کودک توی آينه نگاهم می‌کند. سايه‌های دوروبر مراقب‌اند تا مبادا کلام نابجايی ميان‌مان بگذرد. مثل کسی شده‌ام که خطايی از او سرزده و هرنگاه و هر اتفاق و هر صدايی او را می‌ترساند که مبادا بخواهند تاوان ِ خطايش را از او بستانند. هيچکس به هيچکس کمک نمی‌کند.
می‌دانی، برخی آرزوها در مسير برآورده‌شدن به جايی می‌رسند که آرزوی هرلحظه‌ات برآورده‌نشدن ِ آنهاست.
کودک ِ توی آينه دروغ نمی‌گويد. يعنی من اينقدر بد شده‌ام که ديگر تفاوت ِ ميان ِ حقيقت و وانمود را نمی‌فهمم. ناامنی ِ پيرامون ِ من تداوم ِ ناپايداری است از خواسته‌های خودم و اطرافيانم. بگو، چه‌کسی است که هيچ‌وقت وجدان ِ خود را زيرپا نگذاشته‌باشد؟ کجايند پاکيزگان ِ افسانه‌ای؟ من نمی‌توانم به افسانه‌ها دلخوش باشم. بارها گفته‌ام: بفهم که من شبيه ِ هيچکس نيستم. نمی‌توانی از روی خطوط ِ رفتارم شکل ِ معناداری رسم کنی. شايد بعضی وقت‌ها بد باشم، اما هيچوقت بدی نيستم. تاجايی که بتوانم می‌ايستم، اما اگر به نقطه‌ی بی‌بازگشت برسم - با تمام ِ احترامی که برای تو و فرديت‌ات قايلم - ديگر هرگز مرا پيدا نخواهی‌کرد.
اگر يک بار حصارهای حقيری که در آن زندانی شده‌ای را بشکنی، جاذبه‌ی نور لايتناهی تو را نسبت به هر حصار محدودکننده رويينه می‌کند. تو بايد نگاهت را بشويی تا بزرگ شوی نه‌آنکه چشم‌هايت را ببندی و منتظر اتفاقی باشی که نمی‌گذاری رخ دهد. باقی ناگفتنی است و تو خود بايد آن را دريابی.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره