سوگ
بی‌رحمانه ترکت می‌گويم تا معياری داشته باشم برای کج‌عهدی روزگار با خودم. چنان خطی بر قلبت می‌کشم که باقی خطوط ديده نشوند. می‌دانم، حوصله‌ی ترانه نداری. برايت بازی‌های کودکانه می‌آورم: امروز قهر، فردا آشتی. از کنارت که می‌گذرم در همه‌ی ذراتم حست می‌کنم، اما همديگر را نمی‌بينيم. چه دنيای احمقی داريم، چه زندگی ِ احمقانه‌ای.
----------
لذت
در يک غروب ِ ماتمزده، زير ِ آسمان ِ ابری، در شهری که هيچکس همزبانت نيست، به تنهايی قدم می‌زدم. همسفر ِ خسته در اتاق ِ ميهمانخانه‌ای خوابيده‌بود و من لباسی سرخ بر تن داشتم به رنگ ِ شهر ِ غريب. از قضای روزگار خيابانی بود پر از مغازه‌های باده‌فروشی و عشرتکده‌های تنهايی‌گريزی. هردسته از مردم به زبانی می‌گفتند و می‌خنديدند و می‌گريستند، و من نگاه می‌کردم و می‌گذشتم. ناگهان حس کردم کسی صدايم کرد. نمی‌دانم چه گفت که من چنين فکری کردم، اما هرچه بود، درست بود: مرا صدا می‌کرد به زبانی که هيچ از آن نمی‌فهميدم. راجع به لباس ِ من و تابلوی تبليغ ِ آن سوی خيابان چيزی گفت. باز نفهميدم، اما ناگهان به يک زبان سکوت کرديم و به يک زبان خنديديم و به يک زبان چشم در چشم ِ هم دوختيم. نمی‌دانی چه لذتی بود، نمی‌دانی...
----------
حسرت ِ فلسفی
همين‌جا، پشت ِ نبض ِ پلکم، سيلابی از اشک منتظر است تا رهاشود. کاش اين غرور ِ لعنتی قبل از آن رهايم کند. سايه‌هايی می‌بينم از بانويی غزلپوش -دامن‌افشان و زلف‌پريشان-. پشت ِ ضربان ِ نگاهش، سيلابی از اشک منتظر است تا رها شود. رقصان می‌گذرد از همين‌جا و می‌رود تا جايی در ناکجا. دور می‌شود، دورتر، دورتر ... و غرور ِ لعنتی، سدی می‌شود در برابر ِ سيلاب.
نه، تو را در ميان ِ روياهايم نمی‌بينم. تو همين‌جايی، همين‌جا. روبروی من، کمی بالا، کمی پايين، در ميان ِ آغوشم. ببين بانو، من لذت ِ يک حسرتم، نفس‌کشيدن ِ يک آغوش ِ بی‌همتای امن. من يادی گمگشته در ميان ِ خطوط ِ مبهم ِ دستان ِ کسی نيستم، که کولی ِ دوره‌گردی بخواهد احيايم کند. من نفس می‌کشم و نيازی به پيداشدن ندارم. و نمی‌ترسم، نه از نقش ِ آغوش ِ کسی در بستر ِ خاطراتم، نه از تهديد ِ امتداد ِ نگاهم در افق ِ ناکجای تو، همانجا که آسمان و صحرا -تو و سايه‌ی رقصانت- به‌هم‌می‌پيوندند.
صفحات را ورق می‌زنم. جايی همين نزديکی‌ها، کسی بود که پرسيد: "چه می‌کنی آيا، مرا نمی‌خواهی؟" ... من پا در جاده‌ای داشتم که مرا می‌خواند، که در آن پا گذاشته‌بودم. در سرزمينی که مرز ِ راه و بيراهه فقط و فقط احساس ِ رهايی است از چنگال ِ غرور ِ لعنتی. چشمانم را بستم و قدم به سمتی نهادم که در آن کسی دستم را نگرفت، نه تو و نه ديگری. و در راهی که همگان می‌رفتند. راه‌شکن نشدم و تا انتها تکرار خواهم‌شد. "من از دست رفتم".
اما تو،
تو دروغ گفتی، همين... لعنت ِ جاودان به تو.
يا نبايد قدم در اين راه می‌گذاشتی، يا وقتی آمدی مرد باش و بمان. تو هم کسی بودی چون هزاران هزار رهگذر ِ غريبه. اما وقتی با بغض ِ من بغض کردی، بايد قدرت ِ ادامه‌ی هم‌نفسی ِ مرا هم می‌داشتی. اگر نتوانستی يگانه شوی و خودت مسير را انتخاب کنی، حق نداری به بيراهه بزنی. اکنون ديگر حق نداری خالی از صدای من باشی. مگر چه می‌شود؟! بمان و ببين که افق، مغلوب ِ تيررس ِ نگاه ِ توست. هرگز تو را نمی‌بخشم و هيچ‌گاه از نفرين ِ تو کوتاه نخواهم آمد مگر آنکه مرده باشی. تو نماد ِ حسرت ِ يک خواهشی. بمير!

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments:
نقش ِ آغوش ِ کسی در بستر ِ خاطراتم
چه تشبيه جالبی
 
Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره