وقتی دلم می‌گيرد از روزگار و آدم‌هايش، يا از خودم و کرده‌ها و نکرده‌هايم دلخورم؛ صبر می‌کنم تا شب بشود، به پشت‌بام می‌روم و مدتی طولانی به نورهای دور خيره می‌شوم. می‌گذارم نسيم صورتم را نوازش کند. حس می‌کنم از آدم‌ها دورم. کاش خانه‌ی ما هزار طبقه بود. کاش آسمان شب هميشه پرستاره باشد. لطافت ِ شب در دل ِ اين شهر سيمانی، تمام ِ گره‌های خشن ِ وجودم را چنان می‌گشايد که از مرور ِ کرده‌ها و نوشته‌ها پشيمان و حيرانم می‌کند. آيا آنها همين منم؟

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments:
چند سال پیش خیلی اتفاقی رسیدم به وبلاگت. دو تا شعر توش بود که خیلی به دلم نشست. ذخیرشون کردم رو کامپیوترم . یکیش مسابقه بود از میثم روایی دیلمی ( روسپيان باد را ...)و دیگر یه نوشته از خودت (روزي كه از هم گريختن را مي‌آزموديم
حرف‌هاي‌مان اين‌قدر پيچيده نبود
... ) . امروز بعد از مدت ها دوباره وبلاگت رو پیدا کردم. خاطرات خوبی برام زنده شد
شاد زی دوست من
 
Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره