صبح‌ها که ميرم سر کار مجبورم چند دقيقه‌ای کنار اتوبان پياده‌روی کنم. امروز صبح زير بارش رگبار بهاری فضای سبز بغل اتوبان آن‌قدر پرطراوت بود که آدم دلش می‌خواست چند ساعتی همونجا بمونه.
ساعت هفت و نيم صبح، اتوبان مدرس نرسيده به ميرداماد(يکيش يه ذره تبليغاتی شده انگار!)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

صبخ به‌خير برف ِ همراه
براي تنهايي من چه آورده‌اي؟
- غمي سپيد.
ظهر به‌خير قطره‌ي باران
براي تنهايي من چه آورده‌اي؟
- اندوهي خيس.
عصر به‌خير باد ِ بي‌پناه
براي تنهايي من چه آورده‌اي؟
- غصه‌اي پرسوز.
شب به‌خير پرنده‌ي تاريكي
براي تنهايي من چه آورده‌اي؟
رويايي كه
نه برف را در آن خواب است،
نه باران،
نه باد،
نه تنهايي
و نه چشمان ِ شاعر.
(شعر از: شيركو بي‌كس؛ ترجمه‌ي مروان حلبچه‌اي)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سلام
ديگر حالم از آسمان و آستانه‌اش به هم می‌خورد
هر چه ميخواهی بکن فقط با من باش
به هر کمند که خواهی بگير و بازم بند/ به شرط آنکه ز کارم نظر نگيری باز
ببين ؛ روياهايم نيمه کاره مانده اند
تنهای تنها در قاب دلتنگی خويش نشسته ام
و انتظار تو را ميکشم
چقدر انتهای جاده تکراری ست وقتی تو در آن پيدا نميشوی
زيبا
چه در نور چه در ظلمت
من همانم که هستم
دوباره معجزه کن
طلوع دوباره من منتظر نگاه دوباره توست
باقی بقايت

لينك ثابت و نظرات  ]


 

رفتن
رفتن، فقط به معنای نماندن. وگرنه رسيدن اصلاً مهم نيست. هيچ مقصدی آن‌قدر ارزش ندارد که لايق رفتن ِ من باشد. نماندن يعنی ‏گريز از شرايط موجود و نه به‌خاطر دشواری ِ آن‌ها و نه به‌خاطر ِ کج خُلقی ِ روزگار که هر چه دشنه است در آستين نهان کرده و ‏هر روز يکی را رو می‌کند. نماندن، فقط به‌خاطر آن‌که اگر بمانی، می‌ميری. هر چه بيشتر معطل کنی، به مرگ نزديک‌تر شده‌ای. ‏و اين گونه رفتن جنونی است که عوام از آن گريزانند. آن را نمی‌فهمند، پس برای خود دليل می‌بافند. و برای ِ روندگان ِ از اين ‏دست، سرنوشت و خوشبختی نه خيالی خام، که اصلاً بی‌معناست. کسی که تلخی و شيرينی در کامش يکی‌ست و عشق و نفرت ‏ديريست تا در او مرده‌اند چه می‌فهمد کدام بازی ِ سرنوشت به سود اوست و کدام يک به زيانش.‏
مضحک‌تر از نصيحت کردن ِ چنين آدمی، آن است که او بخواهد کسی را نصيحت کند.‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تمام ِ مزرعه از خوشه‌های گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله‌ها را درو نخواهد کرد
دروگران، همه پيش از درو
درو شده‌اند
(حميد مصدق)
----
عکس‌های من

لينك ثابت و نظرات  ]


 

چرا تلخ نباشم و چگونه از سياهی‌ها ننويسم؟
هر چه سعی می‌کنم از حريم جان‌های بی‌مقدار بگريزم و پناهی بيايم امن‌تر از تنهايی ناگزير خود، بيشتر دچار روزمرگی می‌شوم. فاجعه سرانجام رخ می‌دهد، چه بی‌تفاوت باشی و چه از آن بگريزی. آن که ساده‌لوحانه به ثانيه‌ها دل می‌بندد و شادمانه ترانه‌ی غرور و عشق سر می‌دهد يا احمق‌تر از آنست که فاجعه را بفهمد و يا "هنوز خبر هولناک را نشنيده‌است". فاجعه آوار نگاهی است که ديگر بر سرت خراب نمی‌شود. فاجعه حزن دستان توست در سوگ مردی که هنوز تنهای تنها گريه می‌کند. فاجعه غربت لب منست در سرزمين گونه‌های اجنبی. فاجعه صدای ناچيزی ست که از ترازوی عدل کسی موهوم‌تر از خيال گريخته و از وجود ِ بی‌گناه پسرک مريم* دريغ داشته شده. فاجعه من و توايم که در عصمت آسمان و در خيال خدايی خويش سوخته‌ايم و هنوز چشم اميد بر اسمان دوخته.
برای مردگان ِ رسمی، خرمهرگان ِ بدنه‌ی جامعه‌ی زنگاربسته‌ی پيرامون‌مان، حتا فاجعه خوراکی‌ست برای نشخوار کردن و به سويی افکندن ِ تفاله‌ای انسانی. ملای روم در ميان تن‌ها آرزوی انسان داشت ومن در ميان توهم ديگران از يافتن ايزدواره‌ای، نااميدم. مردم چه ساده همه چيز را باور می‌کنند و تازه احمقانه‌تر ادعا می‌کنند که از قبل می‌دانستند.
---
وقتی خيلی خسته‌ام و درمانده، گنگ و ستيهنده می‌نويسم. و خستگی، اين روزها رفيق ِ شفيق ِ من است.
* منظورم اصلاً مسيح نيست. اصلاً منظوری ندارم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

همش ميگن امتحان الهيه، صبرکن.
آقا اگه کسی نخواد امتحان بشه اونم از نوع الهيش، بايد کيو ببينه. اونی که امتحان الهی می‏‌‏گيره بيکاره همش گير ميده به يه نفر.
---
تعبير خوش‏‌‏بينانه:تو اگر در تپش باغ خدا را ديدی همت کن و بگو ماهی‏‌‏ها حوضشان بی آب است
تعبير بدبينانه: هزار بار تو را پيغام دادم به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‏‌‏رسد.
تعبير واقع‏‌‏بينانه: قاضی ِ تقدير با من ستمی کرده‏‌‏است / به داوری ميان ِ ما را که خواهد گرفت.
من همه‏‌‏ی خدايان را لعنت کرده‏‌‏ام همچنان که خدايان مرا
و در زندانی که از آن اميد ِ گريز نيست بدانديشانه بی‏‌‏گناه بوده‏‌‏ام.
---
با من حرف بزن. حتا اگر نمی‏‌‏توانی کلامی به زبان بياوری. با من حرف بزن. می‏‌‏دانم که مي‏‌‏ توانی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تنهايی‌ام کر نيست، آواز را درياب
در قعر نوميدی آغاز را درياب
ای دم به دم با من، ای بوی پيراهن
از پافتادم من، پرواز را درياب
صد راز دارد اين پرواز ِ بی‌آواز
آواز ِ بی سازم، همراز را درياب
از صد حکايت بيش هر آنچه بر ما رفت
در يک سخن گفتم، ايجاز را درياب
آبی‌تر از درياست، امواج ِ چشمانت ‏
گيرم نفهمد کس، اين راز را درياب
نازد به هر برگش گل در غياب تو
گمشو گل ِ پرناز، آن ناز را درياب
عشق ِ تو تن را باز با درد و تب خو داد
گم کن ز خود تب را، تب‌ساز را درياب
راز و نياز من، پرواز و ساز من ‏
مُردم ز هجر تو، آغاز را درياب
------
پ. ن.:غزل ِ من (يه ذره پررو شدم تازگیا)

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره