سلام
حال همه‌ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن ِ گاه به گاه ِخيالي دور
كه مردم به آن شادماني ِ بي سبب مي‌گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنار زندگي مي‌گذرم
که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و
نه اين دل نا ماندگار بي درمان .
(سيد علي صالحي)
***
اين شعر را مي‌خوانم و تنها قدري مي‌خندم. شادماني بي‌سبب! اين روزها از هر طرف كه به زندگي‌ام نگاه مي‌كنم چيزي از جاي خود گم شده‌است. بگذرِيم ، سه تا وبلاگ كه تازگيا زياد مي‌خونمشون. هر سه تا كاملاً زنانه‌ان.
وارش - ساحل افتاده - امشاسپندان

***
اين ‌چند خط را براي بزرگترين اتفاق زندگي‌ام نوشته‌ام، آن‌هم آنلاين.(فكر مي‌كنم اين روزا يه ذره قاط زدم)

روزي كه از هم گريختن را مي‌آزموديم
حرف‌هاي‌مان اين‌قدر پيچيده نبود.

روزي كه كاغذپاره‌هاي‌مان از خودمان پيشي گرفتند
پاره پاره‌هاي مرا از خيال تو كشان كشان به يغما بردند.

بانوي نفرين شده‌ي من؛
تو را از آن رو نمي‌ستايند كه فرشته نيستي
مادر نيستي
قهرمان نيستي
تنها يك زني
و هياهوگران زن را بدون ِ القابش نمي‌شناسند.
روزي كه ما همديگر را تنها به نام ِ هم مي‌شناختيم
ديري‌ست تا از ياد رفته‌است
خلاف آمد ِ عادت بودن‌مان نيز از ما گريخته
و ما هر دو
تن داده به مرگ روزها
در ازدحام شعارهاي پوچ
پدر و مادر شديم
قهرمان شديم
فرشته شديم
مُرديم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دست از سرم بردار. اين روزا هم تموم ميشن. اما من كه تا حالا به هيچكس اجازه ندادم هم بغض من باشه چي؟ تو رو خدا دست از سرم بردار. من نمي‌تونم اوني باشم كه تو مي‌خواهي!
ديگه حوصله‌ي هيچ كاري رو ندارم، چه برسه بخوام از مزخرفاتي مثل عشق صحبت كنم. تو كه خوب ميدوني، پس چرا ولم نمي‌كني. من سالها پيش تمام شده‌ام. از من نخواه كه دوباره به چند سال قبل برگردم. مي‌دوني، اگه دوستت نداشتم هيچ وقت اين چيزا رو بهت نمي‌گفتم! پس با من بحث نكن. فقط برو. من ديگه تحمل اين درد رو ندارم.
تو كه مي‌داني مرا سر ِ باز گفتن كدامين سخن است از كدامين درد.
سعي كن از درون من به من نگاه كني. من نمي‌تونم تو رو از خودم برونم، اما اگر نروي خوب مي‌دانم كه نابود مي‌شوم.
For the sake of god, please...

لينك ثابت و نظرات  ]

مسابقه

روسپيان
باد را
در زنجير موهاي خويش
محبوس مي‌كنند.
تو چه مي‌كني؟
بانوي رنج‌هاي ناتمام ِ من!

روسپيان
شرم را
در آوازي هوسناك
به صلابه مي‌كشند.
تو چه مي‌كني؟
بانوي شرمگين ِ غرور ِ من!

روسپيان
مرگ را
در قصيده‌ي ران‌هايشان
سروده‌اند.
تو چه مي‌كني؟
بانوي آوازهاي زندگي ِ من!

ميثم روايي ديلمي

-----
اين شعر ِ ميثمو خيلي دوست دارم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هنوزم يه چيزی ته فکرم می‌گه نبايد رأی بدی، اما تقريباً قانع شدم که رأی بدم. اما چرا؟
نمی‌دونم کی گفته که اگه بين لايه‌های استبداد گسست به وجود بياد می‌تونه خودشو انباشته کنه اما دموکراسی يک فرآيند کاملاً پيوسته‌است. يعنی اگه يک جريان آزادی‌خواهانه - هرچند زياد ايده‌آل نباشد - رخ داد برای آنکه آن را به مقصد مورد نظر هدايت کنيم نبايد بگذاريم گسستی در آن رخ دهد. به عبارت ديگر هر چند ممکن است با نظام مخالف باشید يا از رييس‌جمهور فعلی ناراضی و يا حتا از تمام کانديداها متنفر، اما با انتخاب کسی که ممکن است به فرآيند گذار فعلی کمک کند می‌توانيد مانع از ايجاد گسست در روند به وجود آمده باشيد. من که خيلی يادم نيست اما می‌تونيد از خفقان زمان هاشمی از بقيه بپرسيد و قدر خاتمی رو بدونيد. اگه اين جريان قطع بشه هر هدفی که تو ذهن شما هم هست بايد از صفر آغاز بشه و اين اگه محال نباشه، انرژی و هزينه زيادی نياز داره.
-----
ياران وقتی صدای حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يک جنگجو
که نجنگيد، اما شکست خورد
-----
اونقدر اين روزا سرم شلوغه و کارای مختلف قبول کردم که تقريباً هر روز دارم يکی رو می‌پيچونم به خاطر اينکه کارشو انجام ندادم. تازه بعضی وقتا ميزنه به سرم همه چی رو بی‌خيال شم بشينم يه قصه بنويسم يا شعر يا هر چيزی غير از اين کارای روزمره. خدايا، اين روزا کی تموم ميشه...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

داخل جلد نوار "ابراهيم در آتش" که مجموعه‌ی شنيداری اشعار شاملوست، آيدا متنی نوشته که سرشار از ‏کليدهای کلامی ِ شاملوست و زيبا:‏
‏----- ‏
غول زيبای رنج! چگونه آن همه را تاب آوردی، آن آتشفشانی را که چنان فشرده در عمق جانت نفس می‌کشيد و ‏گويی هر آن، با قدرتی مهيب در کار متلاشی کردن ِ تو بود و تو چه سخت در مهارش می‌کوشيدی و با شتابی ‏ديوانه‌وار خود را مصرف می‌کردی – گر کشيدن در مجمر بی‌تابی – خستگی‌ناپذير، بردبار.‏
پايداری‌ات از پای درمی‌آوردمان.‏
و آن نيروی حيات، اراده‌ی زيستن - شکست‌ناپذيرترين انگيزه – با همه‌ی شدت در درونت می‌جوشيد تا زمانی ‏که دريافتی ديگر جسم را يارای جوابگويی ِ آن روح ِ يگانه و پرتوان نيست و به سوسن‌های سفيد وانهاديش.‏
در وحشت‌انگيزترين شب‌ها خورشيد را طلب می‌کردی، از روشنی می‌گفتی و از انسان که خويشاوند درد است، ‏می‌خواستی قلعه‌ای عظيم را که طلسم دروازه‌اش کلام کوچک دوستی است بر او بگشايی، در ابديتی پرستاره ‏راز آذرخش را بر ما آشکار کنی و ما حيرت‌زده تاب ِ اين همه را نداشتيم. تاريکی را می‌شکافتی و با شوق، ‏فواره‌های رنگين‌کمان نشاء می‌کردیتا اين همه وهن را به شارستانی که از هر شفقت عاری‌ست تاب آوريم. هر ‏از چندی ققنوس‌وار از ميان ِ خاکستر سر برمی‌آوردی، شکوهی در جانت تنوره می‌کشيد و چون روحی منتشر ‏در بی‌کرانه‌گی ِ يگانه شدن با انسانی که نمی‌تواند زيبا نباشد، شوقی ديگر در جان‌مان می‌دميد و آغوش‌مان را پر ‏از مهر می‌کرد.‏
شادی ِ جان ِ من بودی.‏
از بختياری ِِ ماست که شعرت زوايايی از راز نهانی ِ روح ِ شگرف ِ تو را بر ما آشکار می‌کند و امروز هر ‏آنچه می‌خواهيم در مورد تو به زبان آوريم، خود شايسته‌تر گفته‌ای. تو گويی فراتر از خويش می‌رفتی، ‏برمی‌گشتی و اکنون‌ات را به نظاره می‌نشستی!‏
امواج ِ زنده‌گی‌بخش ِ تو پيرامون ِ ما چنان جان‌پناهی از عشق برافراشته که هر چه می‌گذرد تنگ‌تر در ‏آغوش‌مان می‌گيرد و بر گردمان گسترده‌تر و گسترده‌تر می‌گردد. و تو همچنان در سطر سطر کتاب‌هايت،درون ‏تمام واژه‌هايت نفس می‌کشی. هر بامداد، در هزار برگ تکثير می‌شوی و هر غروب، طنين ِ قدم‌هايت به‌گوش ‏می‌رسد که با آبشاری در کف از سيراب کردن ِ جوانه‌ای نورسته بازمی‌گردی.‏
غياب‌ات، حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.‏
آيدا – زمستان 81 ‏

لينك ثابت و نظرات  ]


 

Oh my lord, Fuck the devil inside me...
If you can.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره