فرشته‌ی مرگ (مرگ 2)
هر ثانيه تا رسيدن به تو دنيايی‌ست
يک ثانيه‌ی ديگر از زيستن در مرزهای ناممکن
و يک دنيا تناقض در اندرون من
رسيدن به تو خارج از مرزهای انگاره‌ی من.
وسوسه‌ايست تو را داشتن، وسوسه‌ايست.
تو وصل محتومی، من به تو محکوم.
تو دريای بيکران ِ منی، بينوا!
لعنت به تو که گريز از تو معنای نتوانستن است.
من هميشه در نبرد با خويشتن اول می‌شوم
کجايي که ببينی تا پای تو به مرزهای من باز می‌شود
خودخواه‌تر از خودم می‌شوم.
تو که بيايی، به اولين حريف می‌بازم، آه – چه تجربه‌ی تلخی!
گوش کن،
زندگی ملغمه‌ی گنديده‌ای از تکرارهاست
اما شگفتا که به شکل حيرت‌آوری يکتاست.
چرا بايد پاسخ داد که تو را می‌خواهم يا نه؟
خواستن، مساله اين نيست،
تا تو به محکمه روی و حکم ِ بی‌لياقتی صادر کنی؛
خواستن، چه درد تاريکی!
اما پرسش اينجاست که ما اکنون کجا ايستاده‌ايم؟
يا اين‌که اگر نه، پس چرا آری؟
من عاشق بی‌قراری و بلاتکليفی‌ام،
با من اگر باشی هيچ‌گاه بر زمين قدم نخواهی نهاد، تا هبوط، تا مرگ.
های، چرا نگاه نمی‌کنی؟
جنازه‌ات را رها کن و تا آنجا که مرزها رخصت می‌دهند در من غوطه‌ور شو.
ما ناگزير ِ از به هم پيوستنيم
و دنيا سرشار از غيرمنتظره‌هاست
بگذار هر لحظه، هر ثانيه، ارزش ِ خويش را به تو بنماياند،
چه باک که ثانيه‌های فردا ساز ديگری بنوازند.
بگذار هر ثانيه دنيايی باشد تا مرگ، تا رفتن.....

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره