...
1)دست از سر دل بردار، ای عاشق ِ هرجايی
گم‌شو دل ِ ديوانه، هشدار ز رســـــــــوايی
2)زن ِ تنهای ترانه‌ی من، فصل ِ سرد را تاب نياورد. زنده باد فروغ...
3)ديوانه، آخر دليل نمی‌شود که چون باران تو را ياد چيزی می‌اندازد که نمی‌خواهی‌، از باران فرار کنی يا اين‌که چون هر شعر و کلامی ياد کسی را در ذهنت زنده می‌کند، سخن را زندانی کنی. رها باش، وسيع باش و سرسخت، چنان که بايد باشی. پی ِ مرهم ِ زخم‌هايت باش، نمک نپاش. تو از خودت رودست خورده‌ای نه آنکه می‌انديشی. رها کن اين فکر ِ "من چنان بودم که چنينم مباد". انسان، اسير ِ احساسات ِ احمقانه‌ای‌ است که هيچ نمی‌فهمند. بی دريغ دوست بدار و مهم‌تر از همه، ببخش تا راحت‌تر روزگار بگذرانی. به فکر ِ نابود کردن ِ يادها نباش، به جوانه‌های نورسته بيانديش و به فردا. فراموش نکن تو بزرگی و وقاحت ِ اين ديوانه ذره‌ای از بزرگی ِ تو نمی‌کاهد. سخت نگير.
4)زخمی نو بر زخم‌های کهنه‌ی پلنگ ِ من؛ به يقين می‌پندارم که پنجه‌ی تمام پلنگان ِ به سوی ماه پريده، خالی‌ست. اما من به پلنگی عاشقم که دورتر و بالاتر پريده‌است. مهم پريدن است، نه رسيدن. من نمی‌گذارم هيچ حسرتی بر دلم بماند.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره