ياسمينا رضا در سال 1959 ازيک تاجر دورگه ايرانی- روسی و يک ويولونيست مجاری به دنيا آمد و در يک خانواده‌ی متوسط اما بسيار فرهنگی بزرگ شد. شهرت عمده‌ی او به خاطر نمايشنامه‌هايش است و «حرمان Une Desolation» اولين رمان او بشمار می‌رود. حرمان نوعی حديث ِ نفس است. پدری در خيال خود با پسرش حرف می‌زند. اين آدم ِ مردم‌گريز از همه متنفر است چون آن‌طور که بايد باشند، نيستند و هرگز نخواهند شد.
اين معرفی ِ ساده‌ای بود برای آنچه می‌خواهم در ادامه بياورم: جمله‌هايی از کتاب حرمان با ترجمه‌ی داود دهقان.
1- تازه می‌فهمم چه کم است تعداد پل‌هايی که از يک تنهايی به تنهايی ديگر می‌رود.
2- غنيمت شمر اين دم که باقی همه وهم است.
3- در اين جهان همه چيزی درهم شکسته، به جز خاموشی هيچ بر جای نمانده است.
4- در وجود تو اثری از بی‌صبری و ناآرامی نيست. لابد خوب می‌خوابی، تو از آن دسته آدم‌هايی نيستی که صبح تا آفتاب می‌زند شروع می‌کنند دور خودشان می‌چرخند تا شب، در وجود تو ذره‌ای آشفتگی و پريشانی و در يک کلام، دلشوره نيست.
5- هيچ وقت هيچ چيزی راتصرف نکرده‌ام به قصد اين‌که تا ابد نگهش دارم. همچنين، هيچ وقت نخواسته‌ام برای خودم کسی بشوم و تا ابد همان کس باقی بمانم. برعکس، هر وقت احساس کرده‌ام که کسی شده‌ام، همه چيز را برهم زده‌ام تا کس ديگری بشوم.
6- نانسی هميشه صبح‌ها سرحال است. لبخندزنان چای می‌ريزد. وقتی روی نان سوخاری‌اش کره و عسل می‌مالد وآن را می‌جود، افق آن روزش را می‌توان در چشمانش ديد.
7- با کسی که خوشبخت است يا - بدتر- دوست دارد خوشبخت بشود، نمی‌توان دوستی کرد. خودت هم می‌دانی که با آدم‌های خوشبخت نمی‌توان خنديد. با آدم خوشبخت نمی‌شود خنديد.
8- هر روز، دنيا عرصه را بيشتر بر من تنگ می‌گيرد. من نمی‌بايست آن‌طور خستگی‌ناپذير در برابر دنيا مقاومت می‌کردم چرا که در اين نبرد از پيش بازنده‌ام.
9- زندگی يعنی آنچه ما بی‌صبرانه می‌طلبيم. اصل، ماده است که بايد وابدهد. اين البته فلسفه‌ی من است. مابقی، حرف‌های خاله زنکی است.
10- چطور بايد از زندگی لذت برد؟ ... کافيست کمی احمق باشيد.
11- برای من اصلاً اهميتی ندارد که تو هيچ هدفی در زندگی نداشته باشی و سربار جامعه باشی. مهم اين است که سمبلی از بدبختی ِ نوع بشر باشی.
12- اگر کمد نانسی را باز کنی، کامل‌ترين بينش را از رفتار بيمارگونه‌ی بشر به دست می‌آوری. مقر ِ جنگ پارتيزانی ِ نانسی با زمان.
13- با خودم می‌گويم بيچاره نانسی، که پايش لب گور است اما هنوز می‌خواهد چند صباحی به خيال خود جذاب باشد. ضعيفه‌ی ذليله‌ای که دندان‌های ساييده‌اش را تيز می‌کند تا آخرين لذت‌های زندگی را گاز بزند.
14- از من به تو نصيحت، هر بار ديدی زنی نگران سروصورت خود است، راهش فقط انکار است. بگو: اشتباه می‌کنی عزيزم. به خصوص اگر آن زن اصرار کرد که راستش را بگو.
15- درواقع خدايی وجود ندارد اما آدم جايی را به او اختصاص می‌دهد. يعنی يک قدم به عقب می‌رود که او بيايد و اين کار را هر روز انجام می‌دهد و روزی چندبار انجام می‌دهد و تا آخر عمرش آن را ادامه می‌دهد. هر واقعيتی هست، درون خود انسان است. هر واقعيتی است در اراده و خواست ِ انسان است چون دنيا، پسرم دنيا چيزی نيست جز آنچه که مصرانه می‌خواهيم.
16- مرگ درون آدم است. رفته رفته تمام وجود آدم را فرامی‌گيرد. کم‌کم همه چيز آب می‌شود و از تازگی می‌افتد. پسرم، آدم سنش که از يک حد معينی گذشت، ديگر همه چيز برايش علی‌السويه می‌شود و هدفی وجود ندارد.
......

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) بی صبرشده‌‌ای ، ناآرامی . وانمود می‌کنی بدانچه دچارش نيستی . دلشوره می‌کشدت ، اما ساعتی ديگر سرخوشی . آدم‌ها به امور خنده‌آوری دلخوشند که از محدوده‌ی اعداد و ارقام و اشکال فراتر نمی‌رود . مسخره نيست ؟
2) تنهايی . تو تنهاترين جنبنده‌ی کائناتی . هنگامی که در ميان مردم پرسه می‌زنی و زمانی که در گوشه‌ی اتاقت به ديوار زل زده‌ای ، تنهايی . و اين تنهايی را چاره‌ای نيست ، مگرآن‌که خودت را بفريبی . به سلامتی ِ تنهايی ِ جاودان !
3) تو زيبا شده‌ای . آموخته‌ای که ناگواری ِ يک موسيقی ِ دلخراش را پذيرفتن ، موجب می‌شود لذت شنيدن آوای دلنشين موسيقی ِ زيبای ديگری دوچندان شود . تا معنای زشتی را نفهمی ، زيبايی هم بی معناست و تو اکنون زيبا شده‌ای . زيبايی‌ات مستدام باد .
4) تو آزادی . همه بنده‌ی خويشند . يکی اسير مال خويش است و ديگری بنده‌ی جمال خود . و بسيار بدتر است که برخی بنده‌ی فرزانگی ِ خويش‌اند . کسانی که جنس و نژاد خود را برتر می‌دانند و بدتر از آن‌ها ديگرانی که برای برابری ِ حقوق زن و مرد و يا سياه و سپيد بحث می‌کنند . تو اکنون آزادی ، چرا که ديده‌ام ورای نقش و شغل و جنس و رنگ ، خود ِ انسان را می‌بينی . هيچ‌گاه زن بودن يک زن را فدای مادر بودن ، فداکاربودن ، همسربودن و يا ازين دست نمی‌کنی .
5) بی قراری . نمی‌توانی به يک چيز خشنود باشی حتی اگر آن چيز ، در اوج بودن باشد .
6) برخلاف ديگران ، آن‌چه بيشترين نيرويت راصرف ِ آن می‌کنی فکرکردن است . می‌توانی ساعت‌ها به آن بينديشی که تنهايی يعنی چه ؟ خوشبختی کدامست ؟ آيا ماهی‌ها هم گريه می‌کنند ؟ و سؤال‌های مهم ديگر . پديده‌ای که ديگرانش به تنبلی تعبير می‌کنند ، اما چه اهميتی دارد ؟
7) ديوانه‌ای . تو هم مثل من مجنونی که اين چنين می‌انديشی . جنونی که بسيار دلپذيرتر از عقل ِ آسمانيان متظاهر است .

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اصلا ً قصد توهين به زبان عربی را نداشته‌ام . معتقدم عربی از کامل‌ترين و زيباترين زبان‌هاست . اما همچنان از خربندگانی که قدرت ، همه چيزشان را از آن‌ها گرفته و کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌اند بيزاری می‌جويم .

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره