"انسان شاهکار هستی‌ست، تنها در مقابل مرگ زبون است." سوفوکل

مرگ 3
انسان شاهکار خالق هستی‌ست
اما به غايت زبون است
نه تنها در برابر مرگ که در برابر تکه سنگی،
در برابر خرده آفتابی،
در برابر شعله‌ی عشقی.

مرگ پايان ِ شاهکار ِ خالق هستی‌ست
اما چه کسی می‌داند که اگر ابديت در مقابل آن باشد
خالق هستی خود به کجا می‌رود؟
چرا فرصت محدود حيات را به اين چرنديات بيالاييم.

انسان به اعجاز زنده است
مخلوقی که او را يارای آفرينش نباشد
به مرتبت انسانی نرسيده‌است
آفرينش ِ خوی انسانی، مهرآيينی، زيبايي ِ بی انتها، سخن ِ معجزه‌گر
آفرينش ِ هستی، در مقابل مرگ ِ خواردارنده
اما اين رتبه نيز پس ِ پشت نهادنی‌ست.

ديگر به چه بايد دل خوش داشت؟
انسان ِ خسته از آفريده‌شدن و آفريدن به کجا تواند پناه بُرد؟
انسان ِ به زانو درآمده، آه، رها از مرگ و حيات.

فرشته‌های مقوايي در آتش ِ وعده داده‌شده سوختند،
بدکارگان زمينی شرمسار از زبانه‌های آتش، ترانه شدند
و بر لب من و تو - انسان‌های بی‌سرانجام -
و در سينه‌های‌مان
چون خنکای نسيم کوهساران جاری شدند.

به کدامين چراغ دل خوش‌دارم؟
هيچکس يار ِ هيچکس نيست
هيچگاه به هيچکس، به هيچ چيز دل نبند،
انسان باش و به مرگ بيانديش،
مرگ تنها وعده‌ی حقيقی ِ خالق.

همين امروز بود به گمانم
يا ديروز در ساعتی شبيه امروز
يا ساعت ِ تکراری ِ ديگری
فرشته‌ی مرگ ِ من مُرد.
درست همين‌جا، جلوی چشمان ِ من جان داد
و من کاری نکردم.
بگذار ببينم، او نمرد.
پس اين جنازه‌ی کيست؟
آه، کم کم به ياد می‌آورم
فرشته‌ی مرگ ِ من کشته‌شد.
خودم، با همين دست‌هايم کشتمش.

دوستت دارم ای آفريدگار،
اين بساط ِ تمسخر را بر ديگری نه،
دوستت دارم و تو بايد به وعده‌هايت عمل کنی.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره