شعر شخصی
--------------

سوء تفاهم

کم‌تر از زمان کوتاه ِ نابينايی ِ ميان ِ پلک زدن‌هايت
برايم کافی بود
تا ناخواسته و ندانسته به سوی او بروم
تا او مرا بخواند و من از او بگريزم
تا من به سويش بروم و پشيمان بازگردم
همين...
زود رنجيدی عزيز
دخترک سراب بود
خيال بود
تنها برای من، چرا که تو روزگاری در اين سراب غوطه خورده‌ای
نمی‌دانم نفهميدی يا فاصله‌ی ميان پلک‌هايت زيادتر شده
عزيز- حوصله ندارم -
من هرگز نخواهم گفت
اما بفهم که من شبيه ِ هيچکس نيستم
حتا کسی که قرار است روزی بيايد

لينك ثابت و نظرات  ]


 

دروغ می‌گفتند. و من در کنار بی‌خيالی ِ توتمام‌شان را باور کردم، تمام آدمک‌ها را. اما آنچه اسيرم کرده نه آدمک‌هايند و نه دروغ‌های‌شان. من اسير غرور خويش شده‌ام و هرچند عذاب کشنده‌ای وجودم را می‌فرسايد اما سخت متحيرم از رضايت ِ بی‌اندازه‌ای که تک‌تک ذرات پيکرم را سرشار کرده‌است.
نگاه کن. تو که خوب می‌دانی چه آسان بغض و کينه و نفرت و عشق و هوس جای خود را در دل من با يکديگر عوض می‌کنند. من رهاتر از آنم که به دلخوشی‌های حقير ِ تو قانع شوم. هنوز نتوانسته‌ام قفسی را که با بلندپروازی‌هايم، گرداگرد خود کشيده‌ام ، بشکنم. چه ساده انسان‌ها را در کف دست خود می‌گيرم و چه ساده‌تر آدمک‌ها را به حيرت وامی‌دارم. چند وقتی است که جادوی کلمات را گم کرده‌ام. نه افسون می‌شوم و نه افسون‌کاری‌هايم را به ياد دارم. اما ايمان دارم ديری نخواهد پاييد تا دوباره به نعره‌ای ياران خفته‌ام را بيدار کنم و ميانه‌ی ميدان را به رقصی شگفت فتح کنم.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره