از در و ديوار زندگی‌ام حادثه می‌بارد، بر خلاف ظاهر ِ آرامی که دارد. شما اگه جای من بوديد و يکی بود که خيلی چيزايی که هيچکی نداره بهتون داده بود، درعوض خيلی چيزا که همه دارن رو ازتون گرفته بود باهاش چيکار می‌کردين؟
هر چی به ذهنم فشار می‌آرم، شعرهای اينجوری ازش می‌گذره:
--------------------------
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم
گويی مرا برای وداع آفريده‌اند...(نصرت)
--------------------------
به چه اميد بسته‌ايد؟
به اين که کران به سخنان شما گوش بسپارند؟
آزمندان به شما چيزی ببخشند؟
گرگ‌ها به جای دريدنتان، به شما غذايی بدهند؟
و ببرهای درنده، به مهربانی از شما دعوت کنند، که دندان‌های‌شان را بکشيد؟
به اين اميد بسته‌ايد؟
(برشت)
-------------------------
سنگ مقدس در اين جهان بسيار است
صيقل خورده به بوسه‌های لبان ِ خشکيده از عطش
(ارنبورگ)
------------------------
مهاجری هستم چنگ افکنده به اميدی که دل در آن بسته‌ام
اما چيزی جز همان تمهيد ِ لعنتی ِ ديرين به نصيب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد
و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند
آری، هر ناسزايی را که به دل داريد نثار من کنيد
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد
(لنگستون هيوز)
----------------------
بر من ببخشای ای عشق
من، ديگر دلی به سينه ندارم
ديگر به سينه
من
جز مشت‌واری خون‌آلود
که می‌تپد به کينه ندارم
(اسماعيل خويی)

لينك ثابت و نظرات  ]


 

يک پست آنلاين برای دو نفر
---------------------------------
(برای خواهرم )
شايد عذاب ِ غريبه‌ای را که در پيکرم زندانی است، تمنای رهايی تسکين دهد
وای، کاش قطره اشکی که کودکی‌ام را کُشت هرگز نمی‌روييد
من هيچ آدم بزرگی را نديده‌ام که زيبا باشد
***
کودک که بودم، منت عبور روزها بر گردنم نبود
چرا که هرشب، اعجاز ِ يکرنگی‌ها روياهايم را رنگين می‌کرد
با دنيا لج می‌کردم تا لحظه‌ای بعد دنيا زيباتر به رويم بخندد
و در دلم هيچ نبود جز قطره اشکی که برای روز ِ مبادا کنار گذاشته بودم
روزها گذشت و من روز به روز پيچيده‌تر شدم
***
فکر نمی‌کردم روزی برسد که خودم هم خودم را نشناسم.
----------------------------------
(برای ....)
وقتی ساده‌ترين روابط انسانی در زندان ِ ضوابط ِ جامعه‌ی چرکمرده‌ی ما محصور می‌شوند، همه‌ی حق با توست. وقتی چشمانم را می‌بندم و سه چهار سال ِ گذشته‌ام را مرور می‌کنم، تعجب می‌کنم از استثنايی که با تو در رابطه‌ام با ديگران قائل شدم. هنوز چيزی در اين ميانه برايم گنگ است. زخم کهنه‌ام سر باز می‌کند وقتی بيشتر فکر می‌کنم، اما مگر می‌توانم دريچه‌های ذهنم را ببندم.
نمی‌دانم فهميدی يا نه تفاوت وحشتناکی را که من با ديگران دارم. که در ذهن مخاطبی که جذبش می‌شوم رسوخ می‌کنم و خط به خط ِ خيالش را می‌بينم. شايد بيشتر شيفته‌ی ذهن تو شدم تا خودت. ذهن ِ بلندپروازی که هنوز کودکانه در و ديوار ِ اتاق را اندازه می‌گيرد. ذهن ِ بی‌خيال ِ روراستی که دروغ‌های کوچکش را خودش هم باور کرده‌است. با نوع ِ خاص ِ غروری که من عاشق ِ آنم...
افسوس، کاش راجع به اين صفحه چيزی به تو نگفته بودم و ای کاش هنگامی که به کنايه گفتی: "جوان‌ترها از پله می‌روند" خودم را به نفهمی نزده‌بودم. خوب می‌دانم، حق با توست. جسارت می‌کنم و قبل از پاک‌کردن تو از آنچه متعلق به من است خطی از شاملو می‌آورم بی‌هيچ دليلی- "تو را دوست دارم ، در فراسوی مرزهای تنت".
----------------------------------

لينك ثابت و نظرات  ]


 

عطش ِ من، گواه ِ آتش ِ توست...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

- من پر از شعر و ترانه‌ام، پر از عشق و غرور. اما فقط برای هيچکس.
- اينجا داره از اون حالتی‌که من دوست داشتم و توش می‌نوشتم درمياد. آخه کسانی هستند که من توی دنيای واقعی می‌شناسمشون و اينجا رو بلدن و اين ممکنه منو مجبور به خودسانسوری کنه. شايد مجبور بشم يه کار ديگه بکنم...
- يکی از دوستام توی مهرآباد تکنسين پروازه. تعمير و نگهداری هواپيما هم از کاراييه که مي‌کنن. می‌گفت چند وقت پيش وزيرصنايع و وزير دفاع اومده‌بودن بازديد، بعد يکيشون دراومد گفت ما بايد يک هواپيمای ملی بسازيم که صددرصد ايرانی باشه و ازين چيزا. بعد کلی همه بهشون خنديدن و هنوز اين قضيه سوژه‌ی خنده‌اس. کشوری که اساس نيروی هواييش هواپيمای F4 با تکنولوژی 65 سال قبله و حتا از باز توليد مثلا آلياژ بدنه‌ی همونم عاجزه رو چه به اين حرفا. اصلا کدوم متخصصی با شرايط مملکت ما پا ميشه بياد کارکنه ...
- يادش بخير بچه که بوديم و از هيچی سر در نمی‌آورديم محرم چقدر خوب بود. ولگردی، بوی غذا، شلوغی و سروصدا. اما الان تنها کاری که مي‌تونم بکنم اينه که - اگه مجبور نباشم برم بيرون – ازش فرار کنم، بشينم تو خونه، برای اين‌که از سروصدای بيرون فرار کنم به يک موسيقی ملايم گوش کنم و به غربت ِ ناچار ِ مردم بيانديشم ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

- اگر پيامبری خود کفر بگويد چه خواهدشد؟ يک پيامبر کافر نشانه‌ی رسالت باطل است. و من تنها به پيامبران کافر ايمان آورده‌ام.
- مثل سربازی می‌مانی که اعتقاد به نيروهای ماورايی‌اش را از دست‌داده و هنگام اعزام به ميدان نبرد از او بپرسند: "جنازه‌ی شما را بايد به چه کسی تحويل داد؟" و او هر روز از خود بپرسد: "آيا اين بار، بار ِ آخر است؟"
- مثلا بوف کور اگر خوانده‌باشی معشوقه و لکاته برای‌ات يکسان خواهند بود. پايان ِ تمام داستان‌های عاشقانه -چه کلمه مسخره‌ای- به خيانت ختم می‌شود و عشق ِ تو مانند عشق به ترز ِ فرانسوی اگرچه دلخواه است اما به شدت آزاردهنده نيز هست. به ويژه اگر ايرانی باشی و تعصب‌های احمقانه‌ی ايرانيان را هم با خود به همراه داشته‌باشی.
- چقدر دلم می‌خواست که دوباره ببينمش؛ اما حالا که دوباره او را ديده‌ام، آرزو می‌کنم که ای‌کاش هرگز نديده‌بودمش. آيا تمام آرزوهای ديگرم هم اين چنين‌اند.
- ممنوعه‌ای بايد باشد تا هيجان ِ حرکتی جديد را در من به‌وجودآورد وگرنه هرگز از جايم بلند نخواهم شد. اگر باور نمی‌کنی، امتحان کن.
- چقدر از حماقت اطرافيانم عذاب می‌کشم و نمی‌دانم چرا هميشه فکر می‌کنم که آنان مرا احمق می‌پندارند. محکم‌ترين ِ قوانين هم هميشه همديگر را نقض می‌کنند.
- ببين، دوست ندارم تظاهر کنم. اين کتاب و اين کلمات عجيب را فقط برای آن خوانده‌ام که در مقابل تو از آنان استفاده کنم وگرنه من نه به ساختار علاقمندم و نه از هرمنوتيک چيزی سردرمی‌آورم، با وجود تمام اظهارات ِ فاضلانه‌ام.
- من گاهی وقت‌ها خيلی حساس می‌شوم و گاهی خيلی احساساتی. يا قبولم کن يا رد. شعری خواهم سرود در وصف انگشتان تو اگر نرنجانی‌ام. می‌دانم توقع بی‌جايی است از تو..
- من بهشت ِ خود را يافته‌ام، جهنم‌ام را نيز. حالا حق ندارم مبلغين معاد را دست بندازم...
- گفت:"رستگاری را از من گرفته‌اند؛" دختر ِ غمگين ِ سينه عريان! رستگاری نه سوژه‌ای است که عکس آن را بگيری و برای خود نگه‌داری، نه پسرانی که علنا سنگشان را به سينه می‌زنی. قسم می‌خورم بدون رستگاری راضی‌تری اگرچه من با ذات رستگاری هم مشکل دارم.
- چقدر خوب است که من هرچه دلم بخواهد اينجا بنويسم و هيچکس نداند مخاطب هر کدام کيست.
- بهترين دوستانت يکی‌يک می‌رن اون‌ور دنيا. دلت می‌گيرد و دلداری می‌دهی خودت را. کاری که به آن عشق می‌ورزی دراين ديار نه ارج وقربی دارد و نه ثباتی. باز هم تمام تلاشت را می‌کنی. گاهی از کسی يا چيزی می‌گريزی و گاهی به کسی يا چيزی پناه می‌بری. باران که می‌آيد شاعر می‌شوی و هنگامی که پشت ترافيک گير می‌کنی، سگ. چند ساعت در مذمت چيزی داد سخن درمی‌دهی، اما لحظه‌ای بعد برای خاطر ِ دل دوستی حاضری مقاله‌ای بی‌نام در مدح آن بنويسی. در شهر تضادها و رنگ‌ها، زيبايی‌ها و پليدی‌ها، در دود و دم و ريای نهادينه شده‌ی تهران، زندگی تجربه‌ی عجيب و منحصربه‌فردی است که نمی‌دانی بد است يا خوب، هرگز هم نخواهی‌فهميد. ما عجيب‌ترين آدم‌های دنيا هستيم.
- نه، تا ابد هم که بحث کنيم هيچ‌کدام نمی‌توانيم همديگر را قانع کنيم؛ اما زندگی يعنی همين بحث ِ من و تو...
- فراموشی ِ آگاهانه و انسان ِ معاصر. کدام غلبه می‌کند؟

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره