جای خالی
دو ساعتی می شد که بدون آنکه بداند به کجا می رود در حاشيه ی پياده روها قدم می زد. گاهی اوقات بی اختيار وارد کوچه ای می شد و پس از مدتی دوباره به يک خيابان اصلی می رسيد. آدمها را نگاه می کرد، مغازه ها و ماشين ها را بی آنکه سر نخ افکارش از دست برود يا حافظه ای از هر کدام در ته ذهنش بماند. پير زن گدايی فرزندان يتيمش را به رخ عابران می کشيد و دختری دوره گرد برای فروش آدامس هايش التماس می کرد. کمی جلوتر نطفه ی دعوايی در حال شکل گيری بود و مردم به چشم برهم زدنی جمع شده بودند تا حسرت از دست دادن تماشای آن را نخورند. عابری که با عجله می گذشت تنه ی محکمی به او زد، غرولندی کرد و گذشت. و او بلافاصله مسيرش را به کوچه ی خلوتی تغيير داد. افکار ياغی از شب قبل رهايش نمی کردند. شب بسيار بد خوابيده بود و صبح زود بيدار شده بود. مثل هر روز صبحانه ی پسرک را آماده کرده بود، رسانده بودش و باز مثل هر روز منتظر آمدن راننده شده بود، اما اين بار از سوی ديگر خيابان. پس از اينکه راننده نااميد رفت، همانطور که از دور به اتومبيل فرو رونده در دل خيابان نگاه می کرد سيگاری گيراند و با بی حوصلگی کشيد. پس از آن بلند شد و پياده به راه افتاد. به سمت مقصدی که اصلا معلوم نبود کجاست. خواست برگردد و اتومبيلش را بردارد و به سمت همان مقصد نامعلوم برود اما پس از چند ثانيه به کلی فراموش کرد که چرا به اين سمت آمده است و همچنان می رفت. قرار بود آن روز او را به عنوان رييس هيات مديره معرفی کنند و او ازين می ترسيد. اين بزرگ ترين خواسته اش بود و او می ترسيد که پس از آن به چه اميدی زندگی کند. هدفی بزرگتر برای خودش بسازد. نه، او خسته تر از اين حرفها بود. ديگر نمی توانست.
هرگز نتوانسته بود جای چيزی را که با تمام وجود انکارش کرده بود پر کند. ديگران و عقايدشان اصلا برايش مهم نبودند. اما او که در بحث و کلام و برهان همه را جا می گذاشت اين روزها کارش به جايی رسيده بود که از خودش هم گذشته بود. خودش را هم جا گذاشته بود. حتی سايه ای هم نمانده بود که دست کم به سايه اش بفهماند که چه می خواهد. با خودش راه های گوناگون را مرور می کرد. وضعش به ديواری می مانست که چند سالی قابی بر آن بوده و اکنون ديگر نيست. قاب نابود شده بود و جای خالی آن بر پيکر ديوار خودش را به رخ می کشيد. می توانست قاب ديگری به جای آن بگذارد. اما اين با وضعيت او باندازه ی تفاوت راست و دروغ يا حقيقت و خيال فرق داشت. هزاران قاب را امتحان کرده بود. قابهای کوچکتر که نه تنها مشکل را حل نمی کنند بلکه جای خالی را بزرگتر نشان می دهند. قابهای بزرگتر هم هيچکدام راضيش نمی کردند. اصلا بحث بزرگ و کوچک نبود، او باهوش تر از آن بود که تفاوت حق بودن و حق نمايی را نفهمد. قاب حقيقی گم شده بود يا بهتر بگويم حقيقتی در قالب قاب از دست رفته بود. می شد ديوار را دوباره رنگ کرد. مثل روز اول و به کلی قاب را فراموش کرد. اما او نمی توانست به روز اول برگردد. اين بار فقدان همان جای خالی بود که مشکل را دو چندان می کرد و او نمی خواست. اصلا نمی خواست به جای يافتن پاسخ مساله صورت آن را پاک کند. پس به تنها راه باقی مانده قناعت کرده بود. بگذار جای خالی همچنان خالی بماند. گويی از همان ابتدا قابی بر آن نبوده و نقاش ديوار را اين چنين رنگ آميزی کرده است. اما آنچه آزارش می داد اين بود که می دانست اين چنين نيست. هر بار که به ديوار فکر می کرد تصوير قاب نيز در ذهنش نقش می بست و او نمی توانست آن راپاک کند. چون در عقيده اش راسخ بود بلافاصله نتيجه گرفت که اين مثال ربطی به وضعيت او ندارد.
گاهی اوقات دچار شکی کشنده می شد. نکند اشتباه کنم و واقعا حقيقت داشته باشد. يعنی ممکن است چيزی به اسم معجزه وجود داشته باشد. نه، ممکن نيست. اين همه متفکر بزرگ با من هم عقيده اند. من به ياری آموزه های آنان و همت خودم روزی تمام کسانی که جای خاليشان را با وسعت آسمان و هر چيزی که در او پنهان شده پر می کنند رسوا خواهم کرد. کاش شانس می آورد و کمی راحت می شد. اما شانس او چه می توانست باشد وقتی نمی دانست ديگر چه می خواهد. فکر اينجايش را نکرده بود که روزی از تمام دنيا و هر چه دروست اشباع شود و چيزی فرای جامد و ماده بجويد، آنچه عمری انکارش کرده بود. به کشتی ای می مانست که نمی دانست به سمت کدام بندر می رود و برای چنين کشتی ای هيچ بادی موافق نخواهد بود. همه ی بادهای عالم باد مخالفند، و تمام صداها ساز مخالف.
قطراتی که ناگهان بر صورتش فرود می آمد رشته ی افکارش را پاره کرد. خيابان اصلا آشنا نبود. اما چه اهميتی داشت. جای خالی مقصد را در او کشته بود. بلندپروازی را در او کشته بود. به هر چه می خواست در زندگی اش رسيده بود يا باز بهتر بگويم مقاصدش يکسره دست يافتنی بودند. اصلا بی آرزو شده بود. لعنت به جای خالی و هر چيزی که روزی بخواهد آن را پر کند. يکباره حس کرد حالت چهره اش عوض شده است. اين را از نگاه های مردم می شد فهميد. سر برگرداند رو به خيابان تا ازنگاه های مردم فرار کند. کودکی را ديد که به اين سو می دود. از ته قلبش فريادی رو به بالا می غريد. اما صدای قيژ ترمز اتومبيلی به فريادش اجازه ی خودنمايی نداد. لحظه ای کوتاه بی حرکت ايستاد. باران که اکنون شدت يافته بود لخته های خون را از پاره های مغز کودک می شست و به اعماق سنگفرش خيابان می برد. دوست داشت فرياد بزند اما نتوانست. کمی به مغزش فشار آورد که بفهمد کجاست.
به خانه برگشت. هنوز چند قدمی مانده بود که ديگر آشکارا گريه می کرد. می خواست تکليفش را با آن حقيقت موهوم روشن کند. بلند بلند فکر می کرد:
«کثافت، پس اون روزی که من مث سگ جون می کندم و از همه توسری می خوردم تو کدوم گوری بودی. بی شرف دروغگو، من همه چيزمو خودم به دست آوردم، همه چيزو خودم ساختم، تو هم هيچ غلطی نکردی. تو رو اين ديوث ها درست کردن که از کنارش نون بخورن. من همه تونو می کشم. همه تونو به لجن می کشم، آشغالا »
مستاصل شده بود. در حالی که شانه هايش به شدت می لرزيد ادامه داد:
«پدرسگ بی غيرت، اگه هستی خودتو نشون بده ببينم. عذابتو نازل کن ببينم چقدر بهت برمی خوره اين فحشا. دِ زود باش بی پدر»
بعد با همان سر و لباس خيس و بدون آنکه کفش هايش را در آورد در تختخواب دراز کشيد و چشم هايش را بست. نمی دانست چه مدت به همين وضع گذشت. نوميدی مفرط باعث شده بود تکلیفش حداقل برای خودش روشن شود. اگر روح و متعلقات و صاحبش هستند، خوب بگذار باشند. من با سيستم خودم زندگی می کنم، آنها هم در عالم خودشان روزگار بگذرانند. کاری هم به کار هم نداريم. همانطور که تابه حال نداشتيم. من نه فريب می خورم نه قصد فريب کسی را دارم. بگذار روزگار بگذرد.
انعکاس صدای زنگ در رشته ی افکارش را از هم گسيخت. به ياد پسرش افتاد و با عجله به سمت در رفت.

- : پس کجا بودی. خانوم مدير برام آژانس گرفت.
- : کار داشتم. خيلی گرفتار بودم. فردا می آم از خانوم مدير تشکر می کنم.
- : گشنمه. ناهار چی داريم؟

چند لحظه بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده دونفری مشغول گفتن و خنديدن و ناهار خوردن بودند. بيرون از خانه باران بند آمده بود. مردم همچنان مشغول رفت و آمد و خريد و فروش و دعوا و هر کاری که هر روز می کنند بودند. جای خالی اما همچنان خالی بود.

سه شنبه، بيست و نهم ارديبهشت ماه 1383
ارسلان

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره