبال ربطش نگرديد، اينم بگم که خيلی چيزای ديگه ميخواستم در مورد اين فيلم بنويسم که چون فارسی تايپ کردنم سرطانه، از خيرش گذشتم.)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نگفته بودم وديدم كه نان دهان را بست

غرور پرواز درهاي آسمان را بست

نگفته بودم وسيمرغ ها شغاد شدند

برادران سر تقسيم حق زياد شدند

ملخ چكيد اگر از آسمان شما كرديد

فرو نشست گر آتشفشان شما كرديد

فرشته بوديد؛ آنگونه اي كه شيطان بود

و مرد خاصه در آنجا كه خوردن آسان بود

برادري به زبان بود ما ندانستيم

فقط به خاطر نان بود ما ندانستيم
(ادامه)
اشعار از محمد کاظم کاظمی و رضا موسوی

لينك ثابت و نظرات  ]


 

من بي باده ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم
*******
هر يک چندي يکي برآيد که منم
با نعمت و با سيم و زر آيد که منم
چون کارک او نظام گيرد روزي
ناگه اجل از کمين برآيد که منم
*******
جمعي متفکرند اندر ره دين
جمعي به گمان فتاده در راه يقين
ميترسم ازآنکه بانگ آيد روزي
کاي بيخبران راه نه آنست و نه اين
(همگي از خيام)
----------------------------
ارسلان، ارسلان، اين اسم چه تصوري از من تو ذهنتون ايجاد ميکنه. يکشنبه قبل يکي از دوستاي وبلاگي رو براي اولين بار ديدم. بعد از اينکه کلي به تصوري که از من داشت خنديد، گفت فکر ميکردم تو يه آدم ۱۲۰ کيلويي سبيلو و ازين چيزا هستي. براي اينکه بعدا مشکلي پيش نياد همين الان بگم من عليرغم قد بلندي که دارم رکورد ورنم ۶۲ کيلو بوده. تازه اصلا هم از بدنسازي و اين چيزا خوشم نمياد.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره