شنيده بودم ولی تا حالا به عمق فاجعه پی نبرده بودم!
از مزايای سيستم قضايی اسلامی يکی اينه که می‌تونی با پول از هر غيرممکنی، ممکن بسازی. قاضی محترم، پرونده‌ای که به بچه دوساله می‌‌دادی بهت می‌گفت کی محکوم ميشه رو به نفع اون يکی رأی داد. خودم ديدم – با چشای خودم – که رفيق قاضیه ازکسی که ازش شکايت شده بود پول گرفت. غير از اين هزارتای ديگه هم شنيدم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

خليجیArabian Gulfکه دنبال آن می گرديد هرگز وجود نداشته است. نام صحيح آن خليج فارس می باشد، نامی که از سالهای بسيار قبل بر آن بوده و تا هميشه نيز خواهد ماند.
بمباران گوگلی هم جالبه. BBC و پارسيک

لينك ثابت و نظرات  ]


 

شعري از فرخ بر وزن اشعار مولانا (مُفعتلن مُفتعلن):

پاي به مجلس چونهد، رنگ ز رويم بپرد
پاي ز مجلس چو كشد، خون به رگانم فسرد
مي به پياله نكند، جام به جامم نزند
ديده به او خيره شود، هيچ نگاهم نكند
واي كنارش بروم، آه كنارم بزند
قلب ز جا كنده شود چون به كنارم برسد
دست به دستم ندهد، رخصت رقصم ندهد
تشنَم (تشنه‌ام) و مستم نكند، آب و شرابم ندهد
بوسه به خاكش بنهم، زنده به خاكم بنهد
چاه به راهم فكند تا كه به چاهم فكند

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دوست دارمش. هرچقدرهم که بگويم نه، باز هم در اعماق دست نيافتنی ِ وجودم دوستشان دارم.
وقتی که به حماقت‌های‌ات می‌خندم و وقتی از تلاقی نگاهت می‌گريزم و هنگامی که می‌خواهمت و نمی‌يابمت، هميشه دوستت داشته‌ام. من در ميان تمامی معشوقه‌هايم، به سختی تنهايم چراکه عاشقانه‌هايم را تنها برای خودم خوانده‌ام. از زرتشت آموخته‌ام که هيچگاه جامم را با نزديک‌ترين دوستم عوض نکنم.
تنهايی موهبت بزرگی است. حادثه و مرگ می‌توانند عزيزانم را از من بگيرند، حماقت و جهالت می‌توانند چراغ‌هايم را خاموش کنند، تمام آنچه دارم و بدان می‌بالم و وابسته‌‌ام در معرض نقصان‌اند. اما هيچ راهزن و حادثه ای را يارای تاختن به حريم تنهاييم نيست.
[چقدر دلم می‌خواست با آن مرد صحبت می‌کردم. مردی که تنها فرزندش را موتورسواری به آسمان پرت کرد و بر زمين دوخت. مرد گريه نمی‌کرد و نگاه ِ تکرارنشدنی‌اش حسی وحشت‌ناک را به من منتقل می‌کرد. می‌دانم، برايش تأسف می‌خوری و دلت به حالش می‌سوزد. اما من دوست داشتم آن احساس ِ وحشی را تجربه کنم. يا دخترکی که می‌شناختمش و سال قبل تمام خانواده‌اش را در تصادف از دست داد. دوست داشتم به نوعی احساسش را به من منتقل کند.
وحشتناک‌ترين احساسی را که تجربه کرده‌ام صدای جيغ پرندگان دريايی بود در نيمه‌شبی که خارج از اردوی دوستانم به روی شن‌ها دراز کشيده بودم. صدايی که تا آخرين حفره‌های مغزت را منجمد می‌کرد.]
وگرنه، تنهايی هر چه عريان‌تر باشد لذتبخش‌تر است. چه بسيارند کسانی که در محاصره‌ي تن‌های ديگر تنهايند.
من اما، در عين ِ تنهايی هنوز دوستشان دارم. همه‌ی آن [به ياری ِ فروغ] دخترانی را که به من عاشق بودند و هنوز به تبسم‌های پسرکی می‌انديشند که يک شب او را باد با خود برد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

زندگی مانند راندن يک دوچرخه است. نمی‌افتی!، مگرآنکه دست از پازدن برداری.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

عصيان بندگی (فروغ فرخزاد)

بر لبانم سايه ای از پرسشی مرموز
در دلم درديست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی اين روح عاصی را
با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز
گرچه ازدرگاه خود ميرانيم، اما
تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی
سرگذشت تيره من، سرگذشتی نيست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نيمه شب گهواره‌ها آرام می‌جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
ميکشد پارو زنان در کام طوفان ها
چهره هايی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان وبرق حلقه‌ی زنجير
داستان هايی زلطف ايزد يکتا !
سينه‌ی سرد زمين ولکه‌های گور
هر سلامی سايه‌ی تاريک بدرودی
دستهائی خالی ودرآسمانی دور
زردی ِ خورشيد بيمار تب آلودی
جستجويی بی‌سرانجام و تلاشی گنگ
جاده‌يی ظلمانی و پايی به ره خسته
نه نشان آ تشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي‌برد درتو؟
تازنی برسنگ جام خودپرستی را
يک زمان با من نشينی، با من خاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را
سالها در خويش افسردم ولی امروز
شعله سان سر ميکشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازی خروش بی شکيبم را
يا ترا من شيوه ای ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود ميرانيم ، اما
تا من اينجا بنده ، تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تيره من ، سرگذشتی نيست
کز سر آغاز و سر انجامش جدا باشی
چيستم من ؟ زاده‌ی يک شام لذت بار
ناشناسی پيش ميراند در اين راهم
روزگاری پيکری برپيکری پيچيد
من به دنيا آمدم ، بی آنکه خود خواهم
کی رهايم کرده‌ای ، تا با دوچشم باز
برگزينم قالبی خود از برای خويش؟
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه، پای خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن کی آشنا بوديم ما با هم؟
من به دنيا آمدم بی آنکه "من" باشم
روزها رفتند و در چشم سياهی ريخت
ظلمت شبهای کور دير پای تو
روزها رفتند و آن آوای لالائی
مرد و پر شد گوشها يم از صدای تو
کودکی همچون پرستو های رنگين بال
رو بسوی آسمانهای دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهمانی بی خبر انگشت بر در زد
مي‌دويدم در بيابانهای وهم انگيز
مي‌نشستم در کنار چشمه ها سر مست
مي‌شکستم شاخه های راز را ، اما
از تن اين بوته هر دم شاخه ای مي‌رست
راه من تا دور دست دشتها ميرفت
من شناور در شط انديشه های خويش
مي‌خزيدم در دل امواج سرگردان
مي‌گسستم بند ظلمت را ز پای خويش
عا قبت روزی ز خود آرام پرسيدم،
چيستم من؟ از کجا آغاز می يابم؟
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامين آسمان راز مي‌تابم؟
از چه می انديشم اينسان روز و شب خاموش؟
دانه انديشه را در من که افشانده است؟
چنگ در دئست من و من چنگی مغرور
يا به دامانم کسی اين چنگ بفشانده است؟
گر نبودم يا به دنيای دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه ام مي‌بود؟
باز آيا ميتوانستم که ره يابم
در معماهای اين دنيای راز آ لود؟
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاريک و پيچا پيچ
سايه افکندی بر آن "پايان" و دانستم
پای تا سر هيچ هستم ، هيچ هستم، هيچ
سايه افکندی بر آن "پايان" و در دستت
ريسمانی بود و آنسويش به گردنها
مي‌کشيدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي‌کشيدی خلق را در راه و ميخواندی :
«آتش دوزخ نصيب کفر گويان باد
هر که شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد»
خويش را آيينه ای ديدم تهی از خويش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ، گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو
گوسپندی در ميان گله سرگردان
آنکه چوپان است ره بر گرگ بگشوده !
آنکه چوپان است خود سر مست از اين بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده
ميکشيدی خلق را در راه و ميخواندی :
« آتش دوزخ نصيب کفر گويان باد
هر که شيطان را به جايم برگزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد»
آفريدی خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش کردی و او را سوی ما راندی
اين تو بودی ، اين تو بودی کز يکی شعله
ديوی اينسان ساختی ، در راه بنشاندی
مهلتش دادی که تا دنيا به جا باشد
با سر انگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد
هر چه زيبا بود بي‌رحمانه بخشيديش
شعر شد ، فرياد شد ، عشق و جوانی شد
عطرگلها شد به روی دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگانی شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
آنچنان در جان ميخوران خروش افکند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگی بخود پيچيد
لرزه شد بر سينه های سيمگون افتاد
خنده شد دندان ِ مه رويان نمايان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهای ظلمانی
هادی گمکرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محراب ها رقصيد
برق چشمانش چراغ ره نوردان شد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها کردی
آنگه از فرياد های خشم و قهر خويش
گنبد مينای ما را پر صدا کردی
چشم ما لبريز از آن تصوير افسونی
ما به پا افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيره قوم ثمود تو
خود نشستی تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهی خشک کرديشان ز طوفانی
تند باد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان ، سوختی با برق سوزانی
وای از اين بازی ، از اين بازی دردآ لود
از چه ما را اينچنين بازيچه ميسازی؟
رشته تسبيح و در دست تو ميچرخيم
گرم ميچرخانی و بيهوده مي‌تازی
چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با " خطا " اين لفظ مبهم ، آ شنا گشتيم
تو خطا را آفريدی ، او بخود جنبيد
تاخت بر ما ، عاقبت نفس خطا گشتيم
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهری و راهی بود؟
هيچ در اين روح طغيان کرده عاصی
زو نشانی بود ، يا آوای پايی بود؟
تو من و ما را پيا پی می کشی در گود
تا بگويی مي‌توانی اينچنين باشی
تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتک سرد آهنين باشی
چيست اين شيطان ِ از درگاهها رانده؟
در سرای خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيکر سوزنده‌اش دستی
عطر لذت های دنيا را بيفشانده
چيست او جز آنچه او مي‌خواستی باشد؟
تيره روحی ، تيره جانی ، تيره بنيانی
تيره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تيره آغازی ، خدايا ، تيره پايانی
ميل او کی مايه اين هستی تلخ است؟
رای او را کی از او در کار پرسيدی؟
گر رهايش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان نقشی نمي‌ديدی
ای بسا شبها که در خواب من آمد او
چشمها يش ، چشمه های اشک و خون بودند
سخت مي‌ناليد و مي‌ديدم که بر لبهاش
ناله‌هايش خالی از رنگ و فسون بودند
شرمگين زين نام ننگ آلوده‌ی‌ رسوا
گوشه ای مي‌جست تا از خود رها گردد
پيکرش رنگ پليدی بود و او گريان
قدرتی ميخواست تا از خود جدا گردد
ای بسا شبها که با من گفتگو مي‌کرد
گوش من گويی هنوز از ناله لبريز است:
(شيطان)--: تف بر اين هستی، بر اين هستی درد آ لود
تف بر اين هستی که اين‌سان نفرت انگيز است
خالق من او ، و او هر دم به گوش خلق
از چه مي‌گويد چنان بودم ، چنين باشم؟
من اگر شيطان مکارم گناهم چيست؟
او نمي‌خواهد که من چيزی جز اين باشم
دوزخش در آ رزوی طعمه ای مي‌سوخت
دام صيادی به دستم داد و رامم کرد
تا هزاران طعمه در دام افکنم ، ناگاه
عالمی را پر خروش از بانگ نامم کرد
دوزخش در آ رزوی طعمه ای مي‌سوخت
منتظر بر پا ، ملکهای عذاب او
نيزه های آتشين و خيمه‌های دود
تشنه‌ی قربانيان بی حساب او
ميوه تلخ درخت وحشی زقوم
همچنان بر شاخه‌ها افتاده بی حاصل
آن شراب ِ از حميم دوزخ آغشته
نا زده کس را شرار تازه ای در دل
دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بيهوده می تابيد و می افروخت
تا به اين بيهودگی رنگ دگر بخشد
او به من رسم فريب خلق را آموخت
من چه هستم؟ خود سيه روزی که بر پايش
بند های سرنوشتی تيره پيچيده
ای مريدان من، ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزيده ، نيک سنجيده
ای مريدان من ، ای گمگشتگان راه
راه ، راهی نيست تا راهی به او جوييم
تا به کی در جستجوی راه مي‌کوشيد؟
راه نا پيداست ، ما خود راهی اوييم
ای مريدان من ، ای نفرين او بر ما
ای مريدان من ، فرياد ما از او
ای همه بيداد او ، بيداد او بر ما
ای سرا پا خنده های شاد ما از او
ما نه درياييم تا خود موج خود گرديم
ما نه طوفانيم تا خود خشم خود باشيم
ما که از چشمان او بيهوده افتاديم
از چه مي‌کوشيم تا خود چشم خود باشيم؟
ما نه آغوشيم ، تا از خويشتن سوزيم
ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد
ما نه اوهستيم تا از خويشتن ترسيم
ما اگر در دام نا افتاده مي‌رفتيم
دام خود را با فريبی تازه مي‌گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه‌هايی تازه در هر لحظه مي‌پرورد
ای مريدان من ، ای گمگشتگان راه
من خود از اين نام ننگ آ لوده بيزارم
گر چه او کوشيده تا خوابم کند ، اما
من که شيطانم دريغا سخت بيدارم
ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باريدم ، پياپی اشک باريدم
ای بسا شبها که من لب های شيطان را
چون ز گفتن مانده بود ، آرام بوسيدم
ای بسا شبها که بر آ ن چهره پرچين
دستهايم با نوازشها فرود آمد
ای بسا شبها که تا آوای او برخواست
زانوانم بی تأمل در سجود آمد
ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ
آرزو مي‌کرد تا يک دم برون باشد
آرزو می‌کرد تا روح صفا گردد
نی خدای ِ نيمی از دنيای دون باشد
بارالها ، حاصل اين خودپرستی چيست؟
ما که خود ا فتادگان زار مسکينيم
ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
نقش دستی ، نقش جادويی نمي‌بينيم
ساختی دنيای خاکی را و مي‌دانی
پای تا سر جز سرابی ، جز فريبی نيست
ما عروسکها ، و دستان تو در بازی
کفر ما ، عصيان ما ، چيز عجيبی نيست
ما که چون مومی به دستت شکل مي‌گيريم
پس دگر افسانه‌ی روز قيامت چيست؟
پس چرا در کام دوزخ سخت مي‌سوزيم؟
اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست؟
اين جهان خود دوزخی گرديده بس سوزان
سر به سر آتش ، سراپا ناله‌های درد
بس غل و زنجيرهای تفته بر پاها
از غبار جسمها ، خيزنده دودی سرد
خشک و تر اندر ميان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
ميفروش بيدل و ميخوا ره‌ی سر مست
ساقی روشنگر و پير سماواتی
اين جهان خود دوزخی گرديده بس سوزان
باز آ نجا دوزخی در انتظار ماست
بی پناهانيم و دوزخ‌بان سنگين دل
هر زمان گويد که در هر کار يار ماست !
ياد باد آن پير فرخ رای ِ فرخ پی
آ نکه از بخت سياهش نام "شيطان" بود
آ نکه در کار تو و عدل تو حيران بود
هر چه او می گفت ، دانستم ، نه جز آ ن بود
اين منم آ ن بنده‌ی عاصی که نامم را
دست تو با زيور اين گفته‌ها آراست
وای بر من ، وای بر عصيان و طغيانم
گر بگويم ، يا نگويم ، جای من آنجاست
باز در روز قيامت بر من ناچيز
خرده مي‌گيری که روزی کفر گو بودم
در ترازو مي‌نهی بار گناهم را
تا بگويی سرکش و تاريک خو بودم
کفه‌ای لبريز از بار گناه من
کفه ديگر چه؟ مي‌پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز؟
ميل دل يا سنگ های تيره صحرا؟
خود چه آ سانست در آن روز هول انگيز
روی در روی تو از خود گفتگو کردن
آبرويی را که هر دم مي‌بری از خلق
در ترازوی تو ناگه جستجو کردن !
در کتابی ، يا که خوابی ، خود نمي‌دانم
نقشی از آن بارگاه کبريا ديدم
تو به کار داوری مشغول وصد افسوس
در ترازويت ريا ديدم ، ريا ديدم
خشم کن اما زفردايم مپرهيزان
من که فردا خاک خواهم شد ، چه پرهيزی
خوب مي‌دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه ، من خدايا ، صيد ناچيزی
تو گرسنه ، دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهر آگين ، تک درختانش
از دم آنها فضاها تيره و مسموم
آ ب چرکينی شراب تلخ و سوزانش
در پس ديوار هايی سخت پا برجا
"هاويه"، آ ن آ خرين گودال آ تش ها
خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد
جسم های خاکی و بي‌حاصل ما را
کاش هستی را به ما هرگز نمي‌دادی
يا چو دادی ، هستی ما هستی ما بود
می چشيديم اين شراب ارغوانی را
نيستی ، آنگه ، خمار مستی ما بود
سالها ما آدمکها بندگان تو
با هزاران نغمه‌ی ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزيم
معنی عدل ِ !! تو را هم خوب فهميديم
تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندی
ازبهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسيه دادی ، نقد عمر از خلق بستاندی
گرم از هستی ، زهستی ها حذر کردند
سالها رخساره بر سجاده سائيدند
از تو نامی بر لب و در عالم رويا
جامی از می ، چهره ای زآن حوريان ديدند
هم شکستی ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهايشان بيهوده خنديدی
گور خود گشتند و ای باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آنان نباريدی
از چه ميگويی حرامست اين می گلگون؟
در بهشتت جويها از می روان باشد
هديه‌ی پرهيزکاران عاقبت آنجا
حوری يی از حوريان آ سمان باشد!
مي‌فريبی هر نفس ما را به افسونی
ميکشانی هر زمان ما را به دريايی
در سياهی های اين زندان می افروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رويايی
ما اگر در اين جهان بی در و پيکر
خويش را در ساغری سوزان رها کرديم
بارالها ، باز هم دست تو در کار است
از چه مي‌گويی که کاری ناروا کرديم؟
در کنار چشمه های سلسبيل تو
ما نمي‌خواهيم آ ن خواب طلايی را
سايه های سدر و طوبی زان ِ خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايی را
حافظ ، آ ن پيری که دريا بود و دنيا بود
بر" جوی " بفروخت اين باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چيست اين افسانه‌ی رنگين عطر آ لود؟
چيست اين رويای جادو بار سحر آ ميز ؟
کيستند اين حوريان ، اين خوشه های نور؟
جامه‌هاشان از حرير نازک پرهيز
کوزه ها در دست و بر آ ن ساقهای نرم
لرزش موج خيال انگيز دامن ها
مي‌خرامند از دری بر درگهی آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آ بها پاکيزه تر از قطره های اشک
نهرها بر سبزه های تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه های روشن ياقوت
گاه چيده ، گاه بر هر شاخه ناچيده
سبز خطانی سراپا لطف و زيبايی
ساقيان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتی شان
گاه بر آنها ، گهی بر حوريان مايل
قصرها ، ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها ، بر پايه هاشان دانه الماس
پرده ها چون بالهايی از حرير سبز
از فضاها می تراود عطر تند ياس
ما در اينجا خاک پاک باده و معشوق
ناممان ميخواره گان رانده رسوا
تو در آن دنيا می ومعشوق می بخشی
مومنان بی گناه پارسا خو را !
آ ن گناه تلخ و سوزانی که در راهش
جان ما را شوق وصلی وشتابی بود
در بهشتت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشتت ، بارالها ، خود ثوابی بود!
هر چه داريم از تو داريم ، ای که خود گفتی :
« مهر من دريا و خشمم همچو طوفان است
هر که را من خواهم او را تيره دل سازم
هر که را من بر گزينم پاکدامانست »
پس دگر ما را چه حاصل زين عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره يابييم
يا برانی يا بخوانی، ميل ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو؟
تو چه هستی ، جز دو دست گرم در بازی؟
ديگران در کار گُل مشغول تو در گِل
مي‌دمی- تا بنده سر گشته ای سازی
تو چه هستی ، ای همه هستی ما از تو؟
جز يکی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت می فشاريمان
گاه می آ يی و می خندی به روی ما !
تو چه هستی؟ بنده‌ی نام و جلال خويش
ديده در آيينه‌ی دنيا جمال خويش
هر دم اين آيينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خويش
برق چشمان شرابی ، رنگ نيرنگی
شيره شبهای شومی ، ظلمت گوری
شايد آن خفاش پير خفته ای کز خشم
تشنه سرخی خونی ، دشمن نوری
خود پرستی تو، خدايا ، خود پرستی تو
کفر می گويم ، تو خوارم کن ، تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدايی - در دلم بنشين و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما را بسوزان تا ز "خود" سوزيم
بعد از آن يا اشک ، يا لبخند ، يا فرياد
فرصتی ، تا توشه ره را بيندوزيم

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره