هذيانهای نيمه‌شب
1) کجا کسی می‌توانست دليلی بيابد براين همه تناقض؟ چگونه است که می‌تواند کسی باشد که ديوانه‌وار دوستش بداری و برانی‌اش از خودت؟ نه که مجبور باشی، جريانی نامحسوس تورا به جلو می‌رانَد، کلام در دهانت می‌گذارد و جای پايی نشانت می‌دهد که گام در آن بگذاری. کجا کسی می‌توانست در آغوش ِ آن همه صداقت، دروغ تحويلت دهد؟ بهتر که نگاه کنی، می‌فهمی هميشه چيزهايی هست که هيچ وقت تا آخر عمر، نخواهی فهميد. نفهميدم چرا يا چگونه، اما من پاسخ خودم را از تو گرفتم. هميشه زيبا باش و سخت و بی‌کران. کجا کسی می‌تواند باور کند که اين جريان نامحسوس، نه توجيه است و نه ضعف، فقط و فقط همان است که بود و تو هرگز نخواهی فهميد. همانطور که من نمی‌فهمم، ولی باور می‌کنم. اينجا، اين آخرين رد پای توست، ديگر نخواهی توانست مرا پيشگويی کنی.
2) برای پری کوچکم: پاک ِ پاک ِ پاک در جويبار ِ جاری ِ جريان‌های روزگار، جست و خيز می‌کنی. زيبا و باشکوه، با روزگار ِ گذران ِ زندگی می‌ستيزی و در هيچ تور و طناب و دامی گرفتار نمی‌شوی. مثل ِ يک خواب ِ دم ِ صبح، به من رسيدی، دست در دستم گذاشتی، ترانه‌هايم را شنيدی و برای هميشه خوابيدی-آنگاه که همگان تازه بيدار شده بودند-. پری کوچکی که غمگين نبود و بوسه‌ها، طلسم ِ مرگ و زندگی‌اش نبودند. سحرگاهان و شامگاهان از نشان ِ ديگرانی جان می‌گرفت که بی‌ترانه بودند و مرگ و زندگی‌اش تعريفی ديگر داشت. پاک بود و نسيم‌ها در دستانش پنهان بودند. طراوت ِ نسيم و زيبايی‌های کوهستان را تا ابد در آغوش تو آرزو می‌برم.
3) عاشق شنيدنی است، معشوق خواندنی است. عشق است در ميانه و هوش و حواس نه، معشوق ديدنی است. گفتی ببين که کلام ِ تورا تا آخرين هجای وجودت نوشته‌ام. ديدن، خواندن، نوشتن.... من کيستم؟ ديوانه‌ای در اين ظلمات، به افق چشم دوخته و از تداوم محو زمان در انتهای ديدرس، بر اين همه کلام باطل می‌خندد. اکنون تنها تويی که در ميانه‌ای. يک نام، يک نشان... يا نه، بی‌نام و گمنام، بدنام و بی‌نشان که منم همه و چشمه‌ای در جان ِ کلام که تويي. می‌جوشی و تمام ِ اين ناپاکی‌ها را در خود فرو می‌بری. کجا می‌توانم از تو بگريزم؟ اصلا چگونه می‌توانم بی تو بود؟ به ترانه‌ای نو، عاشق و معشوق را به کناری نه و خود در ميانه بنشين. تو در کلام نمی‌گنجی، به آغوشم بيا ... بدرود قلم ...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

مرا تماشا کن. هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری. خوب نگاه کن، نمی‌شناسی؟ من امروز متهم رديف اول و روزی ديگر ...، نه من هميشه متهم بوده‌ام. از همان ابتدا، متهمی که همواره دروغ گفته‌است.
مرا تماشا کن. به موهای هميشه آشفته و چشمهايم. در امتداد نگاهت، در آنسوی تاريکی، مثل هميشه تنها نشسته‌بودم، تنها. و نمی‌توانستم وسوسه با تو بودن را رهاکنم. حتا لحظه‌ای در آنسوی پنجره بودن برای من کافی بود.
اکنون محاکمه به پايان می‌رسد. قاضی و دادستان و شاکی آن بالا نشسته‌اند و بدون توجه به متهم که حتا در محضر دادگاه به اتهام خود ادامه می‌دهد، نقشی ديگر بازی می‌کنند. چندی می‌گذرد، روزی يا ماهی يا سالی...
باد ميان موهای آشفته بازی می‌کند و بوی گل و علف در هوا موج می‌زند. تمام قامت درخت به تماشای من نشسته‌است. قاضی، بازيگوشانه زيرچشمی نگاهی می‌کند و لبخندی می‌زند. ديگر هيچکس نيست به جز طنابی که بر گردن من است. هيچ حکمی از آن قاضی -که شاکی هم خود او بود- صادر نشد. او می‌گفت و می‌رفت. با نگاهی تمسخرآميز. فردا اما شايد اين طنابها، دوباره آن همه غرور را بشکند. فردا شايد...

لينك ثابت و نظرات  ]


 

بر پيکر خيس دلهره‌ها نقش سراب کشيدن. مدام فکرمی‌کنی که چرا اين وهم ِ لعنتی هميشه پشت‌سر توست و هرازگاهی هوس می‌کند که گريبانت را بگيرد. بگيرد و بفشارد حنجره‌ی فريادت را، بگيرد و تا امتداد خفگی ببرد تورا. خدايا، چرا نمی‌توانم جايی کنار اين همه روزمرگی تورا جا بگذارم. به خودت که نمی‌توانی دروغ بگويی، نتوانستن يا نخواستن... وای، ازين کلمه‌ها هم بيزارم. ازين پيکر ناتوان که در چنگ جان ديوانه‌ای طلسم شده و از هرچه بايد و نبايد بيزارم. اگرباز به خودم دروغ نگويم از صدای کسی که افکارش در من مرده‌است نمی‌ترسم.
روزی با تو و روزی ديگر با خاطره‌ی تو روی يک صندلی نشسته بودم. کمی آنسوتر کسی بود که به خاطره می‌مانست، همين چند قدم آن طرف‌تر. هرچه خواستم، نتوانستم حتا يک بار نگاهش کنم. نه از تو می‌ترسيدم و نه از خاطره‌ات، اما چيست اين وهم ِ مجنون که در نگاه تو جاری‌ست و دست از سرت برنمی‌دارد. در مرداب خاطرات ِ تبدار دست و پا می‌زنی و تا مي‌پنداری که به ساحل ِ عافيت رسيده‌ای، نيمه‌شبی ناگاه، که مغروری از رفتن و نرسيدن، می‌آيد. با احمقانه‌ترين شکل موجود می‌آيد و سرازير می‌شوی باز در گرداب ِ ديوانه.
هر چه بخواهم می‌نويسم. شايد دلم بخواهد همين‌جا زبان درازی کنم يا برای کسی شکلک درآورم. کيست که بخواهد مانعم شود؟ ببين، فکر باطل می‌کنی، نقش بر آب می‌کشی!

لينك ثابت و نظرات  ]


Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره