شهود
قافيه را به چوب‌لباسی آويزان می‌کنم
تا غزلی را که دلم می‌خواهد بنويسم،
که سالهاست دلم می‌خواهد بنويسم،
فارغ از خيال ِ قافيه و مغلطه، برای تو،
که سالهاست، اينجا، حوالی ِ هر تپش ِ قلب ِ من نشسته‌ای، بنويسم.

اينجا پشت ِ اين چارچوب ِ فرسوده‌ی بی‌رنگ و رو
نقاب‌ها از چهره‌ها افتاده‌اند
و فانوس‌ها، کنار تنهايی ِ بيدار ِ صاحبان‌شان، به خواب رفته‌اند.
نور از خيال ِ چشم‌ها گريخته‌است
و رودخانه و ستاره در ائتلافی ساختگی، طبيعت را به حراج ِ سياست‌پيشگان گذارده‌اند.

اما من دلم می‌خواهد به تو تکيه کنم
تا مطمئن باشم تو بدون ِ تکيه‌گاه نمی‌مانی.
دل ِ ساده‌ی من در اين ظلمات
با سرانگشتان ِ روشن خود، در ميان ِ نقاب‌های به زمين افتاده تو را جستجو می‌کند.
و وقتی خسته می‌شود از نيافتن،
تقلب می‌کند و به عنوان ِ راوی ِ اول
- همانطور که قبلا قافيه را به چوب‌لباسی آويخته بود –
قسمتی از غزل را پاک می‌کند
تا بدانجا برسد که تو را می‌يابند.
خوب، از اينجا به بعد بايد باران باشد و شور و غزل
اما تويی که يافته‌ام، با تويي که می‌شناختم...
شايد ميان ديدن ِ دل
و ديدن ِ چشم
و ديدن ِ سرانگشتان تفاوتی هست
و يا شايد ظلمات آنقدر طولانی‌ شده‌بود، که اين نورهای مصنوعی، حافظه‌ای از نورهای دلگشای آن روزها باقی نگذاشته‌اند.
و يا شايد...
مثل ِ هميشه بيشتر از انتظار ِ من می‌فهمی
بله، دارم غزل را با کلمات هل می‌دهم به سمتی ديگر غير از تو
ببين، شاعر منم و دلم می‌خواهد کلمات را هل بدهم
- همانطور که قبلا قافيه را به چوب لباسی آويزان کرده‌بودم –
***

غزل ِ ناب ِ مرا، عشق ِ بارانی ِ ياری با خود برد
و من اينجا، تنها، پشت ِ هر خاطره‌ی فرسوده
به نقابی می‌انديشم که به خاک افتاده
و گلی روييده، سرخ ِ سرخ از لب ِ او
ريشه‌اش اما، در خاک است
نقش ِ گل، نقش ِ تو بود
نقش ِ سيماب ِ تنت
می‌دوم سوی نقاب
تا برش می‌دارم، گل ِ من می‌ميرد
و تن ِ هر گلبرگ، گوشه‌ای می‌افتد
روی خاکش اما، همچنان نقش ِ نقاب است بجا
و دهانش خالی است
ريشه‌ی گل که به همراه ِ نقاب، از دل ِ خاک برون آمده بود
لب ِ معشوق ِ مرا، از لب ِ حافظه‌ام بر تن ِ خاک، پاک کرده
***

چه لذت بخش‌اند اين کلمات،
به هر سمت که تو بخواهی، می‌آيند
و در هر قالبی که تو بخواهی، جای می‌گيرند.
می‌توانی با کلمه‌ی سکوت، فرياد بکشی
و با غزل که تن‌پوش ِ عاشقانگی‌ست، کسی را مصلوب کنی
و يا قافيه را قبل از ميلاد ِ غزل به چوب‌لباسی بياويزی
همان کاری که من اين روزها می‌کنم
که روزهايم به بطالت نروند
خوب کار است ديگر
و من نمی‌توانم بيکار بنشينم.

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره