...
1)دست از سر دل بردار، ای عاشق ِ هرجايی
گم‌شو دل ِ ديوانه، هشدار ز رســـــــــوايی
2)زن ِ تنهای ترانه‌ی من، فصل ِ سرد را تاب نياورد. زنده باد فروغ...
3)ديوانه، آخر دليل نمی‌شود که چون باران تو را ياد چيزی می‌اندازد که نمی‌خواهی‌، از باران فرار کنی يا اين‌که چون هر شعر و کلامی ياد کسی را در ذهنت زنده می‌کند، سخن را زندانی کنی. رها باش، وسيع باش و سرسخت، چنان که بايد باشی. پی ِ مرهم ِ زخم‌هايت باش، نمک نپاش. تو از خودت رودست خورده‌ای نه آنکه می‌انديشی. رها کن اين فکر ِ "من چنان بودم که چنينم مباد". انسان، اسير ِ احساسات ِ احمقانه‌ای‌ است که هيچ نمی‌فهمند. بی دريغ دوست بدار و مهم‌تر از همه، ببخش تا راحت‌تر روزگار بگذرانی. به فکر ِ نابود کردن ِ يادها نباش، به جوانه‌های نورسته بيانديش و به فردا. فراموش نکن تو بزرگی و وقاحت ِ اين ديوانه ذره‌ای از بزرگی ِ تو نمی‌کاهد. سخت نگير.
4)زخمی نو بر زخم‌های کهنه‌ی پلنگ ِ من؛ به يقين می‌پندارم که پنجه‌ی تمام پلنگان ِ به سوی ماه پريده، خالی‌ست. اما من به پلنگی عاشقم که دورتر و بالاتر پريده‌است. مهم پريدن است، نه رسيدن. من نمی‌گذارم هيچ حسرتی بر دلم بماند.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

گفتگو
-: مدت‌هاست که ديگر خواب نديده‌ام، نه کابوس و نه رويا و گمان می‌کنم هيچ چيز سخت‌تر از اين نيست که خالی باشی...
-: اميد هميشه هست. گاهی به بستر مرگ می‌افتد اما هرگز نمرده‌است.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

"انسان شاهکار هستی‌ست، تنها در مقابل مرگ زبون است." سوفوکل

مرگ 3
انسان شاهکار خالق هستی‌ست
اما به غايت زبون است
نه تنها در برابر مرگ که در برابر تکه سنگی،
در برابر خرده آفتابی،
در برابر شعله‌ی عشقی.

مرگ پايان ِ شاهکار ِ خالق هستی‌ست
اما چه کسی می‌داند که اگر ابديت در مقابل آن باشد
خالق هستی خود به کجا می‌رود؟
چرا فرصت محدود حيات را به اين چرنديات بيالاييم.

انسان به اعجاز زنده است
مخلوقی که او را يارای آفرينش نباشد
به مرتبت انسانی نرسيده‌است
آفرينش ِ خوی انسانی، مهرآيينی، زيبايي ِ بی انتها، سخن ِ معجزه‌گر
آفرينش ِ هستی، در مقابل مرگ ِ خواردارنده
اما اين رتبه نيز پس ِ پشت نهادنی‌ست.

ديگر به چه بايد دل خوش داشت؟
انسان ِ خسته از آفريده‌شدن و آفريدن به کجا تواند پناه بُرد؟
انسان ِ به زانو درآمده، آه، رها از مرگ و حيات.

فرشته‌های مقوايي در آتش ِ وعده داده‌شده سوختند،
بدکارگان زمينی شرمسار از زبانه‌های آتش، ترانه شدند
و بر لب من و تو - انسان‌های بی‌سرانجام -
و در سينه‌های‌مان
چون خنکای نسيم کوهساران جاری شدند.

به کدامين چراغ دل خوش‌دارم؟
هيچکس يار ِ هيچکس نيست
هيچگاه به هيچکس، به هيچ چيز دل نبند،
انسان باش و به مرگ بيانديش،
مرگ تنها وعده‌ی حقيقی ِ خالق.

همين امروز بود به گمانم
يا ديروز در ساعتی شبيه امروز
يا ساعت ِ تکراری ِ ديگری
فرشته‌ی مرگ ِ من مُرد.
درست همين‌جا، جلوی چشمان ِ من جان داد
و من کاری نکردم.
بگذار ببينم، او نمرد.
پس اين جنازه‌ی کيست؟
آه، کم کم به ياد می‌آورم
فرشته‌ی مرگ ِ من کشته‌شد.
خودم، با همين دست‌هايم کشتمش.

دوستت دارم ای آفريدگار،
اين بساط ِ تمسخر را بر ديگری نه،
دوستت دارم و تو بايد به وعده‌هايت عمل کنی.

لينك ثابت و نظرات  ]


 

جای خالی
دو ساعتی می شد که بدون آنکه بداند به کجا می رود در حاشيه ی پياده روها قدم می زد. گاهی اوقات بی اختيار وارد کوچه ای می شد و پس از مدتی دوباره به يک خيابان اصلی می رسيد. آدمها را نگاه می کرد، مغازه ها و ماشين ها را بی آنکه سر نخ افکارش از دست برود يا حافظه ای از هر کدام در ته ذهنش بماند. پير زن گدايی فرزندان يتيمش را به رخ عابران می کشيد و دختری دوره گرد برای فروش آدامس هايش التماس می کرد. کمی جلوتر نطفه ی دعوايی در حال شکل گيری بود و مردم به چشم برهم زدنی جمع شده بودند تا حسرت از دست دادن تماشای آن را نخورند. عابری که با عجله می گذشت تنه ی محکمی به او زد، غرولندی کرد و گذشت. و او بلافاصله مسيرش را به کوچه ی خلوتی تغيير داد. افکار ياغی از شب قبل رهايش نمی کردند. شب بسيار بد خوابيده بود و صبح زود بيدار شده بود. مثل هر روز صبحانه ی پسرک را آماده کرده بود، رسانده بودش و باز مثل هر روز منتظر آمدن راننده شده بود، اما اين بار از سوی ديگر خيابان. پس از اينکه راننده نااميد رفت، همانطور که از دور به اتومبيل فرو رونده در دل خيابان نگاه می کرد سيگاری گيراند و با بی حوصلگی کشيد. پس از آن بلند شد و پياده به راه افتاد. به سمت مقصدی که اصلا معلوم نبود کجاست. خواست برگردد و اتومبيلش را بردارد و به سمت همان مقصد نامعلوم برود اما پس از چند ثانيه به کلی فراموش کرد که چرا به اين سمت آمده است و همچنان می رفت. قرار بود آن روز او را به عنوان رييس هيات مديره معرفی کنند و او ازين می ترسيد. اين بزرگ ترين خواسته اش بود و او می ترسيد که پس از آن به چه اميدی زندگی کند. هدفی بزرگتر برای خودش بسازد. نه، او خسته تر از اين حرفها بود. ديگر نمی توانست.
هرگز نتوانسته بود جای چيزی را که با تمام وجود انکارش کرده بود پر کند. ديگران و عقايدشان اصلا برايش مهم نبودند. اما او که در بحث و کلام و برهان همه را جا می گذاشت اين روزها کارش به جايی رسيده بود که از خودش هم گذشته بود. خودش را هم جا گذاشته بود. حتی سايه ای هم نمانده بود که دست کم به سايه اش بفهماند که چه می خواهد. با خودش راه های گوناگون را مرور می کرد. وضعش به ديواری می مانست که چند سالی قابی بر آن بوده و اکنون ديگر نيست. قاب نابود شده بود و جای خالی آن بر پيکر ديوار خودش را به رخ می کشيد. می توانست قاب ديگری به جای آن بگذارد. اما اين با وضعيت او باندازه ی تفاوت راست و دروغ يا حقيقت و خيال فرق داشت. هزاران قاب را امتحان کرده بود. قابهای کوچکتر که نه تنها مشکل را حل نمی کنند بلکه جای خالی را بزرگتر نشان می دهند. قابهای بزرگتر هم هيچکدام راضيش نمی کردند. اصلا بحث بزرگ و کوچک نبود، او باهوش تر از آن بود که تفاوت حق بودن و حق نمايی را نفهمد. قاب حقيقی گم شده بود يا بهتر بگويم حقيقتی در قالب قاب از دست رفته بود. می شد ديوار را دوباره رنگ کرد. مثل روز اول و به کلی قاب را فراموش کرد. اما او نمی توانست به روز اول برگردد. اين بار فقدان همان جای خالی بود که مشکل را دو چندان می کرد و او نمی خواست. اصلا نمی خواست به جای يافتن پاسخ مساله صورت آن را پاک کند. پس به تنها راه باقی مانده قناعت کرده بود. بگذار جای خالی همچنان خالی بماند. گويی از همان ابتدا قابی بر آن نبوده و نقاش ديوار را اين چنين رنگ آميزی کرده است. اما آنچه آزارش می داد اين بود که می دانست اين چنين نيست. هر بار که به ديوار فکر می کرد تصوير قاب نيز در ذهنش نقش می بست و او نمی توانست آن راپاک کند. چون در عقيده اش راسخ بود بلافاصله نتيجه گرفت که اين مثال ربطی به وضعيت او ندارد.
گاهی اوقات دچار شکی کشنده می شد. نکند اشتباه کنم و واقعا حقيقت داشته باشد. يعنی ممکن است چيزی به اسم معجزه وجود داشته باشد. نه، ممکن نيست. اين همه متفکر بزرگ با من هم عقيده اند. من به ياری آموزه های آنان و همت خودم روزی تمام کسانی که جای خاليشان را با وسعت آسمان و هر چيزی که در او پنهان شده پر می کنند رسوا خواهم کرد. کاش شانس می آورد و کمی راحت می شد. اما شانس او چه می توانست باشد وقتی نمی دانست ديگر چه می خواهد. فکر اينجايش را نکرده بود که روزی از تمام دنيا و هر چه دروست اشباع شود و چيزی فرای جامد و ماده بجويد، آنچه عمری انکارش کرده بود. به کشتی ای می مانست که نمی دانست به سمت کدام بندر می رود و برای چنين کشتی ای هيچ بادی موافق نخواهد بود. همه ی بادهای عالم باد مخالفند، و تمام صداها ساز مخالف.
قطراتی که ناگهان بر صورتش فرود می آمد رشته ی افکارش را پاره کرد. خيابان اصلا آشنا نبود. اما چه اهميتی داشت. جای خالی مقصد را در او کشته بود. بلندپروازی را در او کشته بود. به هر چه می خواست در زندگی اش رسيده بود يا باز بهتر بگويم مقاصدش يکسره دست يافتنی بودند. اصلا بی آرزو شده بود. لعنت به جای خالی و هر چيزی که روزی بخواهد آن را پر کند. يکباره حس کرد حالت چهره اش عوض شده است. اين را از نگاه های مردم می شد فهميد. سر برگرداند رو به خيابان تا ازنگاه های مردم فرار کند. کودکی را ديد که به اين سو می دود. از ته قلبش فريادی رو به بالا می غريد. اما صدای قيژ ترمز اتومبيلی به فريادش اجازه ی خودنمايی نداد. لحظه ای کوتاه بی حرکت ايستاد. باران که اکنون شدت يافته بود لخته های خون را از پاره های مغز کودک می شست و به اعماق سنگفرش خيابان می برد. دوست داشت فرياد بزند اما نتوانست. کمی به مغزش فشار آورد که بفهمد کجاست.
به خانه برگشت. هنوز چند قدمی مانده بود که ديگر آشکارا گريه می کرد. می خواست تکليفش را با آن حقيقت موهوم روشن کند. بلند بلند فکر می کرد:
«کثافت، پس اون روزی که من مث سگ جون می کندم و از همه توسری می خوردم تو کدوم گوری بودی. بی شرف دروغگو، من همه چيزمو خودم به دست آوردم، همه چيزو خودم ساختم، تو هم هيچ غلطی نکردی. تو رو اين ديوث ها درست کردن که از کنارش نون بخورن. من همه تونو می کشم. همه تونو به لجن می کشم، آشغالا »
مستاصل شده بود. در حالی که شانه هايش به شدت می لرزيد ادامه داد:
«پدرسگ بی غيرت، اگه هستی خودتو نشون بده ببينم. عذابتو نازل کن ببينم چقدر بهت برمی خوره اين فحشا. دِ زود باش بی پدر»
بعد با همان سر و لباس خيس و بدون آنکه کفش هايش را در آورد در تختخواب دراز کشيد و چشم هايش را بست. نمی دانست چه مدت به همين وضع گذشت. نوميدی مفرط باعث شده بود تکلیفش حداقل برای خودش روشن شود. اگر روح و متعلقات و صاحبش هستند، خوب بگذار باشند. من با سيستم خودم زندگی می کنم، آنها هم در عالم خودشان روزگار بگذرانند. کاری هم به کار هم نداريم. همانطور که تابه حال نداشتيم. من نه فريب می خورم نه قصد فريب کسی را دارم. بگذار روزگار بگذرد.
انعکاس صدای زنگ در رشته ی افکارش را از هم گسيخت. به ياد پسرش افتاد و با عجله به سمت در رفت.

- : پس کجا بودی. خانوم مدير برام آژانس گرفت.
- : کار داشتم. خيلی گرفتار بودم. فردا می آم از خانوم مدير تشکر می کنم.
- : گشنمه. ناهار چی داريم؟

چند لحظه بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده دونفری مشغول گفتن و خنديدن و ناهار خوردن بودند. بيرون از خانه باران بند آمده بود. مردم همچنان مشغول رفت و آمد و خريد و فروش و دعوا و هر کاری که هر روز می کنند بودند. جای خالی اما همچنان خالی بود.

سه شنبه، بيست و نهم ارديبهشت ماه 1383
ارسلان

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره