اعتراف

1) گرت هواست که معشوق نگسلد پيوند / نگاه‌دار سر ِ رشته تا نگه‌دارد
2) چه بيهوده است سخن گفتن از حلقه‌ی زلف معشوق وقتی حجاب ِ بی‌اعتمادی، شمايل ِ دلدادگی را پوشانده‌است. کيميای دلسپردگی ديگر اينجا به کار نمی‌آيد. چندی‌ست گرفتار خويشم و کسانی گرفتار ِ من. نمی‌خواهم کسی را از خودم برانم يا برای تو دليل ببافم که باورم کنی. من به هيچکدام ِ اين‌ها نيازی ندارم.
رها، رها، رهايم کنيد زنجيرهای سنگين ِ سنت. من دوباره تفسيرتان خواهم کرد همانطور که دلم بخواهد.
3) آيين ِ تقوا ما نيز دانيم / ليکن چه چاره با بخت ِ گمراه
4) همه چيز را همانگونه خواسته‌ام که بوده‌اند
و خود را در ميان ِ خواسته‌هايم گرفتار ساخته‌ام
هر کس را که طلبيدم
به ندای قلبم پاسخی در خور ِ حال ِ خود گفت
من فکر کرده‌ام گل ِ سرخی بيابم
و به تو هديه دهم
اما سياره‌ی من بی گل سرخ می‌ميرد
يا بايد اينجا بمانم
يا از همه‌چيز بگذرم
و به تو برسم
هنوز تو در ميانه‌ای
و به پايان نمی‌رسی
با من ببار تا رها شوی.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره