- تو عجيب‌ترين آدمی هستی که تا حالا ديدم.
- هه، اينو که خودم می‌دونستم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

کمی عاشقانه
# ديگران - که در ميان ِ شکوه ِ حضور من و تو بی‌مقدارند- اکنون می‌پندارند که تو رفته‌ای و معمای پيچيده‌ی تنهايی ِ من با رفتن ِ تو کورتر شده‌است. اگرچه حضورت را حس نمی‌کنم، اما می‌دانم که هيچگاه نمی‌روی. قرار بود اين نوشته قطعه‌ای باشد از جنس ِ "کلام آخر". تهديد و دشنام و من‌گويی. عزيزترين شاعرانم هم چنين قطعاتی دارند. اما من نتوانستم، تنها به اين دليل ساده که نمی‌خواستم سخنم با تو به انتها برسد، حتا اگر تو ديگر نباشی. به خاطر خودم هم که شده باز هم برايت می‌نويسم. من عاشق ِ عاشقانه‌های مبهم‌ام.
# نرودا در قطعه شعری گفته است:"هوا را از من بگير، خنده‌ات را نه". وقتی برای بار اول خواندم به نظرم شعاری بود شاعرانه. وقتی که خنده‌ی تو را تجربه کردم فکر کردم شعری است شعارگونه. و وقتی برای بار اول شعر نوشتم، فهميدم چون عشق در تکرار به معنا می‌رسد برای عاشق شعار بی‌معناست.
# گفت: عشق(از نوع انسان به انسان) يعنی وقتی طرف رو برای بار اول ببينی انگار هزار ساله که می‌شناسيش و وقتی برای هزارمين بار ديدی‌اش همون حس روز اول رو نسبت بهش داشته باشی. من بلافاصله دراومدم که چنين چيزی محاله، و اون‌قدر سرکوفت خوردم که چشم‌بسته بهش ايمان آوردم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تا فاجعه می‌رقصيم
می‌خواستی خودت را به من ثابت کنی يا می‌خواستی قدرت‌نمايی کنی. نفهميدم همه چيزم را در گروی کدام نفرينت از دست دادم. يادش به‌خير روزگاری که از هم دل می‌برديم و هيچگاه بی‌ياد هم حتا به خواب نمی‌رفتيم. من هنوز همانم که بودم، اين تويی که عوض شده‌ای يا اصلا جای خود را به ديگری داده‌ای. وقتی اسير مشکلات کوچک می‌شدم و غصه‌ی آن‌ها دل ِ کوچک ِ بی‌طاقتم را پر می‌کرد نمی‌دانستم در چنين روزهايی، زير فشار کوهی از اندوه، غصه‌های کوچکم چه‌قدر مضحک می‌نمايند. نمی‌فهمم چه می‌کنی، می‌خواهی ببينی بدون تو چگونه خواهم‌بود؟ هيچ، همين که هستم. زيبای جاودانه! همه چيزم را هم که بگيری سرخم نخواهم کرد. از همان روز اول می‌دانستی که من با بقيه فرق دارم، پس سعی کن تا تلاش من را بی‌حاصل نگذاری. عصيانگرانه تهديد می‌کنم که من از فاجعه نمی‌هراسم و هرچه بيشتر از من دور شوی به اميد آنکه فاجعه رخ‌دهد، پايکوب و دست‌افشان در برابرت می‌مانم. بااين همه، آيا خدای من به من خيانت نخواهدکرد؟
------
- آه‌ه‌ه‌ه‌ه...، چه‌قدر سبک شده‌ام. تمام اندوه‌ها و غصه‌هايم، دردها و عقده‌هايم با همين چند جمله تسکين می‌يابند. نوشتن چه‌قدر آرامم می‌کند.
- و آخر اين‌که، نمی‌دانی با وجود تمام جملات ستيهنده‌ام، هنوز چه‌قدر دوستت دارم، هنوز تو را رعايت می‌کنم، هنوز من توام.....

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره