گله نكن، ترانه‌ي پرواز ما دوباره سروده خواهدشد.
ما،‌ كنار هم،‌چون افسانه‌ها رويينه‌ايم. خسته مي‌شوم از تلنگر ِ بي‌حواس ِ برزخ‌گونه‌ي آدميان. خسته‌ام از روزهاي بي‌حوصلگي، از كسي كه به نقض ِ ملاي روم مي‌رود بدم مي‌آيد. مگر نگفته بودي جُستن دوگانه است. پس كجاست مهر ِ من بدو كه مي‌پندارد. پس چرا آنكه مي‌جويمش درگريزاست و درون گودالي گرفتارشده كه - مي‌گويند- من حفر كرده‌ام. چرا تا به كسي نگاه مي‌كني مي‌پندارد مي‌خواهي زورق ِ كوچكش را سوراخ كني. فرياد از پتيارگي ِ اين عجوزه‌ي هزار داماد. مي‌ترسم از آنكه سايه‌ها روزي برخيزند و به نيروي من اقتدا كنند.
گله نكن،‌ عزيزكم. هر روز تا جستن تو راهيست كه من بايد در آن گام بگذارم، كه در آن گام نهاده‌ام و هرگزم از آن سر ِ بازگشت نيست. تو هنوز نفهميده‌اي كه چگونه مي‌تواني مرا به جلو پرتاب كني. انگيزه‌ها قاتل صخره‌ها هستند و تو از بدكارگي مي‌هراسي. گله نكن، من هيچ نمي‌خواهم،‌ هيچ. تنهاي تنها، من و تو، پرواز ِ دوباره.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره