ديگه بايد چيکار مي کردم؟ هر غلطي که دلت مي خواد بکن. منو از چي مي ترسوني؟ من از اون آدماييم که آب از سرشون گذشته. از دست آدمايي مث تو هم حالم بهم مي خوره. واي... خدا، مي دونم مي گذره، ولي چقدر سخته اين لحظه ها. دلم مي خواد بارون بگيره برم يه ساعت تو کوچه پس کوچه هاي اين شهر مغرور قدم بزنم. دلم مي خواد جادوگر بودم مي تونستم فکر آدما رو بخونم يا چهره ي واقعي شونو ببينم. چي مي شد دنيا جاي بهتري براي زندگي کردن بود؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

خون خدا زير پاي عزاداريهاي صفوي
پادشاهان زيرك صفويه براي توجيه سلطنت خود و برخورداري از پشتوانه ي معنوي مردم شيعه ي ايراني اين مذهب را به عنوان مذهب رسمي حكومت خود اعلام كردند و سپس براي استفاده ي بهتر و تجملي تر از آن بسياري از ارزشهاي تشيع را دگرگون كردند و با بدعتهاي خنده دار و وام گرفتن از سمبلهاي كليسا رسوم جديدي را بنا نهادند. اين علامت هايي كه الان در حسينه هاست نمونه اي از همين زيورهاي بر دامن دين بسته شده است. هيچ كس نمي پرسد كه چرا حسين ا زحجاز بيرون زد؟ مگر حج، واجب اسلامي نبود؟ پس چرا حسين و يارانش آن را نيمه تمام گذاشتند؟ فكر مي كنيد نسبت اين سينه زناني كه با شور و هيجاني نظير ديسكوهاي غربي در ظلمات حسينه ها بر سر و سينه مي زنند با آن مظهرالعجايب چيست؟ كساني كه عشق به حسين و عباس عليهماسلام را دستاويز ديوانگي هاي خود قرار مي دهند، و به لطف حكومت مرده پرستمان روز بروز در حال گسترشند تنها خون اباعبدلله را از چهره ي زمان مي شويند تا پارچه هاي سياه را جايگزين آن كنند و در سوگ خونِ خدا عزاداري كنند. نيمي از كاري كه يزيد كرد ونيمي ديگر كاري كه كوفيانِ ساكت نشسته كردند! يعني پس از تماشاي شهادت حسين به نماز بر سر پيكر او كمر بستند. امام حسين قيام نكرد كه بعد از 1400 سال گروهي فقط برايش به سر و سينه بزنند و بس. عاشورا يك جريان فكري بزرگ است براي آنكه بدانيم و بفهميم وقتي هست كه گشتن به خانه ي خدا و حج كار يزيدي است همچون كساني كه با حسين همراه نشدند. براي آنكه بدانيم آن خط و خال و ابرو بيش از يك نقاشي بر ديوار نيست ولي حضرت ابوالفضل يك حقيقت سراپا زنده است تا به ما وفاداري و غيرت و ايثار بياموزد، ساختار شكني و از قالبهاي تهي گريختن بياموزد. مراقب باشيد. توطئه ي صفويه در شكل و قالبهاي جديد و با اين دسته هاي شور سينه زني و شعرهايي كه اغلب محض قافيه سرهم مي شوند توسط سلاطين جديد در حال تكرار است. امروز اباعبدلله و علمدارش مظلومتر از هميشه اند. آه، دريغ از يك رسوخ از لفظ بر معنا.
---------------
خوب، انگار باز خيلي احساساتي نوشتم. براي اينكه يه كم از اون حال و هوا بيرون بيام اين متن رو از سيد مرتضي آويني مي خونم. خوشم مياد از نوشته هاي اين مرد. با كمي دست كاري يه گوشه هاييشو باز نويسي مي كنم. بخونيد:
---------------
بعد از هزار و سيصدو چند سال، هيچ از خود پرسيده اي که چرا اينان خود را راهيان کربلا ناميده اند، با اين همه شيدايي و اشتياق که گويا هنوز قافله ي سال شصت و يکم هجري قمري به بيابان کربلا نرسيده است؟ مگر آنان سر مبارک امام عشق را بر فراز نيزه نديده اند؟ مگر شفق را نديده اند که چه سان در خون نشسته است؟ مگر کربلا از سيطره ي زمان و مکان بيرون است که همه جا کربلا باشد و همه ي روزها عاشورا؟ مرا ببين که در پيشگاه ولايت(ولايت علوي نه آنچه امروزه مطرح است) سخن از زمان و مکان مي گويم. اين جا در پيشگاه ولايت سخن از زمان و مکان گفتن نشان بي خردي است. کربلا قلب زمين است و عاشورا قلب زمان. يعني اصلا کربلا مطلقِ زمين است و عاشورا مطلقِ زمان، و راه هاي آسمان از اينجا آغاز مي شود؛ از اين جا دروازه اي به عالم مطلق گشوده اند. مي پرسي که از متناهي چگونه مي توان راهي به سوي نامتناهي يافت؟ اين سرالاسرار خلقت است و گويي تقدير چنين رفته است که اسرار، اگر چه به بهاي سرباختن حسين عليه السلام، فاش شود.
خراب آبادي است اين سياره ي زمين که از آن راه هايي به سوي آسمان گشوده اند: حبل الله، بيت الله، کلام الله و...ثارالله. ماه هاي منظومه ي خورشيد ايمان را ببين. آنجاست که حرم امن لااله الاالله است و زمين و آسمان در آن ناکجا آباد به هم مي پيوندد. دروازه اي است که ولي مطلق بايد از آنجا پاي به عالم خاک گذارد: يعني علي بايد در خانه ي خدا متولد شود. امام روح قبله و باطن بيت الله است اما وااسفا که ظاهرگرايان از کعبه نيز تنها سنگهاي آن را مي پرستند. در اين سرگرداني و سرگراني و احاطه خورشيدهاي گوناگون يافتن خورشيد اصلي که تمام شمسهاي ديگر به گرد آن مي گردند سخت است. آه دريافتم، مقصد اين سفر آسماني تويي. تو، مشکات نخستين، ولي مطلق. مقصد تويي و آنان تو را رها کرده اند و بر گرد ديوارهاي سنگي مي گردند! اي همسفر اين جا حيرتکده ي عقل است بر گرده ي زمين. بايد سفر آغاز کني، سفري از بيرون به درون.
آري ، اين چنين نيست که کربلا شهري در ميان شهرها باشد وعاشورا روزي در ميان روزها. زمين سراسر پهندشت کربلاست و کربلا ما را به خود مي خواند. گوش کن، هنوز صداي"کجاست ياري کننده اي که ياريم کند" او به گوش مي رسد. اگر كربلايي هستي و تنت قفس تنگ ننگ ونام و خور و خواب را نمي پذيرد حرکت کن بسوي او. و اگر نه بمان و و ننگ ماندن را بپذير و بدان که به آب مانده مرداب مي گويند.
و تو اي جوانمرد بگو که ازکدام قبيله اي؟

لينك ثابت و نظرات  ]


 

به بهانه ي اينکه دو تا کتاب از کالوينو خوندم اين چند روز.
----------------------------------------------
ايتالو کالوينو يکي از سرشناس ترين چهره هاي ادبيات امروزي ايتالياست و به خاطر شيوه ي خاص خودش جايگاه ويژه اي در ميان رمان نويسان اروپايي دارد، شيوه اي که تخيل نيرومند، طنز پاک و ظريف و به هم پيوند دادن واقعيت وتاريخ را در هم مي آميزد. در آثار او، که آکنده از تمثيل و استعاره است، نگرش موشکافانه ي واقعيت و طنز و افسانه پردازي و تخيل شاعرانه همه به يک اندازه جا دارد.

کالوينو در سال 1923 در سانتياگو دلاس وگاس (کوبا) به دنيا آمد و در 1985 مرد. پدر و مادرش هر دو ايتاليايي و گياه شناس بودند. تاثير تخصص پدر و مادر را بوضوح در كتاب بارون درخت نشين مي توان ديد. داستان پسر يك اشرافزاده روستايي كه در مقابله با سنت ها و رسوم دست و پاگير خانواده و اعتراض به خوردن غذاي سنتي (حلزون) در نوجواني به حالت قهر بالاي درختي ميرود. و تا پايان عمر بر روي درختهاي به هم پيوسته ي روستا زندگي مي كند. پس از مرگ پدر بارون مي شود و در آخر هم همانجا مي ميرد و پرنده اي جنازه ي او را با خود مي برد. در نگاه خواننده ي معمولي شايد چنين سوژه اي مسخره يا غيرممكن به نظر برسد اما كالوينو با استادي و ظرافت تمام از آن يك داستان ملموس و زيبا ساخته است و تمام حرفهايش را هم دردل همين داستان گفته است. مي بينيم كه حتي در چندين جا بستر عاشقانه پررنگي هم داريم.
اما شاهكار كالوينو به نظر من شهرهاي نامرئي است. شهرهايي كه از جنس شهرهايي كه مي شناسيم و در آنها زندگي مي كنيم نيست. به هيچ محدوده ي جغرافيايي يا دوره ي خاصي از تاريخ مربوط نمي شود. با سير و سياحت در شهر هاي نامريي از داستانهاي هزار و يكشب تا زندگي سريع و مدرن آينده، همه يكجا در ذهن زنده مي شوند.هر شهر نام زني را بر خود دارد. و آنچه ماركوپولوي خيالي براي قوبلاي محزون نقل مي كند، بيش از آنكه فضايي خاص را در ذهن مجسم كند، خاطره ي آدمي آشنا را در ذهنمان زنده مي كند. از يك شهر به شهر ديگر، سفري رويايي-فلسفي دنبال مي شود كه نشانه هاي آشناي آن به نقطه هاي درون انسان باز مي گردد. سفري به درون رابطه ي بين مكانها و ساكنان آنها. سفري آغشته به اميال و دغدغه هاي روحي و عصبي انسانهايي كه در شهرها زندگي مي كنند و سرنوشتشان با خشونتها و تضادهاي زندگي اجتماعي گره خورده است. اما اين هم و غم نويسنده، به اندوهبار شدن لحن كتاب منجر نمي شود. بالعكس، دقت و ژرف نگري همه جانبه ي وي به هر پديده هويتي خاص و زنده مي دهد.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره