چشمانم را می‌بندم، صدای عبور می‌آيد. آب می‌گذرد، آدم‌ها، حوادث، همه در گذرند. هيچکدام ديگر اهميتی ندارند. چشمانم را که می‌بندم شهابی می‌گذرد از درونم و تکه‌پاره‌های تنم را با خود می‌برد. ديوانه‌ام می‌کند اين درد که هيچش علاج نمی‌يابم. درد غريبه‌ای که شبيه هيچ چيز نيست. چشم بگشاييد و مرا تماشا کنيد، پاره‌های تنم را از شما می‌خواهم.
ای خداوند، اگر شبی چند ساله به عبادتت برخيزم، به سوگواريم خاتمه می‌دهی؟ ببين، آنگونه می‌خوانمت که گزيری جز اجابت نيابی. در گرداب هلاکت تن و فساد روح گرفتار شده‌است دلک بی قرارم. برخيز، از ايوان ِ خاطره‌ها بيرون بيا و در اندرون ِ من، منی پربهار بساز. من تشنه‌ی زايش ِ مجددم.
دوباره چشمانم را می‌بندم. خوابم می‌آيد. پشت ِ در، خدای خانه به انتظار نشسته است. مگر من کيستم که موعود ِ همه، خود انتظار مرا می‌کشد. هميشه همينطور است. تا می‌خواهی نيست، تا می‌يابی بی‌ارزش می‌شود. من شعله‌ور شده‌ام، اما حيرتا که سوزشی در کار نيست. اصلا اينجا کجاست...نه... خواب

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments:
salam
 
Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره