شعر شخصی

مرگ (1)
چشم بسته در انتظار دژخيم ِ مرگ
که تازيانه‌ی خوش خط و خالش در رگ و پی‌مان ريشه دوانيده؛
و آن‌قدر بر پيکر ِ من و تو ضربه‌زده
که ديگر کرخت و بی‌عصب باقی‌مانده‌ی زندگی را مصرف می‌کنيم
تا به وصلش خشنود شويم.
مرگ، اين نزديک‌تر از هر عشقی
که نمی‌جوييم‌اش و می‌يابيم
مرگ، آواز ِ مهيب ِ پايان در برهوت ِ خوش‌خيالی‌ها؛
و
ای افسوس انسان
که بی هيچ حسرتی آوردگاه ِ بی‌نظير و بی‌تکرار ِ زندگی را
بی‌اعتنا به تازيانه‌های پياپی ِ جاری در پيکر ِ خود
به ياوه نشخوار می‌کند.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments:
سلام.... سلام... از اون وقتا زیاد نگذشته که یادم بره... هنوز یادم هست... خوب یادم هست. خیلی وقته اینجا نیومدم ولی واقعا خوشحالم که هنوز می نویسی. منم سعی می کنم وبلاگم رو نگه دارم... هنوز بودنش برام مهمه. واقعا خوشحالم کردی
 
Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره