من مفهومی به اسم عشق رو قبول ندارم، اما دليل نميشه که شعر عاشقانه نگم.
--------------------------------------------
ظرافت ِِ اندامت در مجاورت ِ بی‌قراری نگاهت
خدای را به زانو درمی‌آورد.

باد و آتش در دست توست
خاک و آبم را به تو می‌سپارم
تا هرچه دوست‌تر می‌داری، بيافرينی!

پيکره‌تراش ِ هستی در شبی بلندتر از تاريخ ِ حقير ِ خاک
و به بهای تمام ِ غرور ِ ايزدی ِ خود
هلالی ِ چشمانت را جلا داده‌است.
وقتی خيره به چشمانت می‌نگرم
زيباترين تصوير خودم را می‌بينم
و هنگامی که چشم از تو برمی‌دارم
عکس چشمان تو همه جا را پر می‌کند
آهنگ ِ کلماتت جنونم را دوچندان می‌کند
و دستانت، آه دستهای تو
تمام آنچه از دنيا می‌خواهم تا بدان بياويزم
که عشق را اگر خود معنايی باشد
در دستان تو می‌يابم.

از روزها می‌ترسم
به گيسوانت بگو شب را رها سازند
تا درپناه آن دوباره تنها به تو بيانديشم
تو و راز ِ متناقض ِ حضورت.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يك سال از فاجعه‌ی بم می‌گذرد. اما اين شهر هنوز هم در تب هذيانی ِ فقر و آوارگي می‌سوزد. اكنون كه اين گونه چرك بر رخساره‌ی اين شهر نهاده‌اند و به ريشخند از زدودن آن به نفع مقاصد پليد و غيرانسانی‌شان امتناع می‌‌كنند، بر ما و تمام عدالت‌خواهان و آزادی‌طلبان است كه فرياد اعتراض‌مان را چنان محكم از گلو بر اين ويرانه ها بپراكنيم كه شايسته‌ی انسان و ذات ِ پرهيمنه‌اش باشد.
هنوز امكانات اوليه‌ی حياتی در اين شهر وجود ندارد. هنوز رجالگان و كفتارها از اين فاجعه به نفع سود شخصی خود استفاده می‌كنند. هنوز كودكان اين شهر، در خواب های وحشت‌زده‌شان كابوس رخداد‌ ِ نه پار و پيرار که كابوسی را كه سال‌هاست در رويای‌‌شان وحشيانه نعره می‌كشد می‌بينند، و نيز رويای دستی ياريگر كه به سوی‌شان دراز شده تا سرنوشت غم انگيزی را در انتظار آن‌ها دندان‌هايش را تيز می‌كند، ويران كند. هنوز... هنوز... هنوز...

به حمايت از مردم مصيبت ديده‌ی شهر بم، از نمايشگاه عكس ِ بم سمفونی وحشت ديدن کنيم.
زمان:از تاريخ 5 آذرماه تا 11 دی‌ماه 1383
مكان: خيابان شريعتی، نرسيده به پل سيدخندان، نگارخانه‌ی فرهنگسرای مدرسه.
ساعت بازديد: 9 صبح تا 7 بعدازظهر.
عکاس: وحيد اصلانی فر
------------------
پ.ن.: با عرض معذرت به علت تمديد اجباری نمايشگاه دوست شهردار منطقه 7 افتتاحيه نمايشکاه بم، يک هفته عقب افتاد. درست روز سالگرد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

ادای دين به سيگار و تارانتينو(نگاهی به فيلم جای ديگر ساخته‌ی مهدی کرم‌پور)
"جای ديگر" فيلم بی در و پيکريه. آنقدر گره دارد که فکر می‌کنم تماشاگری که فقط يک‌بار آن را ببيند نصف آن‌ها را هم کشف نکند. سبک روايی فيلم سرشار از فلش‌بک و ارجاع يک ماجرا به صحنه‌ای قبل يا بعد از آن است و مثل Kill Bil از انيميشن بهره می‌برد. فيلم از يک صحنه‌ی احضار روح شروع می‌شود و پس از طی بيش از نيمی از جريان داستان دوباره آن صحنه تکرار می‌شود. داستان گروهی را می‌بينيم که هر کدام به دنبال آرمانشهر خود می‌دوند، آرمانی که فکر می‌کنند در جايی ديگر بايد آن را بيابند. هر فرد نماد گروهی از افراد جامعه‌ی ماست. يک موسيقی‌دان و خواننده، يک انسان جاه‌طلب که افسانه‌های قدرتِ کارلوس کاستادا می‌خواند. يک دخترحامله که می‌خواهد بچه‌اش را نگه دارد بدون آنکه پدرش را به ياد بياورد، پسری که مادرزاد مشکل دوجنسيتی دارد و میخواهد از طريق عمل جراحی در خارج ايران دختر شود زنی که تمام عمر دنبال حقی بوده که هيچوقت ندانسنه چيست و بالاخره خبرنگاری که حقيقت را در ميان مرده‌های جنگ يافته و تعديل شده‌ی قشر بسيجی است. زمان و سير آن در اين فيلم بی‌معناست هرچند بسيار تأکيد میشود که داريم وقت را از دست می‌دهيم. گويی کل فيلم نامه‌ی صوتی دامون-خبرنگار جنگ- است به معشوقی نامعلوم يا خيالات او يا آنچه که میخواهد و نيست.
طاووسی(احمد نجفی) تاجر قدرتمند و پرنفوذی است که گوشت نمی‌خورد، دلبسته‌ی يک مجسمه‌ی عجيب است و گروه کذايی داستان به ياری او می‌خواهند از مرزهای مملکت يا مرزهايی که خودشان برای خودشان ساخته‌اند بگريزند. تارا(کتايون رياحی) زنی است که حقوق خوانده، يک ازدواج بدون عشق داشته و پس از متارکه هنوز محمود که به او علاقمند است تماس می‌گيرد و از او می‌خواهد که به زندگی‌اش برگردد، به گفته‌ی محمود بچه‌دار نشدن تارا هم مشکلی نيست که حل نشود. اين زنگ موبايل در خلال داستان به يک علامت تبديل می‌شود که هم يادآور گذشته‌‌ی تارا و هم زنگ خطر آينده‌ی نا درکجا و نا در زمان اوست. تارايی که به گفته‌ی خودش تمام عمر تنها بوده است. اورنگ (مانی کسراييان) مشکل ژنتيکی دوجنسيتی دارد و ظاهر و حرکات دخترانه‌ای دارد که حتا در برخی صحنه‌ها باعث خنده‌ی تماشاگر میشود. خانواده او را با اين وضع نمی‌پذيرد، سربازی نرفته، بيکار است، ويزا ندارد و می‌خواهد از کشور خارج شود. ميلاد و غزل (برزو ارجمند و چکامه چمن‌ماه) زوج ازدواج نکرده‌ای هستند درحالی‌که پسر خواننده است و دختر به خاطر عشق او مادر و ثروت و اصل و نسب‌اش را ترک کرده تا با هم از ايران بروند. رها(گلشيفته فراهانی) دختری از يکی ازعشيره‌های جنوبی است که بارداراست و به ياد نمی‌آورد پدر بچه‌اش کيست. می‌خواهد بچه‌اش را نگه دارد و از قبيله و تعصب‌هايش بگريزد. قبل از آن‌که باردار بودن ِ رها را تماشاگر بفهمد به شدت بر کوچولو بودنش تأکيد می‌شود. بازی گلشيفته فراهانی در اين نقش برخلاف بازی مزخرف چمن‌ماه بسيار زيباست. نگاه‌های او و نشستن و فرم حرکت و گفتارش فوق‌العاده‌اند. و اما دامون (علی مصفا)، چيزی ازش سر در نمی آريد. خبرنگار جنگ که از سياهی شب می‌ترسد و از سپيدی روز. چيزهايی می‌بيند که بقيه نمی‌بينند- آدم‌های بدون مغز و دود و آتش- و تمام رفتارهايش بی‌سمت و سوست. به هيچ رسمی گويا پايبند نيست و تنها بدنبال حقيقت می‌گردد هم روشنفکر لاييک است و هم رزمنده‌ی جنگ ديده. در بيليارد هميشه از ميلاد می‌برد و در مقابل رجزخوانی او ميگويد شايد هم يه روز تو بردی، مهم اينه که بعد از اينکه بردی دوباره باهام بازی کنی. يا در جايی که ماشين اصلاً روشن نمی‌شد او با يک استارت ماشين را روشن کرد. آخر فيلم هم يک سخنرانی فصيح و بليغ در باب نسل‌های سوخته و ناقص و جايی ديگر بين زمين و اسمان ايراد کرد. تازه ادعای ديدن حق رو هم داشت. و در گذشته‌ای که از او نشان داده شد بر روی يک آهنگ ريتميک تند آتش و سوختن نت و شکستن و زندانهای مدارس و يک تأکيد جالب روی چادر سياه خانم مدير مدرسه‌ای دخترانه پخش شد.
*******
ارجاعات و نکته‌ها:
1- رها به فرزند زاده‌نشده‌اش نامه می‌نوشت. يادآور فالاچی و نامه به کودکی که هرگز زاده نشد. متن نامه اما به "افق روشن" شاملو تکيه می‌کرد. روزی که درهای خانه‌شان را نمی‌بندند، قفل افسانه‌ای ست و قلب برای زندگی بس است. روزی که هر انسان برای هر انسان برادری ست. و در اينجا : اميدوارم هيچوقت آرزوی کشتن يک انسان رو نداشته باشی. اميدوارم هيچوقت اسلحه دست نگيری...
2- حرف‌های غزل به نوعی يادآور فروغ بود، همانطور که عکس‌های فروغ بر در و ديوار اتاقش ديده می‌شد. و اينکه ما بالاخره يه روزی به دنيا اومديم، يه سری اتفاقات و غيره و ريشه‌های پوسيده
3- انيميشن‌ها خودشون داستانی بودن. آدم‌هايی که به تحريک يه سری بلندگو می‌جنگيدند و اگر دچار ترديد می‌شدند اسير بلندگوها بودن که دورشون پيله می‌تنيدن و يه جاهايی آخرای فيلم مرد دچار ترديد پيله‌ها رو پاره کرد و به شکل پروانه‌ای پرواز آغاز نمود.
4- صحنه‌ای که رها و دامون کنار ساحل، ماهی‌های مرده رو ديدن نبايد نمای دور نشون داده می‌شد. ايده رو خراب کرد.
5- ترانه‌های فيلم و موسيقی متن از نکات قوت فيلم بودن. البته انتخاب برزو ارجمند برای اين نقش با اين‌که خوب بازی کرده‌بود انتخاب فکرشده‌ای نبود. با توجه به سابقه‌ی حضور طنز ارجمند در مجموعه‌های تلويزيون کمی طول می‌کشه تا با اين تيپش عادت کنی. اما ترانه‌ها، اولی با نام آفتابی و شعری از خسرو شکيبايی و مضامينی نظير شکفتن دل، معمای چشات، فاصله و ازين دست وهمچنين ريتم ملايم بيشتر عاشقانه بود. ولی شعر دوم با اسم ريشه يا پيشه يا بيشه يا يه چيزی تو اين مايه‌ها و آهنگ پاپ‌راک و شعر زيبای افشين یداللهی خيلی جلب توجه می‌کرد. شعری که با عبارت از راه بزن بيرون شروع می‌شد و عباراتی مثل زنديق قسم‌خورده يا ما با تو نمانديم ولی بی تو نمرديم در آن به چشم می‌خورد.
6- قسمتی که مربوط به گذشته‌ی رها بود خيلی مصنوعی از آب دراومده. لهجه‌ی زن خيلی بد بود در حاليکه مرد اصلاً لهجه نداشت. اما زن جمله‌ی جالبی گفت: مردم پشت سر خدا هم حرف می‌زنن.
7- فيلم انگار قبلاً تو جشنواره‌های خارجی چندتا جايزه برده. اما اصلاً تو ايران سروصدا نکرد. کاش کارگردانش توی شرق و يا بين وبلاگ نويسای معروف چند تا آشنا داشت تا مثل نفس عميق براش تبليغات انتلکچوال می‌کردن.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دلم گرفته‌است. آسمان پشت ِ پنجره آزارم می‌دهد. فرقی نمی‌کند که آفتابی باشد يا ابری. اصلاً هيچ چيز با هيچ چيز فرقی ندارد وقتی دلت گرفته، وقتی نمی‌خواهی اينجا باشی. من اهل خاکم، هرکجای خاک که باشم فرقی نمی‌کند. چشم از آسمان برداشته‌ام اما وحی از خاک هم نمی‌رسد و روزهايم که درهم پيچيده‌اند نيز نويدی برايم ندارند. وقت آن است که فرياد کشم: "کجاست همزاد ِ گريخته‌ی من، کجاست؟"

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره