باران ِ بی‌قرار ترانه از آسمان‌های کبود ِ وجود ِ من، بی‌امان می‌بارد.
می‌بارد و در دل تاريک ِ خاک گم می‌شود.
بی که ردی از خود به جا گذارد.
پشت کرده‌ام به باران، که حتا خودم هم نبينم نشانی از آن طراوت پر ترانه
اينجا، زير سقفی که تنها خاصيتش، سايبانی بر باران ترانه‌هاست
من و دلم، نشسته‌ايم، هر دو خردسال و بازيگوش
کمی آنسوتر عروسکی به ديوار تکيه داده
با نگاهی گنگ باران را می‌نگرد
و بی‌قراری ِ اين همه ترانه تابی داده به طره‌ای، که اين ابرويش را به آن چشم، دوخته
کاش می‌شد در چشمان ِ عروسک ِ مرده آسمان را ديد.

ترانه به شاه‌بيت ِ خود رسيده است
رعدی دل آسمان را شکافته گويی که صدا، تنها صدا، آوار آن همه ترانه است.

عروسک، دلخور از تنهايي ِ کشف اين همه آواز،
رو می‌گيرد
هم از آسمانی که نم نم ِ آخر ترانه‌هايش را چون دانه‌های اشک فراق ِ يار ِ عزيزترين، گم می‌کند
هم از مردی که به خود و ترانه‌هايش پشت کرد تا دلش - دل خردسال ِ غريبش – عهدناشکسته پير شود.

حال هر کجا رعدی می‌زند و بارانی در می‌گيرد
دلی که آفتابش لب ِ گور است
دنبال ِ عروسکی گنگ می‌گردد تا تنگ در آغوشش گيرد
و آخرين ترانه‌ی جامانده از آن همه خاطره را در گوشش زمزمه کند:

"سخت و زيبا چون حصاری از الماس،
پرشکوه و بی‌قرار چون عقابی که پي ِ خوراک جوجه‌هايش به گله‌ می‌زند
سربلند و گشاده چونان دل و دست آخرين بازمانده‌ی نسل ِ من
تو، ميراث ِ هر چه باران، هر چه ترانه، هر چه شور
بلند شو.
و به ترانه‌ها نگاه کن
باقی همه هيچ، فقط بلند شو و نگاه کن
تو فرشته‌ی منی "

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره