باز هم شعرهای من
------------------
اين چنين که می‌نويسم
گويی تو را هنوز ‏
بر هر کران ِ ناپيدا
سايه‌گستر می‌بينم.‏
باری
جوانه‌های فريب در باغچه‌ی باورم می‌رويند
اگر تو به فريادم نرسی.‏
هرزاب‌های مرگ ‏
بر پيکر محتضر ِ اميدم ‏
کفنی از خشم و خون و آتش می‌پوشانند
در آن هنگام که تو می‌شکنی.‏
اگر باز نيايی
ديهيم ِ بلند ِ فريادم را به باد ِ تندوزان ِ سرزمين‌هايی می‌سپارم
که ستايشگران ِ ناکاميابت بر خاکفرش ِ آن مرده‌اند.‏
دريغا روزگاری که چون خاطره‌های شيرين ِ عشق ِ نافرجام ِ تو به آرامشی ابدی رسيده است،
روزگاری که آوای پرشور ِ تو ‏
همسايه‌ی رقص ِ ما بود ‏
و هرآنچه را که خوراک آتش است در هم پيچيده و سرکشيده بوديم.‏
اکنون؛
بی‌بها بغض ِ عقيمی در آستين دارم ‏
که نه شايسته‌ی جبروت ِ حضورت است و نه بايسته‌ی حرمت ِ وداعت.‏
هنوز به سخنان زن ِ ملحدی می‌انديشم که می‌گفت: ‏
‏"قبيله‌ی ما نه به قهرمانان کاری دارد، نه قربانيان."‏
تلخکامی‌ام را شَهدی درخور نمی‌يابم، ‏
اما هنوز به وفاداری‌ات اميدوارم.‏
باز هم ترسيم ِ فروغمند ادامه‌ی ناکامی‌های من باش.‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 


However,
my Heart
seeks another view
in this desert

لينك ثابت و نظرات  ]


 

نه، اين برف را ديگر سر باز ايستادن نيست.
آقا برف بی خيال نميشه، داره مياد هوار هوار. ديشب تا ساعت يک نصفه شب تو خيابونا زير بارش يکريز برف ولگردی کرديم.
Moonlight and vodka (and snow and cigarette); Life means that.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

برای اين روزها و روزهای بعد
----------------------
نه، آوار تباهی بر سرنوشت تو حکمی نخواهد راند
چرا که تبار ِ من و تو را از آتش سرشته‌اند.‏
بگذار حتا نفرت‌شان را از ما دريغ کنند
چه باک؛ هنگامی که هر تکخاطره را بر چوبمرگ ما نهند
رويينه‌تر به پيش می‌رويم
و زوال خاک، آتش زير خاکستر را نمايان‌تر می‌کند.‏

بگذار پيران‌شان در شب عزای ما به رقصی صوفيانه برخيزند
از آن روی که ديگر جوانان را دِماغ پايکوبی بر پايه‌های تزوير نيست.‏
در رويای خود هفت ستون می‌بينم
بناشده بر پيکرهای مردمی که بارقه‌ای می‌جويند
تا انفجار

به منجی بزرگ مژده دهيد که افسانه‌ها مرده‌اند
و آتش در چشمان هم‌تباری است که تباهی را بدو راه نيست.‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 

گاهی فکر مي‌کنم اين منم که با بقيه فرق دارم، چراکه هيچکس مثل من نيست. اما بهتر که نگاه می‌کنم هيچکس مثل هيچکس نيست. ‏شايد عده‌ای خود را در گروهی قراردهند و خود را با تمام هم‌مسلکانشان هم‌ذائقه بدانند يا به اعتبار چيزی نظير عشق خود را چون ‏ديگری بپندارند اما در حقيقت هر انسان-هرچقدرهم که بزرگ باشد يا گمنام- دارای حريمی‌ست خاص ذات خود. برخی ‏ساده‌انگارانه خود را به بی‌خيالی می‌زنند و در پناه خنده و درد و عيش و نوش و گم شدن در زندگی، حُرمت ِ حريم خود را ‏می‌شکنند بی‌آنکه بدانند گريز از آن مقدر نيست. اما برخی به اين تنهايی و عواقب آن می‌انديشند و همين انديشيدن است که به آنان ‏می‌فهماند دنيا کجاست و آنان کجا. هم از اين روست که آلبرکامو گفته است: "شروع به انديشيدن، شروع به تحليل رفتن تدريجی ‏ست." آری، انسان معاصر هر چقدر هم که رويينه‌تن شود او را از اندوه عشق و غم تنهايی گريز نيست.‏
‏***‏

برشت در يکی از شعرهای معروف خود می‌گويد: " آن که می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است." پس چه بايد کرد؟ نخنديم ‏يا خود را به نشنيدن بزنيم. تمثيل برشت کنايه‌ی شيرينی است که دست فرزانگان قلابی را رو می‌کند. کمی فکر کنيد.‏
‏***‏

حرف زياد است، می‌توان يک کتاب نوشت و به آن عمل نکرد و يا حتا به آن معتقد نبود. می‌توان داستان‌ها نوشت، شعارها داد و ‏نظريه‌ها پرداخت. تابحال فکر کرده‌ايد که فايده‌ی يک شعر چيست؟ که بخوانيم و بگذريم يا بوسيله‌ی آن ژست‌های روشنفکرانه ‏بگيريم. نه، اين‌طور نيست. شعر خوب جوشش درونی شاعری‌ست که فارغ از خود شعر گفته‌است، يعنی در هنگام زايش کلام خود ‏او نيز شنونده‌ی بيگانه‌ای ست. متن شعر شايد غمی بر غمت بگذارد يا دردی از دلت بردارد يا راهی نشانت دهد اما اين موسيقی ‏کلمات است که اعجاز می‌کند. محتوای شعر بسيار مهم است اما اين آهنگ جملات است که مستی ِ شيرين ِ حضور در خلسه‌ی کلام ‏را به ارمغان می‌آورد. ديگر فرقی تدارد شعر مال شاعر چپ باشد يا راست، بی‌دين باشد يا مؤمن. خود قرآن و نماز و ادعيه هم ‏چنين اثری دارند. هرچقدر هم که از مذهب بگريزی ريتو آهنگين دعای کميل يا سرودهايی که در کليساها می‌خوانند رشته‌های دلت ‏را به بازی می‌گيرد. يکی از مرهم‌های علاج تنهايی پناه بردن به موسيقی و يا آهنگ کلمات و سکر آتشين‌شان است. خواه نماز باشد ‏خواه شعر شاعری مثل حافظ يا شاملو و فروغ.‏

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره