مرا تماشا کن. هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری. خوب نگاه کن، نمی‌شناسی؟ من امروز متهم رديف اول و روزی ديگر ...، نه من هميشه متهم بوده‌ام. از همان ابتدا، متهمی که همواره دروغ گفته‌است.
مرا تماشا کن. به موهای هميشه آشفته و چشمهايم. در امتداد نگاهت، در آنسوی تاريکی، مثل هميشه تنها نشسته‌بودم، تنها. و نمی‌توانستم وسوسه با تو بودن را رهاکنم. حتا لحظه‌ای در آنسوی پنجره بودن برای من کافی بود.
اکنون محاکمه به پايان می‌رسد. قاضی و دادستان و شاکی آن بالا نشسته‌اند و بدون توجه به متهم که حتا در محضر دادگاه به اتهام خود ادامه می‌دهد، نقشی ديگر بازی می‌کنند. چندی می‌گذرد، روزی يا ماهی يا سالی...
باد ميان موهای آشفته بازی می‌کند و بوی گل و علف در هوا موج می‌زند. تمام قامت درخت به تماشای من نشسته‌است. قاضی، بازيگوشانه زيرچشمی نگاهی می‌کند و لبخندی می‌زند. ديگر هيچکس نيست به جز طنابی که بر گردن من است. هيچ حکمی از آن قاضی -که شاکی هم خود او بود- صادر نشد. او می‌گفت و می‌رفت. با نگاهی تمسخرآميز. فردا اما شايد اين طنابها، دوباره آن همه غرور را بشکند. فردا شايد...

لينك ثابت و نظرات  ]


Comments: Post a Comment

Powered by Blogger. Semidream 2003


~ رويای نيمه کاره