موسی و شبان امروزی!!

ديد مأموری زنی را توی راه / «کو همی‌گفت ای خدا و ای اله»
تو کجايی تا شوم من همسرت / وقت خواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استريچ / جای می نوشم به همراهت سن‌ايچ
پا دهد، صندل برايت پا کنم / تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايت را بشويم روز و شب / داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آن‌که نشيند، آن تويی / در حقيقت صاحب فرمان تويی
گر تو گويی، شال بر سر می‌نهم / گر تو خواهی، موی را فر می‌دهم
موی سر مش می‌زنم از بهر تو / يک‌سره حتی به وقت قهر تو
از برای تست کوته آستين / پاچه‌ی شلوار من هم همچنين
غير يک‌کيلو النگو توی دست / پای من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نيوه‌آ / يک گرم، يا دو گرم ... يا اين‌هوا !
اودکلن بر خود زنم پيشت مدام / تا که بوی گل بگيرد هر کجام
می‌روم حمام گرم کوی تو / می‌زنم سشوار، رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم / من کله‌گيس از دبی فوراً خورم!
ای فدايت ريمل و بيگودی‌ام / وی فدايت لنز و عينک دودی‌ام
من برای تست گر «روژ» می‌زنم / گر جز اين بوده است، کمتر از زنم!
از برای تست اين روژ گونه‌ام / ورنه بهر غير، ديگر گونه‌ام
خاک پای تست خط چشم من / تا درآيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخن‌هام ناز شست تو / ناخن مصنوعی‌ام در دست تو
بهترين‌ها را پزم بهر غذا / پيتزا و شينسل و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايی کنم / همرهش يک استکان چايی کنم
ای به قربان تو هر چه باکلاس / می‌شوم خوش‌تيپ بهرت از اساس
بهر تو تيپ جوادی می‌زنم / گر نجواهی، تيپ عادی می‌زنم
«گر که گويی اين کنم يا آن کنم» / من دقيقاً ای عزيز آن‌سان کنم
من برايت می‌شوم اِند ِمرام / گر که باشد سايه‌ی تو مستدام
کاش می‌شد من ببينم رويکت / واکنم گل‌سر، زنم بر مويکت
***
گفت مأمورش که: ای زن، کات کن! / کمتر از اين خلق عالم مات کن
چيست اين لاطائلات و ترّهات؟ / حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات
بوی کفر آيد ز کل جمله‌هات / اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات!
تيپ تو بوی تساهل می‌دهد / نفس آدم را کمی هل می‌دهد
حرف‌های تو خلاف عفت است / بدتر از ای‌ميل و يک‌صد تا چت است!
آن‌چه کلاً عرض کردی، نارواست / «مفسدٌ فی الارض» بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن / گر که قادر نيستی، اصلاً نرن!
از خدا چی چی تصور می‌کنی / کاين چنين با او تغير می‌کنی؟
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست / جای مانتو کوته سرکار نيست!
بايد آموزی کمی علم کلام / حق همين باشد که گويم، والسلام!
چون به پايان آمدش مأمور حرف / از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت: ای مأمور، حالم زار شد / از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هر چند توی خال زد / در نگاهم ليک ضدّ حال زد
از سخن‌های تو من دپرس شدم / گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود / می‌روم اکنون به کفرستان خود
بعد از اين ريلکس می‌گردم دگر / کاملاً برعکس می‌گردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور / با دلی آشفته و چشمی نمور
***
ناگهان در توی ره، مأمور را / تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر در پشت خط از راه دور / گفت با مأمور: کای مرد غيور
اين چه برخوردی است که مورد پرد؟ / مرده‌شور اين طرز ارشادت برد!
از چه زن را ول نمودی در فراق؟ / أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق
تو برای وصله کردن آمدی / نی برای مثله کردن آمدی
ما برون را بنگريم و قال را / منتها يک‌خورده‌ای هم حال را
اين زنی که تو چنين پراندی‌اش / فاسد و فاسق پس آن‌گه خواندی‌اش
هيچ می‌دانی که خيلی زود زود / او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
اين فضای اجتماع حاليه / گر چه هر چه بسته‌ترتر(!) عاليه
مصلحت می‌باشد اما بعد از اين / باز گردد يک‌کمی ماند چين
پس به محض قطع اين تلفن بدو / دامن زن را بگير و گو مرو
( دامنش را گر گرفتی در مسير / در حد شرعيش اما تو بگير! )
رفت مأمور از پی زن با دليل / گر چه در ظاهر بسان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا / رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!
بعد از اين‌ها ترک قيل و قال کن / با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش / هر چه می‌خواهد دل تنگت بپوش!

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ديدار با شاملو و فروغ
بعد از ظهر پنج شنبه ای که گذشت به قصد رفتن سر خاک شاملو رفتيم امامزاده طاهر کرج. برای رفتن به اين گورستان ِ شلوغ نيازی نيست که کرج را بلد باشيد، فقط کافيست از ايستگاه مترو به يک تاکسی بگويی کجا می روی تا مستقيم ببرندت امامزاده طاهر. سنگ مزار شاملو در نهايت ِ سادگی ساخته شده است. يک سنگ سياه کوچک با طرح ِ امضايی از خودش و دو عدد 1304 و 1379 ، واقع در قطعه ی 9 که از فرط ِ سادگی در ابتدا به چشم نمی آيد. احمد محمود، صفر خان، هوشنگ گلشيری، مختاری و پوينده نيز در کنار شاملو به خاک سپرده شده اند. هيچ کس نبود. کمی که مانديم و چند شعر خوانديم تازه دو سه نفری آمدند. اکثريت چند لحظه ای می ماندند و می رفتند. برخی نيز بر مزارش - کسی که نام کوچکش را به خاطر عربی بودن دوست نمی داشته است و خدايی ديگر گونه می جسته شايسته ی آفرينه ای که نواله ی ناگزير را گردن کج نمی کند - فاتحه ای می خواندند! برخی ديگر با تعجب از سادگی سنگ ابراز تعجب می کردند و زود می رفتند گويی اگر سنگی باشکوه تر بر گورش بود بيشتر می ماندند! دو بار « جدال با خاموشی » را خوانديم، چندين بار « افق روشن » و بسياری ديگر از نوشته هايش را و لذتی وصف ناشدنی در آن بود.

روزی ما دوباره کبوتر های مان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کم ترين سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری ست.
روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال سخن نگردی.

جمعه صبح هم پس از گردشی در کوهستان های دربند، حدود ساعت يک و نيم بعد از ظهر رسيديم به ظهير الدوله. عجيب ترين حوزه ی تفکيک جنسيتی را در اين قبرستان کوچک می يابيد. پنج شنبه ها ساعت ده تا دوازده و سه تا پنج مخصوص خانم ها و جمعه همان ساعت ها مخصوص آقايان. ما که زود رسيده بوديم همانجا جلوی در نشسته بوديم و می خواستيم سفره پهن کنيم و ناهار بخوريم که پيرزنی که گويا همان جا زندگی می کرد در را برويمان گشود و در ازای مبلغ ناچيزی کمک، به داخل راهمان داد. ظهير الدوله قبرستان کوچکی است با درختان بسيار و در محاصره ی ساختمان های بلند. ناهار را درست کنار قبر فروغ خورديم. ( يه گوشه ی باغ حدود بيست سی تا هندونه هم بود که يکيشو يواشکی به ناهارمون اضافه کرديم ). شعری خوانديم و گذشتيم. نمی دانم بايد بر حماقتشان تاسف خورد يا بر جهلشان کسانی را که اين چنين، بزرگترين حافظه های شعر معاصر اين خاک را به خاطر اين که غير آسمانی شان می دانند مهجور می دارند. هر چند که ياد و کلامشان در قلب هزاران ايرانی جای دارد.

تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ريزی ِ حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های بادکرده رقم می زنند.
نامرد، در سياهی
فقدان مرديش را پنهان کرده است
و سوسک سخن می گويد.
...
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند
در سرزمين قد کوتاهان
معيار های سنجش
هميشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوين نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نيست.
...
مرا تبار خونی گل ها به زيستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها ، می دانيد.
--------
1) در ظهيرالدوله اتفاقی عجيب برايم رخ داد. در ستايش بانوی مادر هر چه بگويی کم است، پيرزنی را ديدم که به سختی راه می رفت. آمد، بر مزار پسرش که سال 49 مرده بود چنان گريه می کرد که نزديک بود مرا هم به گريه اندازد. می گفت: مادر ، فدای چشمای قشنگت ...
2) در امامزاده طاهر پسر و دختر احمد محمود هم آمده بودند. اگر دنبال نوشته های اين نويسنده هستيد حتما می دانيد که قرار بود در نمايشگاه کتاب امسال کتابی از نوشته های ناتمام احمد محمود و به کوشش فرزندانش چاپ شود که نشد. پسر محمود نام اين کتاب را « ديدار با احمد محمود » ذکر کرد که اشاره ای است به نام کتابی از خودش. و می گفت شامل نوشته هايی است که خود استاد قبولشان نداشته، اما چون روند تکامل قلم او را از 18 سالگی تا مرگ در بر دارد آنها را چاپ می کنند و تا يکی دو هفته ی ديگر راهی بازار می شود.

لينك ثابت و نظرات  ]

عصيان
تمامی رگ و ريشه هايم را خواهم گسست. انکار نه ، طردشان می کنم. تنها پدرم آسمان و مادرم زمين را - با تمامی ِ وسعتشان ونه تکه پاره ای از هرکدام - برای هويت خود نگاه خواهم داشت. باقی می آيند و می روند. اصلا می آيند که بروند و زمان چه مفهوم گنگی است در اين همراهی. از امروز مکتب من انقلابی مغشوش است که هر روز تازه می شود. انقلابی در مفهوم، که ديگرانش زندگی می خوانند. و همين زندگی زمينی، اما نه به خاک دل می بندم و نه چون متشرعين ِ خيالباف به جاودانگی می انديشم. بگذريد ، خوداهورايی به ميدان آمده است تا قدرت نمايی کند. تمام راه ها را بر او باز بگذاريد، چرا که اين در همه جا غريب در انتخاب های محدود سخت ياغی است. تنها وتنها ببينيد و بگذريد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

فيلترينگ، بودن يا نبودن ؟
تمام کسانی که در ايران از اينترنت استفاده می کنند به نحوی از سايت ها و نرم افزارهای آنتی فيلتر استفاده کرده اند. حتا کسانی که دانش فنی کافی برای استفاده از برخی ازين روش ها را ندارند، می توانند از راهنماهايی که برخی ديگر به زبان فارسی ِ ساده تهيه می کنند استفاده کنند. مسئولين مخابرات گويا با اين مساله مشکل دارند که همه جا گفته شود در ايران اينترنت فيلتر نمی شود. يعنی حتما بايد به ظاهر هم که شده ويژگی ِ بارز جمهوری اسلامی يعنی سانسور اعمال شود، و گرنه کيست که نداند به راحتی می توان از فيلتر هفت ميلياردی مخابرات عبور کرد. اين قضيه را آقای رضا رشيدی مدير کل ديتای مخابرات هم تاييد می کند. پس تنها فايده ای که می توان برای فيلترينگ گسترده ی موجود متصور بود، انتشار ليست سايت های سانسور شده در برخی از پايگاه ها و معرفی ِ آنها به همه ی کاربران است. به اين ترتيب حتا کسی که کاری به اين سايت ها نداشتند هم کنجکاو می شود بداند در آن سايت چه بوده که ما نبايد ببينيم. به تعبير ايرج ميرزا:
هر چه بُوَد دير به آن دسترس / بيش بُوَد طالب آن را هوس
البته علت ديگری که می توان برای فيلترينگ توسط مخابرات در نظر گرفت اعمال فشار به ISP و ICP ها برای محدودتر کردن خدمات تلفن اينترنتی آنها و خصوصا قراردادهايشان با شرکت های خارجی برای تلفن ارزان از خارج به داخل است. وگرنه چه بسيارند سايت هايی نظير اين که روش های گذشتن از انواع و اقسام فيلتر را می نويسند. مخابرات بهتر است به جای اين خرج ها فکری به حال سرعت زغالی اينترنت در ايران کند.
مساله ی مهم ديگر در ايران فرهنگ استفاده از اينترنت است. متاسفانه به علت سياست های سرکوب گرانه موجود يا هر دليل ديگری که من نمی دانم، بيشترين استفاده از اينترنت در ايران محدود به مسنجر و اورکات و سايت های سکس می شود. با اين وصف اينترنت هم که به کلی تعطيل شود پياده رو های تهران همچنان پر از فروشندگانی است که در گوشت می گويند: عکس ، CD ، پاسور ، ورق ، عرق. و هر چه که ممنوع است به راحتی با يک اسکناس سبز فراهم می شود. و دختران و پسرانی که قابليت ويژوال چت دارند. بايد برای کيفيت استفاده از اينترنت در ايران فکری شود. مطمئن باشيد خسارات اين فيلترگذاری از فوايد احتمالی آن بيشتر است. اين که چند نفر احمق پيدا شوند و به آنچه برای ميليون ها نفر مقدس است ( حالا چه واقعی چه متظاهرانه )، توهين کنند دليل نمی شود که نصف اينترنت را ببنديم. توهين معمولا کسی را از راه راست! خارج نمی کند بلکه اثر عکس هم دارد. به ظاهر هر دو طرف قضيه ( کاربر و مخابرات ) بايد فکری به حال خود کنند.
------
پ.ن : نخیر. کار از این حرفا گذشته. قلیون به عنوان مظهر فحشا تو جامعه ی ایران که اصلا فحشا توش نیست ممنوع شد. ( از شرق )

لينك ثابت و نظرات  ]

شعر های من
--------
در آتشی می سوزند
که مقدس خوانده شده است
از پا گذاشتن به دنيا تا دست کشيدن از آن

روزی ، مردی پيامی آورد
روز ِ ديگر، مردی ديگر پيامی خواهد آورد
و من
و تو
و ما را، چون خاکی تشنه ی بذر
به پيغام ناخواسته ميهمان کردند
به جبری مقدس گونه

تو سبز شدی
بر گرده ات درخت و چمن نشست
کلاغ و شته نيز
من خاک مانده ام هنوز
و بذرها همچنان تقلا می کنند
اما، من باير نبودم

من، تو، همه ی ما گرفتار همان پيغاميم
يکی چون لاجورد ِ صبح پاکش می داند
ديگری نفرينی می خواندش که گريبانمان را به قهر گرفته
و کسی چون من
تنها نگاه می کند
که چگونه اينان
اين هر دو
آسمان و زمين را روزمرگی می کنند
در تعصبی به نام دين
در عادتی به نام عبادت
در جهلی به نام انديشه
و در وهمی که نامی بر آن نمی دانم

در انبوهی ِ مدعيان، مرد ِ پيغام - اگر بوده است - به چشم نمی آيد
گواهی می خواهم که چيزی را بيابم
زخمی بر پيکر ِ آسمان نشسته است
و من تنها نگاه می کنم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اورکات
اين اورکات فقط چند روز اول جذابيت دارد. يه مدت کوتاه که باهاش کار کنی حوصله ی آدمو سر می بره. اما خوبيش اينه که توش مي تونی هر کی رو که ميخوای پيدا کنی. کاميونتی هاش هم جالبن، به شرطی که اورکات برای سيستم مديريت پيغام ها فکر بهتری بکند. طبقه بندی ای، سازمان دهی ای، حداقل تعداد بيشتری پيام در يک صفحه. به هر حال ايده، ايده ی خوبيه.

لينك ثابت و نظرات  ]

چرخش سمبليک در محورهای انديشه ی محافظه کارانه
تا همين چند سال پيش نه تنها دکتر شريعتی مسلمان محسوب نمی شد بلکه کتاب ها و به طور کلی انديشه اش از طرف گروهی که قدرت مطلق رسانه ای کشورند و بالاتر و پايين ترهای متعلق به آن دم و دستگاه ِ عريض و طويل بايکوت شده بود. معلوم نيست چه اتفاقی افتاده که چند ماهيست در يک تغيير 180 درجه، همان گروه، مرتب از ضرورت بازخوانی انديشه های دکتر شريعتی سخن می گويند. تلويزيون سخنرانی هايش را پخش ميکند. اخبار از پايان نامه های خارجی راجع به او صحبت می کند و در دانشگاه ها اکنون ديگر اين بسيج دانشجويي است که مراسم بزرگداشت برايش می گيرند. من شخصا زياد با طرز تفکر و تلقی دکتر شريعتی موافق نيستم ، اما معتقدم تاثير او بر جريان انقلاب و به پا خيزاندن مردم و خصوصا قشر جوان و تحصيل کرده حتا از شخص امام خمينی بيشتر بوده است. می توانيد از کسانی که سنشان از من و شما بيشتر است و آن روزها بودند بپرسيد که وحشت ساواک از استقبال از سخنرانیهای شريعتی در حسينيه ی ارشاد و تکثير بی شمار آن در اندک زمانی ، چقدر زياد بوده است. کسانی مثل آقای مطهری آن زمان اصلا مورد استقبال مردم نبوده اند. حتی می گويند که شخص ِ آقای مطهری بسيار تلاش می کرده که سخنرانی های دکتر شريعتی را محدود و متوقف کند، بلکه اقبال بيشتری به خودش شود ( راست و دروغ به عهده ی راوی ). به هر حال آنچه مهم است اينست که همه در تلاشند تا به قدرت بيشتری برسند و يا قدرت خود را حفظ کنند و دين و مفهوم گسترده تر آن انسانيت، اين روزها پشيزی ارزش ندارد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تا حالا مرکز محاسبات دانشگاه شریف هیچ سایتی رو غیر از موارد سکسی فیلتر نکرده بود. کلی پول دادن و از امروز یک آنتی فیلتر جدید خریدن و کلی سایت سیاسی رو هم بستن مثل خبرنامه ی گویا و سردبیر خودم. به جای این سایت ها می بینیم:

Warning
 

Access Denied

Access to the requested URL has been denied



پ. ن : پيگيري هودر نتيجه داد. دوباره بازش کردن.

لينك ثابت و نظرات  ]

يه روز یه جوجه با مامانش دعواش ميشه ميره می شينه جلوی در ميگه ( با عصبانيت بچگانه ی جوجه ای بخونيد ): پيشی بيا منو بخور!

لينك ثابت و نظرات  ]

درد غربت از همه سو می فشاردت. آدم هايی که به زبان تو سخن می گويند و يا نمی گويند. اصلا چه فرقی می کند. آدم غريب، همه جا غريب است. تنهايی با او متولد می شود و هنگام مرگ او را رها می کند. تنهايی متعلق به همه است اما تنها کسانی آن را حس می کنند که به آن آگاهند. اگر بفهمی که تنهايی زندگی را شايد بهتر بتوانی برای خودت معنا کنی چون در غير اين صورت خيلی از اتفاقات بی توجيه رها می شوند. توجيه نه به معنای صورت آن که موجه کردن باشد، کلمه ی بهتری نيافتم که بگويم. به معنای معنا دادن به اتفاقات و اين که چرا بايد اين طور باشد. و در اين نوع انديشه وطن و عشق چه بی معناست. آدم تنها در هر جايی غريب است. شايد بتواند کسی را دوست داشته باشد. حتا شايد بتواند تمام زندگی و وجودش را برای ديگری يا ديگران ايثار کند، اما او را از تنهايی محتوم گريزی نيست. تمام اين ها را که عقيده ی من است گفتم که مقدمه ای باشد بر معرفی کتابی با نام « ديالکتيک تنهايی ». نوشته ی اکتاويو پاز و ترجمه ی خشايار ديهيمی. کتاب بسيار کوچکی در قطع جيبی با 51 صفحه و به همت نشر لوح فکر.
در جايی می گويد : « جامعه با اين تصور که عشق وحدت پايداری است که هدفش به وجود آوردن و پرورش فرزندان است، منکر طبيعت عشق می شود. جامعه ازدواج و عشق را يکی می داند. » و عشق واقعی را رسوا وخلاف قاعده می داند. مفهوم آن را متضمن گسستن و گريختن و فاجعه می داند. و با اين ديدگاه مثلا فاحشه را قربانی عشق می داند. اگر واقعا به اين نظريه معتقد باشيم بايد عشق را امری مرده و فراموش شده بدانيم يا همان معنای موردنظر جامعه را مراد کنيم. و در حقيقت چنين است.
در جايی ديگر می گويد : « سيمون دوبوار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است، اما هرگز خودش نيست » خوب اين سوال را مطرح می کند و پاسخی واضح نمی گويد. جز مشتی کلمات زيبای فلسفی که در آن مخاطب دونِ جايگاه گوينده است. و چنين کلماتی هرگز کسی را که به آن حقيقت نزديک شده - که تنهاست - قانع نخواهد کرد. براستی پس زن چيست؟
اين جملات کتاب را دوست می دارم : « انسان معاصر، اسطوره ها را عقلانی کرده است، اما نتوانسته آنها را نابود کند. انسان مدرن دوست دارد تظاهر کند تفکر او بيدار است. اما اين تفکر بيدار ما را به راه های پيچاپيچ کابوسی رهنمون شده است که در آن اتاق های شکنجه در آينه ی خِرَد تکراری بی پايان می يابد. »
------
برای خواندن اشعار اکتاويو پاز به فارسی به دفتر دوم مجموعه آثار شاملو که به گزينه ی اشعار شاعران بزرگ جهان اختصاص دارد مراجعه کنيد. به ويژه شعری با نام « نوشتن ».
در همين مجموعه شعرهای مارگوت بيگل را نيز می توانيد بيابيد. شعر های زيبايی که دو نوار کاست از آن ها با صدای خود شاملو در بازار موجود است به نام های « سکوت، سرشار از ناگفته هاست » و « چيدن سپيده دم »
و شعری از بيگل:

پيش از آنکه به تنهايی خود پناه برم
از ديگران شکوه آغاز می کنم
فرياد می کشم که :
« ترکم گفته اند! »
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
انديشه و رويايم را
زندگيم را
با او قسمت کنم؟

آغاز جداسری
شايد
از ديگران نبود.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اين قطعه را برای تو و نه خطاب به تو نوشته ام دوست ِ خوب ِ من

تو هم تبار من بودی
تو هم تبار من بوده ای
من ترانه هايم و بغض هايم را با تو قسمت کرده ام
ترانه های من کوچک نيستند
تنها تو می دانی بيگانگی سخنم را با گندنای زلف معشوق و عطر گل و ياوه ی بلبل
ترانه ی من ، خود من بودم
و چه متفرعنانه ترانه می خوانديم

روزی من ناگهان بر خاک افتادم
و آنکه متواضعانه سر از خاک برداشت، ديگر من نبودم
آی، آنکه ترانه هايم را به گرمای ادراکت خواندنی تر می خواستی
چقدر به جستجوی تو روزان و شبان را به بی تفاوتی در خود کشتم
تو که هميشه با من می گفتی: «بيا و ببين ! »
اکنون در کدامين جزيره ی سرگردان ِ اقيانوس ِ جبار ِ تقدير ِ دروغين به خود وا مانده ای.

آمدم
به سويی که گمان می کردم نشانی بيابم از بی شماری که شايد روح تو در کالبدشان دميده باشد
آمدم اما
«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود»
آمدم اما
بی شماری که می پنداشتم، اکنون به شماره افتاده اند.

تو را در کدامين گور بی سنگ بايد بيابم
حاضرم نفس نفس هايم را با پيکر ِ سردت قسمت کنم
سرمای وجودت را در رگانم بپذيرم
و حرارت ِ آتش ِ بی سرانجامم را ذره ذره چون آفتاب به تو هديه کنم.

می دانم که ناشدنی است
اما در سرزمين ِ خيال، محال راه نمی يابد
بگذار بپندارم که کسی را همنام تو يافته ام
هم تباری و هم ترانه ای و هم بغضی چون تو را يافته ام.
چه سعادتمندم من!
می توانم از همپالکی ِ جان های بی مقدار بگريزم
من که هميشه به هيات آنکه هم ترانه ام بوده در آمده ام
می توانم در مجاورت بلندای تو به آسمان سر برکنم.

اما دريغ، گويا تو هم به خاک افتاده ای و از خاک بر خاسته ای
چرا که سخن ديروز و امروزت به قواره ی طعم خاک متفاوت است
اينک، در عصر ِ تباهی ِ بينش ِ هم سرشت ِ انسان
با من می گويی : «ببين و بيا ! »

تو هم تبار منی
بگذار تا سخنی را که روزی خودت با من گفته بودی
برايت بازگويم:
« برخيز، تا نيايی هيچ چيز نخواهی ديد»
بگذار تا با تو بگويم که عشق راز ِ وجود ِ من و توست
و سعادت پاداش ِ گشودن اين راز سر به مُهر.

اولين بار است که می خواهم کسی را به التماس راضی کنم
می دانی
دلم برای خودم تنگ شده است

خدای را
به هر نام که می خواني اش
يا نه

عشق را
به هر راه که می جو يی اش
يا نه

به هر آنچه امروز مقدس می داری اش

دوباره خودت باش
خدای را
عشق را ...

لينك ثابت و نظرات  ]


The best and most beautifull
Things in the world
Cannot be seen
Or even touched.
They must be felt by the heart

Helen keller

گرامی ترين و زيباترين ها در جهان،
نه ديده می شوند،
و نه حتی لمس می شوند،
آنها را تنها بايد
در دل حس کرد.
هلن کلر

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يک تصادف جالب
يک روز يک زن و مرد، ماشينشون با هم تصادف بدی می کنه. بطوريکه ماشين هر دوشون به شدت آسيب می بينه، ولی هر دوشون به طرز معجزه آسايی جان سالم بدر می برند. وقتی که هردو از ماشينشون که حالا تبديل به آهن قراضه شده بيرون ميان، خانومه برمی گرده ميگه: آه چه جالب شما مرد هستيد... ببينيد چه بروز ماشينامون اومده! همه چيز داغون شده ولی ما سالم هستيم. اين بايد نشانه ای از طرف خدا باشه که اين طوری با هم ملاقات کنيم و زندگی مشترکی را با هم با صلح و صفا آغاز کنيم. مرد با هيجان پاسخ ميده: بله، کاملا با شما موافقم. اين بايد نشانه ای از طرف خدا باشه. بعد زن ادامه ميده و ميگه: ببين يک معجزه ی ديگه. ماشين من کاملا داغون شده ولی اين شيشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بمونه تا ما اين تصادف خوش يمن رو جشن بگيريم! بعد زن بطری رو به مرد ميده. مرد سرش رو به علامت تصديق تکون ميده و در بطری رو باز می کنه و نصفشو می نوشه. بعد بطری رو بر می گردونه به زن. زن در بطری رو می بنده و اونو دوباره به مرد بر می گردونه. مرد ميگه: شما نمی نوشين!؟ زن در جواب ميگه: نه، الان بايد منتظر پليس باشيم. (از نشريه ی دانشگاه ما، دانشگاه شريف)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

عکس هاي خوابگاه طرشت ۳ دانشگاه شريف
دکتر رحيمي تبار رو مجبود کردن فعلا کوتاه بياد (سايت رسمي دانشگاه شريف)

لينك ثابت و نظرات  ]

به راستی قدرت شايعه بيشتر از اون چيزيه که بشه تصور کرد. باور کنيد حکومت کردن بر مردم ايران و چپاول کردن آنان کار خيلی ساده ای است. کافيست هر وقت احساس خطر کردی يه شايعه بندازی تو دهن مردم. دو روزه چنان گسترش ِ طولی و عرضی و افقی و عمودی و معنايی پيدا می کنه و يک کلاغ، چهل کلاغی ميشه که بيا و ببين. يادتونه چند سال پيش هم يه شايعه ی زلزله باعث شد تو چند روز خاص تهران خلوت بشه. البته اون موقع بعضی ها می گفتن اون شايعه رو جناح راست راه انداخته تا مردم پولاشونو از بانک ها بکشن بيرون و به دولت فشار بياد و ازين حرفا. اما حرف های اين چند روزه خيلی جالب تره. (البته منکر تحقيقات دکتر رحيمی تبار نيستم، ولی خوب احتمال زمين لرزه هميشه هست).
شايعات:
- تمام مقامات کشور شب ها ميرن شهرستان می خوابن.
- قراره تو اين هفته دو تا زلزله 6.5 ريشتری پشت سر هم بياد. طبق تئوری ابرهای زلزله احتمال وقوع اين زمين لرزه 37 درصد می باشد.
- آقا، اين شايعه به خاطر اينه که مردم مثل پارسال در آستانه ی 18 تير شلوغ بازی در نيارن. تازه زلزله ی جمعه ی قبل هم خودشون درست کرده بودن!

بی خيال اين حرفا ولی انگار امتحانای ما عقب افتادن. اينش خيلی خوبه. امروز صبح جلوی تالارهای دانشگاه تجمع بود. شب های قبل هم همه تو حياط خوابيدن. يکی می گفت چه حالی ميده به جای زلزله سيل بياد همه رو ببره، بعد بگن ببخشيد اطلاع رسانی اشتباه بوده.
------
روش جديدى براى پيش‌بينى زلزله در دانشگاه صنعتى شريف ابداع شد.
تخليه هفتاد درصدي خوابگاه دانشگاه شريف در اثر پيش بيني زلزله احتمالي
آخرين تحليل علمي

لينك ثابت و نظرات  ]


 

زلزله!!!
تکميل: ديشب تمام کساني که به نحوي به دانشگاه شريف ربط داشتند از ترس زلزله تو خيابون و حياط و اين جور جاها خوابيدن. دکتر رحيمي تبار با قاطعيت از احتمال وقوع زلزله در همين آخر هفته در تهران خبر داده و کل امتحانات يک هفته عقب افتاده. تعداد زيادي از دانشجويان خوابگاهي برگشتن به شهراشون و ....

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره