ديگرحتا فرقی نمی‌کند باران باشد يا برهوت، کوير باشد يا جنگل. آنچه مرده‌است حس شکوفايی‌ست و در اين وانفسا اگرتو خود بهار هم باشی باز يخ‌زده‌ای. دلم می‌خواهد دوباره فرياد بزنم، می‌خواهم ديوانه باشم تا هرچه دوست‌دارم انجام‌دهم. می‌خواهم خودم را به نفهمی بزنم تا آزار ِ دانايی‌ها رهايم کنند. چرا هميشه بايد وقايع ِ آزاردهنده از جلو ديدگان ِ من بگذرند. بگذار حتا ديگر خنياگر غمگينم نيز آواز "دوستت دارم" سرندهد. از برنده‌شدن می‌گريزم، يادت مي‌آيد دروغ می‌گفتم تا برنده نشوم.
وقتی صدای تو آرامشی است که سکون مرگ را به‌هم‌ می‌زند تمام قاعده‌ها سرنگون می‌شوند. عاجزانه می‌خواهم که با من از منطق سخن نگو، چراکه شايد چون منطق‌وارگی ازتو نيز بيزارشوم.
وقتی هيچ‌کس را دشمن نمی‌انگاری يعنی همه را دوست می‌داری و اين خود، آغاز ِ درد است. وقتی به خاطر ِ ساده‌ترين رابطه‌ها حاضری سنگين‌ترين علايقت را زيرپا بگذاری، بايد به نيروی تشخيص تو شک کرد يا بر دل ِ زبان‌نفهمت نفرين.
بگذار به رسم خود زندگی کنم. شايد کسی هالو بپنداردم و ديگری افلاطون. مهم آنست که من همه چيز را ببينم و بفهمم و لام تا کام حرفی نزنم. می‌خواهم طوری زندگی کنم که در لحظه‌های آخر تنها حسرت ِ هيچ بر دلم مانده‌باشد. من می‌توانم.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره