... اما گرگ، خندان و شادان پوزه‌ی خود را ليسيد، لرزيدن و حقه‌بازی را به يکسو نهاد، نگاهش جان گرفت، اندامش محکم و سخت شد و توحش خود را بازيافت.
گرگ بيابان(هرمان هسه)

گرگ بيابان برای هسه نوعی حديث نفس است، و برای ميليونها خواننده‌ی ديگر نيز. سرگذشت انسانی که از زندگی خود و روزگار راضی نيست با تمام فراز و نشيب‌هايش در اين کتاب روايت شده‌است. گرگ بيابان به کنايه به اين انسان اشاره می‌کند و سرشار از کنايه‌های ديگر نيز هست. هاری هالر نماد انسان‌های مأيوس و بيگانه نسبت به همه است که اگر چه قصد کمک دارد ولی ناگزير به رنجاندن ديگران است. بيماری‌ای که نه تنها به افراد ناتوان تعلق ندارد بلکه بيشتر مختص افراد تواناست، کسانی که نمی‌توانند ببينند و بفهمند و بی‌تفاوت باشند. کسانی که زوال رسوم کهنه را پذيرفته‌اند ولی هيچ جايگزينی برای آن ندارند. گرگ بيابانی که می‌خواهد گرگ بودنش را کنار بگذارد و با شيوه‌ای ديگر روزگار بگذراند. بگذريم، چند جمله از رساله‌ی گرگ بيابان:
- اما کار ديگری از من ساخته نبود. نمی‌توانستم ديگر اين زندگی معتدل، رياکارانه و مؤدبانه را تحمل کنم و چون همانطور که به نظرم می‌آمد بار تنهايی و عزلت را نمی‌توانستم به دوش بکشم و چون در عين حال، بسر بردن با شخص خودم برايم به حد اعلا منفور و تهوع‌آور شده‌بود و چون در اين فضای جهنمی ِ تهی از هوايی که برای خودم ساخته‌بودم در حال ِ خفقان تلاش مذبوحانه‌ای می‌کردم، ديگر چه مفر و راه نجاتی برايم می‌توانست وجود داشته باشد؟ هيچ راهی.
- از وحشت ِ مرگ بر خودم می‌لرزيدم، هر چند راه نجاتی نمی‌ديدم، هرچند نفرت، رنج و يأس گرداگرد من انباشته شده‌بود، هرچند هيچ چيز ديگر مايه‌ی خوشحال و اميد من نبود و مرا به‌خود جلب نمی‌کرد باز زبانم از شدت ترس از مرگ و خودکشی بند می‌آمد.
- هيچ عادت ندارم همين‌طور پهلوی مردم بنشينم و وراجی کنم. اين عادت از يادم رفته است.
- سرگردانی در خلأ و شک و ترديد، محکوم به زوال بودن و هرگز به کمال نرسيدن، همواره تجربه کردن و به سطح پای‌بند بودن و در يک کلام - نااميدی ِ مطلق نسبت به آينده - چه وحشت‌ناک و بيم‌انگيز است.
- يک ساعت تفکر، لحظه‌‌ای با خود خلوت کردن و از خود پرسيدن که آدم شخصا چقدر در زشتی و نابسامانی ِ اين دنيا سهيم است چيزی است که احدی به آن علاقه ندارد.
- هاری هالر در ظاهر بسيار خوب جامه‌ی يک ايدئاليست از دنيا روی‌گردانده، يک زاهد رياضت‌کش و يک پيغمبر تندخو را بر تن کرده‌بود، اما در باطن همان بورژوای هميشگی بود.
- صحبت نکن هاری! هر بار ممکن است آخرين بار باشد.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره