مرثيه‌ای بر يک رويا
اکنون تنهاتر از هميشه در آستانه‌ی زندگی ايستاده‌ام. کاش هيچگاه از پيله‌ی تنهايی ِ خود بيرون نمی‌آمدم. ديگر تمام شد، اکنون همه‌چيز به پايان رسيده‌است و من، تنها و شکست‌خورده، روياهای خود را به‌گور خواهم‌برد. آری، خيال ِ خامی‌ست که کلام، اولين و آخرين حجت باشد و چه بيهوده می‌پنداشتم می‌توان کسی را يافت که با من از دنيا بگذرد و به يگانگی ِ کلامم ايمان داشته‌باشد. من مسخ شده‌ام، هر روز صبح که از خواب بيدار می‌شوم بيشتر به جانوری شبيه می‌شوم که آفتاب و زمين را می‌بلعد تا روزگار بگذراند. که چه شود؟ منطق‌ها و استدلال‌ها و مشاوره‌ها و مقابله‌ها به او بفهمانند که بايد مانند بقيه باشی وگرنه بی‌سرانجامی، آغاز و پايان راهت خواهدبود. هميشه از اينکه مانند بقيه باشم می‌ترسيدم، هميشه از يکجا ماندن می‌گريختم. ازخويشتن تعجب می‌کنم که چرا اجازه دادم حريم‌ها و حرمت‌هايم آلوده‌ی روزمرگی و ورود ديگری گردد. می‌دانم، دو کس مراهرگز نخواهند بخشيد، چرا که بخشی از تاوان ِ گناه ِ بی‌بخشش‌ام بر گرده‌ی آنان است. نيمه‌ی انسانيتم که به ياوه می‌پنداشتم يافته‌ام او را و ديگری، کسی که انسانيتش را در پيشگاه ِ انسانی ديگر به بازی گرفتم. نبايد اجازه می‌دادم دنيايی که برای خويشتن ساخته‌ام مورد ِ تجاوز قرار بگيرد. بارها گفته‌بودم تنهايی موهبتی‌ست که مرا در مقابل ِهر گزندی ايمن می‌دارد، اما خطا کردم و از اصول ِ خود گذشتم. در دنيای انسان‌های منطقی، من خودخواه‌ترين آدم روی زمين‌ام. اکنون که همه‌چيز برای هميشه به پايان رسيده‌است، به اشتباهم پی می‌برم. چاره‌ای جز رفتن نيست. دير نخواهد بود تا در مقابله با عجز ِ منطق‌ها و رسوم رايج بخشيده‌شوم. تمام شد. مرا ببخش، اما ديگر هيچگاه به سوی تو باز نخواهم گشت.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره