چه آفت بزرگی‌است نگاه کردن و ديدن ِ آنچه نبايد ديد. چه سخت است از غرور ِ خود خرج کنی تا مصرف شوی. می‌خواهم فرياد بزنم که:" نمی‌خواهم آنچه باشم که تو می‌خواهی"
من در قالب‌های تکراری ِ حقير جا نمی‌شوم، بلکه در آنها می‌ميرم. هر روز می‌ميرم و هرشب در زلال ِ تنهايی ِ خود زاده می‌شوم. نمی‌دانم پس کی بايد زندگی کنم. ترا که می‌بينم دست و پايم می‌لرزد تا رها شوم ازين برهوت ِ بی‌هم‌نفسی. اما وقتی می‌روی، نديده‌ها و نگفته‌های من، تو را از من می‌رانند.
از دست رفته‌ای عزيز، تقلا نکن. فرياد تو تنها اندکی آرامش ِ جنازه‌های کراوات‌پوش را مکدر می‌کند. به من نگاه کن، غياب ِ تو ديگر حضور ِ قاطع ِ اعجاز نيست. غياب ِ تو تنها يکی از رنگ‌های رنگين‌کمان مرا محو می‌کند تا گامی لرزان به سوی بی‌رنگی بردارم. رنگ، رنگ، رنگ، هر کدام‌تان را که نگاه می‌کنم رنگی داريد که بر لوح ِ جان ِ من نمی‌نشيند. من انتخاب نکرده‌ام، انتخاب شده‌ام و از تمام ِ رنگ‌ها متنفرم.
قول می‌دهم عاشق ِ اولين کسی شوم که از من بپرسد:"آقا، اين غزل عاشقانه را زير ِ اين باران نوشته‌ام. حاضريد آن را برای‌تان بخوانم؟" حاضرم بدون ِ لحظه‌ای درنگ هرآنچه دارم به کسی بدهم که اندکی سخاوت از من گدايی کند. آنقدر دلم می‌خواهد کسی را پيدا کنم که بتوانم به او حسادت کنم.
زود باش، باران که بند بيايد دوباره رنگين کمان خواهد تابيد و من دوباره عاقل خواهم‌شد.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي‌مانم... بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده‌ام و از اين متاسفم! و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم
--------
ديگر عاشق نيستم!
نيستم و نمی‌دانم شادم؟ نيستم
و نمی‌دانم غمگينم؟ نيستم
و نمی‌دانم چگونه با اين نبودن بسازم.
نيستم و نمی‌دانم کسی را می‌خواهم که بيايد تا عاشقش شوم؟ نيستم و نمی‌دانم اصلا نمی‌خواهم کسی بيايد و عاشقش شوم.نيستم و از عاشق بودن و نبودن خودم گريه ام می‌گيرد. نيستم و دلم غنج می‌رود برای کسی که از دوريش پرپر شوم.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

تو سيب ِ سرخ ِ کدامين بهشت ِ گم‌شده‌ای
که باز می شکند با تو توبه آدم
- وقتی خسته می‌شوم از هياهوی پوچ زندگی به تو پناه می‌آورم. خسته شدم آن‌قدر که حواسم به همه بوده تا کسی از من نرنجد، تا به عهدم با تو وفادار بمانم. ديگر نمی‌خواهم، بگو چه بايد کرد؟ چه اهميت دارد اگر يکی از انبوه کسانی که دور و برمن‌اند از رفتارم دلگير شوند؟ اما نه، هنوز نمی‌توانم. مدتی است سعی می‌کنم از شيطنت‌های ساده به توانايی نه گفتن برسم. آنچه سالهاست از انجام آن عاجزم. اما آن هم محدود شده به دو سه نفر. کسانی که من برايشان يکی هستم از هزاران عابر ِ گذر ِ روزمرگی. از وعده دادن و عمل نکردن و لاف ِ گزاف که "دنيا را به اينجا می‌کشانم" هم خسته‌ام. بايد يکی از همين شب‌ها بروم.
- عادت کرده‌ام از بچگی به اين که به هيچ چيز عادت نکنم و بدانم که نمی‌توانم به هيچ‌کس و هيچ چيز و هيچ‌جا دل ببندم. از بچگی تا با کسی صميمی می‌شدم منتظر بودم که زمان ِ رفتن فرابرسد و بروم. شايد زمان آن رسيده‌است که عادتم را ترک کنم. شايد!

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره