رهايي در قفس(1)
--------------
دخترک زير لب زمزمه مي‌کند:
"تلخي ِ اين اعتراف چه سوزاننده است که مردي گشن و خشم آگين، در پس ديوارهاي سنگي ِ حماسه‌هاي پرطبلش، دردناک و تب‌آلود از پاي درآمده‌است"
پيرمرد هن‌هن‌کنان از پله‌هاي ميني‌بوس بالا آمد. سلامي کرد و نگاهی به اطراف انداخت. کمي مکث کرد اما جوابي نشنيد. دوباره نگاهي به داخل ميني بوس انداخت و جلوتر آمد، دختر فکر کرد کنار او مي‌نشيند اما پيکر نحيف پيرمرد صندلي خالي ديگري را پر کرد. موها و لباسش کاملاً خيس شده بودند. گويا پيرمرد باران را به چتر عصايي شيکي که در دست راستش خودنمايي مي‌کرد ترجيح داده بود.
احساسي ترد، در اندرون دختر آشوب به پا کرده بود. وقتي باران مي آيد، صداي کسي همراهش هست که دوستش داري. اگر سرما اذيت نکند مي تواني ساعت ها گوش کني و آماده شوي براي سالهاي دوري. از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته و مات، نورهاي مبهمي از خيابان و ماشين هايش ديده مي شود. وقتي که زل بزني و لايه اي اشک هم در چشمانت نشسته باشد فقط ملغمه اي از رنگ و نور مي‌بيني که رشته‌ی افکارت را بهم مي‌ريزد. براي هزارمين بار از خودش پرسيد "اشکال کار کجاست؟" نه، نمي توانست بي‌تجربگي باشد، او بارها آزموده و دريافته‌بود که اين رنج فريبي بيش نيست. درست است که هر چه دانه‌هاي ساعت شني عمر بيشتر فرو بريزد، پشت ساعت واضح‌تر ديده مي‌شود. اما مگر پشت ساعت چه نهفته‌اند که به بهاي عمر به دست آيد. بسيار دشوار است دنبال تابوتي بگردي براي افکارت...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

سياه‌مشق
--------
1)
غمت در نهانخانه‌ی دل نشيند
غمت در نهان‌خانه‌ی دل نشيند
نهانخانه‌ی دل
خانه‌ی نهان ِ دل
خانه‌ی ناپيدای دل
چيزي درون ِ من
غمت در نهانخانه‌ی دل نشيند
غم ِ تو
خانه‌ی پنهان ِ دل ِ من
2)
شاه نشين ِ چشم ِ من تکيه‌گه ِ خيال ِ توست
من
چشم ِ من
شاه نشين ِ چشم ِ من
بهترين ِ آنچه ديده‌ام؛
بی‌نظيرترين ِ آنچه داشته‌ام؛
تو
تو
نه، خيال ِ تو
فقط خيال ِ تو
جايگاه ِ خيال ِ توست
3)
با خون ِ دل نوشتم نزديک ِ دوست نامه
دل
نهانخانه‌ی دل
خون ِ دل
خون ِ دل
خون ِ دل
خون ِ دل
4)
اين خرقه که من دارم، در رهن ِ شراب اولی
گريز
گزير
عصيان
رهايي

لينك ثابت و نظرات  ]


 

1) از هر جهت که بنگري و به هر سو که رو کني ديوارهاي سنگي، ديوارهاي سنگينِ فاصله حجاب نوراني شدن ِ تو اند. اما چرا نمي‌گويي که خاموش شده‌ام، آفتاب را بهانه مکن. من سايه‌ي توام، يا من يا خورشيد، انتخاب با توست . اينجا ديگر عصيان به کار نمي‌آيد. انسان است که رنج زاده‌شدن را به جان‌پذيرفته و يوغ محنت‌آور زيستن را بر گردن انداخته و چشم انتظار رفتن است. خوب نگاه کن، هيچکس به مرگ نمي‌انديشد، اما همه مي ميرند.
ني ني غلطم که خود فراقِ تو مرا / کي زنده رها کند که بازم بيني
باز هم در اشتباهم. تنها روزنه هاي اميد براي اين بشر مسلول ِکپک زده، عصيان است. شش جهت است اين وطن، قبله در او يکي ندان. ما عصيانگرانه خورشيد را هم تکثير مي کنيم. تصور کن، اگر شش خورشيد بر اين ويرانه بتابد، ديگر هيچ سايه اي باقي نمي‌ماند تا مجبور شوي بين من و خورشيد انتخاب کني.

2) آن هنگام که تو - ترانه‌ی هرگز نشنيده ام- در آغوشِ من خفته اي، پنجه در پنجه کنارِ من، ميان بازوان ِ من، فکر مي کنم از هميشه به من دورتري. زيباي پر غرور، من هر چه بيشتر به سمت تو گام بردارم، چون سراب، چون کيميا، چون افسانه عدن بيشتر از تو فاصله مي‌گيرم. آن هنگام که تو را تنگ در آغوش مي‌فشارم، تنم به سمتِ تو مي کشد و فکرم از تنِ تو به سوي روح بزرگت مي‌گريزد. پيکرها، لاشه‌ی انديشه‌اند. کاش هرگز نمي‌گذاشتيم معيارهاي فاصله اين گونه سنجيده‌شوند.

3) تو قابل پرستشي. عريان، عريان، خدايي در کالبدت مي شناسم و دريا دريا زيبايي فراتر از پيکرت. رب النوعِ زودرنجِ من، شکوهِ خداي ديرپاي خود را در گروي بنده‌اي نهاده که هيچش کفايت در آستين نيست. تو زيباترين قله‌ي سنجشي در ميان خرپشته‌هاي دروغين ايزدوارگي و من مومن‌ام به خدايي که هرگز لعنت را بر رحمت بر نمي‌گزيند. تو در مقابل مريمِ من به آفروديت مي‌ماني- براي رسيدن به هر آنچه عشق است تو بايد در ميان باشي- .

لينك ثابت و نظرات  ]


 

به ميهمانی ِ من بيا
همراه با بهار و نسيم
من به همخوابگی ِ لذت‌های زودگذر قانع نيستم
من به تاراج ِ عمر ِ خويش در آغوش ِ تو دلخوش‌ترم تا دريا دريا واژه به پای کسان ريختن.
دلتنگم،
دلتنگ ِ ترانه‌های بی سرانجام ِ خويش
غارتگر اين صدا را هرگز نخواهم بخشيد
صدای سخن عشق، يادگار ِ گنبد ِ دوار
يادگاری که اکنون از نامش تنها نشانی باقی مانده‌است.

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره