ديگه دلم نمی‌خواد هيچی بدونم.
دوست دارم همين‌جوری راه بيفتم تو خيابونا، شعرايی که دوست دارم زيرلب زمزمه کنم. بعدش با تمام آدمايی که يه جوری نيگام می‌کنن، دعوا کنم.
دوست دارم وقتی سرما نوک ِ دماغ و گوشامو سرخ کرده، وايستم جلوی توری‌‌های قنادی ِ خيابون پشتی که دستگاه‌های تهويه‌اش باد ِ داغ ِ خوشبو رو توی صورتت می‌زنه.
دوست دارم عياشی کنم. تمام دخترايی رو که فکر می‌کنن رب‌النوع عشق و غرورن دست بندازم. دلم می‌خواد چشامو ببندم، يه نفس تا بقالی ِ سر کوچه‌های بچگي‌ام بدوم، يه هله‌هوله‌ی مزخرف بخرم و بی‌خيال ِ همه‌ی دنيا با لذت بخورم. دلم می‌خواد چشامو باز کنم، دور و برمو ببينم و عاشق بشم.
عاشق.......، تا اسم ِ اين کلمه‌ی کذايی می‌آد رشته‌ی خيالات ِ شيرين‌ام پاره ميشه. معمولا آدم از هرچی بدش می‌آد تو بهترين لحظات سرش می‌آد. اين روزا گيج ِ گيج‌ام. يه ذره که به مخم فشار می‌آرم يادم می‌آد که بايد يه چيزايی برای يه نفر بنويسم:
1- من نمي‌تونم ذهن تو رو عوض کنم. غمت بزرگه، اما تا وقتی که تو بهش اين‌جوری نگاه می‌کنی. ببين عزيز، دنيای ما دنيای نسبيت‌هاست. به هيچ چيز مطلق نيانديش. همان‌طور که مالکيت نه ابدی‌ست و نه انحصاری. فکر می‌کنم من و تو هردو برداشت مفهومی ِ مشترکی از کلمه‌ی عشق داشته باشيم. به خاطر همين تعجب می‌کنم از سخت‌گيری ِ تو. هميشه مغروز باش و ياغی. می‌تونستی طوری برخورد کنی که هر دو نفر بفهمن که برای تو.........، چی دارم می‌گم. مگه من چقدر می‌دونم يا می‌شناسمت که دارم برات فتوا می‌دم. آدما رو که می‌شناسی. گاهی تو يه شرايطی قرار می‌گيرن و يه کارايی می‌کنن که هنوز به آخرش نرسيده پشيمون مي‌شن، حتا قبلش هم می‌دونن که آخرش چی می‌شه. اما آدميزاده ديگه...
2- تو از سختی‌ها فرار می‌کنی يا دوست داری آرمان‌گرايانه فکر کنی. هيچکدام دردی را دوا نمی‌کند. مغرور باش و رها. ببخش! به فردايی فکر کن که کابوس ِ ديروز در آن تکرار نمی‌شود و اين عين پيروزی‌ست. فردای خيالی‌ای که رفتن و دل‌کندن در آن باشد را نمی‌گويم. فردا، يک دقيقه‌ی ديگر است که تو در آن ذهنت را شسته‌ای. اگر همه مثل تو فکر می‌کردند، تمام ِ روابط ِ انسانی به اندک لغزشی مشمول بی‌اعتمادی ِ ابدی می‌شد. قانونی ننوشته می‌گويد: يا اعتماد نکن، يا وقتی اعتماد کردی چشمانت را ببند.
3- گفتی اونقدر پابرهنه راه رفتی که پاهات زخم شد. اين يعنی کلنجار با خود. دعوايی که هيچ‌وقت به نتيجه نمی‌رسه. ايستادگی ِ تو واقعا قابل تحسينه اما به قول شاملو: "دست ِ خالی را تنها می‌توان بر سر کوفت". هميشه مغرور باش و مدعی.
4- با تمام اين حرف‌ها ميدانم که نمی‌توانم تو را مجبور کنم که مثل من فکر کنی. تنهايی موهبتی است که مرا در مقابل هر نوع سختی رويينه کرده است. مغرور باش و در بين جمع تنها زندگی کن.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره