چراغ می‌خواهم
من از تو نمی‌ترسم اما چراغ می‌خواهم تا تو را به خودم و ديگران نشان دهم. ظلمات از درون ِ تو می‌جوشد و راهی به من می‌يابد. قسمت تاريک ِ پيکرم دنبال ِ حرفی، کلامی، چراغی نمی‌رود تا من همچنان مجبور باشم از کسی که يافته‌ام، بگريزم. نيمه‌ی روشن پيکرم هيچ‌گاه، هيچ چيز را فراموش نمی‌کند، اما گاه وادار به فراموشی ِ آگاهانه می‌شود.
آگاه‌ترين انسان ِ روی زمين مرزهای روشن و تاريکش را گم‌کرده‌است.
شايد مجبور شوم جريان ِ جاری ِ نگاه ِ مانعت را در کالبد ِ فرمی که نمی‌شناسم‌اش، به اسارت ببرم. وادارم نکن تا به‌خاطر ِ نزديک‌تر آمدن ِ لحظه‌ی عزيمت دوباره به تاريکی‌ها پناه ببرم. کاش چراغی در ميانه بود تا می‌توانستم به تو نشان بدهم آنچه ناديدنی‌ست، کاش ناگفتنی‌ها کمتر بود.
به من اعتماد کن.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره