درد ِ دلهای کهنه ی من
------------------
حيرت‌زده در خويشتن می‌نگرم
تمام ِ آنچه در آغوش کشيده‌ام، فريب است
آغوش ِ بی‌اندازه‌ی من روزگاری تنها تکيه‌گاه خيال ِ تو بود
می‌ترسم، من از زخم‌های بی‌مرهم ِ خويش درهراسم
چون مردگان ِ هزاران هزار ساله پيکرم از درون تباه شده‌است
می‌ترسم چون چيني ِ نازک ِ پوسيده‌ای به يک تلنگر فرو بريزد
ديوارهای پرنقش و نگار ِ کالبدم.

تو می‌توانی
تنها تويي که می‌توانی
دلم می‌خواهد تا ابد ساکن ِ آغوش ِ تو باشم
بی‌دغدغه ساعت‌ها اشک بريزم
و فراموش کنم جراحت‌های ابليس ِ خويشتن‌ام را
که چندی‌ست تا در من پاتاوه گشوده

با خود ببر مرا
آنجا کنار ابرهای بی‌وزن جاودانگی
ميان ِ نبرد ِ کودکانه‌ی طلب و حيرت و فقر و فنا
دم ِ مسيحايی ِ تو را دوباره می‌خواهم
تا دوباره آن شوم که تو می‌خواهی

نگاه کن
من ديگر تنها نيستم
بال بگشا و بيا
ما همراه ِ هم، همه را از نو خواهيم‌سرود
آب و گل و آشيانه و آينه را
نگاه ِ خسته‌ی من منتظر ِ حضور ِ دوباره‌ی توست.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در حلقه رندان خبري نيست که نيست

1)
"پيرمرد خون‌بهاي خوشبختي ِ توست. تو که سرشار از عصياني و با هيچ چيز آرام نمي‌گيري. آرامش‌بخش ِ روح ِ عريان ِ تو مردي است که مرز افسانه و واقعيت است."
جوان از خواب پريد. او هم اکنون در مرز افسانه و واقعيت که نه، در مرز مرگ و زندگي است. همسفران همه بيدارند و دل نگران ِ صبح، به آسمان چشم‌دوخته‌اند. شايد در روشنايي روز، گريزي از اين بيابان جهنمي بيابند. لبهاي ترک‌خورده‌اش را از هم جدا مي‌کند تا حرفي بزند، اما پشيمان مي‌شود. آيا اين برهوت نقطه‌ي پايان ِ ماجراجويي‌هاي اوست در جستجوي انسان کاملي که در کودکي شنيده‌بود؟ آيا چنين موجودي هرگز وجود داشته‌است؟ صبحي که در راه است به تمام پرسش‌ها پاسخ مي‌دهد چرا که هيچکدام از آنان، بدون گريز از اين بيابان غروب ِ دوباره‌ي آفتاب را نخواهند ديد. نخستين بارقه‌هاي صبح که سر مي‌زند تک درخت ِ کهنسال کنار ِکلبه‌ي خشتي بيشتر به چشم مي‌آيد. زمين چنان خشک است که گويي هرگز باراني در اين بيابان نباريده‌است. ميان همراهان همهمه‌اي مي‌پيچد، يکي از آنان مرده‌است. در دل جوان چيزي تکان مي‌خورد، گويي هنوز اميدي به روشن ماندن هست. صدايي که از کلبه مي‌آيد، نجواي همسفران را در دل کوير فرو مي‌برد. پيرمرد با چراغي در يک دست و سطلي آب در ديگر دست به سمت آنان مي‌آيد، نگاهي مي‌کند و برمي‌گردد.

2)
مرزها همگي در هم شکسته‌اند. هيچ چز آنطور نيست که بايد باشد. تا دريافتيم که از تشنگي نخواهيم مرد، باران ِ سيل‌آسا بهانه‌ي مردن‌مان را به بازي گرفت. ديگر به دنبال هيچ‌چيز و هيچ‌کس نخواهم رفت. من همانم که خودم مي‌خواهم و هيچ کس جز من نخواهدتوانست مرا به من نشان دهد.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره