1) تا کی نشستن و انتظار کشيدن که کسی بيايد و ببرد ترا تا آسمان ِ آرزوها، تا طلوع دلبستگی‌ها و تا نهايت ِ خواستن. خسته نمی‌شوی؟ تازه بعد ِ سالی، کسی بيايد که بوی يار بدهد ولی يار نباشد. يا آن‌قدر بزرگ باش که زمان در تو جاری باشد يا خويشتن را در گردابش رها کن، بالاخره به جايی می‌رود اين جويبار ِ کج‌مدار ِ بی‌خيال.
2) غم و شادی بر ِ عارف چه تفاوت دارد / ساقيا باده بده، شادی ِ آن کاين غم ازوست
3) آيا می‌توان خون دل خورد و شاد بود؟ چرا که نه؟ حافظ در جايی اوج ِ طرب را اين‌گونه به کلام می‌کشد: "صراحی خون‌دل و بربط خروشان". مهم آنست که نيتت آن‌قدر وسيع باشد که هرگونه سختی و عذاب را در خود فروبرد و لذت و شيرينی برجای گذارد. تصور کن باده‌ی خون‌رنگ در ميانه است و ساز ِ آسمانيان برقرار. چه فرقی می‌کند که تو به رقص آيی يا نه. ذره ذره‌ی کائنات ديوانه‌وار خواهند رقصيد. ديگر تن ِ تو به تو تعلق ندارد. رها باش.
4) سلام عزيز ِ دلم، سلام نور چشمم. خوب گوش کن. اين صدا چکاچاک ِ شمشير ِ رزمندگان نيست. نبردی در ميدان برقرار است اما سلاحی در ميان نيست. پاره‌ی وجودم، نگاه کن، جنگجويان همگی شبيه منند. همگی چون مجسمه در برابر تو صف کشيده‌اند. دلبرکم، پس اين صدا چيست؟ چرا بهترين لحظات به دشمن‌خويی متوهمند؟ چرخی بزن، به رقص آ. تو بايد به تک‌تک ِ جنگجويان نرد ِ عشق ببازی تا پيروز شوی. دلدادگی ِ آنان در همهمه‌ی مبهم ِ سلاحهای نامريی رخ نمی‌نمايد. صحنه را ورق بزن.
5) در آغوش ِ تو دنيا بازيچه‌ايست. گرم‌جای زيستن بی محنت ِ پيام‌آوران ِ عصرجديد. من در آغوش ِ تو خدای را کافرم که وجودم به تمامی فريادی‌ست آنجا. آخر ِ دنيا، هرصبح تکرار می‌شود.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره