بر پيکر خيس دلهره‌ها نقش سراب کشيدن. مدام فکرمی‌کنی که چرا اين وهم ِ لعنتی هميشه پشت‌سر توست و هرازگاهی هوس می‌کند که گريبانت را بگيرد. بگيرد و بفشارد حنجره‌ی فريادت را، بگيرد و تا امتداد خفگی ببرد تورا. خدايا، چرا نمی‌توانم جايی کنار اين همه روزمرگی تورا جا بگذارم. به خودت که نمی‌توانی دروغ بگويی، نتوانستن يا نخواستن... وای، ازين کلمه‌ها هم بيزارم. ازين پيکر ناتوان که در چنگ جان ديوانه‌ای طلسم شده و از هرچه بايد و نبايد بيزارم. اگرباز به خودم دروغ نگويم از صدای کسی که افکارش در من مرده‌است نمی‌ترسم.
روزی با تو و روزی ديگر با خاطره‌ی تو روی يک صندلی نشسته بودم. کمی آنسوتر کسی بود که به خاطره می‌مانست، همين چند قدم آن طرف‌تر. هرچه خواستم، نتوانستم حتا يک بار نگاهش کنم. نه از تو می‌ترسيدم و نه از خاطره‌ات، اما چيست اين وهم ِ مجنون که در نگاه تو جاری‌ست و دست از سرت برنمی‌دارد. در مرداب خاطرات ِ تبدار دست و پا می‌زنی و تا مي‌پنداری که به ساحل ِ عافيت رسيده‌ای، نيمه‌شبی ناگاه، که مغروری از رفتن و نرسيدن، می‌آيد. با احمقانه‌ترين شکل موجود می‌آيد و سرازير می‌شوی باز در گرداب ِ ديوانه.
هر چه بخواهم می‌نويسم. شايد دلم بخواهد همين‌جا زبان درازی کنم يا برای کسی شکلک درآورم. کيست که بخواهد مانعم شود؟ ببين، فکر باطل می‌کنی، نقش بر آب می‌کشی!

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره