برای خودم
می‌خواهم تنهايی‌ام را بالا بياورم.
می‌خواستم هر چه نامهربانی‌ست را از صحنه‌ی روزگار پاک کنم. ساده‌انگارانه می‌خواستم دنيا آنطور بشود که من دلم می‌خواهد يا دست‌کم آنطورنباشد که دلم نمی‌خواهد. اما اين چرخ کجدار مريض کی به ساز دل کسی رقصيده که من دومی باشم. دوست داشتم هنگام تکرار اتفاقی به‌ نام زندگی فقط به انسانيت نامحدود راضی شوم، به هيچ حصار و قاعده‌ای پابند نشوم و به هيچ بنی‌بشر ديگری دل نبندم. تلخی‌ها را در تاروپودم حل کنم و شهد ِ ناب منتشر سازم. دوست داشتم هميشه غيرمنتظره باشم. اشک‌هايم را برای خودم نگاه‌دارم و به ديگران شادی ببخشم- هر که باشد، باشد- . دلم می‌خواست حرمت تمام انسان‌ها برايم يکی باشد و از هيچ‌کدام نرنجم. اما زهی خيال باطل.
بعد از تو تمام مانيفستم را ناخودآگاه به همراه ِ خود دارم بی‌آنکه ديگر من باشم. يادش بخير، تمام ِ روز را به عشق آنکه نيمه‌شب کاغذی سياه کنم رقص‌کنان می‌گذراندم. کاغذی که تمام هويتم بود و هم‌اکنون حتا، آنچه مرا به ياد من می‌اندازد همان کاغذپاره‌هاست. حالا در روزهای گنگی که هيچ انگيزه‌ای شوق نوشتن را در من برنمی‌انگيزد ديگر حوصله ندارم بازی کسالت‌بار دو دنيا را تکرار کنم. بگذاريد دنيای من متعلق به خودم باشد و دنيای شما از آن ِ شما.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره