اگه خواستين کار مهمی کنيد اصلا با کسی مشورت نکنيد. من اين کارو کردم، اين جواب رو شنيدم: تو که نمی تونی از اين گها بخوری، گه خوردی گه می خوری.
----------
جوابيه:
من نمی فهمم چرا خدا قوه ی درک و تحليل به من وتو داده است. مگر نه آنکه بايد فرقی با الاغ داشته باشيم. شايد فقط برای اينکه امثال من ببينند و حسرت بخورند و امثال تو روز به روز خود را بالاتر از روز قبل ببينند و در روز آخر تازه بفهمند که همان الاغ روز اول هستند که بوده اند - تازه اگر اين قدر الاغ نمانده باشند که همان را هم بفهمند-.
نمی فهمی چه می گويم، برو بمير. بحث کردن با تو بی فايده است. اما من هنوز خودم نيستم. مجاور تعالی من حمايت انسانی است که هنوز نيافته ام او را.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مارمولک
پديده ی اين روزای تهران خزنده ای است به نام مارمولک. فيلم اون چيزی نبود که فکر می کردم. يعنی به جز خنده چيزی که مردم ما بتونن ازش بفهمن نداشت. البته خيلی خوب بود که يکی تونسته تو فيلمش اين واقعيت رو بگه که «آدم بايد ذاتش درست باشه» و ظاهر چندان مهم نيست. اما به وضوح می ديدم که مردم اين چيزا رو نمی شنيدند و فقط اومده بودن که دو ساعتی رو به يک موضوع ممنوعه - جانشينان و نمايندگان تام الاختيار خدا- بخندند، کاری که شايد کمتر کرده باشند. تهيه کنندگان فيلم ازاين موضوع بکر و قدرت شايعه نهايت استفاده رو بردند تا پولدارتر شوند. از اين موضوع ها که بگذريم چند تا نکته راجع به فيلم که تو ذهنم هست می نويسم:
1) کودک در ادبيات و سينما به نوعی سمبل پاکی خدادادی است. نه از جنس پاکدامنی مريم و يا پنه لوپه، بلکه معصوميتی همه جانبه. همانطور که در شعر سپهری کودکی را می بينيم که از کاج بلندی بالا رفته، جوجه بردارد از لانه ی نور، و بايد از او بپرسيم خانه ی دوست کجاست. اما اين کودک فيلم که به نوعی روح لباس يا وجدان رضا مارمولک بود که در اين قالب بروز کرده بود چندان به دل نمی نشست. بهتر بگويم کارکردی که مورد نظر نويسنده بود اصلا از دل آن بيرون نمی آمد. به بيان ديگر بيشتر شبيه نوعی لوس بازی بود که به روانی بيان ماجرا لطمه می زد. مقايسه کنيد با کاربرد کودک در انتهای فيلم ژاندارک و صحنه ی آتش زدن او. قبل از اين که ژاندارک را به آتش بکشند و وقتی که بالای هيزم ها بسته شده بود، در جمعيت دور ميدان کودکی بود که در حال شير خوردن از سينه ی مادرش ديده می شد. پس از برافروختن آتش پرنده ای از درون آتش و کالبد قربانی شروع به پرواز به سمت آسمان کرد. وقتی دوربين دوباره به داخل جمعيت رفت تمام آنها مشغول تماشای آتش بودند اما کودک سينه مادرش را رها کرده و به اوج گرفتن پرنده چشم دوخته بود.
2) بعضی ماجراها وسکانس ها بدون توضيح رها می شدند. مردی که با ديدن رضا در لباس آخوندی با نگاهی عاقل اندر سفيه سر تکان می داد که بود. کسی که مثلا حقيقت را فهميده و چيزی نمی گويد يا ازين آخوند قرتی خوشش نمی آيد يا چه و چه... . مخالف واگذاری تصميم به بيننده نيستم همانطور که در انتهای فيلم اين کار صورت می پذيرد، اما چنين صحنه هايی بيشتر بيننده را گيج می کند. البته اگر مردم به جز ديالوگهای خنده دار چيز ديگری شنيده باشند.
3) آقا اعلان عمومی کنيد به جای رفراندوم و حرف و شعار و غيره برای درک محبوبيت روحانيت و مقامات معظم داخلی و خارجی جماعت مدعی برن تو سينماها با چشمای خودشون ببينن اون صحنه ی اوايل فيلم که رضا با روحانی صحبت می کنه و ميگه هر چی می کشيم از دست آخونداست ملت چه کف و سوتی می زنن. بعد ميگن مردم چرا روزبه روز از خدا دورتر ميشن. تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز.
4) من قبلا معتقد بودم جنس بازی پرستويی هميشه يه جوره و تنوع نداره و ازين چيزا. با ديدن اين فيلم فکر می کنم اگر هم درست فکر کرده باشم پرستويی تو اون جور خاص بازيگری خداست. خود خدا.
5) کسی که به زور يه چيزی رو به دست آورده باشه، از سايه ی خودشم می ترسه. نکنه يه وقت بخوان ازش بگيرن. چنين آدمی فکرش هم درست کار نمی کنه. بخونيد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

براي كشتي اي كه به سوي هيچ بندري نمي رود باد موافقي نخواهد وزيد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

گويی تقدير چنان رفته است که اين سرزمين را به غير احمقان فرمانفرمايی نباشد. کسانی که اگر يک دو نفس مجالشان دهی بی شک خود را خدا نيز می خوانند. به گوشه ای از مصاحبه ی فالاچی با آخرين شاه ايران توجه کنيد. تعجب نکنيد، عين متن مصاحبه است.

شاه: واقعا اين آدم های بدبختی که خدا ندارند، مرا سخت متاثر می کنند. نمی توان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی می کنم، از زمانی که به من الهاماتی شد.
فالاچی: الهامات اعليحضرت؟
- بله، الهامات، تجليات.
- از که، از چه؟
- از پيامبران. آه، تعجب می کنم که نمی دانستيد. همه می دانند که الهاماتی به من شده است. من حتا اين را در زندگی نامه ام نوشته ام. در کودکی دوبار به من الهام شده است. يک بار در پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی. در نخستين بار من حضرت قائم را ديدم که بنا بر مذهب ما غايب شده است تا روزی بازگردد و جهان را نجات دهد. در آن روز من دچار يک حادثه شدم و روی يک صخره افتادم. و اين او بود که مرا نجات داد. او خود را ميان من و صخره ها جا داد. من اين را می دانم زيرا او را ديده ام، نه در رويا، در واقعيت، واقعيت مادی، می فهميد؟ من او را ديدم، همين. کسی که همراهم بود او را نديد. و کسی جز من نمی بايستی او را ببيند.
(اوريانا فالاچی/ مصاحبه با تاريخ/جلد دوم/ ترجمه ی پيروز ملکی/انتشارات اميرکبير/بهمن 1357 / مصاحبه با محمدرضا پهلوی/ صفحه ی 6)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

حق داری. تمام آنچه که می گويی پذيرفتنی است. اين منم که نمی پذيرم. نمی توانم باور کنم. حقيقت برای من چيز ديگری است. معياری می خواهم که حقيقت را از حقيقت باز شناسد و هم بغضی که پاره های قلبم را از زمين جمع کند. انديشه ی ناهمراه تو مرا به تمام اطرافيانم بدبين کرده است. نکند آنها هم چون تو بيانديشند و بعيد نيست که چنين باشد. بشر بنده ی حرف مفت است.
دلم خوش بود به همراهی تو و امثال تو و چه تاوان سنگينی به خاطر اين گناه کبيره متحمل شدم. ببين! از نزديک ترين کسانم فراری شده ام. نمی توانم نفرينت کنم. نه، تو هم حق داری. نفرين بر اين روزگار کجدار نامراد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

رويای نيمه کاره
-----------------
روزی دوستی توضيحی راجع به اين اسم از من خواست "رويای نيمه کاره". بهترين توضيحی که قادر بودم بدهم در قالب چيزی شبيه به داستان نوشته ام.
-----------------
فصل اول
هم بازيهای خوبی بودن اين سه تا بچه. کمتر پيش می اومد که با هم دعوا کنن. نازلی هم به تبعيت از باربد و ميلاد بيشتر به بازي های پسرونه می کشيد. شوهرم قبلا خوش نداشت نازلی و باربد بيان خونه ی ما. فکر حرف مردم و اين چيزا بود تا اينکه يه روز بازی اختراعی بچه ها - "چند تاسيب دارم؟" - نظرشو عوض کرد. حالا حتی بعضی وقتا خودش می ره بچه ها رو می آره. به خصوص علاقه ی خاصی به نازلی داره. هميشه با حوصله به سوالات بی پايانش پاسخ می ده و يا مشتاقانه سخنرانی های نازلی رو گوش می کنه.
ميلاد من سه روز از دوقلوها بزرگتره. آشنايی ما برمی گرده به حدود شش سال قبل که حامله بودم. تازه اين خونه رو خريده بوديم. تو اسباب کشی با مريم خانوم زن سرايدار مجتع که تقريبا همسن من بود آشنا شدم. من ماه های آخر حاملگی رو به سختی گذروندم. تو استراحت کامل بودم و کارای خونه رو مريم خانوم انجام می داد. اصلا معلوم نمی کرد که اونم حامله باشه، يادمه تا سه روز قبل از زايمانش که من رفتم بيمارستان همچنان کار می کرد. فکر کنم به همين خاطر اوايل بچه هاش ضعيف بودن و اميدی بهشون نمی رفت. وقتی از بيمارستان اومديم هم مريم خانوم کارای خونه رو انجام می داد. گاه گاهی هم بچه هاشو می آورد. شوهرش ديپلم رياضی داره. خيلی دلش می خواسته بتونه بيشتر از اون بخونه اما نشده يا به قول خودش نذاشتن. يادمه وسواس عجيبی رو اسم بچه هاش داشت. يه ليست بزرگ درست کرده بود و تمام فکر و ذکرش درگير اون شده بود. وقتی شناسنامه به دست برگشت قيافش کاملا تو ذهنم هست. انگار قهرمان المپيک شده باشه يه نوع غرور خاصی تو صورتش تاب می خورد.
***
مريم خانوم همانطور که لباس های شسته را به سمت بالکن می برد خطاب به نازلی گفت: عمو رو اذيت نکن. چقدر حرف می زنه اين بچه. حسين و نازلی اما کوچکترين توجهی هم نکردند. ميلاد و باربد پشت سر هم دور اتاق می چرخيدن و صدای قطار در می آوردن. به نازلی که رسيدن، ايستادن و ميلاد گفت: خانوم جا نمونی. الان راه می افتيم. نازلی سريع پشت لباس باربد رو گرفت. "حرکت کن آقای راننده !". دو سه دور که چرخيدن نازلی گفت: چند تا سيب دارم بازی کنيم. باربد با اشتياق گفت: "باشه" و ميلاد با اينکه زياد از اين بازی خوشش نمی اومد نشست. می دونست نمی تونه جلوشونو بگيره. باربد شروع کرد: من چند تا سيب دارم. اگه دو تا ازش بردارم، بعد هفت تا ديگه بخرم اونوقت سه تاشو بخورم می شه هشت تا. اگه گفتی؟ نکته ی جالب بازی اين بود که طراح سوال هم جوابشو نمی دونست و پا به پای بقيه شروع مي کرد به حل کردن. منظورم از بقيه البته فقط نازليه. چون ميلاد تو اين بازی هميشه تماشاچی بوده. من و حسين هم زور آزمايی نازلی و باربد رو با علاقه تماشا می کرديم. خيلی سريع نازلی جيغ کشيد: "شيش تا، شيش تا" و ميلاد هم با هيجان همراهيش کرد. اگه جواب منفی میشد هم می گفتن: غلطه، آی غلطه.
از تفريح های مورد علاقه هر سه تا بچه نشستن پای ويالن نوازی حسين و بعدش جواب دادن به معماهای اون بود. واکنش بچه ها نسبت به آهنگ های مختلف متفاوت بود. بيشتر از همه باربد مست صدای ساز می شد. بعضی وقتا حتا می پريد شروع می کرد همراه جيغ های کوتاهی دور اتاق چرخيدن. از بعضی آهنگ ها هم که خوشش نمی اومد در می اومد وسط آهنگ می گفت: اونی رو بزن که می گه.... و با دهان آهنگی می نواخت. يه بار حسين از بچه ها پرسيد: يه ماهی کوچولو داريم که گم شده. برای برگشتن به خونه اين ماهی کوچولوی ما بايد پونزده متر خلاف جهت آب شنا کنه. خوب اگه يه دقيقه شنا کنه و پنج متر بره جلو، بعدش يه دقيقه استراحت کنه و دو متر برگرده عقب کی می دونه چقدر طول می شه تا ماهی کوچولو برسه خونه؟ ميلاد بلافاصله جواب داد: "ده دقيقه". ميلاد توی گروه سنی خودش بچه ی باهوشيه اما در مقايسه با دوقلوها اين خصلتش اصلا به چشم نمی آد. حقيقتش جوابی که تو ذهن من بود هم همين بود و به اين فکر می کردم که چرا دوقلوها ساکتند. چندين دقيقه گذشت و هيچ کدوم هيچی نگفتن. نازلی نگاهی به باربد کرد و گفت: "از نه دقيقه کمتره" و باربد در جوابش گفت: "از هشت دقيقه هم بيشتره". و باز هر دو ساکت شدند. حسين هيجان زده گفت: درسته. درسته. جواب يه عدده بين هشت و نه. فردا اعداد کوچکتر از واحدو بهتون ياد می دم.
بدون ترديد بچه ها نابغه بودن. می تونستن دوره ی ابتدايی رو تو چند ماه بخونن اما مجبور شدن مثل بچه های ديگه برن کلاس اول و دوم و همينطور تا آخر. دوقلوها هر چه بزرگتر می شدن نگاهشون به دنيا تلخ تر می شد. ميلاد هم که به نوعی برده ی فکری اونا بود هر روز سوالای عجيب غريب می پرسيد. مثلا يه روز به من گفت: "مامان، تو بيشتر زندگی رو باور می کنی يا مرگ؟" نمی دونستم منظورش چيه، اما جواب دادم: "چون مرگو تا حالا تجربه نکردم خوب زندگی رو."
-- يعنی رستاخيز و زندگی دوباره بعد از مرگ رو هم قبول نداری؟
-- قبول دارم. اما هيچ ديدی نسبت بهش ندارم.
-- خوب به نظرت زندگی سخت تره يا مرگ؟
-- ببين، يه بار گفتم که من مرگو تا حالا تجربه نکردم، اما فکر می کنم مردن سخت تر از زندگيه.
-- آها، شما که گفتين زندگی بعد از مرگ و بهشت و جهنم رو قبول دارين. پس زندگی بايد سخت تر باشه براتون. چون زندگی در حقيقت تلاش برای ساختن دنيای بعد از مرگه ديگه. مردن فقط می تونه آغاز استفاده از اين تلاش باشه.
-- خوب، بايد ببينيم هر کس اینجا، اون دنياشو چطوری ساخته...
-- يعنی شما اون دنيا رو خراب کردی که به نظرت مردن سخت تر از زندگيه.
....

فصل دوم
من از مدرسه خوشم نمی آد. خيلی کسل کننده اس. اونجا هيچی به آدم ياد نمی دن. آدمای اونجا همه از من بدشون مي آد. ولی مجبورم هر روز صبح با اين اتوبوس لعنتی برم مدرسه. آخه تو اين مملکت فقط اونايی که رفتن مدرسه باسوادن. دو بار برای اينکه جهشی بخونيم اقدام کرديم، يک بارش چون پول نداشتيم نشد، يه بار هم چند تا از بچه های آشناهای آقاهه جای ما معرفی شدن. ميلاد کلاس انگليسی و فرانسه و پيانو وهزار تا کوفت و زهر مار ديگه می ره. معلماشون خيلی خنگن. هر جلسه دو ساعتی به اندازه ی پنج دقيقه هم درس نمی دن. تنها فايده ی کلاسای ميلاد جزوه هاشه. تازه از سال ديگه می خواد کلاس کنکور هم بره و کلی جزوه های جديد بياره. کتابای بابای ميلاد هم خيلی معرکه ان. هر کدومشونو دو سه بار خوندم.
ديگه نمی دونم بايد چيکار کنم. اين قدر زندگی تکراری شده که امروز از ديدن جنازه ی يه گربه ی له شده کلی ذوق کردم، فقط به خاطر اينکه به هر حال تنوع بود. يه موقع هايی به سرمون زده بود بريم آمريکا يا هر جهنمی غير از اينجايی که هستيم. اما وقتی فهميديم که چقدر دردسر و خرج داره به کلی بی خيال شديم.
حالم بهم می خوره ازين آدما. من يکی رو می خوام که باهاش حرف بزنم، که حرفمو گوش کنه، کمکم کنه، سيرابم کنه. نه مثل آدمای اطرافم که يا حرص پول می زنن و از معامله هايی که کردن يا اگه پول داشتن می کردن حرف می زنن، يا از دين و مذهب و خدا و پيغمبر پتک می سازن ميکوبن توی سرم. دلم به حال هزاران ايده ای که در خيالم متولد ميشن و همونجا می پوسن و می ميرن می سوزه. کاش اينجا دنيای بهتری برای زندگی کردن بود. اگه باربد و ميلاد نبودن، تا حالا هزار دفعه خودمو کشته بودم. ميلاد می گه تو آدما رو از خودت می رونی. به خاطر اينکه همه دوست دارن فکر کنند نابغه ان، ولی تو از اينکه به مردم نشون بدی که چقدر احمقن لذت می بری. تو عاشق چيزايی ميشی که مورد تنفر بقيه اس و به همين خاطر هميشه تنهايی. من نمی دونم ميلاد راست می گه يا نه. هميشه به خودم ميگم يه دونده دوی سرعت دوستای زيادی داره چون نقطه ی شروع و پايانش خيلی به هم نزديکه و زود هم تموم ميشه، اما يه دونده ی استقامت هميشه تنهاست. خوب من بايد چيکار کنم که عاشق سوسکای آشپزخونه ام نه اين سگ کوچولوهای احمق يا اينکه می تونم زبان فرانسوی رو يه ماهه بدون هيچ کمکی ياد بگيرم. دست خودم که نيست، عيب نقاش می کنی هشدار...

فصل سوم
خسته و کوفته رسيدم خونه. پشت در يه پاکت افتاده. دست خط نازلی رو می شناسم. از سوت و کوری خونه يادم می آد که بايد می رفتم خونه ی خواهرزنم. خيلی خوشحالم که يادم رفت. می تونم نامه ای از نازلی رو بخونم. نازلی و باربد بزرگترين اسطوره های زندگی من بودند. من داستان نوابغ زيادی رو خوندم، اما مطمئنم هيچکس مثل اونا نبوده. از وقتی باربد درحال سفر غير قانونی از فرانسه به انگليس توی صندوق عقب يک پژوی صادراتی فرانسوی مرد، نازلی رو نديدم. ميگه نمی خوام چيزی از اون زندگی يادم بياد. برنامه نويس و کارشناس فناوری اطلاعاته. توی يه دخمه زندگی می کنه و برای شرکت های بزرگ غير ايرانی برنامه می نويسه. فکر می کنم عشقش به کارشه که باعث ميشه بتونه به زندگی ادامه بده. خيلی راحت با مرگ باربد کنار اومد. فکر می کردم ديوونه ميشه، اما اون حتی گريه هم نکرد.
نمی خوام پاکت دست خط نازلی پاره بشه اما عطش خوندن نامه اين اجازه رو نمی ده. کاش زنم هم بود. اونم مثل من نازلی رو می پرسته. فقط به همين خاطر باهاش ازدواج کردم.
" ميلاد عزيز...
سعی کردم روزهای خوش کودکی را فراموش کنم. برای آنکه به خودم بقبولانم ديگر باربدی وجود ندارد تو را هم در ذهن و دلم کشتم. به هر اکسير و معجزه ای پناه بردم، اما کورسويی از نجات نيافتم. هر گز نتوانستم فراموش کنم عهدی که ما سه نفر در عالم کودکی و سادگی با هم بستيم. "ما سعی می کنيم دنيا جای بهتری برای زندگی کردن باشد." چه کنم. کودکی است و سادگی و هزار آرزوی شيرين محال. تنها دستاورد من از ترک کودکی اين بود که فهميدم در کوله بار اين گوسفندان آدم نما، که نمی دانم خود را خليفه ی کدام خدای موهوم بر زمين می دانند حتا پوستينی پيدا نمی شود تا امثال من را ازين برهوت بی باوری نجات دهد. تلاش امثال من در اين سرزمين از همان ابتدا محکوم به شکست است. حتا از اعتقادات اين مردم عذاب می کشم. می دانی، در روزگاران باستان مردم هزاران خدا داشتند ولی هر کس می توانست سيمای خدای يگانه را در چهره ی بتی که به نام خدا به او معرفی کرده بودند ببيند اما امروزدر عصر يکتا پرستی در درون همان خدای يگانه، اين جماعت هزاران بت ديگر را می پرستند و چه مومنانه نيز اين کار را می کنند. نمی خواهم از کسی شکايت کنم، يا ناله کنم، يا برای تو ژست های روشنفکری بگيرم. تو که مرا خوب می شناسی، که اگر چنين نبود تنها به نوشتن کلمه ای قناعت می کردم."خدا حافظ" . دوست داشتم برای آخرين بار چيزی از تو بخواهم. سعی نکن مرا پيدا کنی که ديگر هرگز موفق نخواهی شد. اما اگر روزی کودکی را ديدی که آرزوهايی فراتر از سنش دارد يا حدس زدی که با بقيه فرق دارد و نمی تواند خود را با ملزومات و چرک و کثافتی که به آن دچار خواهد شد منطبق کند بدون هراس از عذاب هيچ دنيايی از اين عذاب راحتش کن.
قربانت، نازلی

فصل چهارم
صدای خنده و گفت وگوی چند دختر و پسر جوان سکوت و خلوت کوچه را در خود غرق کرده بود. طنين صدايشان از انتهای کوچه به سويشان بر می گشت. گويی هيچ غمی ندارند و دنبال چیزی مي گردند تا قهقهه از سر گيرند. کودکی بهت زده آنان را می نگريست. اما اين دليل خوبی برای خنده نبود. ناگهان مردی سر از پنجره بيرون آورد و با تمامی ذره های وجودش فرياد کشيد. کوچه همچنان خلوت بود اما سکوتش را صدای فريادی تلخ آميخته با قهقهه هايی مستانه و صدای گريه ی کودک ترسيده با خود می برد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بیشتر کارت های شادباش نوروزی امسال که بین دوستان و آشنایان رد و بدل می شد هیچ نشانی از هفت سین یا تخت جمشید یا هر نشان باستانی و ایرانی نداشت. تنها عکس چند شاخه گل به همراه مقادیر زیادی متون انگلیسی بی سر و ته. بعد از عربزدگی مزمن چشم مان به غربزدگی حاد روشن!
تازه رو بعضی ها نوشته بود: Happy New Year جای شکرش باقیه که ننوشته بود : Happy Norouz

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره