1 - شب باشه، بارونم بياد شر و شر. اون وقت با چند نفر ديوونه تر از خودت بزني تو خيابون دو سه ساعت. تا ته صدات داد بزني و بخوني و هي سيگار بكشي. واسه مردمي كه با تعجب نگات ميكنن شكلك دربياري. مردمي كه الان همشون ابله به نظر ميان. برسي به يه پارك و رو يه تاب خيس بشيني و نفهمي كه ميخندي يا گريه ميكني... نميدوني چه حالي داره.
2 - احمقانه ترين اختراع بشر به نظر من چتره. حيف بارون به اين باحالي نيست، الاغ جون!
3 - روبرت دنيرو يه جايي تو "راننده تاكسي" ميگه: وقتي بارون مياد كثافتاي شهر تازه خودشونو نشون ميدن. راست گفته بنده خدا. برعكس كوير و بوي تن خاك...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

زمانه ما
زمانه عوض شده است. ديگر هابيلی وجود ندارد. همه قابيلانی هستند که پشت جنازه ی برادرانشان پنهان شده اند و با هم ميجنگند. دم مسيحای زمانه ما مرده را که زنده نميکند هيچ، زندگان را نيز از زندگی اندوهگين تر ميسازد. قوم موسی بدنبال مشتی زر از سر وکول هم بالا ميروند و فرعونيان سالهاست که از نيل گذشته اند. آری، زمانه ما عوض شده است. نوح کشتی خود را به درهم و ديناری ميفروشد. کشتی ای که با اولين طوفان غرق خواهد شد و پيروان پيامبر خاتم تنها چيزی که از او و فرزندانش آموخته اند اشک ريختن بر جنازه های آنان است. خواستم از جنس اينان نباشم. دهان باز کردم که بگويم «اناالحق». سايه داری را پشت سر خود حس کردم و ساکت شدم. نشستم ، اما اشک نريختم. شايد روزی دوباره زمانه عوض شود.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چو خواندي بر كف دست بني آدم خط رنج و خط غم را
چو ديدي بر سراسر طاق گيتي نقش درهم را
به دلداري صلا دادي
اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم بسازيم و بنيادش براندازيم
بيا اي پير روشن بين
دمي بر چشم من بنشين
نگه كن تركتاز لشگر غم را
به خون غلتيدن ساقي
به خاك افتادن عشاق عالم را
به فرش گل جهان مي خواستي در بزم و پايكوبي
فلك را سقف بشكستن
ستاره ز آسمان روبي
رسنهاي زمان را تار بگسستن
به طومار زمانه طرح نو بستن
دگر بنگر سيه پوشان
پريشانان مي از خون دل نوشان
شكسته پر و بالان قفس اين دورپروازان غمگين بين
فتاده پهلوانان را دگرخواهان اين نظم بدآيين بين
ببين اين برگريزان وفا وين فصل ماتم را
ببين بر دامن گل خون شبنم را
اگر مرد خراباتي
جهان خونين خرابات است
چه مي پرسي ز ميخانه زمين غمخانه خوف و خرابات است
شرابي نيست شمعي نيست جمعي نيست
درين خمخانه مرگ سنگدل ساقي است
نه ياري نيست
رفيق غمگساري نيست
از اين باغ و از اين بستان
بسي تابوت گل با كاروان رفته ست
پريشان خاطري مانده ست و يار مهربان رفته ست
بيا چشمي به سوگ رفتگان تر كن
بيا از برگ سوزان شقايق باز هم برگي به دفتر كن
غزل نبود اگر آينه دار ز عشق و زيبايي
غزل چون خانه هاي ما سياه است و پر از آه است و درد ناشكيبايي
خوشا شعر تو شور و شيدايي
خوشا شعري كه در نوآفريني مردمي مي خواهد عالم را و آدم را
بيا حافظ تو اي باقي
به رحمت شو مرا ساقي
كه تنها مانده اي از بي شمار عاشقانم من
رسول مردگان نابهنگام جهان من
به دلداري فرود آ از فراز شب
به غربتگاه من با من بساز امشب
از آن باده
كه تا برگيري از جان هول رستاخيز گهگاهي مي آشامي
بده جامي كه يك ره بشكنم غم را و آنگه دركشم دم را
(سياوش کسرايي)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شوخي
بدنبال يک شوخي قديمي دوست عزيزم علي چند روز قبل مرا به نوشته اي از سر تفنن در حضور جمع ميهمان کرد. من هم از سر تفنن صفحه اي را به او هديه ميکنم. ( حال کردين ادبياتو.) ذکر اين نکته ضروري است که هدف فقط تفريح است و همينجا از کساني که احتمالا ناراحت بشن معذرت ميخوام. از دوست عزيزم حامد هم که اون صفحه رو برام ساخته ممنونم.
شب باراني يا شورت باراني: مساله اينست.
جهت پيشگيري عرض کنم که يه هفته اي ميشه من جايي نظر ندادم و اگه موردي هست ، از يه جاي ديگه اس.(تريپ هودري)

لينك ثابت و نظرات  ]

دانشگاه ما
پسرک سعی ميکند از لای جمعيت و از نزديک به صحنه ای که بعدا ميتواند با شوق و ذوق برای دوستانش تعريف کند نگاهی بياندازد. ديدن رهبر برای پسرک يک روياست، زيرا مهمترين آدمی را که تا امروز ديده پدرش است. پدری که مجبورش کرده ترک تحصيل کند و سرکار برود تا خرج خانه تامين شود. جمعيت هل ميدهد. پسرک کنترل خود را از دست ميدهد و تا بخود مي آيد ميفهمد يکی از کفشهايش را گم کرده است.
رهبر فرزانه از گرانی های اخير انتقاد ميکند و خواستار لغو مجوزهای غيرقانونی ميشود. جلسه شورای عالی قضايي تشکيل ميشود و رييس محترم قوه قضاييه گرانی های غيرقانونی را قابل پيگرد ميداند. رييس جمهور محترم اعلام ميکند که از اول با گراني های اخير مخالف بوده است. وزير محترم ميگويد بالا بودن قيمت خدمات هرگز در سياستهای وزارتخانه محترم نبوده. سخنگوی محترم شورای نگهبان از لغو مجوز های غيرقانونی خبر ميدهد. رييس محترم مجلس خواستار مراعات حال مستضعفان در حين افزايش قيمتها ميشود. حتی سخنگوی محترم وزارت امور خارجه هم گرانی های اخير را تکذيب و در صورت وجود محکوم ميکند. رييس محترم سازمان مديريت و برنامه ريزی در تابلوترين اظهار نظر از بازگشت قيمتها به حالت قبلی خبر ميدهد. ائمه جمعه سراسر کشور افزايش قيمتها را توطئه آمريکا و در جهت ناراضی کردن مردم ميدانند و ... . چند هفته بعد از محکوميت شديد افزايش قيمتها در سال نهضت خدمات رسانی به مردم، پسرک هنوز با دمپايي سرکار ميرود و بدتر از آن هنوز نتوانسته خاطراتش از آن روز را برای دوستانش تعريف کند. چون پدرش آنقدر کتکش زده بود که فهميده بود همچنان هم، مهم ترين آدم در زندگی او پدرش است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بابا يکي بياد ماژيکو از دست اين بگيره، انگار داداششو با دفتر نقاشي عوضي گرفته!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
---------
همه شب قدر ميرند دعا ميخونن، قرآن سر ميذارن يا اصولا هيچکار نميکنن. من اما، نشستم يه گوشه کاغذ سياه ميکنم. خوب اينم يه جورشه.
---------
شب از نيمه گذشته است، چشمهايم اما باز باز. نه با جنس شب کاری دارم و نه عقب و جلوی تاريخ در ظهور و بروز اين شب اثری دارد. مگر ميشود شب يگانه سال را نشناخت، فارغ از تاريخ و درس و گفتار. خودم را نميگويم که مرا نه آنچنان همتی هست که چنين مدعايی داشته باشم. اما حس ديگری است که درون وجودم ميجوشد. همان که هيچگاه دروغ نميگويد، همان که مرا خموش ميدارد و خود در فغان و در غوغاست. من در دل شب تو را ميجويم. ميدانم که به ظاهرم کاری نداری. ميدانم که آفتاب در دل شب نهانست و روی تو در....، هيهات که نتوانم ديدن. سخت آسان است تو را ديدن و چقدر بدبختند آنان که تو را ندارند. نه، نميتوانم باور کنم کسی بی تو باشد. توی عزيزم، تو، تو، تو
ای پروردگار ملائک و روح، ميدانم، خوب مي شنوم ذره ذره کائنات همراه من نجوا ميکنند. آه چه پرشکوه است اين شب، صدای نفس ملائک بوضوح قابل شنيدن است چه رسد به تسبيحشان.
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان / قال و مقال عالمی ميکشم از برای تو
اما شبِ عزيز نزول وحی، شبی که برتر از هزار سال است، گل ماه مبارک، هر چند مرتفع تر از ديگر شبان سال است اما آنچه از پستی نيز به تو خواهد رسيد نياز به توست، يک ذره نياز. اگر آن راز يگانه را در وجودم ننهاده بودی مطمئنا اگر هر شب سال نيز قدر بود، قدر نميدانستم. عزيزم، از درس و کتاب و نماز و روزه و عرفان و عشق بی توکل، به تو پناه مي برم. من تک مسافر اين کشتی ام. مقصد سفر من با بقيه متفاوت است. نه زاهدم، نه عارف و نه حتی مومن. از زهد و عرفان به تو پناه مي برم. ازين مَردم که عبادت را در تکرار جسته اند، خسته ام. عبادت من همان حس ناب است، همان لحظه حضور، همان از خود بيخودی آشنا.
ببين، در دياری که نام تو بر پيشانی آن ميدرخشد همه در داغ تعصب ميسوزند. نه عبادت، نه نشانی از تو. وقتی ذاکرين با نام تو بر بلندای منبر عقده های قدرت طلبی خويشتن را وامي نهند، وقتی نمازگزارانت (خدايشان رحمت کند و نيز خدای من مرا) بجای نماز که پل آسمان است بر خاکستر تکرار دروغين گذشته لگد ميزنند، وقتی نزديکانم، دوستانِ به زعمِ خويش با تو آشنايم، چنان از تو دورند که گمان ميکنم چون دوران باستان خدای من با خدای آنان متفاوت است، چگونه خشنود نباشم که تو دوستدار منی. توقع بيجايي نيست، ميدانم که هستی: هيچ عاشق خود نباشد وصل جو / که نه معشوقش بود جويای او
چه لذت بخش است خدايا، من تو را مينگرم و تو مرا. حتی در لحظات غوطه وری در هوس و همين زمين خاک نهاد. چه آنان هم جزيي از من هستند، منِ عاشق تو. جهنم را وعده داده ای به آنان که خود را به نديدن زده اند. شکر که بهشتی ام. با منِ شخصی خودم کاری ندارم، اما اگر اين من به بهشت نرود پس چه کسی را لياقت بهشت است. اَم کَيفَ اَسکُنُ فِی النار وَ رَجايي عَفوُک
نمي دانم چه آتشی ست اينکه امشب در من گرفته. اما عشق من به تو ازلی است و تا ابد خواهد بود.
همه عمر برندارم سر ازين خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را / وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدّ اِن شَمَمتَ رُفاتی

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اسب سياه زار پولات گم شده است. پس از سالی اسب يافت شد در حاليکه در گودالی سرتا پايش از ماسه های سيل آورد پوشانده و تاک بر استخوانهايش کشيده. چنان که از روبرو ديگر اسب نبود، گويي تاکست پيچيده به بالای خود. با آنکه با آن خيزش ببروار سر تا پای اسب را پوشيده بود باز بی شک نمی شد گفت که ببراست، تاک بود پيچيده به بالای خود.
**********

داستان از زبان يک راوی مشخص بيان نمی شود. شايد بيشتر ماجرا را از زبان شاتو و آتو ميشنويم، اما بسياری موارد نيز وجود دارد که راوی مجهول است و يا نمي فهميم که کداميک از شخصيتهايي است که ميشناسيم. کل ماجرا توهمی است بين واقعا بودن يا خيالِ بودن. بدين معنا که گاه مي بينيم حتی خود راوی کسی است که سالهاست مرده و يا در يک جريان گذرا بدون اينکه خواننده بفهمد راوی عوض ميشود و ناگهان با يک جمله خواننده را غافلگير ميکند. شخصيتها بهيچ وجه وابسته به حضور فيزيکی خود نمی باشند و بيشتر در مخيله ديگران - که هيچکدام از هم مستقل نيستند - حضور دارند. شخصيتهای متفاوتی که در دو يا سه نسل متناوبا به هم تبديل ميشوند. مثلا نام معشوق تمام مردان ريگستانی و حتی تمام زنان زارپولات گل افروز است. مدتی طول ميکشد تا بفهمی اين ذات داستان است که توی خواننده نمی توانی تفاوت ميان شخصيتها را دريابی. هر شخصيت گستره ای دارد به وسعت دو بار سه هفت سال، بيست و يک سال. حتی مکانها هم با آنکه هويت دارند ولی واقعی نيستند. نويسنده کوه بيرمی را که زادگاه خود اوست دستمايه قرار ميدهد و سرزمينی ميسازد موهومی در جنوب کشور با آداب خاص خود. باورهايي نظير آنجا که آتو ميگويد:ريگهايي از دم خانه مرگ زده ای برمي داشت، می آورد جلو خانه زارپولات ميريخت تا مرگ راه خانه شان را ياد نگيرد. يا آنجا که ميگويد: نان خوردن در جايي که خوابيده اند کار ناپاکی است. يا جايي ديگر ميخوانيم: کسيکه بچه اش را گم کرده اگر هفت جامه کهنه بدزدد، بچه اش پيدا ميشود. یا: گفتم کاری ندارد. دو تا سنگ بردار چشم شيطان را ببند، تف بزن به يکي ش يک سنگ ديگر بذار روش، هر چه گم کرده ای خودش پيدا ميشود. و بسياری باورهای ديگر. ريگستان هر چند وجود خارجی ندارد اما تنها پديده ی مستقل داستان است که زوال نسلی که ساکن او شده اند را به مرور می بيند. بيان ماجرا سرشار از نشانه هاست و تاثيرشان بر ماجراها و شخصيتهای تکثير شونده. اسب سياه، تاک، ماله شکسته ی استاد غنی آبادی و ساير نشانه ها به زيبايي در متن قصه گنجانده شده اند. صفدری برای روايت داستان، سخت ترين ادبيات موجود را برگزيده است. حتی شکل ظاهری نثر هم دارای دشواريهای ويژه ای است. افعالی داريم نظير: می نرماگردانيد، می پريشادويد، سوختادويدند، می نرماپوشانيد، می خرناشيهيد و يا مزيدن دانه قندی ترش. اما از دشواريهای نگارشی که بگذريم و به مفهوم برسيم نيز نوعی ابهام خصوصا در 120 صفحه اول بچشم ميخورد که شايد لازمه ی بيان مفهوم مورد نظر نويسنده باشد. تازه بعد از اين صفحات که با ماجراها و نثر ويژه آن خو ميگيری دوست داری زودتر کتاب را تمام کنی تا آن 120 صفحه را دوباره بخوانی. داستان روايت دلگريختگانی است که پيشتر در داستانی به همين نام در مجموعه تيله آبی صفدری با آنها آشنا شده بوديم. برای توصيف فضای داستان برای کسانی که آن را نخوانده اند پاره ای از شهرهای نامرئی ايتالو کالوينو را باز ميگويم: « اگر جهنمی در کار باشد، همان است که از هم اکنون اينجاست، جهنمی که همه روزه در آن ساکنيم، و با کنار هم بودنمان آن را شکل ميدهيم. برای آسودن از رنج آن دو طريق هست: راه اول برای بسياری آدمها ساده است و عبارتست از قبول آن شرايط و جزيي از آن شدن، تا جايي که ديگر وجودش حس نشود.» بدون نياز به دانستن راه دوم همين است که در داستان ميبينيم. يا به روايت داستان: «همين بود، همه اش همين بود.»

لينك ثابت و نظرات  ]


 

من شاعر نيستم. اينا رو به عنوان طرح يا قطعه يا هر چی ديگه که دوست داريد، حساب کنيد.
-------------
خفتن يعنی مرگ(1)

از خانه با دست تهی
با سينه ای سرشار از اميد و ايمان
هر صبح بيرون ميرود مرد.

تا پاره ای از روز
چون هر روز و ديروز
از دست او- مانند مرواريدهای حوض مسجد
از بين انگشتان بابا- می گريزد
نيک درمي يابد از گردونه ايام
هيچش آيد سهم
چون هر روز.

ليکن آن روز
آفتاب داغ مردادی
در پناه شرم مرد از لحظه برگشت
گوييا سازی دگر ميزد
ساده، اما بوی مرگ اندود
سفره ی رنگين آن شب را بها سنگين تر از سر بود.

قيمت هر قرص نان، تکه ای ايمان
پيکر ايمان مرد از جور نان زخمی،
زخم باور خيره و کاری.

پس بجای شکر يا لبخند
در پس هر لقمه نفرينی
به بخت بی طلوع خود
به گردون و فلک ميکرد.
تنش داغ از لهيبی داغتر زآتش
خدا را شاهد عفريتگان خفته در تقدير خود ميکرد.

حقيقت داشت، آری
يکنفر ديگر به جمع خفتگان پيوست.
*****


خفتن يعنی مرگ(2)
کوچه ای آنسوتر
زاهدی نيک نهاد
وز پگه تا بيگاه
بی هراس از فردا
بی غم نان و معاش
ذکر حق بر لب داشت
گر جز اينش کار ديگر بود در روزی
موعظت بر مردم
پند و اندرز و نصيحت
چون خدا بر بنده.

خفتگان را با من
به شمارش ياری کن
خسته ام من ديگر
زين تکرار
مرد ديگر آمد

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اين مصاحبه را ازدست ندهيد. من خودم تا حالا چند بار خوندمش.
از متن مصاحبه:
چرا هيچکس از ابراهيم گلستان حرف نمي‌زند؟ مي‌دانيد که او يکي از دوران‌سازان مهم ادبيات داستاني ماست؟ شايد کسی به اندازه‌ي ابراهيم گلستان دوران‌ساز نبوده‌است. فروغ حاصل دوران اوست، فروغ. باور کنيد هيچ شاعري به اندازه‌ي فروغ در قرن اخير اهميت نداشته است. و صد سال بعد همه خواهند دانست که فروغ شاعري‌ست که نقاب شعر را برداشته و وارد متن شده‌است.
آل‌احمد می گفت: اگر مردم تن‌شان را بفروشند، روح‌شان را که نمی‌فروشند! زمانی اين حرف را قبول داشتم، ولی حالا ردش می کنم. تا روحت را نفروخته باشی، امکان ندارد به تنت دست پيدا کنند.
اگر جامعه‌اي بخواهد رمز يک رمان را به عنوان رمز با خود بکشد، و نخواهد که آن رمز را بگشايد، مسلماً من بي‌تاب مي‌شوم، و با آن رمز آن‌قدر ور مي‌روم تا بازش کنم. راز تا زماني که در سينه باشد راز است، وقتي به ديگري گفتي ديگر راز نيست. در غير اين صورت حتماً هدايت بابت هر رمزي يک راز با خود دارد که به کسي نگفته است. پس بنابراين آن‌چه هدايت‌شناسان نوشته‌اند، بايد بريزند توي کوزه و درش را بگذراند! کدام رمز؟ کتاب فرزانه را بخوانيد، اين موجود نازنين، اين هدايت بزرگ بلد نبوده يک نيمرو براي خودش درست کند. علاوه بر آن در زمان خودش، بزرگان ادب و فضل نامش را به زبان نمي‌آورده‌اند. هر وقت راجع به او صحبتي بوده به لفظ «پسره» قناعت مي‌کرده‌اند. به راستي که مرگ، به ويژه خودکشي در غربت، هزاران رمز با خود مي‌سازد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بحث اين روزهای وبلاگستان فارسی بحث ابتذال است. ابتذال به معنی پديده بی ارزش يا کم ارزش. هر چيزی که از لحاظ منطقی، روايي، ادبی یا حتی شرعی و عرفی فاقد ارزش باشد. مدتهاست که اين خوره به جان دنيای مجازی بلاگها افتاده است. سهولت داشتن يک وبلاگ نيز مزيد بر علت است. اما بی تعريف بودن هدف بلاگ نويسی يا همان «هر چه میخواهد دل تنگت بگو» مانع از آن ميشود که اين بحث مجال چندانی برای بروز بيابد. درمقابل اين ادعای يک بلاگر که ميگويد: «وبلاگ درست کردم که هر چی دلم ميخواد توش بنويسم. بدون مميزی بی ارزش يا با ارزش بودن» نمی توان بحث کرد. اين خصلت ماست که وقتی چيزی را میپذيريم آن را کاملا بی نقص ميبينيم و حتی حاضر به شنيدن انتقادهای وارده به آن نيستيم. به عبارتی از هر چيز که بخواهيمش برای خود خدا ميسازيم. مشکل ديگر به قول جبران خليل جبران تمايل به عيب جويي ماست. هنر پارسيان که به زعم خليل جبران عيب جويي آنان است نيز در برخی مواقع به اين ابتذال دامن ميزند. شايد توجه کرده باشيد که حتی خود شما در مورد يک موضوع خاص دو موضع متفاوت داشته ايد فقط بخاطر اينکه بسته به شرايط موجود با گوينده يا نويسنده مخالفت کرده باشيد. به هر حال اميدوارم رواج اين بحث باعث بهبود کيفيت وبلاگ نويسی پارسی شود.
*****
ديروز توی اتوبوس که نشسته بودم، ناخواسته وارد يک بحث اعتقادی بين يک جوان و يک مرد حدودا پنجاه ساله شدم. بحث از دين و مذهب و اسلام شروع شد و به خدا انجاميد. خدای جوان خدای مهر و محبت بود و خدای آن ديگری قادر جبار منتقم. و من حيران که مگر ما معتقد به توحيد و يگانگی معبود نيستيم. خدای هر کس با ديگری چقدر تفاوت دارد. به خانه که آمدم و بيشتر فکر کردم، به اين نتيجه رسيدم که اين فقط يک شناخت درونی است. خدا همانست که بوده و هست. اندکند کسانی که بتوانند خود را از چنگ خداهای ديگر رها سازند. من اما به کتاب هايم پناه ميبرم:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودی حافظ، از ميان برخيز(حافظ)

بيا ببين که مرگ هم، حريف ما نمی شود
ببين که قامت من از حادثه تا نمی شود
تو نيستی خدای من، من و تو هر دو بنده ايم
فريب سروری مخور، بنده ، خدا نمی شود
هزار تير حادثه کمين گرفته در کمان
ولی اگر نخواهد او ، يکی رها نمی شود
وعده خوشبختی و من، به خواب مانده تا ابد
گناه زنده بودنم که بی جزا نمی شود
هيشه مرگ قصه ها، مرثيه ساز نيست، نيست
زوال آن همه صدا که بی صدا نمی شود (اردلان سرافراز)

ما مست و خراب از می صهبای الستيم
خمخانه تهی کرده و افتاده و مستيم
با طره دلبند تو کرديم چو پيوند
پيوند ز هر محرم و بيگانه گسستيم
از سبحه صد دانه ارباب ريا به
صد مرتبه اين رشته زنار که بستيم
فرقی که ميان من و شيخ است همين است
کاو دل شکند دائم و ما توبه شکستيم
ای ناصح مشفق تو برو در غم خود باش
ما گر بد و گر خوب همانيم که هستيم
چون شاهد عيب و هنر ما عمل ماست
گو خصم زند طعنه که ما دوست پرستيم(فرخی يزدی)

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفريبد
و ليکن من برای خود خدای ديگری دارم
نماز و روزه نفريبد اهورای مرا ، آری
خدای زيرک و بی اعتنای ديگری دارم(م. اميد)

خدای تو به سحر خواب
به تو بيگانگی آموخت
غم دور از تو پوسيدن
مرا در خويشتن ميسوخت

تو ساده دل ندانستی
خدای تو دروغين بود
تنی خاکی و فرسوده
خدای تو فقط اين بود

چنين زخمی که من خوردم
نه از بيگانه از خويش است
هراسم نيست از مردن
ولی مرگ تو در پيش است(اردلان سرافراز)

گر مرد رهی غم مخور از دوری و ديری
دانی که رسيدن هنر گام زمان است(ه.ا.سايه)

گذر به سوی تو کردن ز کوچه کلمات
به راستی که چه صعب است و مايه آفات
چه دير و دور و دريغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر ميگويد.(شفيعی کدکنی)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اگر ميخواهي اعتماد ديگران را از دست ندهي، يا سكوت كن يا دروغ بگو.
اولين كتاب اوريانا فالاچي كتابيست با نام ”پنه لوپه به جنگ ميرود“. او با دستمايه قرار دادن نام پنه لوپه كه در داستانهاي اساطيري يونان و فرهنگ اروپايي متاثر از آن مظهر عفت و پاكدامني است به نوعي به مرگ و يا عدم نياز به اين ارزشها در جامعه امروز اشاره ميكند. در اساطير يونان پنه لوپه همسر اوليس سردار جنگ ترواست كه انتظار بازگشت همسر خود را ميكشد و از مخاطرات با موفقيت عبور ميكند. اما پنه لوپه ي داستان فالاچي، دختركي ايتالياييست كه جواني به نام فرانچسكو عاشق اوست. پنه لوپه بدنبال آزادي و يافتن پاسخ سوالهايش به نيويورك ميرود و در آنجا عاشق مردي به اسم ريچارد ميشود و به راحتي خودش را در اختيار او ميگذارد و روياهاي عاشقانه در سر مي پروراند. بزودي در مي يابد كه ريچارد همجنس باز است و عاشق مردي ديگر به نام بيل. پنه لوپه به ايتاليا برميگردد و فرانچسكو را مي يابد و داستانش را براي او تعريف ميكند. اما فرانچسكو ديگر نه تنها عاشق او نيست بلكه او را از خود طرد ميكند. پس از اين سخنرانيهاي مشهور فالاچي در تقبيح جامعه مردسالار آغاز ميشود و در آخر به خواننده توصيه ميكند كه: اگر ميخواهي اعتماد ديگران را از دست ندهي، يا سكوت كن يا دروغ بگو..

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره