تنها. . .

اكنون مرا به قربانگاه می‌برند
گوش كنيد اي شمايان در منظری كه به تماشا نشسته‌ايد
ودر شماره حماقتهايتان از گناهان نكرده‌ی من افزون‌تر است!

با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت شما در آرزوي به بر كشيدن من در تب دوزخی ِانتظاري بي انجام خاكستر خواهد شد ‏
تا آتشي آن چنان به دوزخ خوف انگيزتان ارمغان برم
‏ كه از تف آن دوزخيان ِ مسكين آتش پيرامون‌شان را چون نوشابه‌يی گوارا
سر كشند.

چرا كه من از هرچه با شماست؛
از هر آنچه كه پيوندی با شما داشته‌است نفرت می كنم :

از فرزندان و
از پدرم
از آغوش بویناك‌تان و
از دست های‌تان كه دست مرا چه بسيار كه از سر خدعه فشرده‌است.

از قهر و مهربا نی ِتان
و از خويشتن‌ام
كه ناخواسته از پيكرهای شما شباهتی به ظاهر برده است....

من از دوری و از نزديكی در وحشت‌ام.
خداوندان شما به سيزيف بيدادگر خواهند بخشيد

من پرومته‌ی نامرادم
كه از جگر خسته
كلاغان بی‌سرنوشت را سفره‌ای گسترده‌ام

غرور من در ابديت رنج من است
تا به هر سلام و درود شما منقار كركسی را بر جگرگاه خود
احساس كنم.

نيش نيزه‌يی بر پاره‌ی جگرم از بوسه های لبان شما مستی‌بخش‌تر بود
چرا كه از لبان شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنيدم.

و خاري در مردم ديدگان‌ام از نگاه خريداری‌تان صفابخش‌تر
بدان خاطر كه هيچ گاه نگاه شما در من جز نگاه صاحبی به برده‌ی خود نبود.....

از مردان شما آدمكشان را
و از زنان‌تان به روسبيان مايل‌ترم.

من از خداوندی كه درهای بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود ‏
به لعنتی ابدی دلخوش‌ترم.
‏........
من پرومته‌ی نامرادم
كه كلاغان بی‌سرنوشت را از جگر خسته سفره‌ای جاودان
گسترده ام.

گوش كنيد ای شمايان كه در منظر نشسته‌ايد
به تماشای قربانی ِ بيگانه‌ای كه من‌ام.
با شما مرا هرگز پيوندی نبوده است.‏

‏(هوای تازه)‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 

اصراری بر شعر بودن نوشته‌هام ندارم. هر چی که هست برای من عين ِ شعره... ‏
--------
چه ابلهانه عاشق تو بودم
در تودرتوی سيال خاطره‌ها و آرزوهای کوتاه و بلند
هنوز تو را چون تصويری رازآلوده به‌ ياد می‌آورم.‏

ستون بلندی که با باريک ِ خيره‌ی نوری گنگ بر پيشانيش
از ميان ابرو دود و مه، قدبرافراشته است،
عزم رفتن به سويش را می‌کنم که گم می‌شود
و گنگ‌تر و پابرجاتر، در سويی ديگر به ريشخند می‌گيردم

من محکوم ِ به پيروی از تو هستم
مقصد هيچ اهميتی ندارد
اما دوست ندارم فکر کنم که چشمانم را بسته‌ام و بهرسوی که باد وزيده رفته‌ام.‏

کاش ميتوانستم ناديده بگيرمت
وای، سوسوی فانوس تو هنوز مجذوبم می‌کند
هنوز هم ابلهانه عاشق تو هستم
و اين گنگ‌ترين راز ِ تاريخ است.‏
--------

وطن کجاست؟

هزار و يک سنگ قبر بی‌صاحب ‏
هزار و يک مرد بی‌سر
هزار و يک آرزوی بی‌ترانه
هزار و يک جام بی ساقی‏
هزار و يک عنتر بی لوطی‏
هزار و يک درخت بی زمين‏
هزار و يک مجنون بی ليلی
هزار و يک فرهاد بی‌تيشه
هزار و يک وطن‌پرست ِ خام ِ بی وطن
هزار و يک آيين بربادرفته‏
هزار و يک نقاش مرده‏
هزار و يک ميخواره‌ی گنگ
هزار و يک مريم ِ روسبی‏
هزار و يک رويای نيمه‌کاره...‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يک فيلمساز هلندي که گويا از نوادگان ونگوک معروف هم بوده به اسم تيو ونگوک يک فيلم يازده دقيقه‌اي ساخته به اسم تسليم ‏‏"‏Submission‏ " که موضوعش زن مسلمان از ديد اوست. مي‌گويند داستان فيلم را يک مسلمان سابق که از اسلام برگشته و با ‏خوش‌خدمتي در پارلمان هلند هم عضو شده نوشته است. البته برخي نيز مي‌گويند که سرکذشت واقعي يک زن مسلمان است. فيلم ‏مونولوگ يک زن در حين نماز است. زني که تمام صورت و سرش را با پارچه‌ي سياه کلفتي پوشانده اما بدنش از وراي لباس ‏نازکش ديده مي‌شود و روي بدن لختش آيات قرآن خالکوبي شده‌است. با الله اکبر و ذکرهاي آغازين نماز، تک گويي او آغاز مي‌شود ‏و در انتها با السلام عليک به پايان مي‌رسد و در اين ميان با الله صحبت مي‌کند.‏
جالب اينجاست که تيو ونگوک نگون‌بخت جانش را بر سر همين موضوع ِ پيش‌پاافتاده داد. يعني يک نفر به ظاهر مسلمان که ‏درددل زن بيچاره با الله را برنتابيده ونگوک را ترور کرد. من نمي‌فهمم چرا بعضي از مسلمان‌ها سريع يک مورد رو به کل تعميم ‏ميدن و با چشم بسته هر کاري دلشون خواست ميکنن، بعد خودشونو توجيهم ميکنن. بدتر از اون سابقه‌ي تروريست بودن مسلمونا ‏رو خراب‌تر ميکنن. فيلم به نظر من ارزش اين حرفا رو نداره. اين متن مونولوگ فيلمه که برخي عباراتش عين آيات قرآنه (لينکو ‏نميشه اينجا گذاشت.اگه فيلمو نديديد، بگيد لينکشو براتون بفرستم):‏

اي الله، همچنان که زخمي و با روحي شکسته اينجا آراميده ام، صداي قاضي را در سر ميشنوم که مرا گناهکار اعلام ميکند.‏
تاواني که بايد بپردازم در کلام توست.‏
زن و مرد زناکار را هر کدام صد ضربه شلاق بزنيد.‏

اگر به خدا و روز قيامت اعتقاد داريد؛ دقيقا همانطوري که الله دستور داده، نگذاريد در وجودتان هيچ ترحمي شما را در مورد اين ‏زن و مرد تکان دهد.‏
دو سال پيش وقتي که در بازار بودم، در روزي آفتابي، چشمان من با چشمان رحمان، شيک پوش ترين مردي که تابحال ديده بودم ‏برخورد کرد.‏
‏ ‏‎
از آن روز به بعد هروقت که به بازار ميرفتم نميتوانستم حضورش را که همه جا بود انکار کنم.‏
و وقتي که فهميدم ظاهر شدن او در بازار تصادفي نيست بسيار به هيجان آمدم.‏
يکروز پيشنهاد کرد که در خلوت يکديگر را ببينيم، و من به او آري گفتم.‏
من و رحمان ماه ها همديگر را ديديم، غذا و نوشيدنيهايمان را باهم خورديم، رقصيديم و آرزو ها کرديم... آري، ما قصري زيبا در ‏آسمان ساختيم.‏
و در هر ديدار مخيفيمان، باهم عشق بازي کرديم.‏
چون ماه ها ميگذشت، رابطه ما نيز عميق تر ميشد.‏
علاوه بر اين عشق، زندگي جديدي نيز آغاز شده بود.‏
شادماني ما براي مدت زيادي پنهان نماند، چشم هاي حسود، راه را براي زبانهاي بد انديش گشودند.‏
من و رحمان به هم گفتيم، بيا اين افراد را ناديده بگيريم و به رحمت الله اعتماد کنيم.‏
من و رحمان علاقه و مهرباني را باهم در اشتراک گذاشتيم، به همديگر اعتماد داشتيم و احترام عميقي براي يکديگر قائل بوديم. خدا ‏چگونه ميتوانست ما را رد کند؟ چرا بايد او اين کار را بکند؟‏
بنابر اين من و رحمان اين زبانهاي بدخواه را ناديده گرفتيم، و باهم به زندگي در آرزوهايمان ادامه داديم، اگرچه پنهاني.‏
اي الله، تاوقتي که دادگاه مارا به جرم زناکاري فراخواند.‏
يک روز قبل از روز دادگاهي، رحمان با من تماس گرفت.‏
او گفت که پدرش اورا قاچاقي از کشور خارج کرده است. با خود فکر کردم، چقدر بيچاره ام که پدرم از اتفاق يک مرد مومن است.‏
رحمان به من گفت که دوستم دارد، و برايم دعا خواهد کرد و من رو تشويق کرد که قوي باشم و به تو ايمان داشته باشم.‏
اي الله، چگونه ميتوانم به تو ايمان داشته باشم؟ تو عشق بازي مرا به زنا تقليل دادي؟
من شلاق خورده اينجا افتاده ام، خجل و ضايع، به نام تو.‏
رايي که ايمان مرا در عشق از بين برد در کتاب تو گنجانده شده است.‏
ايمان به تو.... اطاعت از تو.... به من احساس.... خيانت به خودم را ميدهد.‏
وقتي من شانزده ساله بودم، پدرم خبر تازه اي را برايم در آشپزخانه فاش کرد.‏
‏"تو با عزيز ازدواج خواهي کرد، او از خانواده پاکدامني است و از تو به خوبي مواظبت خواهد کرد"‏
وقتي من عکسهاي عزيز را ديدم، بجاي اينکه هيجان زده شوم، اورا زشت يافتم. و وقتي تمام تلاشم را کردم که خوشبين باشم، ‏نتوانستم جزئيات منفي چهره اش را نبينم.‏
يک جاي زخم روي لب، يک بيني منحرف، مقدار زيادي مو روي ابروها.‏
روز ازدواج من بيشتر جشن خانواده ام بود تا جشني براي من.‏
هنوز اولين باري را که در خانه مشترکمان شوهرم به من نزديک شد به ياد مي آورم.‏
بويش هميشه مرا دفع ميکند، حتي وقتي که تازه دوش گرفته باشد.‏
اما اي الله، من دستوراتش را اجرا ميکنم.‏
دستوراتي که فرمانهاي تو هستند در کلامت.‏
به او اجازه ميدهم که به من نزديک شود.‏
هروقت اورا از خود ميرانم، از تو نقل قول ميکند.‏
‏"از تو در مورد حيض زنان ميپرسند
بگو حيض درد و آلودگيست
پس از زنان حائض دوري کنيد و به آنها نزديک نشويد، تا زماني که پاکيزه گردند، اما وقتي که پاک شدند‏
ميتوانيد به هر نوعي و در هر زمان و مکاني به آنها نزديک شويد.‏
همانطور که خدايتان دستور داده‏
هر آينه خدا توبه کنندگان و پرهيزکاران را دوست دارد."‏
به همين دليل من دوران قاعدگيم را کش ميدهم.‏
اما بالاخره زماني فرا ميرسد که من.‏
بايد لباس هايم را در بياورم. او به من دستور ميدهد و من اطاعت ميکنم.‏
نه اورا، بلکه تورا.‏
اخيرا تحمل کردن شوهرم برايم سخت و سخت تر شده است.‏
اي الله، دعايت ميکنم، به من نيرويي بده که اورا تحمل کنم چون ميترسم که ايمانم ضعيف تر شود.‏
اي الله، اي بزرگترين.‏
تو ميگويي که مردها فرماندهان و نگاهبانان زنان هستند، چون تو بعضي را بر بعضي برتري و قدرت داده اي.‏
من حد اقل هفته اي يکبار قدرت و برتري مشت شوهرم را بر چهره ام احساس ميکنم.‏
اي الله، اي بزرگترين.‏
تحمل زندگي با شوهرم برايم دشوار است.‏
اما، من اراده خود را به تو تسليم ميکنم.‏‎ ‎
شوهرم، مرا به شيوه خودش محافظت ميکند.‏
بنابر اين من مومنانه اطاعتش ميکنم، و من در غيبت شوهرم از تو حفاظت ميجويم، اما شوهرم، محافظ و فرمانده، از خيانت من بيم ‏دارد، مرا به جرم قدر ناشناسي به او توبيخ ميکند.‏
مانند يک ژنرال ارتش در جنگ، تمام توهماتش را بر سرم فرياد ميکشد.‏
تهديدم ميکند که هرگز ديگر با من در يک بستر نخواهد خوابيد.‏
و در نهايت براي چند شب غيبش ميزند.‏
من به زن ديگري شک دارم.‏
اما جرعت نميکنم که از او در باره زني ديگر سوال کنم، هرچند دوستان و آشنايان، در مورد او و زن ديگري در گوشي صحبت ‏ميکنند.‏
وقتي که بر ميگردد، هميشه دليلي براي شک کردن به وفاداري من به خودش پيدا ميکند.‏
و بعد از يک سري تهديد ها و اخطارها، شروع به کتک زدن من ميکند.‏
اول آرام و بر روي بازو ها و رانهايم، همانطور که تو، اي بزرگترين، توصيف کرده اي، آه، بايد بگويم دستور داده اي، در کتاب ‏مقدست.‏
ولي بيشتر به صورتم ميزند.‏
و چرا؟
چون به دستوراتش سريع عمل نميکنم.‏
براي اتو کردن يک پيراهن ديگرو
براي نمک کافي نپاشيدن بر روي غذا.‏
براي زياد پشت تلفن صحبت کردن با خواهرم.‏
اي خدا، اي والاترين، اطاعت از تو زندگي بهتري در آخرت را برايم تضمين ميکند، اما بيم دارم از اينکه هزينه اي که براي ‏حفاظت و فرماندهي شوهرم ميپردازم خيلي زياد باشد. نميدانم چقدر ديگر ميتوانم اطاعت کنم.‏
اي الله اي بخشنده ترين اي مهربان ترين‎
همانطور که از يک زن مومن انتظار داري، نگاهم را پايين نگاه ميدارم و عفتم را حفاظت ميکنم.‏
هرگز زيباي و زينتهايم را نشان نميدهم، نه حتي چهره و دست هايم را.‏
هرگز قدمهايم را روي زمين جوري نميگذارم که توجه کسي را به زينتهاي پنهانم جلب کنم، حتي در مهماني ها.‏
هرگز از خانه خارج نميشوم، مگر اينکه مطلقاً ضرورتي داشته باشد، آنگاه با اجازه پدرم از خانه خارج ميشوم.‏
وقتي خارج ميشوم، چادرم را روي سينه هايم ميکشم، همانطور که تو دوست داري.‏
من هر چند وقت يکبار گناه ميکنم. در مورد حس کردن بادي که درون موهايم ميپيچد و آفتابي که بر پوستم مي تابد، شايد ساحل ‏دريا باشد،خيالهايي ميبافم. من هر روز در مورد يک سفر به دوردست جهان خياف ميپرورانم، به تمام جاها و آدمهايي که در آنجاها ‏هستند فکر ميکنم. البته من هرگز آن جاها و آن مردمان را نخواهم ديد، چون حفاظت از عفت من براي اينکه بتوانم تورا خوشحال و ‏راضي کنم خيلي مهم است. بنابر اين اي الله، من با اشتياق تمام کارهايي که تو ميگويي را انجام ميدهم و هميشه غير از وقتي که در ‏خانه و با اعضاء خانواده ام هستم، بدنم را از سرم تا انگشتان پايم ميپوشانم. من بطور کلي از زندگي ام راضي هستم.‏
هرچند از وقتي که برادر پدرم، حکيم با ما زندگي ميکند، بعضي چيزها تغيير کرده است.‏
حکيم صبر ميکند تا من در خانه تنها شوم، به اتاقم مي آيد.‏
بعد به من دستور ميدهد که برايش آن کارها را بکنم، که محرم ترين جاهاي بدن اورا لمس کنم.‏

چون او با ماست، من در داخل خانه هم چادرم را سر ميکنم که او را باز دارم.‏
اما اين کار من اورا باز نميدارد.‏
تابحال دو بار چادر را از سرم برداشته، لباسهاي زير مرا کنده و به من تجاوز کرده.‏
وقتي که به مادرم گفتم، مادرم گفت اينرا با پدرم در ميان خواهد گذاشت.‏
پدرم به مادرم و به من دستور داد که عزت برادرش را زير سوال نبريم.‏
هروقت عمويم براي ديدارم مي آيد من دردي را درون خودم احساس ميکنم
من احساس ميکنم در قفس زنداني شده ام، مانند حيواني که به انتظار سلاخي است
من پر از تقصير و شرم هستم.‏

و من احساس ميکنم رها شده ام، هرچند که دوستان و خانواده ام مرا محاصره کرده اند.‏
اي الله، حکيم، حالا که ميداند من باردار شده ام رفته است!‏
وقتي من اين رو در نظر ميگيرم، فکر ميکنم که بايد جان خودم را بگيرم، اما ميدانم که در روز آخرت، کساني که خود کشي ‏کرده‌اند، هرگز نبايد روي رحمت تو حساب کنند.‏
اي الله، اي کسي که جان ميدهي و جان ميگيري.‏
تو به کساني که به سوي تو باز ميگردند وعده سعادت ميدهي!‏
من در زندگي ام هيچ کاري نکردم، مگر اينکه به سوي تو آمده باشم.‏
و حال که من زير چادرم براي رستگاريم دعا ميکنم، تو سکوت ميکني، مانند قبري که اشتياقش را دارم.‏
نميدانم چقدر ديگر ميتوانم اطاعت کنم!‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 

در بی سرپناهی ِ شب‌های بلند، زير سقفی که نه برای من است و نه پناه من- ويران و آواره- به چيزهايی فکر می‌کنم که ذهنم را ‏در کارزاری عصيانی فرسوده می‌کنند. بهشت ِ شما ديوانه‌ام می‌کند، کجاست ميوه‌ی ممنوعه؟ من از سقف و بهشت و کاخ و فرشته ‏بيزارم. من هم از اربابان و هم از برده‌ها متنفرم.‏
دلتنگی‌هايم را می‌خواهم، آرزوهايم و ترانه‌هايم را. دخترک خواننده‌ای را می‌خواهم که شاهزاده‌ی رویاهايش را می‌جست. چه بايد ‏کرد تا ماه اين موهبت را چون مردم لالاگ (‏Lalage‏) به من اعطا کند که تا ابد در عين سبکی رشد کنم. تا ماه در سفرهای شبانه‌ی ‏خود به يکی از روياهايم بياويزد و تاب بخورد.‏
خسته شده‌ام. ديگر حوصله‌ی نوشتن هم ندارم. شايد روزی ديگر بسرايمت ای شعر گريخته...‏

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره