1) نمی‌توان شکر نگفت آفريدگاری را که از دل تيرگی‌ها و دشواری‌های روح‌فرسايی که می‌چشاندت ناگهان بی‌کرانه‌ای از نور -نور لايتناهی- بر تو آشکار می‌سازد. نه، نمی‌توان خاضعانه‌ترين ستايش‌ها را نثار پروردگاری نکرد که شبيه ِ هيچکدام از خدايگان ِ مرسوم ِ اين آدميان نيست. بی‌انتها و دست نيافتنی، سرشار از حکمت و ورای ادراک من. هر روز غافلگيرش که می‌شوم دوباره از نو می‌شناسمش. خدای غيرممکن‌ها. خدای من، خدای نور و پاکی‌ها. ستايش مر تو راست.
2) بی تو ای حس ِ غريب، زندگی چيزی گنگ است. آواز پرندگان و عطر جوانه‌های صبحدمان تو را حکايت می‌کنند. آب، پاکی‌اش و پاک‌کنندگی‌اش را از تو به ميراث برده‌است. وای، حزن صدای تو از قهر ِ آسمان بر زمين هراسناک‌تر است اگرچه تنها مرهم ِ آرامش‌بخش ِ موجود در کاينات برای جراحت‌های قلبم همان بارش ِ محزون است. کاش دست‌يافتنی بودی. کاش می‌شد تورا در پيکر ِ من می‌آفريدند، از نو. هان، مگر تو کی رفته‌ای که از نو بخواهمت. هميشه و همه‌‌جا هستی. بگذار دروغ بگويم به خودم، به تو، به جان‌های بی‌مقدار. از قهر ِ تو -ای حس ِ غريب ِ بی‌وطن- تا بوسه‌های لبانت، يک پلک‌زدن تفاوت است. من بد بوده‌ام، بد کرده‌ام و نفرت می‌کنم از خودم و دنيايی که نگذاشت حضورت را تا ابد ماندگار کنم. دنيايی که نمی‌گذارد تو در کنارم باشی، که نمی‌خواهد خواستن ِ من را معنايی ديگرگونه بخشد. حتا اگر روزی فکر کنی که رفته‌ای، به توهمی سخت غريب دچار شده‌ای. يک حس در مقابل يک حس. يک دنيا در مقابل يک دنيا. منصفانه نيست؟ آغوشت را باز کن، ای همبغض، ای نويد نوين زندگی در سايه‌ی تحريم اجبارها، ای فرشته‌ی مرگ ...
3) بسوز. چه تفاوت که آتش را مقدس بخوانند يا شيطانی. دنيا ديگر سراسر دروغ است. آتش که درگرفت، خواهی نخواهی خواهی سوخت پس سعی کن تا زيباترين شعله‌ها را برافروزی که خلوارگی رسم زغال است.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره